متن پیام حضرت آیت الله شیخ ناصر مکارم شیرازی:
«بسم الله الرحمن الرحیم - فقدان اسفناک عالم ربانى، مجاهد فى سبیل الله، حضرت آیت الله حاج سید حسن امامى (قدس سره) موجب نهایت تأسف گردید. آن فقید سعید عمرى را در تربیت طلاب و فضلا و دفاع از کیان مکتب اهل‌بیت علیهم السلام با افتخار صرف کرد و با نامه اعمالى مملوّ از حسنات به جوار رحمت ایزدى پیوست.

اینجانب این ضایعه بزرگ را به تمام مردم با ایمان و متدین اصفهان و حوزه علمیه و بیت محترم ایشان تسلیت عرض مى‌کنم و از خداوند مى‌خواهم که آثار برجسته و خدمات ایشان همچنان باقى و برقرار بماند و خداوند متعال روح مقدس او را با ارواح محمد و آل محمد علیهم السلام محشور گرداند و به بازماندگان محترم آن فقید سعید صبر و اجر فراوان عطا فرماید. حوزه علمیه قم ـ ناصر مکارم شیرازى»

متن پیام حضرت آیت الله سید صادق شیرازی:
بسم الله الرحمن الرحیم - «وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ أُولَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ» صدق الله العلی العظیم

جناب مستطاب حجت الإسلام والمسلمین آقا حاج سید مهدی فقیه امامی دامت تأییداته
السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته

ضایعه اسف بار ارتحال فقیه فقید اسوه علم و مجاهدت و تقوی و أخلاق حضرت مستطاب آیت الله آقا حاج سید حسن فقیه امامی قدس سره که عمر شریف و پر برکت خود را چه در ایام حیات أخوی معظمشان حضرت مستطاب آیت الله آقا حاج سید احمد فقیه امامی قدس سره و چه بعد از ایشان صرف در اقامه دین و تأسیس و اداره حوزه علمیه مقدسه و سائر مؤسسات دینیه و تربویه وولائیّه وشعائر أهل بیت عصمت و طهارت علیهم الصلاة والسلام بالاخص شعائر فاطمیه و حسینیه و مهدویه صلوات الله وسلامه علیهم أجمعین، و تربیت جمهره ای از علماء و وعاظ و اتقیاء ومؤمنین نموده و آثار گرانقدر فراوانی را از خود بجای گذاشتند. به جنابعالی و جناب مستطاب حجت الاسلام والمسلمین آقا حاج سید حسین فقیه امامی سلمه الله تعالی و تمامی منتسبین اعزه دامت ایامهم و حوزه علمیه مقدسه اصفهان و سائر علماء أعلام و عامه مردم شریف اصفهان تعزیت عرض می نمایم.

از درگاه خدای متعال جلت عظمته علو درجات آن فقید سعید و صبر جمیل و اجر جزیل را برای همگان مسألت دارم.

رجاء واثق آنست که عنایات خاصه ربانیّه و رعایت موعوده آقا و مولایمان حضرت بقیة الله مهدی موعود صلوات الله علیه وعجل فی فرجه الشریف شامل حال جنابعالی شده و تمامی آن مؤسسات و خدمات مبارکه مخصوصاً حوزه علمیه مقدسه و مدارس آن را مواصله اداره بأحسن وجه نموده.

وبهمین مناسبت به آقایان علماء اعلام اعلی الله کلمتهم وسائر طبقات ایمانی وفقهم الله تعالی توصیه می کنم در این امر مهم که حاصل دهها سال مجاهدتهای فراوان آن فقید سعید است، شما را اسناد و یاری نمایند.
 
والله هوالولی لذلک کله
قم المقدسة
1/ربیع الثانی/1432 هجـ
صادق الشیرازی

متن پیام حضرت آیت الله صافی گلپایگانی:
«بسم الله الرحمن الرحیم - اذا مات العالم ثلم فی الاسلام ثلمة لایسد‌ّها شیئ
ثلمه‌ی جبران ناپذیر ارتحال عالم ربانی و مدافع مقام ولایت ائمه طاهرین علیهم افضل صلوات المصلّین حضرت آیت الله آقای حاج سید حسن فقیه امامی رضوان الله تعالی علیه موجب تأثر و تأسف شدید گردید. آن عالم بزرگوار یکی از ستاره‌های درخشان علم و عمل و اخلاق و ادب و جهاد فی سبیل الله بود که در عمر بابرکت خود منشأ خدمات و برکات فراوان بود.آن فقید سعید مدافع سخت کوش مذهب و مروج مخلص مکتب اهل بیت علیهم السلام و خادم با اخلاص آستان مقدس حضرت بقیة الله الاعظم ارواح العالمین له الفداء بود و ملجأ و ملاذ مردم به شمار می‌رفت. خدمات آن عالم بزرگوار علاوه بر حوزه‌ی کهن سال اصفهان و تربیت فضلاء و ارتقاء علمی طلاب در سائر علوم اسلامی و اجتماعی مانند تأسیس مراکز علمی و خیریه همه ستودنی و موجب محبوبیت ایشان بود.

در دفاع از حدود و ثغور مذهب و امر به معروف و نهی از منکر و تعظیم شعائر و مبارزه با فرقه‌های ضاله نیز شخصیتی تلاشگر و موفق بود. فقدان این عالم عالی مقام و دلسوز، ضایعه‌ای بزرگ برای حوزه‌ی علمیه کهن سال اصفهان و مردم پاک نهاد و ولایی آن شهر می‌باشد.

اینجانب این ضایعه‌ی بزرگ را به ساحت مقدس حضرت ولی الله الاعظم ارواح العالمین له الفداء و به حضرات علمای اعلام و آیات بزرگوار و روحانیت والا مقام اصفهان و مردم مذهبی آن شهر و به ویژه به بیوت علمی وابسته و به بیت شریف آن فقید سعید و آقا زادگان محترم و داغدار و دامادهای مکرم و بالخصوص به جناب حجة الاسلام و سلالة السادات آقای حاج سید مهدی فقیه امامی دامت افاضاته تسلیت گفته و برای روح بلند آن عالم بزرگوار ترفیع درجات و برای بازماندگان محترم صبر جمیل و اجر جزیل از خداوند متعال مسألت دارم.
اول ربیع الثانی 1432 - لطف الله صافی»

متن پیام حضرت آیت الله مظاهری:
«بسم الله الرحمن الرحیم - انالله و انا الیه راجعون - با کمال تاسف، اطلاع یافتیم که عالم بزرگوار و خدوم آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی دار فانی را وداع گفته و به جوار رحمت حضرت حق تعالی شتافته اند. بی شک این ضایعه ای سنگین برای حوزه علمیه اصفهان و همه شاگردان و ارادتمندان آن عالم جلیل القدر است.

ایشان در طول سالیان متمادی، منشا خدمات فراوان و ارزشمندی در تاسیس مدارس علمیه و مراکز دینی و اجتماعی و ارشاد و هدایت مومنین و ترویج معارف والای اهل بیت عصمت و طهارت (ع) بودند و تلاش های وافر ایشان به همراه برادر بزرگوارشان مرحوم مغفور آیت الله آقای حاج سید احمد فقیه امامی ( قدس سرهما) فراموش ناشدنی است.

اینجانب این مصیبت را به حضرت بقیة‌الله الاعظم (ارواحنا له الفدا)، حوزه علمیه اصفهان و خاندان مکرم و شاگردان محترم ایشان و خصوصا آقازادگان گرامی شان صمیمانه تسلیت عرض می کنم و از خداوند متعال مسئلت می کنم روح پر فتوح این عالم بزرگوار را با اجداد طاهرینشان (ع) محشور فرماید و با لطف و کرم خود ضایعه رحلت ایشان را جبران فرماید و به بازماندگان و خاندان مکرم ایشان صبر و اجر و سعادت عنایت فرماید.

بی شک تجلیل از مقام ایشان ، تجلیل از اسلام و حوزه علمیه است ..رحمه الله علیه رحمه واسعه .
و السلام علیه و رحمه الله و برکاته - حسین المظاهری  1 / ربیع الثانی/ 1432 »

متن پیام حضرت آیت الله علوی گرگانی:
بسمه تعالی - اذا مات العالم ثلم فی الإسلام ثلمه لا یسدها شیء

خبر در گذشت عالم ربانی و فقیه صمدانی حضرت آیت الله آقای حاج سید حسن فقیه امامی رحمه الله موجب تأثر و تألّم این جانب گردید.

این عالم بزرگوار که از علمای برجسته و مدرسین معتبر این خطه شریف بودند عمری را در راه تعلیم و تربیت طلاب عزیز مصرف نمودند، اینجانب این ضایعه عظمی را به خانواده آن بزرگوار و مردم متدین اصفهان مخصوصاً به محضر مقدس امام زمان علیه السّلام تسلیت عرض می کنم.

عش آل محمّد - قم المقدسه
غرّه ربیع الثّانی 1432
سید محمد علی علوی الحسینی گرگانی
+ نوشته شده توسط حیدری در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 و ساعت 15:11 |

استاد بزرگوار و جامع، آیت الله آقای حاج سید حسن فقیه امامی متولد 1354 قمری (1313 شمسی) فرزند مرحوم آیت الله حاج آقا عطاء الله فقیه امامی قدس سره که از مفاخر حوزه ی علمیه و جامعه ی روحانیت اصفهان می باشند. ایشان در محضر پدر بزرگوارشان و نیز جمعی از علماء و مدرسین و زعمای حوزه ی علمیه ی اصفهان، مراحل تحصیلی را در دوره ی مقدمات و سطح و خارج، گذرانده اند و عمده ی اساتید ایشان بدین قرار می باشند. 1- پدر و معلم و مربی و سازنده ی شخصیت شان، مرحوم آیت الله حاج آقا عطاء الله فقیه امامی قدس سره متوفای 1387 قمری. 2- عالم زاهد و پارسای عابد، آیت الله حاج شیخ محمّد حسن نجف آبادی قدس سره متوفای 1384 قمری. 3- استاد ماهر و ادیب فاضل و مورّخ ناقد، مرحوم آقا شیخ محمّد علی معلم حبیب آبادی قدس سره متوفای 1396 قمری. 4- استاد کامل و عالم زاهد، مرحوم آیت الله حاج شیخ علی مشکوه سدهی قدس سره متوفای 1410 قمری. 5- استاد محقق و جامع، مرحوم آیت الله حاج سید مرتضی موحد ابطحی قدس سره متوفای 1413 قمری. 6- حکیم و ادیب و منجم، و استاد جامع، مرحوم آیت الله حاج شیخ عباسعلی ادیب قدس سره متوفای 1412 قمری. 7- عالم زاهد و متّقی، مرحوم آیت الله حاج سید علی اصغر برزانی قدس سره متوفای 1405 قمری. 8- عالم فاضل و زاهد مرحوم آیت الله حاج شیخ علی قدیری کفرانی قدس سره متوفای 1407 قمری. 9- استاد محقق و زاهد، مرحوم آیت الله حاج شیخ احمد فیاض قدس سره متوفای 1407 قمری. 10- فقیه اصولی، مرحوم آیت الله آقای حاج آقا حسن خادمی قدس سره متوفای 1405 قمری. 11- فقیه و مرجع بزرگوار، مرحوم آیت الله العظمی آقای حاج سید علی موسوی بهبهانی متوفای 1395 قمری. و نیز جمع دیگری از علماء و مدرسین حوزه ی علمیّه ی اصفهان. معظم له در تأسیس و یا تجدید بناء و یا تعمیر عده ای از مدارس علمیه ی اصفهان اقدام نموده اند و بدین وسیله، خدمتی بزرگ به حوزه ی علمیه و رشد و توسعه آن، نموده اند که ذیلاً اشاره می نماییم. 1- تجدید بنی سه طرف جنوبی و شمالی و شرقی مدرسه ی ذوالفقار و تکمیل طرف غربی آن. 2- تأسیس مدرسه ی محمودیه، در نزدیکی مدرسه ی ذوالفقار و در حال حاضر مشغول تجدید بنای آن، بنحو مفصل و اساسی در سه طبقه، هستند. 3- تأسیس مدرسه ی جوادیه، متصل به مدرسه محمودیه. 4- تأسیس مدرسه ی الغدیر، در انتهای خیابان مشیر انصاری. 5- تکمیل و نماسازی مدرسه ی باشکوه و مجلل مرحوم آیت الله خادمی (مدرسه ی عربان)، در بازارچه ی ساروتقی، در نزدیکی امامزاده احمد. 6- تجدید بنا و توسعه مدرسه خالصیه در نزدیکی مسجد سلام، در محله ی قدیمی جمال کله، به شکل دو طبقه و بسیار زیبا و شکوهمند. 7- تعمیرات اساسی مدرسه ی امامیه در نزدیکی چهار راه ابن سینا و در مجاورت مزار بابا قاسم. 8- تعمیرات اساسی مدرسه ی نیم آور. آیت الله امامی با همکاری اینجانب (حاج سید حجت موحد ابطحی) و حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ محمّد علی ابراهیمی و حاج شیخ علی اکبر فقیه دامت برکاتهما، بوسیله ی تأسیس برنامه ی گسترده ی درسی و تربیتی مدرسه ی ذوالفقار و مدارس وابسته، حوزه ی علمیه ی اصفهان را نظم و ترتیب داده و هزاران طلبه ی حوزه ی اصفهان را در طول 25 سال (تاکنون) در دوره ی مقدمات و سطح و خارج، تربیت نموده و می نمایند. معظم له 34 سال است که در حوزه ی اصفهان تدریس نموده و می نمایند و در زمینه ی علوم ادبی و منطق و حکمت، کلام و عقائد، تفسیر قرآن و شرح نهج البلاغه، رجال و درایه، فقه و اصول به افاضه ی علمی اشتغال داشته اند و در حال حاضر به تدریس رسائل و مکاسب مرحوم شیخ اعظم انصاری و کفایه الاصول و خارج فقه و نیز تفسیر قرآن و شرح احادیث و نهج البلاغه، اشتغال دارند. ایشان ظهرها در مسجد الکریم و شب ها در مسجد بابا محمّد علی سقا (مسجد امامی) به اقامت جماعت و سخنرانی دینی می پردازند و در جلسات منظم و هفتگی، برای جمعی از پزشکان و مهندسان و سایر تحصیل کرده ها، به افاضه ی علمی و دینی مشغول می باشند و بنحو مستمر، دروس و مباحث دینی را بر آن ها عرضه می نمایند. از قسمت های جالب در زندگی این بزرگمرد، مبارزات مستمری است که با فرقه های گمراه و مفسد و گروهک های منحرف از قبیل بهائی ها، کمونیست ها، التقاطیها و وهابی مسلک ها، داشته اند و با بحث های زیاد و مناظرات مستدل و قوی، در رسوا نمودن و محکوم کردن آن ها، نقش بسیار موثری، ایفا نموده اند. و هم چنین، همکاری و حمایت نزدیک و گسترده ی ایشان با موسسه های دینی، و خیریه ای که بنام نامی پیشوایان معصوم علیه السّلام، فعالیت خدماتی و اجتماعی دارند، بسیار ارزشمند می باشد که بعنوان نمونه می توان از همکاری با انجمن مددکاری امام زمان عجّل الله تعالی فرجه، سازمان آموزشی ابابصیر، صندوق قرض الحسنه ابا صالح المهدی علیه السّلام (طلاب)، انجمن خیریه حضرت اباالفضل علیه السّلام ویژه پیوند کلیه، رادیولوژی و آزمایشگاه مهدیه علیه السّلام و... نام برد. و در یک کلام، معظم له عالمی با عمل، استادی دلسوز، تربیت کننده ای مدبر، موسسی مدیر می باشند که با استفاده از علم وعمل و تقوی و مکارم اخلاقی، نقش بسیار اساسی، در رشد و توسعه ی حوزه ی علمیه ی اصفهان و در تعلیم و تربیت طلاب و تبلیغ و ترویج دین و دفاع از حریم مکتب ولایت و امامت، ایفا نموده و می نمایند. 1- طرف غربی مدرسه ی ذوالفقار را مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد باقر کرمانی، تجدید بنا نمودند و به مرحله ی سفت کاری رساندند و عمر ایشان پایان یافت، سپس آقای امامی، همین طرف را تکمیل نموده و سه طرف دیگر را نیز به سبک قدیم، تجدید بناء نمودند. 1- درباره ی برنامه ی گسترده و مفصل مدرسه ی ذوالفقار و مدارس وابسته، در کتاب آشنایی با حوزه های علمیه شیعه و نیز در کتاب مستقلی در این موضوع، بحث و بررسی داشته ام

+ نوشته شده توسط حیدری در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 و ساعت 15:58 |
           انــا لله وانــا الیــه راجعــون

استاد عزیز ومهربانم انکه  برایم چون پدری دلسوز بود انکه مصداق کامل العلما حصون الرعیه بودانکه عمر خویش را در ترویج مکتب امیر المومنین وابنائ طاهرینش مصروف داشت انکه مدافع حریم ولایت بودانکه در ترویج شعائر حسینیه ذره ای کوتاهی نکردانکه چگونگی ولایت وبرائت را به ما اموخت فقیه اهلبیت حضرت آیت الله سید  حسن فقیه امامی رحمه الله علیه  به طور ناگهانی دارفانی را وداع و بــه ملکوت اعلی پیوست. این ضایعه اسفناک را به پیشگاه مقدس امام زمان حضــرت مهــدی ارواحنــا لـه الفــداء ، تسلیت عرض میکنیم.

+ نوشته شده توسط حیدری در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 و ساعت 15:32 |

طرح شبهه:

شيعيان ادعا مى‌كنند كه خليفه اول و دوم به خانه فاطمه (رضى الله عنها) حمله كرده‌اند؛ در حالى كه همه مى‌دانيم علي رضى الله عنه چند تن از فرزندان خود را به نام‌هاى خلفا ـ همان‌هايى كه ادعا مى‌شود قاتل فاطمه بوده‌اند ـ نام گذارى كرده است. اين نشان مى‌دهد كه خلفا از اين تهمت‌ها برى هستند. آيا كسى نام فرزندانش را از نام قاتل زنش مى‌گذارد؟

نقد و بررسي:

پاسخ اجمالي:

نام گذاري به نام ابوبکر:

اولاً: اگر قرار بود كه امير مؤمنان عليه السلام نام فرزندش را ابوبكر بگذارد، از نام اصلى او (عبد الكعبه، عتيق، عبد الله و... با اختلافى كه وجود دارد) انتخاب مى‌كرد نه از كنيه او؛

ثانيا: ابوبكر كنيه فرزند علي عليه السلام بوده و انتخاب كنيه براى افراد در انحصار پدر فرزند نمى‌باشد؛ بلكه خود شخص با توجه به وقايعى كه در زندگي‌اش اتفاق مى‌افتاد كنيه‌اش را انتخاب مى‌كرد.

ثالثاً: بنا بر قولى، نام اين فرزند را امير مؤمنان عليه السلام، عبد اللّه گذارد كه در كربلا سنّش 25 سال بوده است.

ابو الفرج اصفهانى مى نويسد:

قتل عبد الله بن علي بن أبي طالب، وهو ابن خمس وعشرين سنة ولا عقب له.

عبد الله بن علي 25 ساله بود كه در كربلا به شهادت رسيد.

الاصفهاني، أبو الفرج علي بن الحسين (متوفاي356)، مقاتل الطالبيين، ج 1، ص 22.

بنا براين سال ولادت عبد الله در اوائل خلافت حضرت علي عليه السلام بوده كه حضرت در آن دوره تندترين انتقاد ها را از خلفاى پيشين داشته است.

نام گذاري به نام عمر:

اولاً: يكى از عادات عمر تغيير نام افراد بود و بر اساس اظهار مورخان شخص عمر اين نام را بر او گذازد و به اين نام نيز معروف شد.

بلاذرى در انساب الأشراف مى‌نويسد:

وكان عمر بن الخطاب سمّى عمر بن عليّ بإسمه.

عمر بن خطاب، فرزند علي را از نام خويش، «عمر» نام‌گذارى كرد.

البلاذري، أحمد بن يحيى بن جابر (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، ج 1، ص 297.

ذهبى در سير اعلام النبلاء مى‌نويسد:

ومولده في أيام عمر. فعمر سماه باسمه.

در زمان عمر متولد شد و عمر، نام خودش را براى وى انتخاب كرد.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 4، ص 134، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

عمر بن الخطاب، اسم افراد ديگرى را نيز در تاريخ تغيير داده است كه ما فقط به سه مورد اشاره مى‌كنيم:

1. إبراهيم بن الحارث بـ عبد الرحمن.

عبد الرحمن بن الحارث.... كان أبوه سماه إبراهيم فغيّر عمر اسمه.

پدرش اسم او را ابراهيم گذاشته بود؛ ولى عمر آن را تغيير داد و عبد الرحمن گذاشت.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، ج 5، ص 29، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 - 1992.

2. الأجدع أبى مسروق بـ عبد الرحمن.

الأجدع بن مالك بن أمية الهمداني الوادعي... فسماه عمر عبد الرحمن.

عمر بن الخطاب، اسم اجدع بن مالك را تغيير داد و عبد الرحمن گذاشت.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، ج 1، ص 186، رقم: 425، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 - 1992.

4 ثعلبة بن سعد بـ معلي:

وكان إسم المعلى ثعلبة، فسماه عمر بن الخطاب المعلى.

نام معلي، ثعلبه كه عمر آن را تغيير داد و معلي گذاشت.

الصحاري العوتبي، أبو المنذر سلمة بن مسلم بن إبراهيم (متوفاي: 511هـ)، الأنساب، ج 1، ص 250.

ثانياً: ابن حجر در كتاب الاصابة، باب «ذكر من اسمه عمر»، بيست و يك نفر از صحابه را نام مى‌برد كه اسمشان عمر بوده است.

1. عمر بن الحكم السلمي؛ 2. عمر بن الحكم البهزي؛ 3 . عمر بن سعد ابوكبشة الأنماري؛ 4. عمر بن سعيد بن مالك؛ 5. عمر بن سفيان بن عبد الأسد؛ 6. عمر بن ابوسلمة بن عبد الأسد؛ 7. عمر بن عكرمة بن ابوجهل؛ 8. عمر بن عمرو الليثي؛ 9. عمر بن عمير بن عدي؛ 10. عمر بن عمير غير منسوب؛ 11. عمر بن عوف النخعي؛ 12. عمر بن لاحق؛ 13. عمر بن مالك؛ 14. عمر بن معاوية الغاضري؛ 15. عمر بن وهب الثقفي؛ 16. عمر بن يزيد الكعبي؛ 17. عمر الأسلمي؛ 18. عمر الجمعي؛ 19. عمر الخثعمي؛ 20. عمر اليماني. 21. عمر بن الخطاب.

العسقلاني، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي، الإصابة في تمييز الصحابة، ج4، ص587 ـ 597، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 – 1992.

آيا اين نام گذاري‌ها همه به خاطر علاقه به خليفه دوم بوده؟!.

نام گذاري به نام عثمان:

اولاً: نام گذارى به عثمان، نه به جهت همنامى با خليفه سوم و يا علاقه به او است؛ بلكه همانگونه كه امام عليه السلام فرموده، به خاطر علاقه به عثمان بن مظعون اين نام را انتخاب كرده است.

إنّما سمّيته بإسم أخي عثمان بن مظعون.

فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون ناميدم.

الاصفهاني، أبو الفرج علي بن الحسين (متوفاي356)، مقاتل الطالبيين، ج 1، ص 23.

ثانياً: ابن حجر عسقلانى بيست و شش نفر از صحابه را ذكر مى‌كند كه نامشان عثمان بوده است، آيا مى‌شود گفت: همه اين نام گذاري‌ها چه پيش و چه پس از خليفه سوم به خاطر او بوده است

1. عثمان بن ابوجهم الأسلمي؛ 2. عثمان بن حكيم بن ابوالأوقص؛ 3. عثمان بن حميد بن زهير بن الحارث؛ 4. عثمان بن حنيف بالمهملة؛ 5. عثمان بن ربيعة بن أهبان؛ 6. عثمان بن ربيعة الثقفي؛ 7. عثمان بن سعيد بن أحمر؛ 8. عثمان بن شماس بن الشريد؛ 9. عثمان بن طلحة بن ابوطلحة؛ 10. عثمان بن ابوالعاص؛ 11. عثمان بن عامر بن عمرو؛ 12. عثمان بن عامر بن معتب؛ 13. عثمان بن عبد غنم؛ 14. عثمان بن عبيد الله بن عثمان؛ 15. عثمان بن عثمان بن الشريد؛ 16. عثمان بن عثمان الثقفي؛ 17. عثمان بن عمرو بن رفاعة؛ 18. عثمان بن عمرو الأنصاري؛ 19. عثمان بن عمرو بن الجموح؛ 20. عثمان بن قيس بن ابوالعاص؛ 21. عثمان بن مظعون؛ 22. عثمان بن معاذ بن عثمان؛ 23. عثمان بن نوفل زعم؛ 24 . عثمان بن وهب المخزومي؛ 25. عثمان الجهني؛ 26. عثمان بن عفان.

العسقلاني، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي، الإصابة في تمييز الصحابة، ج 4، ص 447 ـ 463، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 - 1992.

پاسخ هاي تفصيلي

1. هيج اسمى (غير از نام‌هاى خداوند بارى تعالي) انحصارى نيست كه مختص يك نفر باشد؛ بلكه گاهى يك اسم براى افراد زيادى انتخاب مى‌شد كه با همان نام هم شناخته مى‌شدند و هيچ محدوديتى در اين زمينه در بين اقوام و ملل وجود نداشته است؛ بنابراين، نام‌هايى از قبيل ابوبكر و عمر و عثمان از نام‌هاى مرسومى بوده است كه بسيارى از مردم زمان پيامبر و ياران واصحاب آن حضرت، و نيز ياران و دوستان و اصحاب امامان شيعه به همين نامها معروف و مشهور بوده‌اند، مانند:

أبوبكر حضرمي، ابوبكر بن ابوسمّاك، ابوبكر عياش و ابوبكر بن محمد از اصحاب امام باقر و صادق عليهما السلام.

عمر بن عبد اللّه ثقفى، عمر بن قيس، عمر بن معمر از اصحاب امام باقر عليه السلام. و عمر بن أبان، عمر بن أبان كلبي، عمر بن ابوحفص، عمر بن ابوشعبة! عمر بن اذينة، عمر بن براء، عمر بن حفص، عمر بن حنظلة، عمر بن سلمة و... از اصحاب امام صادق عليه السلام.

عثمان اعمى بصرى، عثمان جبلة و عثمان بن زياد از اصحاب امام باقر عليه السلام، و عثمان اصبهانى، عثمان بن يزيد، عثمان نوا، از اصحاب امام صادق عليه السلام.

2. شکى نيست که شيعيان از يزيد بن معاويه و اعمال زشت او تنفر شديدى داشته و دارند؛ ولى در عين حال مى‌بينيم که در بين شيعيان و اصحاب ائمه عليهم السلام کسانى بوده‌اند كه نام شان يزيد بوده است؛ مانند:

يزيد بن حاتم از اصحاب امام سجاد عليه السلام. يزيد بن عبد الملك، يزيد صائغ، يزيد كناسى از اصحاب امام باقر عليه السلام؛ يزيد الشعر، يزيد بن خليفة، يزيد بن خليل، يزيد بن عمر بن طلحة، يزيد بن فرقد، يزيد مولى حكم از اصحاب امام صادق عليه السلام.

حتى يکى از اصحاب امام صادق عليه السلام، نامش شمر بن يزيد بوده است.

الأردبيلي الغروي، محمد بن علي (متوفاي1101هـ)، جامع الرواة وإزاحة الاشتباهات عن الطرق والاسناد، ج 1 ص 402، ناشر: مكتبة المحمدي.

آيا اين نام گذاري‌ها مى‌تواند دليل بر محبوبيت يزيد بن معاويه نزد ائمّه و شيعيان آنان باشد؟

3. نامگذارى فرزندان روى علاقه پدر و مادر به افراد و شخصيت‌ها صورت نمى‌گرفت و گر نه بايد همه مسلمانان، نام فرزندان خود را به نام رسول اكرم صلى الله عليه وآله نامگذارى مى‌كردند.

اگر نامگذارى به خاطر ابراز محبت به شخصيت‌ها بود، چرا خليفه دوم به سراسر ممالك اسلامى بخشنامه كرد كه كسى حق ندارد فرزندش را به نام رسول خدا صلى الله عليه وآله نامگذارى كند؟

ابن بطال و ابن حجر در شرحشان بر صحيح بخارى مى‌نويسند:

كتب عمر إلى أهل الكوفة الا تسموا أحدًا باسم نبى.

إبن بطال البكري القرطبي، أبو الحسن علي بن خلف بن عبد الملك (متوفاي449هـ)، شرح صحيح البخاري، ج 9، ص 344، تحقيق: أبو تميم ياسر بن إبراهيم، ناشر: مكتبة الرشد - السعودية / الرياض، الطبعة: الثانية، 1423هـ - 2003م.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 10، ص 572، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

عينى در عمدة القارى مى‌نويسد:

وكان عمر رضي الله تعالى عنه كتب إلى أهل الكوفة لا تسموا أحدا باسم نبي وأمر جماعة بالمدينة بتغيير أسماء أبنائهم المسمين بمحمد حتى ذكر له جماعة من الصحابة أنه أذن لهم في ذلك فتركهم.

العيني، بدر الدين محمود بن أحمد (متوفاي 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج 15، ص 39، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

4. نام يكى از صحابه «عمر بن ابوسلمة قرشي» است كه پسر خوانده رسول اكرم صلى الله عليه وآله از امّ‌سلمه بوده است، از كجا اين نام گذارى به خاطر علاقه حضرت امير عليه السلام به اين پسر خوانده پيامبر گرامى صلى الله عليه وآله نبوده است؟

5. بنا به نقل شيخ مفيد نام يكى از فرزندان امام مجتبى عليه السلام عمرو بوده است، آيا مى شود گفت: كه اين نامگذارى به خاطر همنامى با اسم عمرو بن عبدود و يا عمرو بن هشام (ابوجهل) بوده است؟

الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله العكبري، البغدادي (متوفاي413 هـ)، الإرشاد في معرفة حجج الله علي العباد، ج 2، ص 20، باب ذكر ولد الحسن بن علي عليهما ، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لتحقيق التراث، ناشر: دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1414هـ - 1993 م.

6. با توجه به آن چه كه در صحيح مسلم از قول عمر بن خطاب آمده است، نظر حضرت امير عليه السلام نسبت به ابوبكر و عمر اين بود كه آنان دروغگو، گنهكار، فريبكار و خائن بوده‌اند، وى خطاب به علي عليه السلام و عباس مى‌گويد:

فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- قَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِيرَاثَكَ مِنَ ابْنِ أَخِيكَ وَيَطْلُبُ هَذَا مِيرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- « مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ ». فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا.

پس از وفات رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) ابوبكر گفت: من جانشين رسول خدا هستم،‌ شما دو نفر (عباس و علي ) آمديد و تو اى عباس ميراث برادر زاده‌ات را درخواست كردى و تو اى علي ميراث فاطمه دختر پيامبر را.

ابوبكر گفت: رسول خدا فرموده است: ما چيزى به ارث نمى‌گذاريم، آن‌چه مى‌ماند صدقه است و شما او را دروغگو، گناه‌كار، حيله‌گر و خيانت‌كار معرفى كرديد و حال آن كه خدا مى‌داند كه ابوبكر راستگو،‌ دين دار و پيرو حق بود.

پس از مرگ ابوبكر،‌ من جانشين پيامبر و ابوبكر شدم و باز شما دو نفر مرا خائن، دروغگو حيله گر و گناهكار خوانديد.

النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 3، ص 1378، ح 1757، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَيْءِ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

و در روايتى كه در صحيح بخارى وجود دارد، امير مؤمنان عليه السلام، ابوبكر را «استبدادگر» مى‌داند:

وَلَكِنَّكَ اسْتَبْدَدْتَ عَلَيْنَا بِالْأَمْرِ وَكُنَّا نَرَى لِقَرَابَتِنَا من رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم نَصِيبًا.

تو به زور بر ما مسلط شدي، و ما بخاطر نزديك بودن به رسول اكرم (ص) خود را سزاوار تر به خلافت مى‌ديديم.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ – 1987م.

و در روايت ديگرى خود شيخين نقل كرده‌اند كه امير مؤمنان عليه السلام حتى دوست نداشت، چهر عمر را ببيند:

فَأَرْسَلَ إلى أبي بَكْرٍ أَنْ ائْتِنَا ولا يَأْتِنَا أَحَدٌ مَعَكَ كَرَاهِيَةً لِمَحْضَرِ عُمَرَ.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازي، باب غزوة خيبر، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ – 1987م.

آيا با توجه به اين موضعگيرى‌هاى تند امير مؤمنان عليه السلام در برابر خلفا، مى‌شود ادعا كرد كه حضرت به خاطر علاقه به خلفاء اسم فرزندان خود را همنام آنان قرار داده است؟

7. اهل سنت ادعا مى‌کنند که اين نامگذارى ها همگى به خاطر روابط خوب امام علي عليه السلام باخلفا بوده است. اگر چنين است، چرا خلفاء نام حسن وحسين را که فرزندان رسول خدا صلى الله عليه وآله نيز بوده اند، براى فرزندان خويش انتخاب نكرده‌اند؟

آيا دوستى مى‌تواند يک طرفه باشد؟

نتيجه:

نامگذارى فرزندان امير مؤمنان عليه السلام به نام‌هاى خلفا، خدمتى به حُسن روابط ميان امير مؤمنان و خلفا نمى‌كند و از آن نمى‌توان براى انكار شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها استفاده كرد.

+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:37 |

پاسخ :

طبق روايات صحيح السندي كه در بسياري از كتاب‌هاي اهل سنت وجود دارد ، اين دو لقب مبارك ، از القاب اختصاصي آقا امير المؤمنين عليه السلام بوده است ؛ اما  اهل سنت تلاش كرده اند كه اين فضليت را براي خلفاي  ديگر نقل كنند . ما به چند روايت اشاره مي‌كنيم .

1 . بسياري از علماي اهل سنت ؛ از جمله ابن ماجه قزويني در سننش كه يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار مي‌‌آيد ، با سند صحيح نقل كرده‌:

عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ صَلَّيْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ .

سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البداية والنهاية ، ج3 ، ص 26 و  المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،  ص 112 وتلخيص آن ، تأليف ذهبي در حاشيه همان صفحه ، و تاريخ طبري ، ج2 ، ص 56 ، والكامل ، ابن الاثير ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطين ، حمويني ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائي ، ص 46 با سندي كه تمام روات آن ثقه هستند ، و تذكرة الخواص ، ابن جوزي ، ص 108 و ده‌ها سند ديگر .

عباد بن عبد الله گويد : علي عليه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صديق اكبر هستم ، پس از من جز دروغگو كسي ديگر خود را «صديق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از ديگران نماز مي‌خواندم .

محقق سنن ابن ماجه در ادامه مي‌نويسد :

في الزوائد : هذا إسناد صحيح . رجاله ثقات . رواه الحاكم في المستدرك عن المنهال . وقال : صحيح على شرط الشيخين .

(بوصيري) اين روايت را در زوائد (سنن ابن ماجة) نقل كرده و گفته است : " سند آن صحيح و راويان آن مورد اعتماد هستند " . همچنين حاكم نيشابوري آن را نقل كرده و گفته است : " اين روايت طبق شرائط مسلم و بخاري صحيح است " .

2 . ابن قتيبه دينوري در كتاب المعارف مي‌نويسد :

عن معاذة بنت عبد الله العدوية سمعت علي بن أبي طالب على منبر البصرة وهو يقول أنا الصديق الأكبر آمنت قبل ان يؤمن أبو بكر وأسلمت قبل أن يسلم أبو بكر .

المعارف - ابن قتيبة - ص 169 و تهذيب الكمال - المزي - ج 12 - ص 18 – 19 و البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 370 و ... .

معاذه دختر عبد الله ‌گويد كه از علي بن أبي طالب عليه السلام شنيدم كه بر بالاي منبر بصره مي‌فرمود : من صديق اكبر هستم ، ايمان آوردم قبل از آن كه ابوبكر ايمان بياورد ، اسلام آوردم قبل از آن كه ابوبكر اسلام بياورد .

3 . ابن مردويه اصفهاني در مناقبش ؛ فخررازي ، آلوسي ، أبو حيان و جلال الدين سيوطي در تفسيرشان و نيز متقي هندي در كنز العمال ، مناوي در فيض القدير و ... نقل كرده‌اند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم  فرمود :

" الصديقون ثلاثة : حبيب النجار مؤمن آل ياسين ، وحزبيل مؤمن آل فرعون ، وعلي بن أبي طالب الثالث ، وهو أفضلهم .

مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 331 و الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 2 - ص 115 و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 11 - ص 601 و فيض القدير شرح الجامع الصغير - المناوي - ج 4 - ص 313 و تفسير الرازي - الرازي - ج 27 - ص 57 و تفسير البحر المحيط - أبي حيان الأندلسي - ج 7 - ص 442 و تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 16 - ص 145 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 42 - ص 43 و ج 42 - ص 313 و المناقب - الموفق الخوارزمي - ص 310 و ...

صديقان سه نفر هستند : حبيب نجار ، مؤمن آل ياسين ، حزقيل مؤمن آل فرعون ، و علي بن أبي طالب عليه اسلام كه او برتر از آن ها است .

اگر لقب ابوبكر نيز صديق بود ، بايد پيامبر اسلام متذكر مي‌شد و به جاي الصديقون ثلاثة ، مي‌فرمود : « الصديقون اربعة » و ابوبكر را نيز داخل آن مي‌كرد ؛ از اين رو نامگذاري ابوبكر به صديق با حصر صديق در آن سه نفر از سوي نبي مكرم اسلام نمي‌سازد .

جالب اين است كه جلال الدين سيوطي ، مفسر و اديب مشهور اهل سنت در كتاب الدر المنثور و نيز قندوزي حنفي در ينابيع المودة عين همين روايت را با كمي تفاوت از كتاب تاريخ بخاري اين گونه نقل مي‌كنند :

وأخرج البخاري في تاريخه عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم الصديقون ثلاثة حزقيل مؤمن آل فرعون وحبيب النجار صاحب آل ياسين وعلي بن أبي طالب .

الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 5 - ص 262 و ينابيع المودة لذوي القربى - القندوزي - ج 2 - ص 400

ولي وقتي به نسخه‌هاي مختلف تاريخ صغير و تاريخ كبير بخاري مراجعه مي‌كنيم ، اين روايت را در آن نمي‌يابيم . اين نيز يكي ديگر از ظلم‌هاي است كه دشمنان امير المؤمنين در حق آن حضرت مرتكب شده‌اند و قصد داشته‌اند كه با اين كار فضائل بي حد و حصر امير المؤمنين عليه السلام را از چشم مردم دور نگهداراند ؛ غافل از اين كه قبل از آن‌ها برخي از علماي خودشان اين مطلب را ديده و نقل كرده‌اند .

اعتراف علماي اهل سنت بر جعلي بودن اين دو لقب براي ابوبكر و عمر :

از طرف ديگر بسياري از علماي اهل سنت اعتراف كرده‌اند كه اين دو لقب ، شايسته ابوبكر و عمر نيست و حديث آن جعلي است . ابن جوزي ، عالم معروف اهل سنت در كتاب الموضوعات مي‌نويسد :

عن أبى الدرداء عن النبي صلى الله عليه وسلم قال : «رأيت ليلة أسرى بى في العرش فرندة خضراء فيها مكتوب بنور أبيض : لا إله إلا الله محمد رسول الله أبو بكر الصديق عمر الفاروق».

أبي درداء از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم  نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود : در شب معراج ديدم كه در عرش خداوند بر لوحي سبز با نور سفيد نوشته شده بود « خدايي جز خداي يكتا نيست ، محمد صلي الله عليه وآله وسلم رسول او است ، ابوبكر صديق و عمر فاروق است ! .

بعد در نقد روايت مي‌نويسد :

 هذا حديث لا يصحّ ، والمتّهم به عمر بن إسماعيل قال يحيى : ليس بشئ كذّاب ، دجال ، سوء ، خبيث ، وقال النسائي والدارقطني : متروك الحديث .

الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 327 .

اين حديث صحيح نيست و كسي كه به آن متهم است عمر بن اسماعيل است . يحيي بن معين در باره او گفته است : سخن او ارزش ندارد ، دروغ‌گو است ، آدمي بد و خبيث است . نسائي و دارقطني گفته‌اند : حديث او متروك است .

و در جاي ديگر مي نويسد :

هذا باطل موضوع وعلى بن جميل كان يضع الحديث ... .

 الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 336 .

اين روايت باطل و ساختگي است و علي بن جميل حديث جعل مي كرده است

و در جاي سوم مي‌گويد :

 هذا حديث لا يصح عن رسول الله صلى الله عليه وسلم . وأبو بكر الصوفى ومحمد بن مجيب كذابان ، قاله يحيى بن معين .

الموضوعات ، ج1 ،‌ ص337 .

اين حديث از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم صحيح نيست ؛ زيرا ابوبكر صوفي و محمد بن مجيب هر دو دروغگو هستند ، اين سخن را يحيي بن معين گفته است .

هيثمي نيز بعد از نقل روايت مي نويسد :

رواه الطبراني وفيه على بن جميل الرقى وهو ضعيف .

مجمع الزوائد ،‌ الهيثمي ،‌ ج9 ، ص58 .

اين روايت را طبراني نقل كرده و در سند آن علي بن جميل رقي است و او ضعيف است .

و متقي هندي بعد از نقل آن مي‌گويد :

كر وفيه محمد بن عامر كذّاب

كنز العمال ، ج13 ، ص236 .

ابن عساكر آن را نقل كرده و در سند آن محمد بن عامر ، دروغگو است .

ابن حبان بعد از نقل دو روايت در اين باره ،‌ مي‌نويسد :

وهذان خبران باطلان موضوعان لا شكّ فيه ، وله مثل هذا، أشياء كثيرة يطول الكتاب بذكرها .

 كتاب المجروحين ،‌ج ج2 ،‌ ص116.

شكي نيست كه اين دو روايت باطل و ساختگي است . روايات بسياري همانند آن وجود دارد كه با ذكر همه آن‌ها كتاب ما طولاني خواهد شد .

ابن حجر عسقلاني و شمس الدين ذهبي نيز بعد نقل روايت مي‌گويند :

هذا باطل ، والمتهم به حسين .

ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص540 و لسان الميزان ، ابن حجر ، ج2 ، ص295 .

اين روايت باطل است و متهم به آن حسين است .

و ابن كثير دمشقي سلفي نيز در اين باره مي‌گويد :

فإنّه حديث ضعيف في إسناده من تكلم فيه ولا يخلو من نكارة ، والله أعلم .

البداية والنهاية ، ج7 ،‌ ص230 .

اين حديث ضعيفي است و در سند آن كسي است كه در باره او سخن‌ها گفته شده و سخن او از منكرات خالي نيست .

نخستين بار اهل كتاب عمر را فاروق ناميدند :

محمد بن سعد در الطبقات الكبري ، ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق ، ابن اثير در اسد الغابة و محمد بن جرير طبري در تاريخش مي‌نويسند :

قال بن شهاب بلغنا أن أهل الكتاب كانوا أول من قال لعمر الفاروق وكان المسلمون يأثرون ذلك من قولهم ولم يبلغنا أن رسول الله صلى الله عليه وسلم ذكر من ذلك شيئا .

الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 44 - ص 51 و تاريخ الطبري - الطبري - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة - ابن الأثير - ج 4 - ص 57 .

ابن شهاب گويد : اين گونه به ما رسيده است كه اهل كتاب نخستين كساني بودند كه به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آن‌ها متأثر شدند و اين لقب را در باره عمر استعمال كردند  و از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم هيچ مطلبي در اين باره به ما نرسيده است .

و نيز ابن كثير دمشقي سلفي در ترجمه عمر بن الخطاب در كتاب معتبر البداية والنهاية مي‌نويسد :

عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبد العزى ... أبو حفص العدوي ، الملقب بالفاروق قيل لقبه بذلك أهل الكتاب

البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 150 .

عمر بن الخطاب ... ملقب به فاروق ، ‌گويند كه اهل كتاب اين لقب را به عمر دادند .

در نتيجه ، لقب «صديق» مخصوص امير المؤمنين است و هر آن‌چه اهل سنت از زبان پيامبر اسلام در باره ابوبكر نقل  كرده‌اند ، ساخته و پرداخته ديگران است ؛ همان طور كه لقب «فاروق» نيز از آنِ امير المؤمنين بوده و اهل كتاب آن را به خليفه دوم هديه كرده‌اند .

 

موفق باشيد
+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:36 |

پاسخ :

زماني كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در مكه مبعوث شده و دين اسلام را در ميان مردم به صورت علني اعلام فرمود ، با مخالفت قريش و به ويژه سران آن‌ها روبرو شدند . از آن جاي كه سران قريش قدرت گرفتن دين اسلام را با منافع خود در تضاد مي‌ديدند ، در برابر رشد روز افزون دين مبين اسلام وحشت كرده و جنگ همه جانبه‌اي را آغاز كردند ؛ تا جايي كه هر كسي را كه مسلمان مي‌شد ؛ به ويژه اگر از بردگان و كنيزان بود ، به شدت مورد آزار و اذيت قرارمي‌ دادند تا از دين اسلام دست بكشند .

نمونه بارز آن كشته شدن ياسر و همسرش سميه ، پدر و مادر عمار بود كه تحت شكنجه مشركان قريش به شهادت رسيدند.

ايمان آوردن عمر ، از ديدگاه اهل تسنن :

عمر بن الخطاب نيز كه از سران قريش به شمار مي‌آمد ، طبق شهادت بزرگان اهل سنت ، از كساني بود كه در برابر دين اسلام و پيامبر گرانقدر اسلام مقاومت شديدي مي‌كرد و هر كسي را كه مسلمان مي‌شد آزار و شكنجه قرار مي داد ؛ تا آن جا كه بسياري از مشركين از ترس وي اسلام نمي‌آوردند و يا اسلام خود را مخفي مي‌كردند و اگر اسلام آنان علني مي شد توسط عمر بن خطاب شكنجه مي‌شد . ما در اين جا فقط به دو مورد اكتفا مي كنيم .

اذيت و آزار مسلمانان توسط عمر :

ذهبي در تاريخ الإسلام و بسياري ديگر از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند :

عن عبد العزيز بن عبد الله بن عامر بن ربيعة عن أمه ليلى قالت : كان عمر من أشد الناس علينا في إسلامنا فلما تهيأنا للخروج إلى الحبشة جاءني عمر وأنا على بعير نريد أن نتوجه فقال : إلى أين يا أم عبد الله ؟ فقلت : قد آذيتمونا في ديننا فنذهب في أرض الله حيث لا نؤذى في عبادة الله فقال : صحبكم الله ثم ذهب فجاء زوجي عامر بن ربيعة فأخبرته بما رأيت من رقة عمر بن الخطاب فقال : ترجين أن يسلم ؟ قلت : نعم قال : فوالله لا يسلم حتى يسلم حمار الخطاب . يعني من شدته على المسلمين .

عبد الله بن عامر بن ربيعه از مادرش ليلى نقل مى کند که گفت : عمر از سختگير ترين مردمان در مورد اسلام آوردن ما بود ( مانع ما مى شد ) ؛ وقتى که خواستيم به حبشه برويم عمر به نزد من آمد در حاليکه من بر شترى بودم و مى خواستم که به راه بيفتم ؛ پس گفت : اى أم عبد الله به کجا مى روى ؟ پاسخ دادم : شما ما را به خاطر دينمان آزار داديد ؛ پس در زمين خدا به جايى مى رويم که به خاطر بندگى خدا آزار نشويم ! پس گفت : خدا همراه شما باشد ؛ پس شوهرم عامر بن ربيعة به نزد من آمد و او را از آنچه که ديده بودم يعنى آرام شدن عمر ، با خبر کردم ؛ پس او به من گفت : آيا اميد دارى که اسلام بياورد  ؟ پاسخ دادم : آرى ؛ گفت : قسم به خدا او اسلام نمى آورد تا اينکه الاغ خطاب هم اسلام آورد ( يعنى حتى اگر الاغ هم اسلام بياورد او اسلام نمى آورد ) از بس که بر مسلمانان سخت گير بود .

تاريخ الإسلام ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص181 و الكامل في التاريخ ، ج2 ،‌ ص 84 و البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 3 ، ص 100 و المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 4 ، ص 58 – 59 و السيرة النبوية ، ابن كثير ، ج 2 ، ص 32 – 33 و سيرة النبي (ص ) ، ابن هشام الحميري ، ج 1 ، ص 229 و ... .

نحوه اسلام آوردن عمر :

بسياري از علماي اهل سنت و از جمله ذهبي در تاريخ الاسلام ، محمد بن سعد در الطبقات الكبري و ابن عساكر در تاريخ دمشق ، اسلام آوردن عمر را اين گونه نقل كرده‌اند :

عن أنس بن مالك قال : خرج عمر رضي الله عنه متقلدا السيف فلقيه رجل من بني زهرة فقال له : أين تعمد يا عمر ؟ قال : أريد أن أقتل محمدا !

قال : وكيف تأمن في بني هاشم وبني زهرة وقد قتلت محمدا ؟

فقال : ما أراك إلا قد صبأت . قال : أفلا أدلك على العجب إن ختنك وأختك قد صبآ وتركا دينك .

فمشى عمر فأتاهما وعندهما خباب فلما سمع بحس عمر توارى في البيت فدخل فقال : ما هذه الهينمة ؟ وكانوا يقرءون طه قالا : ما عدا حديثا تحدثناه بيننا قال : فلعلكما قد صبأتما ؟ فقال له ختنه : يا عمر إن كان الحق في غير دينك ؟ فوثب عليه فوطئه وطئا شديدا فجاءت أخته لتدفعه عن زوجها فنفحها نفحة بيده فدمي وجهها فقالت وهي غضبى : وإن كان الحق في غير دينك إني أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا عبده ورسوله .

فقال عمر : أعطوني الكتاب الذي هو عندكم فأقراه وكان عمر يقرأ الكتاب فقالت أخته : إنك رجس وإنه لا يمسه إلا المطهرون فقم فاغتسل أو توضأ فقام فتوضأ ثم أخذ الكتاب فقرأ ( طه ) حتى انتهى إلى : * ( إنني أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدني وأقم الصلاة لذكري ) *

فقال عمر : دلوني على محمد فلما سمع خباب قول عمر خرج فقال : أبشر يا عمر فإني أرجو أن تكون دعوة رسول الله صلى الله عليه وسلم لك ليلة الخميس : اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب أو بعمرو بن هشام . وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم في أصل الدار التي في أصل الصفا .

فانطلق عمر حتى أتى الدار وعلى بابها حمزة وطلحة وناس فقال حمزة : هذا عمر إن يرد الله به خيرا يسلم وإن يرد غير ذلك يكن قتله علينا هينا قال : والنبي صلى الله عليه وسلم داخل يوحى إليه فخرج حتى أتى عمر فأخذ بمجامع ثوبه وحمائل السيف فقال : ما أنت بمنته يا عمر حتى ينزل الله بك من الخزي والنكال ما أنزل بالوليد بن المغيرة ؟ فهذا عمر اللهم أعز الإسلام بعمر فقال عمر : أشهد أن لا إله إلا الله وأنك عبد الله ورسوله .

تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 1 ، ص 174 – 175 و تاريخ المدينة ، ابن شبة النميري ، ج 2 ، ص 657 – 659 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 44 ، ص 34 – 35 و الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد ، ج 3 ، ص 267 – 269 و... .

از انس بن مالک روايت شده است که عمر در حاليکه شمشير به همراه داشت از خانه بيرون شد ؛ پس شخصى از بنى زهره او را ديد وگفت : اى عمر ، قصد کجا داري؟

پاسخ داد : مى خواهم محمد را بکشم !!

گفت : اگر محمد را بکشى ، چگونه از بنى هاشم وبنى زهره در امان خواهى بود ؟

عمر پاسخ  داد : به گمانم که تو نيز دست از دين خود برداشته اى ( و مسلمان شده اى )

 آن شخص گفت : آيا مى خواهى تو را بر چيزى شگفت ، راهنمايى کنم ؟ داماد تو و خواهرت نيز از دين خويش بيرون شده اند !!!

پس عمر به راه افتاده و به نزد ايشان رفت ؛ خباب نيز در آنجا بود و وقتى که آمدن عمر را احساس کرد در خانه پنهان شد ؛ عمر گفت : اين سر و صداها چيست ؟ - ايشان سوره طاها را تلاوت مى کردند – پاسخ دادند : چيزى جز سخنانى که به هم مى گفتيم نبود ؛ عمر گفت : و شايد شما از دين بيرون شديد ؟

داماد عمر به او پاسخ داد : اى عمر ؛ اگر حق در غير دين تو باشد چه خواهى کرد ؟

عمر بر او جهيده و او را لگد کوب نمود ، پس خواهرش هم آمد تا از شوهرش دفاع کند اما عمر چنان با دست بر صورت او کوبيد که صورت او خونين شد ؛ پس خواهرش در حال عصبانيت گفت : اگر حق در غير دين تو باشد پس من شهادت مي‌دهم که خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست .

پس عمر گفت : کتابي را که در نزد شماست به من بدهيد – عمر خواندن مى دانست – پس خواهرش به او گفت : تو کثيف هستى و غير از پاکيزگان نبايد اين کتاب را لمس کنند ؛ برخيز و غسل بنما يا وضو بگير ؛ پس او وضو گرفت و کتاب را گرفته و خواند : طه ؛ تا به اين جا رسيد که « اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى وأقم الصلاة لذکرى »

عمر گفت : من را به نزد محمد ببريد ؛ وقتى که خباب کلام عمر را شنيد گفت : بشارت بادت اى عمر ؛ اميدوارم که دعاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در شب پنجشنبه که گفتند : « خدايا اسلام را به وسيله عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام عزيز بنما » در مورد تو مستجاب شده باشد ؛ و در اين هنگام رسول خدا در خانه خويش در پاى کوه صفا بودند . 

پس عمر به راه افتاده و به در خانه رسول خدا رفت ؛ و حمزه و طلحه و عده اى نيز درب خانه حضرت بودند ؛ پس حمزه گفت : اين شخص عمر است که اگر خدا در مورد او خير مقدر کرده باشد مسلمان مى شود ؛ و اگر غير اين را اراده کرده باشد کشتن او براى ما آسان است ؛ رسول خدا نيز در خانه بودند در حاليکه به ايشان وحى صورت مى گرفت ؛ پس از خانه بيرون آمدند و به کنار عمر رسيدند ، پس او دست به کمر بند و محل بستن شمشير برد ؛ پس حضرت فرمودند : اى عمر نمى خواهى بس کنى ؟ تا اينکه خداوند همان ذلتى را که بر وليد بن مغيره وارد کرد ، بر تو نيز فرود آورد ؟ اين شخص عمر است ، خدايا اسلام را با عمر عزيز بنما !!! پس عمر گفت : شهادت مى دهم که خدايى جز خداى يگانه نيست و اينکه تو بنده و فرستاده خدايى .

عمر، با تضمين عاص بن وائل، اسلام را پذيرفت:

برخي ادعا مي‌كنند كه قبل از اسلام آوردن عمر، كسي جرأت نمي‌كرد در خانه كعبه علني نماز بخواند و مسلمانان مخفيانه به عبادت مي‌پرداختند، با اسلام آ‌وردن عمر مسلمانان شجاع شدند و ...

اين مسأله با روايتي كه در صحيح‌ترين كتاب اهل سنت بعد از قرآن نقل شده است،‌ كاملا در تعارض است ؛ بلكه به شدت از مسلمان شدن مي‌ترسيد و از ترس اين كه توسط مشركان كشته نشود، در خانه خود مخفي شده بود؛ اما با تضميني كه عاص بن وائل به او داد، علنا اسلام را پذيرفت . محمد بن اسماعيل بخاري در صحيح خود مي‌نويسد:

حدثنا يحيى بن سُلَيْمَانَ قال حدثني بن وَهْبٍ قال حدثني عُمَرُ بن مُحَمَّدٍ قال فَأَخْبَرَنِي جَدِّي زَيْدُ بن عبد اللَّهِ بن عُمَرَ عن أبيه قال بَيْنَمَا هو في الدَّارِ خَائِفًا إِذْ جَاءَهُ الْعَاصِ بن وَائِلٍ السَّهْمِيُّ أبو عَمْرٍو عليه حُلَّةُ حِبَرَةٍ وَقَمِيصٌ مَكْفُوفٌ بِحَرِيرٍ وهو من بَنِي سَهْمٍ وَهُمْ حُلَفَاؤُنَا في الْجَاهِلِيَّةِ فقال له ما بَالُكَ قال زَعَمَ قَوْمُكَ أَنَّهُمْ سيقتلونني إن أَسْلَمْتُ قال لَا سَبِيلَ إِلَيْكَ بَعْدَ أَنْ قَالَهَا أَمِنْتُ فَخَرَجَ الْعَاصِ فَلَقِيَ الناس قد سأل بِهِمْ الْوَادِي فقال أَيْنَ تُرِيدُونَ فَقَالُوا نُرِيدُ هذا بن الْخَطَّابِ الذي صبأ قال لَا سَبِيلَ إليه فَكَرَّ الناس .

عبد اللّه بن عمر مى‏گويد: عمر ، در حالى كه ترسيده بود، در خانه مانده بود كه عاص بن وائل آمد و به او گفت: تو را چه مى‏شود؟ گفت: قوم تو مى‏گويند كه اگر اسلام بياورم مرا مى‏كشند. گفت: بعد از آنكه من تو را امان دادم كسى با تو كارى ندارد. عاص خارج شد مردم را ديد كه به سوئى مى‏روند گفت: كجا مى‏رويد؟ گفتند: اين پسر خطاب را كه اسلام آورده مى‏جوئيم گفت: كارى به او نداشته باشيد؛ پس مردم بازگشتند.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج 3   ص 1403، ح3651، بَاب إِسْلَامُ عُمَرَ بن الْخَطَّابِ رضي الله عنه ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

عاص بن وائل، همان كسي است كه رسول خدا صلي الله عليه وآله را مسخره مي‌كرد كه خداوند در باره او اين آيه را نازل كرد:

إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ. الحجر/95.

ما شرّ استهزاكنندگان را از تو دفع خواهيم كرد.

او همان كسي است كه رسول خدا صلي الله عليه وآله را «ابتر» ناميد و خداوند در جواب او كوثر را به پيامبرش مرحمت فرمود و خود او را «ابتر» لقب داد:

إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَر. فَصَلّ‏ِ لِرَبِّكَ وَ انحَْرْ. إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتر.

آيا اگر واقعا، عمر آن قدر شجاع و دلاور بود كه اسلام آوردن او ضربه بزرگي به مشركان به شمار مي‌رفت و اسلام با ايمان آوردن او عزيز مي‌شد، چرا عاص بن وائل كه از سرسخت‌ترين دشمنان اسلام بود به او امان داد و مردم را از كشتن او منصرف كرد؟

يا اين مطالبي كه اهل سنت در باره اسلام آوردن عمر نقل مي‌كنند افسانه است، يا عاص بن وائل از اين كار هدفي داشته و عمر را به خاطر مسائل ديگر به اسلام آوردن تشويق كرده است.

موفق باشيد
+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:36 |

توضح سؤال :

ابوبكر در روزهاي آخر عمر خود با همه پرسي و مراجعه به آراي عمومي عمر را براي جانشيني خود پيشنهاد كرد. به مسجد رفت و خطاب به مردم گفت: من كسي را از ميان بستگان و خويشاوندان خود براي به دست گرفتن زمام رهبري شما انتخاب نكرده ام . بلكه منتخب من عمر است. مردم يك صدا جواب دادند سمعنا و أطعنا .

شرح زندگاني خليفه دوم اثر شبلي و سيماي فاروق اعظم اثر ملا عبدالله احمديان و فاروق اعظم اثر هيكل و تاريخ كامل ابن الاثير و تاريخ ابن جوزي و ديگر كتب تاريخ .

پاسخ :

اهل سنت اعتقاد دارند كه انتخاب خليفه و جانشين بعد از رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) به عهده مردم است و مي‌گويند : در اين باره نه دستوري از جانب خداوند صادر شده است و نه پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) وصيتي كرده است . و بر همين اساس ادعا مي‌كنند خلافت ابوبكر ،  بر مبناي انتخاب مردم و بر اساس اجماع صحابه بوده است ! .

هر چند كه ثابت شده است كه اين مطلب به دور از واقعيت است و در انتخاب ابوبكر نيز اجماعي در كار نبوده است كه در جاي خود  ثابت شده است .

 اما سؤال ما اين است كه چرا همين رويه در انتخاب عمر پيش گرفته نشده و انتخاب عمر بر مبناي اجماع صحابه صورت نگرفت بلکه انتخاب او توسط أبي بكر  انجام گرفت.

 

اعلام نارضايتي صحابه از انتخاب عمر

إمام محمد بن مفلح مقدسي متوفى 763 هـ (شاگرد ذهبي ، مزي و تقي الدين سبكي ) از فقيهان و محدثان بنام اهل سنت (معجم المؤلفين ، ج12 ، ص44) در اين باره مي‌گويد :

لما استخلف أبو بكر عمر رضي اللّه عنهما قال لمعيقيب الدوسي : ما يقول الناس في استخلاف عمر ؟

قال : كرهه قوم ورضيه قوم آخرون .

قال : الذين كرهوه أكثر أم الذين رضوه ؟ 

قال : بل الذين كرهوه ...

الآداب الشرعيّة ،‌ ج1 ، ص71 ، با تحقيق شعيب الأرنؤوط و عمر القيام ، ط  مؤسسة الرسالة ـ بيروت ، 1417 هـ .

ابوبكر ، عمر را به عنوان جانشين خود انتخاب كرد ، از معيقيب دوسي سؤال كردند : مردم در باره انتخاب عمر چه نظري داشتند ؟ گفت : گروهي راضي و گروهي ناراضي بودند . سؤال كردند : آن‌ها كه ناراضي بودند ،‌ بيشتر بود ، يا آن‌ها كه راضي بودند ؟

جواب داد : آن‌ها كه ناراضي بودند .

اعتراض صحابه به انتخاب عمر

ابن أبي شيبه ‌، يكي ديگر از بزرگان اهل سنت ، در باره مخالفت‌هاي مردم و دلايل منطقي آن‌ها براي اعلام نارضايتي از اين انتخاب كه همان خشونت ذاتي و اخلاق تند وي بود ، اين چنين مي‌نويسد :

عن وكيع ، وابن إدريس ، عن إسماعيل بن أبي خالد ، عن زبيد بن الحرث ، أن أبا بكر حين حضره الموت أرسل إلى عمر يستخلفه فقال الناس : تستخلف علينا فظاً غليظاً ، ولو قد ولينا كان أفظ وأغلظ ، فما تقول لربك إذا لقيته وقد استخلفت علينا عمر

المصنف ، ابن أبي شيبة ، ج8 ، ص574 ، با تحقيق سعيد محمد اللحام ، ط دار الفكر ، بيروت و تاريخ المدينة المنوّرة ، ابن شبة النميري ، ج2 ، ص671 ، با تحقيق فهيم محمد شلتوت ، ط دار الفكر ،  بيروت و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج30 ، ص 413 و كنز العمال ، متقي هندي ، ج5 ، ص678 .

از زيد بن حارث نقل شده است كه : وقتي در حال احتضار قرار گرفت ، كسي را به دنبال عمر فرستاد تا او را جانشيني خود كند ، مردم گفتند : كسي را بر ما مسلط مي‌كني كه خشن و بد اخلاق است ، اگر او حكومت را به دست گيرد ، سخت‌گيرتر و خشن‌تر خواهد شد ، جواب خدا را چه خواهي داد هنگامي كه او را ملاقات كني از بابت اين كه شخص بد اخلاق و خشني مثل عمر را بر ما مسلط مي‌كني ؟

همچنبن ابن تيميه حراني ، نظريه پرداز و مؤسس فکري  وهابيت  در اين باره مي‌نويسد :

وقد تكلموا مع الصديق في ولاية عمر وقالوا ماذا تقول لربك وقد وليت علينا فظا غليظا .

صحابه با ابوبكر در باره جانشيني عمر با او صحبت كردند و گفتند : چرا يك فرد خشن و تند  را بر خلافت گزيده  و بر مردم تحميل كردى ؟ فردا جواب خدا را چه خواهى داد ؟

منهاج السنة ، ج6 ، ص155 ، الناشر : مؤسسة قرطبة ، الطبعة الأولى ، 1406، تحقيق : د. محمد رشاد سالم عدد الأجزاء : 8 .

ابن حجر مكي در اين باره مي‌نويسد :

 ودخل عليه بعض الصحابة فقال قائل منهم : ما أنت قائل لربك إذا سألك عن تولية عمر وقد ترى غلظته ...

الصواعق الحرقة ، ج1 ،‌ ص254 ، با تحقيق : عبدالرحمن بن عبدالله التركي وكامل محمد الخراط ، ط مؤسسة الرسالة ، بيروت ، الأولى ، 1997 م .

برخي از صحابه بر ابوبكر وارد شدند ، يكي از آن‌ها گفت : جواب  پروردگارت را چه خواهي داد آن گاه که از تو سؤال كند در باره انتخاب فردي كه  از تندي و خشونت آن مطلع بودي؟

ابن عساکر مي نويسد:

عن عمرو بن محمد ومجالد عن الشعبي قال بينما طلحة والزبير وعثمان وسعد وعبد الرحمن جلوسا عند أبي بكر في مرضه عوادا فقال أبو بكر ابعثوا إلي عمر فأتاه فدخل عليه فلما دخل أحسست أنه خيرته لهم فتفرقوا عنه وخرجوا وتركوهما فجلسوا في المسجد وأرسلوا إلى علي ونفر معه فوجدوا عليا في حائط في الحوائط التي كان رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) تصدق بها فتوافوا إليه فاجتمعوا وقالوا يا علي ويا فلان إن خليفة رسول الله ( صلى الله عليه وسلم ) ددمستخلف عمر وقد علم وعلم الناس أن إسلامنا كان قبل إسلام عمر وفي عمر من التسلط على الناس ما فيه ولا سلطان له فادخلوا بنا عليه نسأله فإن استعمل عمر كلمناه فيه وأخبرناه عنه ففعلوا فقال أبو بكر اجمعوا لي الناس أخبركم من اخترت لكم فخرجوا فجمعوا الناس إلى المسجد فأمر من يحمله إليهم حتى وضعه على المنبر فقام فيهم باختيار عمر لهم ثم دخل فاستأذنوا عليه فأذن لهم فقالوا ماذا تقول لربك وقد استخلفت علينا عمر ؟...

تاريخ مدينة دمشق ، ج44 ، ص248 و تاريخ المدينة ، ابن شبة النميري ، ج2 ، ص666 .

طلحه و زبير و عثمان و سعد و عبد الرحمن هنگام مريضي ابو بکر ، براي عيادت وي در کنار او نشسته بودند ، ابو بکر گفت به دنبال عمر بفرستيد که اين جا بيايد ؛ وقتي که او وارد شد  چنين احساس کرد که ابو بکر وي را بر ايشان برگزيده است ؛ پس همگي از کنار او دور شده بيرون رفته و آن دو را تنها گذاشته و در مسجد رسول خدا نشستند .

دنبال  علي و اطرافيان او فرستادند ، علي در يکي از باغ هايي که رسول خدا آن را هديه داده بود  مشغول بود ؛همه نزد او آمده و گرد آن حضرت  جمع شده و گفتند اي علي و اي فلاني ؛ همانا  خليفه پيامبر  ، عمر را به جانشيني خويش تعيين کرده است . و خود او و مردم مي دانند که اسلام ما قبل از اسلام عمر بوده است ؛ و عمر روحيه سلطه جويي دارد و کسي قدرت کنترل او را ندارد ؛ پس بياييد تا به نزد ابو بکر رفته و در اين زمينه با او سخن بگوييم و او را در مورد خصوصيات عمر با خبر سازيم.

هنگامي که همه  نزد ابوبکر جمع شدند ؛ ابو بکر گفت : مردم را براي من جمع کنيد تا به شما خبر دهم که چه کسي را براي شما انتخاب کرده ام ؛  مردم را در مسجد گرد آوردند ؛ ابوبکر دستور داد تا او را به  مسجد برده و بر  روي منبر قرار دادند ؛  آنگاه  خبر انتخاب عمر را به مردم داد و به  خانه خويش بازگشت .

مردم  به منزل او آمده و به وي گفتند :  جواب پروردگارت را چه خواهي گفت که عمر را بر ما خليفه گردانيده اي ؟ ...

اعتراض علي (عليه السلام) و طلحه

ابن تيميه ، در منهاج السنة مي‌نويسد :

لما استخلفه أبو بكر كره خلافته طائفة حتى قال طلحة ماذا تقول لربك إذا وليت علينا فظا غليظا .

منهاج السنة ، ج7 ، ص 461 .

زماني كه ابوبكر ، عمر را به جانشيني انتخاب كرد ، برخي از اين انتخاب ناراحت شدند ، طلحه گفت : جواب خدا را چه خواهى داد هنگامي كه به ملاقات او بروي از بابت اين‌كه فردي خشن و بد اخلاق را بر ما مسلط كرد .

و ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق مي‌نويسد :

عن يوسف بن ماهك عن عائشة قالت لما حضرت أبا بكر الوفاة استخلف عمر فدخل عليه علي وطلحة فقالا من استخلفت قال عمر قالا فماذا أنت قائل لربك ...

تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج44 ، ص251 و الطبقات الكبري ، محمد بن سعد ، ج3 ، ص247 .

از عايشه روايت شده اتس که گفت : وقتي زمان مرگ ابو بکر فرا رسيد ، عمر را به جانشيني خويش انتخاب کرد ؛ پس علي و طلحه به نزد او آمده و گفتند : چه کسي را انتخاب کرده اي؟ پاسخ داد عمر ؛ گفتند : پس چه پاسخي به پروردگارت خواهي داد ؟ ...

حسن بن فرحان مالكي بعد از نقل اين حديث مي‌گويد :

وهذه قد رواها ابن عساكر بسند صحيح من طريق الضحاك بن مخلد ( صاحب السنة ) عن عبيد الله بن أبي زياد ( وهو صدوق ) عن يوسف بن ماهك ( وهو ثقة معروف ) عن عائشة فهذا إسناد صحيح وأقل رجاله توثيقا هو ابن أبي زياد وهو ( صدوق ) .

نحو إنقاذ التاريخ الإسلامي ، حسن بن فرحان المالكي ، ص266 .

اين روايت را ابن عساكر با سنى صحيح از طريق ضحاک بن مخلد از عبيد الله بن ابي زياد از يوسف بن ماهک از عائشه نقل کرده است ؛ و ضعيف ترين شخص در اين روايت ابن ابي زياد  است که او نيز راستگوست .

و محمد ناصر الباني كه از ليدر‌هاي وهابيت به شمار مي‌رود ، هر چند كه ابن أبي زياد را ضعيف مي‌داند ؛ اما در ادامه مي‌گويد :

لكنه لم يتفرد به ، فقد رواه صالح بن رستم عن ابن أبي مليكة عن عائشة به نحوه . وصالح بن رستم هو أبو عامر الخزاز ... .

إرواء الغليل ، محمد ناصر الباني ، ج6 ، ص80 .

ولي فقط او نيست که اين روايت را نقل کرده است ؛ بلکه اين روايت را صالح بن رستم از ابن ابي مليکه از عائشه نيز نقل کرده است ...

ابن عساكر و بيهقي همين روايت از طريق صالح بن رستم ، اين گونه نقل مي كنند :

ثنا صالح بن رستم أبو عامر الخزاز عن ابن أبي مليكة قال قالت عائشة أم المؤمنين رضي الله عنها لما ثقل أبى دخل عليه فلان وفلان فقالوا يا خليفة رسول الله ماذا تقول لربك غدا إذا قدمت عليه وقد استخلفت علينا ابن الخطاب ؟ ...

تاريخ مدينه دمشق ، ج44 ، ص 250 و السنن الكبري ، البيهقي ، ج 8 ، ص149 .

صالح بن رستم ابو عامر خزاز از ابن ابي مليکه روايت مي کند که گفت : عائشه ام المومنين گفته است : وقتي پدرم سنگين  شد (زمان مرگش فرا رسيد)  ، فلاني و فلاني به نزد او آمده وگفتند : اي خليفه رسول خدا ؛ فردا به پروردگارت چه پاسخي مي دهي وقتي که به نزد او بروي و حال آنکه عمر را بر ما خليفه کرده اي ؟ ...

اما متأسفانه مثل هميشه دستان امانت‌دار علماي اهل سنت براي حفظ آبروي خلفاء و پاسداري از مشروعيت خلافت آنان ، روايت را تحريف و به جاي نام امام علي (عليه السلام) و طلحه از «فلان وفلان» استفاده كرده‌اند .

محمد بن جرير طبري در تاريخش مي نويسد :

عن الزهري عن القاسم بن محمد عن أسماء ابنة عميس قالت دخل طلحة بن عبيد الله على أبى بكر فقال استخلفت على الناس عمر وقد رأيت ما يلقى الناس منه وأنت معه فكيف به إذا خلا بهم وأنت لاق ربك فسائلك عن رعيتك ...

تاريخ الطبري ، ج2 ،‌ ص622 .

طلحة بن عبيد الله به نزد ابو بکر رفته و گفت : عمر را بر مردم خليفه مي گرداني با اينکه آنچه را که مردم – در حاليکه تو زنده هستي - از او چشيده اند مي داني ؟ پس چگونه خواهد بود وقتي که او با ايشان تنها بماند . و تو مي خواهي پروردگارت را ملاقات نمايي ؛ و او نيز از تو در مورد مردم خواهد پرسيد ...

مگر نه اين كه علي (عليه السلام) و طلحه ، طبق نظر اهل سنت از عشره مبشره هستند ، پس چرا حد اقل به سخنان آن‌ها توجهي نشد .

اعتراض مهاجرين و انصار :

ابن قتيبه دينوري ، در الإمامة والسياسة مي نويسد :

فدخل عليه المهاجرون والأنصار حين بلغهم أنه استخلف عمر ، فقالوا : نراك استخلفت علينا عمر ، وقد عرفته ، وعلمت بواثقه فينا وأنت بين أظهرنا ، فكيف إذا وليت عنا وأنت لاق الله عز وجل فسائلك ، فما أنت قائل ؟ ... .

الإمامة والسياسة با تحقيق شيري ، ج1 ، ص37  و با تحقيق ، زيني ، ج1 ، ص24.

وقتي که خبر به مهاجرين و انصار رسيد که او عمر را به جانشيني انتخاب کرده است به نزد او رفتند و گفتند : مي بينيم که عمر را بر ما خليفه گردانيده اي ؟ با اينکه او را مي شناسي ؟

و مي داني که چگونه با وجود تو در ميان ما او سخت گيري مي کند ؛ پس چگونه خواهد بود وقتي که تو از ميان ما بروي و اين در حالي است که تو مي خواهي به ديدار خداوند عز و جل بروي ؛ چه پاسخي داري ؟

اعتراض اهل شام :

ابن قتيبه دينوري در اين باره مي‌نويسد :

وكان أهل الشام قد بلغهم مرض أبي بكر ، واستبطؤ الخبر فقالوا : إنا لنخاف أن يكون خليفة رسول الله قد مات ، وولى بعده عمر ، فإن كان عمر هو الوالي فليس لنا بصاحب ، وإنا لنرى خلعه.

الامامة والسياسة ، با تحقيق زيني ،‌ ج1 ، ص25 و با تحقيق شيري ، ج1 ،‌ ص38 .

خبر مريضي ابو بکر رسيد به اهل شام رسيد اما  ايشان گمان کردند که خبر دير به ايشان رسيده است ، پس گفتند : ما مي ترسيم که خليفه رسول خدا مرده باشد وعمر را به جاي خويش گمارده باشد ؛ پس اگر او حاکم شده باشد با ما همراهي نخواهد کرد و ما چنين نظر داريم که او را بر کنار کنيم !!!

بي هوش شدن أبو بكر ، هنگام وصيت

از نكته‌هاي جالب اين انتخاب اين است كه ابوبكر قبل از املاء وصيت ، از شدت بيماري بي‌هوش مي‌شود ، و قبل از آن كه ابوبكر به هوش بيايد ، عثمان بن عفان كه كاتب وصيت بوده است ، نام عمر را مي‌نويسد و وقتي ابوبكر به هوش مي‌آيد با كار انجام شده روبرو و آن را تأييد مي‌كند .

تعدادي از علماي اهل سنت نقل كرده‌اند :

عن زيد بن أسلم ، عن أبيه ، قال : « كتب عثمان بن عفان عهد الخليفة من بعد أبي بكر ، فأمره أن لا يسمي أحدا ، وترك اسم الرجل ، فأغمي على أبي بكر إغماءة ، فأخذ عثمان العهد فكتب فيه اسم عمر . قال : فأفاق أبو بكر فقال : أرنا العهد ، فإذا فيه اسم عمر ، فقال : من كتب هذا ؟ فقال عثمان : أنا . فقال : رحمك الله وجزاك خيرا ، فوالله لو كتبت نفسك لكنت لذلك أهلا .

شرح أصول اعتقاد أهل السنة والجماعة ، طبري الرازي الشافعي اللالكائي (418 هـ) ، ج 6 ،‌ ص 106 ، با تحقيق د. أحمد سعد حمدان ، ط دار طيبة ، الرياض ، 1409 هـ و الشريعة ، الآجُرِّيُّ البغدادي ، ج 3 ، ص319 ، با تحقيق محمد حامد الفقي ، ط مطبعة أنصار السنة المحمدية ، القاهرة ، 1369هـ- 1950م و تاريخ مدينة المنوره ، ج2 ،‌ ص667 و الرياض النضرة في مناقب العشرة ، ج1 ،‌ ص219 و جامع احاديث ، سيوطي ، باب مسند أبي بكر الصديق ، ج25 ، ص173 ح 27824 و تاريخ مدينة دمشق ، ج 39 ، ص185 .

از زيد بن اسلم از پدرش روايت شده است که گفت: عثمان پيمان نامه خليفه بعد از ابو بکر را  مي نوشت ؛ پس ابو بکر به او دستور داد که نام کسي را ننويسد و جاي اسم را خالي بگذارد ؛ پس ابو بکر بيهوش شده ، عثمان نامه را برداشت و در آن نام عمر را نوشت ؛ پس وقتي که ابو بکر به هوش آمد گفت : پيمان نامه را به من نشان بده ؛ و در آن نام عمر را ديد !!!

پس گفت : چه کسي اين را نوشته است ؟ عثمان پاسخ داد : من ؛ ابو بکر گفت : خدا تو را ببخشايد و جزاي خير دهد ؛ قسم به خدا که اگر خودت را نيز مي نوشتي سزاوار بودي !!!

متقي هندي بعد از نقل حديث مي‌گويد :

قال ابن كثير اسناده صحيح .

كنز العمال ، متقي هندي ، ج 5 ، ص897 ، شماره : 14182 .

ابن كثير گفته است که سند اين روايت صحيح است .

سؤال ما از دوستان اهل سنت اين است كه :

شما مي‌گوييد رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) كسي را براي جانشيني خود معين نكرد و تعيين آن را به عهده مردم نهاد ؛ پس چرا ابوبكر بر خلاف سنت رسول خدا رفتار نموده و عمر را به پيشوايي مردم انتخاب كرد ؛ در حالي كه اكثر مردم با اين انتخاب مخالف بودند و دلايل خود را نيز بر اين مخالفت اعلام ؟

مگر نه اين كه رسول خدا براي تمامي مسلمين اسوه است و اطاعت از آن حضرت بر همگان واجب است ؟

اگر كار رسول خدا صحيح بوده است ، چرا ابوبكر بر خلاف آن را انجام داد و اگر كار ابوبكر درست بوده ، بايد ملتزم بشويد كه كار رسول خدا (نستجير بالله)صحيح نبوده است .

چگونه است كه وصيت ابوبكر در حال اغماء ، نافذ است و سخن او هذيان گويي به حساب نمي‌آيد ؛ اما وقتي رسول خدا كه طبق نص صريح قرآن كريم  سخني جز وحي نمي‌گويد ، مي‌خواهد وصيت كند ، برخي به بهانه مريضي آن حضرت ، تهمت هذيان گويي به آن حضرت مي‌زنند و با اين عمل زشت ، مانع نوشتن وصيت نامه مي‌شوند ؟ اگر حقيقتاً انتخاب خليفه به عهده مردم بود ، چرا ابوبكر با اين كه مي‌دانست اكثر مردم از انتخاب عمر ناراضي هستند ؛ وي را بر مردم تحميل كرده و آزادي مردم را در انتخاب حاكم سلب نمود ؟

آيا شايسته نبود كه به عواطف و احساسات مردم ناراضي توجه مي‌شد و بر  خلاف نظر اكثر مسلمان‌ها ، عمر را بر مردم تحميل نمي‌كرد . و يا اين كه حد اقل با اهل حل و عقد مشورت مي‌كرد و نظر آن‌ها را ـ طبق قاعده شوري ـ جويا مي شد ؟

موفق باشيد

+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:34 |

پاسخ:

رواياتي در منابع اهل سنت با سند صحيح نقل شده است كه امام حسن عليه السلام در زمان ابوبكر به مسجد رفت و ابوبكر را در حالي كه خطبه مي‌خواند از منبر به زير كشيد و فرمود كه از منبر پدر من بيا پايين.

همچنين روايات ديگري نيز با سند صحيح نقل شده است كه همين داستان در زمان عمر بن الخطاب توسط امام حسين عليه السلام اتفاق افتاده است.

پايين كشيدن ابوبكر از منبر، توسط امام حسن عليه السلام:

علامه بلاذري در كتاب انساب الأشراف مي‌نويسد:

وحدثني عبد الله بن صالح عن حماد بن سلمة عن هشام بن عروة عن عروة قال: خطب أبو بكر يوماً فجاء الحسن فقال: انزل عن منبر أبي. فقال علي: ليس هذا عن ملأ منا.

روزي ابوبكر خطبه مي‌خواند، (امام) حسن (عليه السلام) آمد و فرمود: از منبر پدر من بيا پايين. علي عليه السلام گفت: اين كار او به دستور ما نبوده است.

البلاذري، أحمد بن يحيي بن جابر (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، ج 1، ص 383، طبق برنامه الجامع الكبير.

بررسي سند روايت:

عبد الله بن صالح:

عبد الله بن صالح بن مسلم العجلي ثقة من التاسعة.

عبد الله بن صالح،‌ مورد اعتماد و از طبقه نهم روات است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، تقريب التهذيب، ج 1، ص 308، رقم: 3389، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

حماد بن سلمة:

حماد بن سلمة بن دينار الإمام أبو سلمة أحد الأعلام...

حماد بن سلمه، پيشوا و يكي از مشاهير است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج 1، ص 349، رقم: 1220، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

هشام بن عروة:

هشام بن عروة أبو المنذر وقيل أبو عبد الله القرشي أحد الأعلام... قال أبو حاتم ثقة إمام في الحديث.

هشام بن عروة، يكي از مشاهير علم است، ابو حاتم گفته: مورد اعتماد و در علم حديث، پيشوا بود.

الكاشف ج 2، ص 337، رقم: 5972.

عروة بن زبير:

عروة بن الزبير أبو عبد الله... قال بن سعد كان فقيها عالما كثير الحديث ثبتا مأمونا.

ابن سعد گفته: عروة بن زبير، فقيه، دانشمند، مورد اعتماد در نقل روايت و امانت‌دار بود، روايات زيادي نقل كرده است.

الكاشف ج 2، ص 3772، رقم: 3775.

بنابراين سند روايت كاملا صحيح و راويان آن از بزرگان اهل سنت هستند.

ابن جوزي حنفي در كتاب المنتظم، أبوسعيد آبي در نثر الدرر، محب الدين طبري در الرياض النضرة، جلال الدين سيوطي در جامع الأحاديث مي‌نويسند:

حدثنا هشام بن عروة عن أبيه قال: قعد أبو بكر على منبر رسول الله صلى الله عليه وسلم فجاءه الحسن بن علي فصعد المنبر وقال انزل عن منبر أبي فقال له أبو بكر منبر أبيك لا منبر أبي فقال علي رضي الله عنه وهو في ناحية القوم إن كانت لعن غير أمري.

ابوبكر بر منبر رسول خدا (ص) نشسته بود، حسن بن علي (عليهما السلام) آمد و بر منبر بالا رفت و فرمود: از منبر پدر من پايين بيا، ابوبكر گفت: (بلي) اين منبر پدر تو است نه منبر پدر من، علي (عليه السلام) كه در گوشه‌اي در ميان مردم نشسته بود فرمود: اين كار او به دستور من نبوده است.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج 4، ص 70، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358؛

الآبي، ابوسعد منصور بن الحسين (متوفاي421هـ)، نثر الدر في المحاضرات، ج 1، ص 227، تحقيق: خالد عبد الغني محفوط، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت /لبنان، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2004م ؛

الطبري، ابوجعفر محب الدين أحمد بن عبد الله بن محمد (متوفاي694هـ)، الرياض النضرة في مناقب العشرة، ج 2، ص 148، تحقيق عيسي عبد الله محمد مانع الحميري، ناشر: دار الغرب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1996م؛

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج 13، ص 93، طبق برنامه الجامع الكبير.

پايين كشيدن عمر از منبر، توسط امام حسين عليه السلام:

حدثنا أبو مسلم حدثني أبي أحمد حدثنا سليمان بن حرب ثنا حماد بن زيد عن يحيى بن سعيد عن عبيد بن حنين عن حسين بن على قال صعدت إلى عمر رضي الله عنه وهو على المنبر فقلت إنزل عن منبر أبي واذهب إلى منبر أبيك قال من علمك هذا قلت ما علمني أحد قال منبر أبيك والله منبر أبيك والله منبر أبيك والله وهل أنبت الشعر على رؤوسنا إلا أنتم جعلت تأتينا جعلت تغشانا.

از حسين بن علي (عليهما السلام) نقل شد است كه: بر منبر بالا رفتم در حالي كه عمر بر منبر نشسته بود، به او گفتم: از منبر پدر من بيا پايين و برو بر منبر پدر خودت بنشين. عمر گفت: چه كسي اين سخن را به تو ياد داده است؟ گفتم: كسي به من ياد نداده است؟ عمر گفت: منبر پدر تو است، سوگند به خدا كه منبر پدر تو است، آيا جز شما كس ديگري بر سر ما مو رويانده است؟ چه قدر شايسته است كه روزي پيش ما بياي و به ما سر بزني.

العجلي، أبي الحسن أحمد بن عبد الله بن صالح (متوفاي 261هـ)، معرفة الثقات من رجال أهل العلم والحديث ومن الضعفاء وذكر مذاهبهم وأخبارهم، ج 1، ص 301، رقم: 310، تحقيق: عبد العليم عبد العظيم البستوي، ناشر: مكتبة الدار - المدينة المنورة - السعودية، الطبعة: الأولى، 1405 – 1985م.

جالب اين است كه عمر اعتراف مي‌كند: « وهل أنبت الشعر على رؤوسنا إلا أنتم ؛ آيا جز شما كس ديگري بر سر ما مو رويانده است؟».

و در روايتي كه ذهبي و ديگران نقل كرده‌اند آمده است:

وهل أنبت على رؤوسنا الشعر إلا الله ثم أنتم.

آيا جز اين است كه مو را بر سرما خداوند و سپس شما رويانده‌ايد؟

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 285، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

 و اين يعني پذيرش ولايت تكويني اهل بيت عليهم السلام توسط عمر بن الخطاب.

ولايت رسول خدا و اهل بيت عليهم السلام بر دو نوع است:

اول: ولايت باطنى، معنوى و ذاتى كه موهبتي است از جانب پروردگار و لازمه آن وساطت در فيوضات تكوينى الهى و تصرف و ولايت در امور عالم است

آيت الله جوادى آملى در تعريف ولايت تكوينى مى‏نويسند:

ولايت تكوينى يعنى سرپرستى موجودات جهان و عالم خارج و تصرف عينى داشتن در آنها، مانند ولايت نفس انسانى بر قواى درونى خودش. هر انسانى نسبت به قواى ادراكى خود مانند نيروى وهمى و خيالى و نيز بر قواى تحريكى خويش مانند شهوت و غضب، ولايت دارد؛ بر اعضاء و جوارح سالم خود ولايت دارد؛ اگر دستور ديدن مى‏دهد، چشم او را اطاعت مى‏كند و اگر دستور شنيدن مى‏دهد، گوش او مى‏شنود و اگر دستور برداشتن چيزى را صادر مى‏كند، دستش فرمان مى‏برد و اقدام مى‏كند؛ البته اين پيروى و فرمانبرى در صورتى است كه نقصى در اين اعضاء وجود نداشته باشد. بازگشت ولايت تكوينى به "علت و معلول" است. اين نوع ولايت، تنها بين علت و معلول تحقق مى‏يابد.

جوادى آملى ، عبدالله، ولايت فقيه، ص123، ناشر: مركز نشر اسراء.

اين نوع از ولايت موهبتي است الهي ، قابل تشريع نيست و همواره با ولي الله و از آثار وجودي او است

دوم: ولايت عامه مجعول تشريعى كه منصبي است الهى و قائم به شخص و در هنگام حيات او خواهد بود كه از جمله آثار آن، واجب الإطاعه بودن، گواهي و شهادت بر اعمال و عقائد بندگان خدا و... است.

خليفه دوم با گفتن اين جمله و نسبت دادن روياندن موهاي سر خود را به خداوند و سپس به اهل بيت عليهم السلام، ثابت مي‌كند كه حتي ولايت از نوع اول كه همان ولايت تكويني و وساطت در فيض باشد، نيز قابل ترديد نيست؛ چه رسد به ولايت تشريعي.

بررسي سند روايت:

أبومسلم الحسن بن أحمد:

الحسن بن أحمد بن أبي شعيب الحراني... ثقة.

حسين بن احمد، مورد اعتماد است.

الكاشف ج 1، ص 321، رقم: 1009

احمد بن عبد الله:

أحمد بن عبد الله بن أبي شعيب مسلم الحراني أبو الحسن مولى قريش ثقة.

احمد بن عبد الله، مودر اعتماد است.

تقريب التهذيب ج 1، ص 81، رقم: 57

سليمان بن حرب:

سليمان بن حرب الإمام أبو أيوب الواشحي البصري قاضي مكة... قال أبو حاتم إمام من الأئمة لا يدلس ويتكلم في الرجال وفي الفقه.

امام سليمان بن حرب، قاضي مكه بود، ابوحاتم گفته: پيشواي از پيشوايان بود كه هرگز تدليس (سعي در صحيح جلوه دادن روايت ضعيف) نمي‌كرد و در علم رجال و فقه صاحب نظر بود.

الكاشف ج 1، ص 458، رقم: 2079.

حماد بن زيد:

حماد بن زيد بن درهم الإمام أبو إسماعيل الأزدي الأزرق أحد الأعلام... قال بن مهدي ما رأيت أحدا لم يكتب أحفظ منه وما رأيت بالبصرة أفقه منه ولم أر أعلم بالسنة منه.

امام حماد بن زيد، يكي از مشاهر علم بود، ابن مهدي گفته: نديدم كسي را كه روايت را ننويسد و در حفظ از او برتر باشد، در بصره مردي دانشمند تر از او نديديم، و كسي را آگاه‌تر از او به سنت نديدم.

الكاشف ج 1، ص 349، رقم: 1219

يحيي بن سعيد:

يحيى بن سعيد بن قيس بن عمرو الإمام أبو سعيد الأنصاري قاضي السفاح... حافظ فقيه حجة.

امام يحيي بن سعيد، حافظ، دانشمند و (سخن او) حجت بود.

الكاشف ج 2، ص 366، رقم: 6176

عبيد بن حنين:

عبيد بن حنين... وثقه بن سعد.

ابن سعد عبيد بن حنين را توثيق كرده است.

الكاشف ج 1، ص 689، رقم: 3613.

شمس الدين ذهبي در سير أعلام النبلاء و تاريخ الإسلام همين روايت را نقل و گفته است:

إسناده صحيح.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 285، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ؛

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 5، ص 100، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

ابن حجر عسقلاني نيز بعد از نقل اين روايت مي‌گويد:

سنده صحيح.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، ج 2، ص 78، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ - 1992م.

جلال الدين سيوطي نيز همين روايت را با سند ديگر از ابن عساكر نقل و مي‌گويد:

إسناده صحيح.

السيوطي الشافعي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، تاريخ الخلفاء، ج 1، ص 143، تحقيق: محمد محي الدين عبد الحميد، ناشر: مطبعة السعادة - مصر، الطبعة: الأولى، 1371هـ - 1952م.

همچنين ابن شبه نميري در تاريخ المدينة، اسلم واسطي در تاريخ خود، دارقطني در فضائل الصحابة، ابن عساكر شافعي در تاريخ مدينه دمشق، ابن أبي جراده در بغية الطلب، مزي در تهذيب الكمال، ابن حجر عسقلاني در تهذيب التهذيب و المطالب العاليه، شمس الدين سخاوي در التحفة اللطيفة، جلال الدين سيوطي در جامع الأحاديث و... اين داستان را نقل كرده‌اند.

النميري البصري، ابوزيد عمر بن شبة (متوفاي262هـ)، تاريخ المدينة المنورة، ج 2، ص 11، ح1358 و 1359، تحقيق علي محمد دندل وياسين سعد الدين بيان، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1417هـ-1996م؛

الواسطي، أسلم بن سهل الرزاز (متوفاي292هـ)، تاريخ واسط، ج 1، ص 203، تحقيق: كوركيس عواد، ناشر: عالم الكتب - بيروت، الطبعة: الأولى، 1406هـ؛

الدارقطني البغدادي، ابوالحسن علي بن عمر بن أحمد بن مهدي (متوفاي 385هـ)، فضائل الصحابة للدارقطني، ج 1، ص 11، طبق برنامه الجامع الكبير؛

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 14، ص 175 و ج 30، ص 307، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت 1995؛

إبن أبي جرادة، كمال الدين عمر بن أحمد (متوفاي660هـ)، بغية الطلب في تاريخ حلب، ج 6، ص 2584 وص 2585، تحقيق: د. سهيل زكار، ناشر: دار الفكر؛

المزي، يوسف بن الزكي عبدالرحمن ابوالحجاج (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج 6، ص 404، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م؛

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، تهذيب التهذيب، ج 2، ص 300، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م؛

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج 15، ص 760، تحقيق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري، ناشر: دار العاصمة/ دار الغيث، الطبعة: الأولى، السعودية - 1419هـ؛

السخاوي، شمس الدين محمد بن عبد الرحمن(متوفاي902هـ)، التحفة اللطيفة في تاريخ المدينة الشريفة، ج 1، ص 295، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1414هـ/ 1993م؛

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج 13، ص 442، طبق برنامه الجامع الكبير؛

البغدادي، أحمد بن علي ابوبكر الخطيب (متوفاي463هـ)، تاريخ بغداد، ج 1، ص 141، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛

آن چه اين روايات ثابت مي‌كند اين است كه اهل بيت عليهم السلام مشروعيت خلافت شيخين را قبول نداشته و اين منصب را تنها شايسته خود مي‌دانسته‌اند.

آيا با وجود مخالفت اهل البيت عليهم السلام؛ همان كساني كه خداوند شهادت به طهارت آنان داده و رسول او آن‌ها را عدل و همتراز قرآن قرار داده است، شبهه‌اي در عدم مشروعيت خلافت شيخين باقي مي‌ماند؟


+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:33 |

پاسخ:

رواياتي در منابع اهل سنت با سند صحيح نقل شده است كه امام حسن عليه السلام در زمان ابوبكر به مسجد رفت و ابوبكر را در حالي كه خطبه مي‌خواند از منبر به زير كشيد و فرمود كه از منبر پدر من بيا پايين.

همچنين روايات ديگري نيز با سند صحيح نقل شده است كه همين داستان در زمان عمر بن الخطاب توسط امام حسين عليه السلام اتفاق افتاده است.

پايين كشيدن ابوبكر از منبر، توسط امام حسن عليه السلام:

علامه بلاذري در كتاب انساب الأشراف مي‌نويسد:

وحدثني عبد الله بن صالح عن حماد بن سلمة عن هشام بن عروة عن عروة قال: خطب أبو بكر يوماً فجاء الحسن فقال: انزل عن منبر أبي. فقال علي: ليس هذا عن ملأ منا.

روزي ابوبكر خطبه مي‌خواند، (امام) حسن (عليه السلام) آمد و فرمود: از منبر پدر من بيا پايين. علي عليه السلام گفت: اين كار او به دستور ما نبوده است.

البلاذري، أحمد بن يحيي بن جابر (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، ج 1، ص 383، طبق برنامه الجامع الكبير.

بررسي سند روايت:

عبد الله بن صالح:

عبد الله بن صالح بن مسلم العجلي ثقة من التاسعة.

عبد الله بن صالح،‌ مورد اعتماد و از طبقه نهم روات است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، تقريب التهذيب، ج 1، ص 308، رقم: 3389، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

حماد بن سلمة:

حماد بن سلمة بن دينار الإمام أبو سلمة أحد الأعلام...

حماد بن سلمه، پيشوا و يكي از مشاهير است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج 1، ص 349، رقم: 1220، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

هشام بن عروة:

هشام بن عروة أبو المنذر وقيل أبو عبد الله القرشي أحد الأعلام... قال أبو حاتم ثقة إمام في الحديث.

هشام بن عروة، يكي از مشاهير علم است، ابو حاتم گفته: مورد اعتماد و در علم حديث، پيشوا بود.

الكاشف ج 2، ص 337، رقم: 5972.

عروة بن زبير:

عروة بن الزبير أبو عبد الله... قال بن سعد كان فقيها عالما كثير الحديث ثبتا مأمونا.

ابن سعد گفته: عروة بن زبير، فقيه، دانشمند، مورد اعتماد در نقل روايت و امانت‌دار بود، روايات زيادي نقل كرده است.

الكاشف ج 2، ص 3772، رقم: 3775.

بنابراين سند روايت كاملا صحيح و راويان آن از بزرگان اهل سنت هستند.

ابن جوزي حنفي در كتاب المنتظم، أبوسعيد آبي در نثر الدرر، محب الدين طبري در الرياض النضرة، جلال الدين سيوطي در جامع الأحاديث مي‌نويسند:

حدثنا هشام بن عروة عن أبيه قال: قعد أبو بكر على منبر رسول الله صلى الله عليه وسلم فجاءه الحسن بن علي فصعد المنبر وقال انزل عن منبر أبي فقال له أبو بكر منبر أبيك لا منبر أبي فقال علي رضي الله عنه وهو في ناحية القوم إن كانت لعن غير أمري.

ابوبكر بر منبر رسول خدا (ص) نشسته بود، حسن بن علي (عليهما السلام) آمد و بر منبر بالا رفت و فرمود: از منبر پدر من پايين بيا، ابوبكر گفت: (بلي) اين منبر پدر تو است نه منبر پدر من، علي (عليه السلام) كه در گوشه‌اي در ميان مردم نشسته بود فرمود: اين كار او به دستور من نبوده است.

ابن الجوزي الحنبلي، جمال الدين ابوالفرج عبد الرحمن بن علي بن محمد (متوفاي 597 هـ)، المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ج 4، ص 70، ناشر: دار صادر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1358؛

الآبي، ابوسعد منصور بن الحسين (متوفاي421هـ)، نثر الدر في المحاضرات، ج 1، ص 227، تحقيق: خالد عبد الغني محفوط، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت /لبنان، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2004م ؛

الطبري، ابوجعفر محب الدين أحمد بن عبد الله بن محمد (متوفاي694هـ)، الرياض النضرة في مناقب العشرة، ج 2، ص 148، تحقيق عيسي عبد الله محمد مانع الحميري، ناشر: دار الغرب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1996م؛

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج 13، ص 93، طبق برنامه الجامع الكبير.

پايين كشيدن عمر از منبر، توسط امام حسين عليه السلام:

حدثنا أبو مسلم حدثني أبي أحمد حدثنا سليمان بن حرب ثنا حماد بن زيد عن يحيى بن سعيد عن عبيد بن حنين عن حسين بن على قال صعدت إلى عمر رضي الله عنه وهو على المنبر فقلت إنزل عن منبر أبي واذهب إلى منبر أبيك قال من علمك هذا قلت ما علمني أحد قال منبر أبيك والله منبر أبيك والله منبر أبيك والله وهل أنبت الشعر على رؤوسنا إلا أنتم جعلت تأتينا جعلت تغشانا.

از حسين بن علي (عليهما السلام) نقل شد است كه: بر منبر بالا رفتم در حالي كه عمر بر منبر نشسته بود، به او گفتم: از منبر پدر من بيا پايين و برو بر منبر پدر خودت بنشين. عمر گفت: چه كسي اين سخن را به تو ياد داده است؟ گفتم: كسي به من ياد نداده است؟ عمر گفت: منبر پدر تو است، سوگند به خدا كه منبر پدر تو است، آيا جز شما كس ديگري بر سر ما مو رويانده است؟ چه قدر شايسته است كه روزي پيش ما بياي و به ما سر بزني.

العجلي، أبي الحسن أحمد بن عبد الله بن صالح (متوفاي 261هـ)، معرفة الثقات من رجال أهل العلم والحديث ومن الضعفاء وذكر مذاهبهم وأخبارهم، ج 1، ص 301، رقم: 310، تحقيق: عبد العليم عبد العظيم البستوي، ناشر: مكتبة الدار - المدينة المنورة - السعودية، الطبعة: الأولى، 1405 – 1985م.

جالب اين است كه عمر اعتراف مي‌كند: « وهل أنبت الشعر على رؤوسنا إلا أنتم ؛ آيا جز شما كس ديگري بر سر ما مو رويانده است؟».

و در روايتي كه ذهبي و ديگران نقل كرده‌اند آمده است:

وهل أنبت على رؤوسنا الشعر إلا الله ثم أنتم.

آيا جز اين است كه مو را بر سرما خداوند و سپس شما رويانده‌ايد؟

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 285، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

 و اين يعني پذيرش ولايت تكويني اهل بيت عليهم السلام توسط عمر بن الخطاب.

ولايت رسول خدا و اهل بيت عليهم السلام بر دو نوع است:

اول: ولايت باطنى، معنوى و ذاتى كه موهبتي است از جانب پروردگار و لازمه آن وساطت در فيوضات تكوينى الهى و تصرف و ولايت در امور عالم است

آيت الله جوادى آملى در تعريف ولايت تكوينى مى‏نويسند:

ولايت تكوينى يعنى سرپرستى موجودات جهان و عالم خارج و تصرف عينى داشتن در آنها، مانند ولايت نفس انسانى بر قواى درونى خودش. هر انسانى نسبت به قواى ادراكى خود مانند نيروى وهمى و خيالى و نيز بر قواى تحريكى خويش مانند شهوت و غضب، ولايت دارد؛ بر اعضاء و جوارح سالم خود ولايت دارد؛ اگر دستور ديدن مى‏دهد، چشم او را اطاعت مى‏كند و اگر دستور شنيدن مى‏دهد، گوش او مى‏شنود و اگر دستور برداشتن چيزى را صادر مى‏كند، دستش فرمان مى‏برد و اقدام مى‏كند؛ البته اين پيروى و فرمانبرى در صورتى است كه نقصى در اين اعضاء وجود نداشته باشد. بازگشت ولايت تكوينى به "علت و معلول" است. اين نوع ولايت، تنها بين علت و معلول تحقق مى‏يابد.

جوادى آملى ، عبدالله، ولايت فقيه، ص123، ناشر: مركز نشر اسراء.

اين نوع از ولايت موهبتي است الهي ، قابل تشريع نيست و همواره با ولي الله و از آثار وجودي او است

دوم: ولايت عامه مجعول تشريعى كه منصبي است الهى و قائم به شخص و در هنگام حيات او خواهد بود كه از جمله آثار آن، واجب الإطاعه بودن، گواهي و شهادت بر اعمال و عقائد بندگان خدا و... است.

خليفه دوم با گفتن اين جمله و نسبت دادن روياندن موهاي سر خود را به خداوند و سپس به اهل بيت عليهم السلام، ثابت مي‌كند كه حتي ولايت از نوع اول كه همان ولايت تكويني و وساطت در فيض باشد، نيز قابل ترديد نيست؛ چه رسد به ولايت تشريعي.

بررسي سند روايت:

أبومسلم الحسن بن أحمد:

الحسن بن أحمد بن أبي شعيب الحراني... ثقة.

حسين بن احمد، مورد اعتماد است.

الكاشف ج 1، ص 321، رقم: 1009

احمد بن عبد الله:

أحمد بن عبد الله بن أبي شعيب مسلم الحراني أبو الحسن مولى قريش ثقة.

احمد بن عبد الله، مودر اعتماد است.

تقريب التهذيب ج 1، ص 81، رقم: 57

سليمان بن حرب:

سليمان بن حرب الإمام أبو أيوب الواشحي البصري قاضي مكة... قال أبو حاتم إمام من الأئمة لا يدلس ويتكلم في الرجال وفي الفقه.

امام سليمان بن حرب، قاضي مكه بود، ابوحاتم گفته: پيشواي از پيشوايان بود كه هرگز تدليس (سعي در صحيح جلوه دادن روايت ضعيف) نمي‌كرد و در علم رجال و فقه صاحب نظر بود.

الكاشف ج 1، ص 458، رقم: 2079.

حماد بن زيد:

حماد بن زيد بن درهم الإمام أبو إسماعيل الأزدي الأزرق أحد الأعلام... قال بن مهدي ما رأيت أحدا لم يكتب أحفظ منه وما رأيت بالبصرة أفقه منه ولم أر أعلم بالسنة منه.

امام حماد بن زيد، يكي از مشاهر علم بود، ابن مهدي گفته: نديدم كسي را كه روايت را ننويسد و در حفظ از او برتر باشد، در بصره مردي دانشمند تر از او نديديم، و كسي را آگاه‌تر از او به سنت نديدم.

الكاشف ج 1، ص 349، رقم: 1219

يحيي بن سعيد:

يحيى بن سعيد بن قيس بن عمرو الإمام أبو سعيد الأنصاري قاضي السفاح... حافظ فقيه حجة.

امام يحيي بن سعيد، حافظ، دانشمند و (سخن او) حجت بود.

الكاشف ج 2، ص 366، رقم: 6176

عبيد بن حنين:

عبيد بن حنين... وثقه بن سعد.

ابن سعد عبيد بن حنين را توثيق كرده است.

الكاشف ج 1، ص 689، رقم: 3613.

شمس الدين ذهبي در سير أعلام النبلاء و تاريخ الإسلام همين روايت را نقل و گفته است:

إسناده صحيح.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 285، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ؛

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 5، ص 100، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

ابن حجر عسقلاني نيز بعد از نقل اين روايت مي‌گويد:

سنده صحيح.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة، ج 2، ص 78، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ - 1992م.

جلال الدين سيوطي نيز همين روايت را با سند ديگر از ابن عساكر نقل و مي‌گويد:

إسناده صحيح.

السيوطي الشافعي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، تاريخ الخلفاء، ج 1، ص 143، تحقيق: محمد محي الدين عبد الحميد، ناشر: مطبعة السعادة - مصر، الطبعة: الأولى، 1371هـ - 1952م.

همچنين ابن شبه نميري در تاريخ المدينة، اسلم واسطي در تاريخ خود، دارقطني در فضائل الصحابة، ابن عساكر شافعي در تاريخ مدينه دمشق، ابن أبي جراده در بغية الطلب، مزي در تهذيب الكمال، ابن حجر عسقلاني در تهذيب التهذيب و المطالب العاليه، شمس الدين سخاوي در التحفة اللطيفة، جلال الدين سيوطي در جامع الأحاديث و... اين داستان را نقل كرده‌اند.

النميري البصري، ابوزيد عمر بن شبة (متوفاي262هـ)، تاريخ المدينة المنورة، ج 2، ص 11، ح1358 و 1359، تحقيق علي محمد دندل وياسين سعد الدين بيان، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1417هـ-1996م؛

الواسطي، أسلم بن سهل الرزاز (متوفاي292هـ)، تاريخ واسط، ج 1، ص 203، تحقيق: كوركيس عواد، ناشر: عالم الكتب - بيروت، الطبعة: الأولى، 1406هـ؛

الدارقطني البغدادي، ابوالحسن علي بن عمر بن أحمد بن مهدي (متوفاي 385هـ)، فضائل الصحابة للدارقطني، ج 1، ص 11، طبق برنامه الجامع الكبير؛

ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 14، ص 175 و ج 30، ص 307، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت 1995؛

إبن أبي جرادة، كمال الدين عمر بن أحمد (متوفاي660هـ)، بغية الطلب في تاريخ حلب، ج 6، ص 2584 وص 2585، تحقيق: د. سهيل زكار، ناشر: دار الفكر؛

المزي، يوسف بن الزكي عبدالرحمن ابوالحجاج (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج 6، ص 404، تحقيق: د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م؛

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، تهذيب التهذيب، ج 2، ص 300، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م؛

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاي852هـ)، المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج 15، ص 760، تحقيق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري، ناشر: دار العاصمة/ دار الغيث، الطبعة: الأولى، السعودية - 1419هـ؛

السخاوي، شمس الدين محمد بن عبد الرحمن(متوفاي902هـ)، التحفة اللطيفة في تاريخ المدينة الشريفة، ج 1، ص 295، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1414هـ/ 1993م؛

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج 13، ص 442، طبق برنامه الجامع الكبير؛

البغدادي، أحمد بن علي ابوبكر الخطيب (متوفاي463هـ)، تاريخ بغداد، ج 1، ص 141، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛

آن چه اين روايات ثابت مي‌كند اين است كه اهل بيت عليهم السلام مشروعيت خلافت شيخين را قبول نداشته و اين منصب را تنها شايسته خود مي‌دانسته‌اند.

آيا با وجود مخالفت اهل البيت عليهم السلام؛ همان كساني كه خداوند شهادت به طهارت آنان داده و رسول او آن‌ها را عدل و همتراز قرآن قرار داده است، شبهه‌اي در عدم مشروعيت خلافت شيخين باقي مي‌ماند؟


+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:32 |

صحابه‌اي عائشه به آنان دشنام داده است :

سكوت عائشه در برابر دشنام به اميرمومنان علي عليه السلام :

عن عَطَاءِ بن يَسَارٍ قال جاء رَجُلٌ فَوَقَعَ في علي وفي عَمَّارٍ رضي الله عنهما عِنْدَ عَائِشَةَ فقالت أَمَّا علي فَلَسْتُ قَائِلَةً لك فيه شَيْئاً واما عَمَّارٌ فإني سمعت رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يقول لاَ يُخَيَّرُ بين أَمْرَيْنِ الا اخْتَارَ أَرْشَدَهُمَا

مسند أحمد بن حنبل  ج 6   ص 113 ش 24864

از عطاء بن يسار روايت شده است که شخصي آمد و در نزد عائشه به علي × و عمار دشنام داد ؛  پس عائشه گفت : اما در مورد علي چيزي به تو نمي‌گويم ؛ اما در مورد عمار از رسول خدا ’ شنيدم که مي‌فرمود : وي اگر در بين دو کار مخيّر شود بهترين آنها را انتخاب مي کند

دشنام او به زينب بنت جحش (همسر رسول‌خدا ص) و اهل بيت عليهم السلام‌:

گذشت كه در صحيح بخاري و مسلم و ساير صحاح سته ، روايتي عجيب آمده است كه مي‌گويد ‌ زنان رسول خدا به خاطر محبت بي اندازه آن حضرت نسبت به عائشه ، حسادت بسيار پيدا كرده و فاطمه زهرا ÷ را به نزد رسول خدا فرستادند تا آن‌ حضرت با پدر خويش سخن گفته و از حضرت بخواهند كمي عدالت داشته باشند !

رسول خدا با فاطمه زهرا ÷ سخن گفته و آن حضرت را نيز قانع مي‌كنند ؛ اين كار بر ساير زنان حضرت گران آمده ، زينب دختر جحش كه از همسران آن حضرت است ، به نزد حضرت آمده و به عائشه در جلوي حضرت دشنام مي‌دهد ؛ در اين هنگام رسول خدا ’ به عائشه دستور مي‌دهند كه اي عائشه تو نيز به او دشنام بده !

وقتي كه عائشه در دشنام دادن بر زينب بنت جحش پيروز مي‌شود ، رسول خدا ’ خندان مي‌گويند : او دختر ابوبكر است !

... فَأَرْسَلْنَ زَيْنَبَ بِنْتَ جَحْشٍ فَأَتَتْهُ فَأَغْلَظَتْ وَقَالَتْ إِنَّ نِسَاءَكَ يَنْشُدْنَكَ اللَّهَ الْعَدْلَ في بِنْتِ بن أبي قُحَافَةَ فَرَفَعَتْ صَوْتَهَا حتى تَنَاوَلَتْ عَائِشَةَ وَهِيَ قَاعِدَةٌ فَسَبَّتْهَا حتى إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم لَيَنْظُرُ إلى عَائِشَةَ هل تَكَلَّمُ قال فَتَكَلَّمَتْ عَائِشَةُ تَرُدُّ على زَيْنَبَ حتى أَسْكَتَتْهَا قالت فَنَظَرَ النبي صلى الله عليه وسلم إلى عَائِشَةَ وقال إِنَّهَا بِنْتُ أبي بَكْرٍ

صحيح البخاري  ج 2   ص 911 ش 2442 كتاب الهبة بَاب من أَهْدَى إلى صَاحِبِهِ وَتَحَرَّى بَعْضَ نِسَائِهِ دُونَ بَعْضٍ

او (زينب بنت جحش) به نزد پيامبر ’ آمده و به درشتي سخن گفت ! و افزود كه زنان تو از تو مي‌خواهند كه عدالت را بين زنان اجرا كني ! و صداي خويش را بالا برد ! و سپس سخن خود را به سوي عائشه متوجه كرده در حالي كه او نشسته بود ، به عائشه دشنام داد ! و كار را به جايي رساند كه پيامبر ’ به عائشه نگاه كرده و فرمودند : آيا پاسخ مي‌دهي ؟

عائشه شروع به پاسخ كرده آنقدر به زينب جواب داد تا او را مجبور به سكوت كرد !

پيامبر ’ به عائشه نگاه كرده و فرمودند : او دختر ابوبكر است !!!

همين روايت را مسلم با كمي اختلاف در مضمون ذكر كرده است :

... قالت عَائِشَةُ فَأَرْسَلَ أَزْوَاجُ النبي صلى الله عليه وسلم زَيْنَبَ بِنْتَ جَحْشٍ زَوْجَ النبي صلى الله عليه وسلم ... فقالت يا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ أَزْوَاجَكَ أَرْسَلْنَنِي إِلَيْكَ يَسْأَلْنَكَ الْعَدْلَ في ابْنَةِ أبي قُحَافَةَ قالت ثُمَّ وَقَعَتْ بِي فَاسْتَطَالَتْ على وأنا أَرْقُبُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَأَرْقُبُ طَرْفَهُ هل يَأْذَنُ لي فيها قالت فلم تَبْرَحْ زَيْنَبُ حتى عَرَفْتُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم لَا يَكْرَهُ أَنْ أَنْتَصِرَ قالت فلما وَقَعْتُ بها لم أَنْشَبْهَا حين أَنْحَيْتُ عليها قالت فقال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَتَبَسَّمَ إِنَّهَا ابْنَةُ أبي بَكْرٍ

صحيح مسلم  ج 4   ص 1891 ش 2442 كتاب فضائل الصحابه باب في فضل عائشه

... زنان پيامبر زينب دختر جحش ، همسر پيامبر را به نزد آن حضرت فرستادند ... او گفت : اي رسول خدا ! همسران تو مرا فرستاده‌اند و از تو مي‌خواهند كه در مورد عائشه عدالت را اجرا كني ! و سپس به من دشنام داد . و مدتي طولاني چنين كرد .

 من به رسول خدا ’ نگاه مي كردم كه آيا به من با چشم اشاره مي‌كند !

مدتي طول نكشيد كه دانستم پيامبر ’ راضي است كه انتقام بگيرم!

وقتي كه من به زينب دشنام دادم ، چنان به سمت او هجوم (لفظي) بردم كه او را شكست دادم !

پيامبر ’ در حال خنده گفتند : او دختر ابوبكر است !!!

ابي داود نيز اين روايت را به صورت ذيل نقل مي  كند  كه پيامبر صريحا به عائشه دستور دادند كه به زينب دشنام بدهد ! و عائشه نه تنها به زينب ، بلكه به خانواده امير مومنان علي × دشنام داد !‌

قال ابن عَوْنٍ: وَزَعَمُوا أنها كانت تَدْخُلُ على أُمِّ الْمُؤْمِنِينَ قالت: قالت أُمُّ الْمُؤْمِنِينَ : دخل عَلَيَّ رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَعِنْدَنَا زَيْنَبُ بِنْتُ جَحْشٍ فَجَعَلَ يَصْنَعُ شيئاً بيده فقلت: بيده حتى فَطَّنْتُهُ لها فَأَمْسَكَ وَأَقْبَلَتْ زَيْنَبُ تُقَحِّمُ لِعَائِشَةَ رضي الله عنها فَنَهَاهَا فَأَبَتْ أَنْ تَنْتَهِيَ فقال لِعَائِشَةَ: سُبِّيهَا فَسَبَّتْهَا فَغَلَبَتْهَا فَانْطَلَقَتْ زَيْنَبُ إلى عَلِيٍّ رضي الله عنه فقالت: إِنَّ عَائِشَةَ رضي الله عنها وَقَعَتْ بِكُمْ وَفَعَلَتْ فَجَاءَتْ فَاطِمَةُ فقال لها إِنَّهَا حِبَّةُ أَبِيكِ وَرَبِّ الْكَعْبَةِ فَانْصَرَفَتْ ...

سنن أبي داود  ج 4   ص 274 ش 4898

ابن عون – كه علما اعتقاد دارند كه او به نزد عائشه مي‌رفته است- از عائشه روايت مي كند كه گفت : روزي پيامبر ’ به نزد من آمده و زينب دختر جحش نيز در پيش ما بود ؛ رسول خدا با دست خويش كاري كردند (كه در مقابل زينب شايسته نبود) ، من با دست به رسول خدا اشاره كرده و او را از وجود زينب آگاه كردم .

زينب به نزد عائشه آمده و شروع به دشنام كرد ، رسول خدا ’ او را از اين كار بازداشتند اما او قبول نكرد !!!! به همين سبب رسول خدا ’ به عائشه گفتند : تو نيز به او دشنام بده !!! عائشه به زينب دشنام داد و دشنام او از دشنام زينب قوي‌تر افتاد !!!

زينب به نزد علي عليه السلام رفته و گفت عائشه به شما دشنام داد و چنين كرد ؛ فاطمه ÷ به نزد پيامبر ’آمد ؛ پيامبر ’ به او فرمودند : قسم به پروردگار كعبه عائشه محبوبه من است ! به همين سبب فاطمه بازگشت !!!

واضح است كه چنين روايتي براي اثبات فضل عائشه ، جعل شده است ،‌ اما به چه قيمتي ؟!

دشنام عائشه به عثمان بن عفان :

از جمله كساني كه مورد دشنام عائشه واقع شده اند ، عثمان بن عفان است ؛ و در اين زمينه روايات فراواني در كتب اهل سنت وجود دارد :

اولين كسي كه عثمان را نعثل ناميد عائشه بود!

1- لما انتهت عائشة رضي الله عنها إلى سرف راجعة في طريقها إلى مكة لقيها عبد بن أم كلاب وهو عبد بن أبي سلمة ينسب إلى أمه فقالت له مهيم قال قتلوا عثمان رضي الله عنه فمكثوا ثمانيا قالت ثم صنعوا ماذا قال أخذها أهل المدينة بالاجتماع فجازت بهم الأمور إلى خير مجاز اجتمعوا على علي بن أبي طالب فقالت والله ليت أن هذه انطبقت على هذه أن تم الأمر لصاحبك ردوني ردوني فانصرفت إلى مكة وهي تقول قتل والله عثمان مظلوما والله لأطلبن بدمه فقال لها ابن أم كلاب ولم فوالله إن أول من أمال حرفه لأنت ولقد كنت تقولين اقتلوا نعثلا فقد كفر قالت إنهم استتابوه ثم قتلوه وقد قلت وقالوا وقولي الاخير خير من قولي الأول فقال لها ابن أم كلاب :

فمنك البداء ومنك الغير                     ومنك الرياح ومنك المطر

وأنت أمرت بقتل الإمام                     وقلت لنا إنه قد كفر

فهبنا أطعناك في قتله            وقاتله عندنا من أمر

ولم يسقط السيف من فوقنا              ولم تنكسف شمسنا والقمر 

الفتنة ووقعة الجمل  ج 1   ص 115 - الإمامة والسياسة  ج 1   ص 48 - تاريخ الطبري  ج 3   ص 12 – الكامل في التاريخ  ج 3   ص 100- تاريخ مختصر الدول  ج 1   ص 55 – الفخري في الآداب السلطانية  ج 1   ص 29

وقتي عائشه در مسير بازگشت از مکه به سرف رسيد در آنجا عبد بن ام‌کلاب را ديد ؛ پس به وي گفت : خبر مهمي است ؛ عثمان را کشته‌اند ؛ و سپس هشت روز توقف کردند ؛ عائشه پرسيد بعد از آن چه کردند ؟

پاسخ داد : بهترين کار ؛ همه ايشان گرد علي جمع شدند .

عائشه گفت : کاش آسمان به زمين آمده بود و مردم با علي بيعت نمي‌کردند !!!

من را برگردانيد ؛ پس به سمت مکه به راه افتاد و مي گفت : قسم به خدا عثمان را مظلوم کشتند !!! قسم به خدا من خونخواه وي خواهم بود !!!

پس ابن ام کلاب به او گفت : چگونه ؟ قسم به خدا اولين کسي که نام عثمان را تغيير داد تو بودي !!! و تو بودي که مي گفتي : نعثل (پيرمرد يهودي خرفت کنايه از عثمان) را بکشيد که کافر شده است !!!

عائشه گفت : ايشان قبل از مرگ وي را توبه داده و سپس کشته‌اند !!!

درست است که قبلا سخناني گفته ام اما سخن فعلي من از سخن قبلي من بهتر است !!!

پس ابن ام کلاب به وي گفت :

همه کارها از تو شروع شد و حال خودت مي خواهي آن را عوض کني !!!

اگر بادي بود از تو بود و اگر باراني از تو (همه طوفانها از تو برخواست)

تو بودي که به کشتن امام دستور دادي

و به ما گفتي که او کافر شده است

پس ما از تو در کشتن او اطاعت کرده

و قاتل همان كسي است كه به كشتن او دستور داد

و به خاطر کشتن او نه از آسمان شمشيري آمد تا ما را نابود کند

و نه خورشيد و ماه گرفت (کنايه از اينکه عثمان مظلومانه کشته نشد)

2- أول من سمّى عثمان نعثلاً عائشة

شرح نهج البلاغة  ج 6   ص 131

اولين کسي که عثمان را نعثل (پيرمرد يهودي خرفت) ناميد عائشه بود .

عثمان تا قبل از كشته شدن ، نعثل بود ! بعد از قتل مظلوم !

1- أن عثمان رضي الله عنه أخر عن عائشة رضي الله عنها بعض أرزاقها فغضبت ثم قالت يا عثمان أكلت أمانتك وضيعت الرعية ...

فقال عثمان رضي الله عنه ضرب الله مثلا للذين كفروا امرأة نوح وامرأة لوط الآية فكانت عائشة رضي الله عنها تحرض عليه جهدها وطاقتها وتقول أيها الناس هذا قميص رسول الله صلى الله عليه وسلم لم يبل وقد بليت سنته اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا

ثم إن عائشة ذهبت إلى مكة فلما قضت حجها وقربت من المدينة أخبرت بقتل عثمان فقالت ثم ماذا فقالوا بايع الناس علي بن أبي طالب فقالت عائشة قتل عثمان والله مظلوما وأنا طالبة بدمه والله ليوم من عثمان خير من علي الدهر كله

المحصول رازي ج 4   ص 492

عثمان ، سهم ماهيانه عائشه را به تاخير انداخت ؛ وي خشمگين شد و گفت : اي عثمان ؛ امانت را خوردي و مردم را نابود کردي و...

عثمان به وي گفت : خداوند براي کفار دو نفر را به عنوان نمونه معرفي کرده است زن نوح و زن لوط (زنان دو پيغمبر ؛ تو نيز مانند ايشاني)

به همين سب عائشه در مقابله با عثمان بسيار تلاش مي‌کرد و مي گفت : اي مردم اين لباس رسول خدا است که هنوز کهنه نشده است ولي سنت وي را کهنه کردند ؛ نعثل را بکشيد که خدا او را بکشد !!!

عائشه به مکه رفت ؛ وقتي حجش تمام شد و به نزديکي مدينه رسيد باخبر شد که عثمان را کشته اند ؛ پرسيد بعد از آن چه شد ؟ گفتند : با علي بيعت کرده‌اند !!!

پس عائشه گفت : قسم به خدا عثمان را مظلومانه کشتند ؛ من نيز به خدا قسم که خونخواه او هستم ؛ و روزي از زندگي عثمان بهتر از تمام دنيا بود !!!

2- ومنه حديث عائشة اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا تعني عثمان وهذا كان منها لما غاضبته وذهبت إلى مكة

النهاية في غريب الأثر ابن اثير ج 5   ص 79 - لسان العرب  ج 11   ص 670 - تاج العروس  ج 31   ص 14

از همين موارد است کلام عائشه که مي‌گفت : نعثل را بکشيد خدا او را بکشد و مقصودش عثمان بود ؛ و اين زماني بود که از دست عثمان خشمگين بوده و به مکه رفته بود .

3- فقالت أم سلمة : إنك كنت بالأمس تحرضين على عثمان ، وتقولين فيه أخبث القول ، وما كان اسمه عندك إلا نعثلاً

شرح نهج البلاغة  ج 6   ص 133

ام سلمه به عائشه گفت : تو تا ديروز مردم را به جنگ با عثمان فرا مي‌خواندي و به او بدترين سخن ها را مي‌گفتي و نام او در نزد تو نعثل بود !!!

4- وكتب لعائشة رضي الله عنها أما بعد فإنك قد خرجت من بيتك تزعمين أنك تريدين الإصلاح بين المسلمين وطلبت بزعمك دم عثمان وأنت بالأمس تؤلبين عليه فتقولين في ملا من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم اقتلوا نعثلا فقد كفر قتله الله واليوم تطلبين بثأره فاتقى الله وارجعي إلى بيتك وأسبلي عليك سترك قبل أن يفضحك الله ولا حول ولا قوة إلى بالله العلي العظيم

السيرة الحلبية  ج 3   ص 356

(علي ×) به عائشه نامه نوشت که : تو از خانه بيرون آمده‌اي و گمان مي‌کني که قصد اصلاح بين مسلمانان را داري و گمان مي‌کني که طالب خون عثمان هستي ؛ و تا ديروز مردم را بر ضد وي تحريک مي‌کردي و در بين اصحاب رسول خدا ’ مي‌گفتي : نعثل را بکشيد که کافر شده است خدا او را بکشد !!!

اما امروز آمده‌اي خونخواه وي شده‌اي ؟

از خدا بترس و به خانه‌ات برگرد و حجاب خويش را در برگير قبل از آنکه خدا تو را رسوا سازد

ولا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم

عدم نهي عائشه از دشنام به عثمان :

عده اي عثمان را در حضور عائشه لعنت مي کردند اما وي ممانعت نشان نداد :

عن أبي سعيد أن ناسا كانوا عند فسطاط عائشة فمر عثمان إذ ذاك بمكة قال أبو سعيد: فما بقي أحد منهم إلا لعنه أو سبّه غيري وكان فيهم رجل من أهل الكوفة فكان عثمان على الكوفي أجرأ منه على غيره فقال يا كوفي أشتهى أقدم المدينة كأنه يتهدده ...

مصنف ابن أبي شيبة ج6 ص196 ش 30628 و ج 7 ص 518 ش 37684

از ابو سعيد روايت شده است که عده‌اي از مردم در کنار خيمه عائشه بودند که عثمان عبور کرد ؛ هيچ کدام از ايشان به غير از من نماند مگر آنکه عثمان را لعن يا سب کرد ؛ يکي از اهل کوفه نيز در بين ايشان بود که عثمان در مقابل او جرات بيشتري داشت ؛ پس گفت : اي کوفي ! دوست دارم به مدينه بيايي و با اين جمله او را تهديد کرد !!!...

دشنام عائشه به صفيه (همسر رسول خدا)

أخبرنا محمد بن عمر أخبرنا محمد بن عبد الله بن جعفر عن بن أبي عون قال قالت عائشة كنت أستب أنا وصفية فسببت أباها فسبت أبي وسمعه رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال يا صفية تسبين أبا بكر يا صفية تسبين أبا بكر

الطبقات الكبرى  ج 8   ص 80 ، اسم المؤلف:  محمد بن سعد بن منيع أبو عبدالله البصري الزهري الوفاة: 230 ، دار النشر : دار صادر - بيروت

عائشه گفته است كه من و صفيه به يكديگر دشنام مي‌داديم ! من به پدر او دشنام دادم ؛ او نيز به پدر من دشنام داد ! رسول خدا ’ سخن او را شنيده و فرمودند : اي صفيه ! به ابوبكر دشنام مي‌دهي ؟!

صحابه‌اي كه عائشه آنان را لعنت (نفرين) كرده است :

اين گروه از صحابه عبارت‌اند از :

عثمان بن عفان ، معاويه ، عمرو بن العاص ، محمد بن ابي‌بكر

عثمان بن عفان :

خدا نعثل (عثمان) را بكشد !

1- أن عثمان رضي الله عنه أخر عن عائشة رضي الله عنها بعض أرزاقها فغضبت ثم قالت يا عثمان أكلت أمانتك وضيعت الرعية ...

فقال عثمان رضي الله عنه ضرب الله مثلا للذين كفروا امرأة نوح وامرأة لوط الآية فكانت عائشة رضي الله عنها تحرض عليه جهدها وطاقتها وتقول أيها الناس هذا قميص رسول الله صلى الله عليه وسلم لم يبل وقد بليت سنته اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا

ثم إن عائشة ذهبت إلى مكة فلما قضت حجها وقربت من المدينة أخبرت بقتل عثمان فقالت ثم ماذا فقالوا بايع الناس علي بن أبي طالب فقالت عائشة قتل عثمان والله مظلوما وأنا طالبة بدمه والله ليوم من عثمان خير من علي الدهر كله

المحصول رازي ج 4   ص 492

عثمان ، سهم ماهيانه عائشه را به تاخير انداخت ؛ وي خشمگين شد و گفت : اي عثمان ؛ امانت را خوردي و مردم را نابود کردي و...

عثمان به وي گفت : خداوند براي کفار دو نفر را به عنوان نمونه معرفي کرده است زن نوح و زن لوط (زنان دو پيغمبر ؛ تو نيز مانند ايشاني)

به همين سب عائشه در مقابله با عثمان بسيار تلاش مي‌کرد و مي گفت : اي مردم اين لباس رسول خدا است که هنوز کهنه نشده است ولي سنت وي را کهنه کردند ؛ نعثل را بکشيد که خدا او را بکشد !!!

عائشه به مکه رفت ؛ وقتي حجش تمام شد و به نزديکي مدينه رسيد باخبر شد که عثمان را کشته‌اند ؛ پرسيد بعد از آن چه شد ؟ گفتند : با علي بيعت کرده اند !!!

پس عائشه گفت : قسم به خدا عثمان را مظلومانه کشتند ؛ من نيز به خدا قسم که خونخواه او هستم ؛ و روزي از زندگي عثمان بهتر از تمام دنيا بود !!!

2- ومنه حديث عائشة اقتلوا نعثلا قتل الله نعثلا تعني عثمان وهذا كان منها لما غاضبته وذهبت إلى مكة

النهاية في غريب الأثر ابن اثير ج 5   ص 79 - لسان العرب  ج 11   ص 670 - تاج العروس  ج 31   ص 14

از همين موارد است کلام عائشه که مي گفت : نعثل را بکشيد خدا او را بکشد ومقصودش عثمان بود ؛ و اين زماني بود که از دست عثمان خشمگين بود و به مکه رفته بود‌.

3- وكتب لعائشة رضي الله عنها أما بعد فإنك قد خرجت من بيتك تزعمين أنك تريدين الإصلاح بين المسلمين وطلبت بزعمك دم عثمان وأنت بالأمس تؤلبين عليه فتقولين في ملا من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم اقتلوا نعثلا فقد كفر قتله الله واليوم تطلبين بثأره فاتقى الله وارجعي إلى بيتك وأسبلي عليك سترك قبل أن يفضحك الله ولا حول ولا قوة إلى بالله العلي العظيم

السيرة الحلبية  ج 3   ص 356

(علي عليه السلام) به عائشه نامه نوشت که : تو از خانه بيرون آمده‌اي و گمان مي‌کني که قصد اصلاح بين مسلمانان را داري و گمان مي‌کني که طالب خون عثمان هستي ؛ و تا ديروز مردم را بر ضد وي تحريک مي‌کردي و در بين اصحاب رسول خدا مي‌گفتي : نعثل را بکشيد که کافر شده است خدا او را بکشد !!!

اما امروز آمده‌اي خونخواه وي شده‌اي ؟

از خدا بترس و به خانه‌ات برگرد و حجاب خويش را در بر‌گير قبل از آنکه خدا تو را رسوا سازد

ولا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم

عدم نهي عائشه از لعن عثمان :

عده اي عثمان را در حضور عائشه لعنت مي کردند اما وي ممانعت نشان نداد :

عن أبي سعيد أن ناسا كانوا عند فسطاط عائشة فمر عثمان إذ ذاك بمكة قال أبو سعيد: فما بقي أحد منهم إلا لعنه أو سبّه غيري وكان فيهم رجل من أهل الكوفة فكان عثمان على الكوفي أجرأ منه على غيره فقال يا كوفي أشتهى أقدم المدينة كأنه يتهدده ...

مصنف ابن أبي شيبة ج6 ص196 ش 30628 و ج 7 ص 518 ش 37684

از ابو سعيد روايت شده است که عده‌اي از مردم در کنار خيمه عائشه بودند که عثمان عبور کرد ؛ هيچ کدام از ايشان به غير از من نماند مگر آنکه عثمان را لعن يا سب کرد ؛ يکي از اهل کوفه نيز در بين ايشان بود که عثمان در مقابل او جرات بيشتري داشت ؛ پس گفت : اي کوفي ! دوست دارم به مدينه بيايي و با اين جمله او را تهديد کرد !!!...

نفرين معاويه و عمرو بن العاص :

  وقد ذكر ابن جرير وغيره أن محمد بن أبي بكر نال من معاوية بن خديج هذا ومن عمرو بن العاص ومن معاوية ومن عثمان بن عفان أيضا؛ فعند ذلك غضب معاوية بن خديج فقدمه فقتله ثم جعله في جيفة حمار فأحرقه بالنار فلما بلغ ذلك عائشة جزعت عليه جزعا شديدا ... وجعلت تدعو على معاوية وعمرو بن العاص دبر الصلوات

البداية والنهاية ج7 ص315 - المنتظم ج5 ص151 - تاريخ الطبري ج3 ص132

ابن جرير و غير او گفته‌اند که محمد بن ابي بکر به معاويه بن خديج و عمرو عاص و معاويه بن ابي سفيان و عثمان بن عفان فحش داد ؛ در اين هنگام معاويه بن خديج خشمگين شده و او را جلو انداخت و کشت و سپس بدن او را در لاشه الاغي انداخت و آتش زد .

وقتي اين خبر به عائشه رسيد بسيار اندوهگين شده و ... بعد از هر نمازي معاويه و عمرو بن عاص را نفرين مي کرد

مدارک اين ماجرا:

هيثمي در مجمع الزوائد در مورد اين روايت مي گويد :

رواه الطبراني مطولا ومختصرا بأسانيد منها ما وافق أحمد ورجاله ثقات

مجمع الزوائد  ج 9   ص 294

اين روايت را طبراني به صورت مختصر و مفصل با چند سند نقل کرده است که بعضي از سندهاي آن با سند احمد بن حنبل يکي است و راويان آن ثقه هستند .

ساير مدارک :

تفسير مقاتل بن سليمان  ج 1   ص 237 - تفسير الطبري  ج 5   ص 148 - تفسير ابن أبي حاتم  ج 3   ص 988 ش 5531 و ص 989 ش 5540 - تفسير الثعلبي  ج 3   ص 335 - المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز  ج 2   ص 71 - تفسير البحر المحيط  ج 3   ص 290 - تفسير ابن كثير  ج 1   ص 519 - تفسير الثعالبي  ج 3   ص 335 - الدر المنثور  ج 2   ص 573 - روح المعاني  ج 5   ص 65 - شرح مشكل الاثار طحاوي  ج 8   ص 271 بَابٌ بَيَانُ مُشْكِلِ ما رُوِيَ عن رسول اللهِ صلى الله عليه وسلم فِيمَا كان من عَمَّارِ بن يَاسِرٍ وَمِنْ خَالِدِ بن الْوَلِيدِ - المعجم الكبير طبراني ج 4   ص 112 ش 3830 تا 3834 باب مَالِكُ بن الْحَارِثِ بن الأَشْتَرِ عن خَالِدِ بن الْوَلِيدِ - مسند الطيالسي  ج 1   ص 158 ش 1156 باب أحاديث خالد بن الوليد رضي الله عنه - العجاب في بيان الأسباب  ج 2   ص 897 - جامع الأحاديث سيوطي ج 19   ص 402 ش 14909 تا 14912 و ج 21   ص 57 ش 18338 تا 18341 - كنز العمال  ج 13   ص 228 ش 37388 تا 37391 - السيرة الحلبية  ج 2   ص 265 - التاريخ الكبير بخاري ج 3   ص 136 ش 461 - فضائل الصحابة للنسائي  ج 1   ص 49 ش 164 و ص 50 ش 166 و 167 عمار بن ياسر - سنن النسائي الكبرى  ج 5   ص 74 ش 8271 و 8272 - المستدرك على الصحيحين  ج 3   ص 439 ش 5667  و ص 440 ش 5673 و ص 441 ش 5675

نفرين مخصوص عمرو بن العاص :

أخبرنا أبو إسحاق إبراهيم بن محمد بن يحيى ومحمد بن محمد بن يعقوب الحافظ قالا ثنا محمد بن إسحاق الثقفي ثنا قتيبة بن سعيد ثنا جرير عن الأعمش عن أبي وائل عن مسروق قال قالت لي عائشة رضي الله عنها إني رأيتني على تل وحولي بقر تنحر فقلت لها لئن صدقت رؤياك لتكونن حولك ملحمة قالت أعوذ بالله من شرك بئس ما قلت فقلت لها فلعله إن كان أمرا سيسوءك فقالت والله لئن أخر من السماء أحب إلي من أن أفعل ذلك فلما كان بعد ذكر عندها أن عليا رضي الله عنه قتل ذا الثدية فقالت لي إذا أنت قدمت الكوفة فاكتب لي ناسا ممن شهد ذلك ممن تعرف من أهل البلد فلما قدمت وجدت الناس أشياعا فكتبت لها من كل شيع عشرة ممن شهد ذلك قال فأتيتها بشهادتهم فقالت لعن الله عمرو بن العاص فإنه زعم لي أنه قتله بمصر هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه

المستدرك على الصحيحين  ج 4   ص 14 ش 6744 ، اسم المؤلف:  محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم النيسابوري الوفاة: 405 هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1411هـ - 1990م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا

از مسروق روايت شده است كه عائشه روزي به من گفت : در خواب ديده‌ام كه بر روي بلندي ايستاده‌ام و در اطراف من گاوهاي زيادي قرباني‌ مي‌كنند !

به او گفتم اگر خواب تو درست باشد ، اطراف تو مردم زيادي قرباني خواهند شد !

عائشه گفت : به خدا از شر تو پناه مي‌برم ، چه بد سخني گفتي !

به او گفتم : شايد ماجرايي مي‌خواهد اتفاق افتد كه تو از آن ناخشنودي ؟

در پاسخ گفت : اگر از آسمان به زمين بيفتم ، براي من دوست‌داشتني‌تر از اين است كه چنين كاري بكنم !

مدتي گذشت ، و در كنار او سخن از اين شد كه علي× ذوالثدية (رئيس خوارج) را كشته است ؛ عائشه به من گفت وقتي به كوفه رفتي براي من نام كساني را كه شاهد اين مطلب بوده‌اند ، از مشاهير كوفه ذكر كن .

وقتي به كوفه رفتم ، مردم را چند گروه يافتم ؛ به همين سبب براي عائشه از مشاهير هر گروه ، ده نفر از كساني كه شاهد اين مطلب بوده‌اند را نوشتم و شهادت آنان را به نزد عائشه آوردم .

عائشه گفت : خدا عمرو بن العاص را لعنت كند ! زيرا او چنين به من القا كرده بود كه ذوالثديه را در مصر كشته است !

اين روايت صحيح است و طبق شرط بخاري و مسلم ولي آن را در صحيحين ذكر نكرده‌اند !

همين روايت را ذهبي با كمي اختلاف به صورتي كه مقصود لعن ، مشخص نشود ، نقل كرده‌ است :

... فكتبت لها من كل شيعة عشرة فأتيتها بشهادتهم فقالت لعن الله عمرا فإنه زعم أنه قتله بمصر

سير أعلام النبلاء  ج 2   ص 200 ، اسم المؤلف:  محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الذهبي أبو عبد الله الوفاة: 748 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بيروت - 1413 ، الطبعة : التاسعة ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي

ابن ابي الحديد نيز اين روايت را با بيان علت دروغگويي عمروبن العاص مطرح مي‌كند :

وفي كتاب صفين أيضاً للمدائني عن مسروق ، أن عائشة قالت له لما عرفت أن علياً عليه السلام قتل ذا الثدية : لعن الله عمرو بن العاص فإنه كتب إلي يخبرني أنه قتله بالإسكندرية ، ألا إنه ليس يمنعني ما في نفسي أن أقول ما سمعته من رسول الله صلى الله عليه وسلم ، يقول : ' يقتله خير أمتي من بعدي ' .

شرح نهج البلاغة  ج 2   ص 157 ، اسم المؤلف:  أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبي الحديد المدائني الوفاة: 655 هـ ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان - 1418هـ - 1998م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد عبد الكريم النمري

در كتاب صفين مدائني از مسروق روايت شده است كه گفت : وقتي عائشه خبردار شد كه علي× ذوالثديه را كشته است ، به من گفت : خدا عمرو بن العاص را لعنت كند ؛ زيرا او به من نامه نوشت و خبر داد كه خود او ذوالثديه را در اسكندريه كشته است !

آگاه باش كه آنچه در دل من (از علي است) مانع آن نمي‌شود كه آنچه را از رسول خدا شنيدم بگويم ؛ آن حضرت مي‌فرمود : «بهترين فرد امت بعد از من ذوالثديه را مي‌كشد»

نفرين محمد بن ابي‌بكر به خاطر كشتن عثمان !

بخاري در تاريخ خويش چنين روايت مي‌كند كه :

حدثنا موسى ثنا حزم قال سمعت مسلم بن مخراق أبا سوادة قال سمعت طلق بن خشاف قال أتيت عائشة قلت فيم قتل أمير المؤمنين قالت قتل مظلوما لعن الله قتلته أباد الله بن أبي بكر وساق إلى أعين بنى تميم هوانا وأهراق دم ابنى بديل على ضلالة وساق الله إلى الأشتر كذا قال طلق لا والله إن بقى من القوم رجل إلا أصابته دعوتها أخذ بن أبي بكر فأقيد ودخل على أعين بنى تميم رجل فقتله وخرج ابنا بديل في بعض تلك الفتن فقتلا وخرج الأشتر إلى الشام فأتى بشربة فقتلته

التاريخ الصغير (الأوسط) ج 1   ص 95 ش 384 ، اسم المؤلف:  محمد بن إبراهيم بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي الوفاة: 256 ، دار النشر : دار الوعي , مكتبة دار التراث - حلب , القاهرة - 1397 - 1977 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمود إبراهيم زايد

به نزد عائشه رفتم و گفتم : اميرالمومنين(عثمان) به خاطر چه كشته شد ؟

گفت : او مظلومانه كشته شد ؛ خدا قاتلينش را لعنت كند ؛ خدا فرزند ابوبكر را نابود كند ؛ خدا براي اعين بني‌تميم ذلت بفرستد ؛ خدا خون دو فرزند بديل را بر گمراهي بريزد ! خدا مالك اشتر را چنين و چنان كند !

راوي روايت مي‌گويد : قسم به خدا هيچ كدام از اين افراد نبود مگر اينكه نفرين عائشه دامنگير او شد ؛ نفرينش محمد بن ابي بكر را گرفت ؛ و او را قصاص كردند ! شخصي به نزد اعين بني تميم رفته و او را كشت ؛ دو فرزند بديل نيز در يكي از فتنه‌ها كشته شدند ؛ مالك اشتر نيز به شام رفت و با شربتي مسموم كشته شد !

همين روايت با كمي اختلاف در مضمون در منابع ديگر از جمله آدرس‌هاي ذيل آمده است :

أخبار المدينة  (تاريخ المدينة المنورة)  ج 2   ص 265 ش 2201 ، اسم المؤلف:  أبو زيد عمر بن شبة النميري البصري الوفاة: 262هـ  ، دار النشر : دار الكتب العلمية - بيروت  - 1417هـ-1996م ، تحقيق : علي محمد دندل وياسين سعد الدين بيان

العقد الفريد  ج 4   ص 276 ، اسم المؤلف:  احمد بن محمدبن عبد ربه الأندلسي الوفاة: 328هـ ، دار النشر : دار إحياء التراث العربي - بيروت /لبنان - 1420هـ - 1999م ، الطبعة : الثالثة

المعجم الكبير  ج 1   ص 88 ش 133 ، اسم المؤلف:  سليمان بن أحمد بن أيوب أبو القاسم الطبراني الوفاة: 360 ، دار النشر : مكتبة الزهراء - الموصل - 1404 - 1983 ، الطبعة : الثانية ، تحقيق : حمدي بن عبدالمجيد السلفي

الإمامة والرد على الرافضة  ج 1   ص 330  ش 41 - 141 -  ، اسم المؤلف:  أبو نعيم الأصبهاني الوفاة: 430 هـ ، دار النشر : مكتبة العلوم والحكم - المدينة المنورة / السعودية - 1415هـ - 1994م ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. علي بن محمد بن ناصر الفقيهي

موفق باشيد
+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:30 |

توضيح سؤال: 

با توجه به اختلافي كه بين شيعه و سني در بحث امامت و ولايت امير المؤمنين عليه السّلام وجود داشته و دارد و يكي از دهها سند شيعه براي امامت بلافصل امير المؤمنين عليه السّلام حديث غدير مي‌باشد؛ علماي شيعه مي‌گويند: «مولي» به معناي «اولي بالتصرف»، «امام»، «خليفه» و «سرپرست» و يا كلمه‌اي مرادف با اين كلمات است؛ و مولي در حديث غدير دقيقاً همان معناي مذكور را دارد؛ امّا غالباً علماي اهل سنّت با انكار اين معنا به معاني ديگري همچون «ناصر» و «محبوب» و غيره تأويل كرده‌اند تا از توابع و لوازم آن كه خلافت بلا فصل امير المؤمنين عليه السّلام است بگريزند؛ حال سؤال اين است كه آيا كسي از علماي اهل سنّت اين حديث را به معاني مورد نظر شيعه پذيرفته و يا از آن در متون خود استفاده كرده است؟

پاسخ:

بعضي از علماي اهل سنّت كه «مولي» را در حديث غدير به معاني مورد نظر شيعه گرفته‌اند به شرح زيرند.

1 ـ امام ابو حامد غزالي (505 هـ)   

وي همان‌گونه كه در شرح حال و شناخت شخصيت او مي‌آيد يكي از اعاظم و أكابر علماي اهل سنّت است كه اين گونه مي‌گويد:‌

لكن أسفرت الحجة وجهها وأجمع الجماهير على متن الحديث من خطبته في يوم غدير خم باتفاق الجميع وهو يقول: من كنت مولاه فعلي مولاه. فقال عمر: بخ بخ يا أبا الحسن لقد أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن ومؤمنة. فهذا تسليم ورضى وتحكيم. ثم بعد هذا غلب الهوى لحب الرياسة وحمل عمود الخلافة وعقود البنود وخفقان الهوى في قعقعة الرايات واشتباك ازدحام الخيول وفتح الأمصار سقاهم كأس الهوى، فعادوا إلى الخلاف الأول فنبذوه وراء ظهورهم، واشتروا به ثمنا قليلا.

لكن حجت روي خود را آشكار نمود و جمعيت مردم براي شنيدن متن خطبه حديثي كه در روز غدير خم كه مورد اتفاق همه مي‌باشد جمع گرديدند. [در آن خطبه] پيامبر مي‌فرمايد: «هركس من مولاي اويم علي مولاي اوست». همين جا بود كه عمر به علي گفت: يا ابا الحسن! تبريك، تبريك! از اين به بعد تو مولاي من و مولاي هر زن و مرد مؤمني گرديدي.

اين سخن عمر در حقيقت تسليم در برابر امر و رضايت و تحكيم آن بود. امّا بعد از آن بود كه هوي و هوس براي حبّ رياست بر او غلبه كرد و او عمود خلافت را به دوش گرفت. و قرار‌ها و پيمان‌ها در خفقان هوي و هوس و زد و خورد نيزه‌ها و ازدحام اسب‌ها و سپاهيان و لشكر كشي براي فتح كشور‌ها فراموش شد و آنها از شراب هوي و هوس سيراب گرديدند.

و به همين خاطر بود كه مردم به همان اختلافات روز اوّل بازگشتند و عهد و پيمان خود را پشت سر افكنده و آن را به قيمتي اندك فروختند.

مجموعة رسائل الإمام الغزالي، كتاب سر العالمين ص483 ، طبعة مصححة منقحة، إبراهيم أمين محمد، المكتبة التوفيقية.

سبط بن جوزي ضمن تأييد انتساب كتاب سرالعالمين به غزالي عين كلام او را آورده و سخن او را بدون هيچ‌گونه ردّي نقل كرده است:

وذكر أبو حامد الغزالي في كتاب سر العالمين وكشف ما في الدارين ألفاظا تشبه هذا. فقال قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم لعلي يوم غدير خم: من كنت مولاه فعلي مولاه. فقال عمر بن الخطاب: بخ بخ يا أبا الحسن أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن ومؤمنة. قال: وهذا تسليم ورضى وتحكيم، ثم بعد هذا غلب الهوى حبا للرياسة وعقد البنود وخفقان الرايات وازدحام الخيول في فتح الأمصار وأمر الخلافة ونهيها، فحملهم على الخلاف فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمنا قليلا فبئس ما يشترون.

أبو حامد غزالي در كتاب سر العالمين وكشف ما في الدارين ألفاظي شبيه به اين مطالب را در كتاب خود آورده است. رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم روز غدير خم به علي گفت: «من كنت مولاه فعلي مولاه».

اين سخن عمر در حقيقت تسليم در برابر امر و رضايت و تحكيم آن بود. امّا بعد از آن بود كه هوي و هوس براي حبّ رياست بر او غلبه كرد و او عمود خلافت را به دوش گرفت. و قرار‌ها و پيمان‌ها در خفقان هوي و هوس و زد و خورد نيزه‌ها و ازدحام اسب‌ها و سپاهيان و لشكر كشي براي فتح كشور‌ها فراموش شد و آنها از شراب هوي و هوس سيراب گرديدند.

و به همين خاطر بود كه مردم به همان اختلافات روز اوّل بازگشت نمودند و عهد و پيمان خود را به پشست سر خود افكندند و آن را به قيمتي اندك فروختند.

تذكره خواص الإمامة، ص 62.

ذهبي در حالي كه تحت تأثير شخصيت غزالي قرار گرفته چاره‌اي جز توجيه زير نديده، لذا بعد از ذكر مطلب فوق در كتاب خود اين چنين  مي‌گويد:

وما أدري ما عذره في هذا؟ والظاهر أنه رجع عنه، وتبع الحق، فإن الرجل من بحور العلم، والله أعلم.

نمي‌دانم غزالي براي اين سخن خود چه عذري خواهد داشت؟ ولي ظاهراً غزالي از اين نظر خود بازگشته و دوباره از حق پيروي كرده است. و به راستي كه او از دريا‌هاي علم است. والله اعلم.

سير أعلام النبلاء، ذهبي، ج 19، ص 328.

شخصيت ابوحامد غزالى از ديدگاه علماي اهل سنّت

يافعي در شرح حال غزالي مي‌گويد:

 وفضائل الإمام حجة الاسلام أبي حامد الغزالي رضي الله عنه أكثر من أن تحصر، وأشهر من أن تشهر. وقد روينا من الشيخ الفقيه الإمام العارف بالله، رفيع المقام الذي اشتهرت كرامته العظيمة وترادفت وقال للشمس يوما قفي فوقفت حتى بلغ المنزل الذي يريد من مكان بعيد.

 فضائل إمام حجه الاسلام أبو حامد غزالي رضي الله عنه بيش از آن است كه در حدّ و حصر بگنجد و مشهورتر از آن است كه نياز به معرفي داشته باشد. و ما از اين شيخ فقيه إمام عارف بالله، كه به حدي رفيع المقام است كه كرامت عظيمه او هم پا و هم سنگ با خورشيد گشته تا جايي كه روزي به خورشيد گفت: در آسمان بمان و خورشيد هم در آسمان ماند تا او به سر منزل مقصود خود كه در مكاني دور دست قرار داشت رسيد.

 مرآة الجنان، حوادث سنة 505 .

سيوطي در باره شخصيت غزالي مي‌گويد:

وعلى رأس الخامسة الإمام أبو حامد الغزالي، وذلك لتميزه بكثرة المصنفات البديعات، وغوصه في بحور العلم... حتى قال بعض العلماء الأكابر الجامعين بين العلم الظاهر والباطن: لو كان بعد النبي صلى الله عليه وآله وسلم نبي لكان الغزالي، وأنه يحصل ثبوت معجزاته ببعض مصنفاته.

در رأس گروه پنجم إمام أبو حامد غزالي قرار دارد، واين به علّت تصنيفات نو و جديد او و غوص عميق او در درياهاي علم است... تا جايي كه بعضي از علماي بزرگ جامع بين علم ظاهر و باطن در باره او گفته‌اند:

اگر بعد از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم پيامبري مي‌بود هر‌آينه آن شخص غزالي مي‌بود، و معجزات او نيز با  بعضي از مصنفاتش آشكار مي‌شد.

 التنبئه بمن يبعثه الله على رأس كل مائة، سيوطي، ص 12 .

زرقاني در باره شخصيت غزالي مي‌گويد:

ذكر له الأسنوي في «المهمات» ترجمة حسنة منها: هو قطب الوجود والبركة الشاملة لكل موجود، وروح خلاصة أهل الإيمان، والطريق الموصل إلى رضا الرحمن، يتقرب به إلى الله تعالى كل صديق، ولا يبغضه إلا ملحد أو زنديق. مات بطوس سنة 505.

أسنوي در كتاب «المهمات» ترجمه و شرح حال بسيار خوبي در باره غزالي آورده و اين گونه مي‌گويد: او قطب وجود و داراي بركتي است كه شامل هر موجودي مي‌شود، و او خلاصه روح أهل إيمان، و راه رسيدن به رضايت خداي رحمان است كه هر انسان صديقي مي‌تواند از طريق او به خداوند ‌تعالى برسد، و كسي جز ملحد يا زنديق به او بغض نمي‌ورزد. و او در سال 505 هـ . در طوس وفات كرده است.

 شرح المواهب اللدنيه، ج 1 ، ص 36 .

كتاب غزالي «سرالعالمين» است

در انتساب كتاب سر العالمين به غزالي هم جاي شك و ترديد نيست چرا كه:

ذهبي در ميزان الاعتدال، ج 1، ص 500 و سير أعلام النبلاء، ج19، ص 328 و ص 403 و لسان الميزان، ج 2، ص 215 و ابن جوزي در تذكره خواص الامّه، ص 62، و إسماعيل باشا بغدادى در ايضاح المكنون،ج 2، ص11 و ص 80  به اين مطلب تصريح كرده‌اند.

2 . محمد بن طلحة شافعي (652هـ)

محمد بن طلحه شافعي از علماي بزرگ اهل سنّت در قرن هفتم هجري  است كه تعريف شخصيت او در ذيل خواهد آمد وي‌ مي‌گويد:

فيكون معنى الحديث: من كنت أولى به أو ناصره أو وارثه أو عصبته أو حميمه أو صديقه فإن عليا منه كذلك، وهذا صريح في تخصيصه لعلي بهذه المنقبة العلية وجعله لغيره كنفسه ... بما لم يجعله لغيره. وليعلم: أن هذا الحديث هو من أسرار قوله تعالى ... فإنه أولى بالمؤمنين وناصر المؤمنين وسيد المؤمنين. وكل معنى أمكن إثباته مما دل عليه لفظ (المولى) لرسول الله فقد جعله لعلي عليه السلام. وهي مرتبة سامية ومنزلة شاهقة ودرجة علية ومكانة رفيعة خصه صلى الله عليه وسلم بها دون غيره، فلهذا صار ذلك اليوم يوم عيد وموسم سرور لأوليائه.

معناى حديث غدير اين است: هر كس كه من بر او أولى و سزاوارتر و يا ناصر و  وارث و يا پشتيبان و دوست صميمي او هستم علي هم براي او اين چنين است. و اين كلام صريح در تخصيص علي به اين منقبت بلند بوده و او را براي ديگران مانند خود قرار داده و اين خصوصيت را براي ديگري قائل نشده است .

از اين رو دانسته مي‌شود كه: اين حديث از أسرار سخن خداي تعالى است ... كه [مضمون آن] در آيه مباهله نيز آمده. پس به درستي كه علي از همه كس بر مؤمنين اولي و سزاوارتر است و ناصر مؤمنين و سيد آقاي مؤمنين است. و هر معنايى كه أمكان داشته باشد از لفظ «مولي» براي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم إثبات كنيم همان را براي علي مي‌توان ثابت نمود. و اين مرتبه‌اي بلند و والا و منزلتي دست نيافتني و درجه‌اي عالي و مكانتي رفيع است كه پيامبر آن را به علي و نه به ديگري اختصاص داده است.

 و از اين روست كه روز غدير  روز عيد و موسم سرور براي دوست‌داران علي [عليه السلام‌] گشته است.

مطالب السئول، ص 45-44

شخصيت محمد بن طلحه شافعي نزد علماي اهل سنّت

هو: أبو سالم محمّد بن طلحة بن محمّد القرشي العدوي الشافعي المتوفّى سنة 652، ووصفه بالعلّامة الأوحد، برع في المذهب واصوله وشارك في فنون.

أبو سالم محمّد بن طلحه بن محمّد قرشي عدوي شافعي متوفّاى سال 652هـ . كه به علّامه بي نظير در مذهب و اصول و داراي فنون و هنر‌هاي مختلف توصيف گشته است.

سير أعلام النبلاء، ج 23، ص293.

تاج الدين سُبْكي در باره او مي‌گويد:

 تفقه وبرع في المذهب وسمع الحديث بنيسابور من المؤيد الطوسي وزينب الشعرية وحدث بحلب ودمشق. روى عنه الحافظ الدِّمياطي ومجدُ الدين بن العَديم. وكان من صدور الناس، وَلي الوزارة بدمشق يومين، وتركها، وخرج عمّا يملكه من ملبوس ومَمْلوك وغيره وتزَهَّد.

فقيه گرديد و در مذهب نوآوري كرد و در نيشابور از مؤيد طوسي و زينب شعريه حديث شنيد و در حلب و دمشق بزرگ شد.  و از او حافظ دمياطي و مجدُ الدين بن عَديم روايت نقل نمو‌ده‌اند. و او از بزرگان بود، و دو روز به وزارت دمشق نائل شد و آن را ترك نمود، و تمام مايملك خود  اعم از دارايي و پوشاك خود را ترك كرد و گوشه عزلت گزيد و به زهد و تقوا مشغول گرديد

طبقات الشافعية الكبرى، ج 8، ص63، الطبقه السادسه، فيمن توفي بين الستمائه والسبعمائه.

إسنوي در طبقات الشافعيه در باره او اين گونه مي‌گويد:

كان إماماً بارعاً في الفقه، والخلاف، عالماً بالأصلين رئيساً كبيراً معظّماً ترسل عن الملوك، وأقام بدمشق بالمدرسة الأمينية. 

او إمامي نوآور در فقه و مسائل اختلافي است، و عالم به دو أصل و رئيس كبير و معظّم است كه از  ملوك گريخت. و در دمشق در مدرسه أمينيه به تحصيل مشغول گرديد.

طبقات الشافعية،ص 418، ترجمة 1200، چاپ دار الفكر.  

3      . سبط ابن الجوزي (654هـ)

ابن حجر در «الصواعق المحرقه» و سمهودي در «جواهر العقدين» اين مطلب را از كتاب او «تذكره خواص الأمه في معرفة الأئمه» نقل مي‌كنند:

... (العاشر) بمعنى الأولى قال الله تعالى: «فاليوم لا يؤخذ منكم فدية ولا من الذين كفروا مأواكم النار هي مولاكم» أي: أولى بكم ... والمراد من الحديث: الطاعة المخصوصة فتعين العاشر. ومعناه: من كنت أولى به من نفسه فعلي أولى به. وقد صرح بهذا المعنى الحافظ أبو الفرج يحيى ابن سعيد الثقفي الأصبهاني في كتابه المسمى بمرج البحرين، فإنه روى هذا الحديث بإسناده إلى مشايخه وقال فيه: فأخذ رسول الله بيد علي وقال: من كنت وليه وأولى به من نفسه فعلي وليه. فعلم أن جميع المعاني راجعة إلى الوجه العاشر. ودل عليه أيضا قوله عليه السلام: ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ وهذا نص صريح في إثبات إمامته وقبول طاعته.

... معناي دهم براي مولي به معنى أولى و سزاوارتر است. خداوند تعالى مي‌فرمايد: «فاليوم لا يؤخذ منكم فدية ولا من الذين كفروا مأواكم النار هي مولاكم»  در اين جا نيز مولي به معني  أولى و سزاوارتر به خود شماست.

پس مراد از حديث غدير: اطاعت مخصوصة [از علي عليه السلام‌] است پس [براي حديث غدير] معناي دهم متعين گرديد. و معناي آن اين است: كسي كه من براي او سزاوارترم از اين به بعد علي بر او سزاوارتر است.

و به همين معنى حافظ أبو الفرج يحيى ابن سعيد ثقفي أصبهاني در كتابش «مرج البحرين» تصريح نموده است. وي اين روايت را با إسنادش به مشايخ خود روايت كرده و گفته:

 رسول الله دست علي راگرفت و فرمود: هر كس من ولي او بر او  از خود او سزاوارترم از اين به بعد علي بر او سزاوارتر است.

پس دانسته شد كه تمام معاني كلمه «مولي»به معناي دهم بازگشت كرد.

 و دليل بر اين مطلب نيز سخن خود رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم در ابتداي حديث غدير است كه فرمود: «ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟»

كه اين سخن نص صريح در إثبات إمامت علي و لزوم قبول اطاعت از او است.

سپس در ادامه سبط ابن جوزي اين اشعار را نيز كه در باره غدير و امامت اميرالمومنين نزد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم سروده شد را اضافه كرده است:

فقال حسان بن ثابت:

 يناديهم يوم الغدير نبيهم * بخم فأسمع بالرسول مناديا

وقال فمن مولاكم ووليكم*فقالوا ولم يبدوا هناك التعاميا

إلهك مولانا وأنت ولينا * ومالك منا في الولاية عاصيا

فقال له قم يا علي فإنني* رضيتك من بعدي إماما وهاديا

فمن كنت مولاه فهذا وليه * فكونوا له أنصار صدق مواليا

هناك دعا اللهم وال وليه * وكن للذي عادى عليا معاديا

ويروى أن النبي صلى الله عليه وسلم لما سمعه ينشد هذه الأبيات قال له : يا حسان لا تزال مؤيدا بروح القدس ما نصرتنا أو نافحت عنا بلسانك .

روايت شده وقتي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم اين ابيات را از حسان  شنيد به او فرمود: اي حسان مادامي كه با اشعارت ما را ياري مي‌كني و به ما نفع مي‌رساني همواره به واسطه روح القدس مؤيد باشي .

ونيز قيس بن سعد بن عباده أنصاري اين اشعار را نزد امير المؤمنين عليه السّلام در صفين سرود:

قلت لما بغى العدو علينا * حسبنا ربنا ونعم الوكيل

علي إمامنا وإمام * لسوانا به أتى التنزيل

يوم قال النبي من كنت مولاه * فهذا مولاه خطب جليل

إن ما قاله النبي على الأمة * حتم ما فيه قال وقيل

و نيز كميت اين اشعار را سرود:

 نفى عن عينك الأرق الهجوعا * وهما يمترى عنه الدموعا

لدى الرحمن يشفع بالمثاني * فكان لنا أبو حسن شفيعا

ويوم الدوح دوح غدير خم * أبان له الولاية لو أطيعا

ولكن الرجال تبايعوها * فلم أر مثلها خطرا مبيعا

سپس اين جوزي در ادامه مي‌گويد براي ابيات كميت قصه عجيبي نقل شده و آن اين كه:

حدثنا بها شيخنا عمر بن صافي الموصلي رحمه الله تعالى. قال: أنشد بعضهم هذه الأبيات وبات مفكرا، فرأى عليا كرم الله وجهه في المنام فقال له: أعد علي أبيات الكميت، فأنشده إياها حتى بلغ إلى قوله (خطرا مبيعا) فأنشد علي بيتا آخر من قوله زيادة فيها:

فلم أر مثل ذاك اليوم يوما * ولم أر مثله حقا أضيعا

فانتبه الرجل مذعورا .

شيخ ما عمر بن صافي موصلي رحمه الله تعالى براي ما نقل كرد: شخصي اين اشعار را با خود سروده بود و شب با تفكر در اين ابيات به خواب رفته بود و در عالم خواب  علي كرم الله وجهه را مشاهده كرده بود كه به او فرموده بود: أبيات كميت را برايم بخوان و او نيز اين اشعار را براي حضرت سروده بود تا اين كه به اين قسمت (خطرا مبيعا) رسيده بود. در اين حال [حضرت] علي [عليه السلام‌] بيت ديگري را به آن اضافه كرده بود و آن اين است:

فلم أر مثل ذاك اليوم يوما * ولم أر مثله حقا أضيعا

هرگز روزي مانند آن روز و نيز حقي مانند آن را كه ضايع شده باشد نديدم.  

فانتبه الرجل مذعورا.

و با اين خواب وحشت زده از خواب برخاست.

و سيد حميري اين ابيات را سرود:

  يا بائع الدين بدنياه  *  ليس بهذا أمر الله

من أين أبغضت عليا الرضا*وأحمد قد كان يرضاه

من الذي أحمد من بينهم * يوم غدير الخم ناداه

  أقامه من بين أصحابه * وهم حواليه فسماه

هذا علي بن أبي طالب * مولى لمن قد كنت مولاه

فوال من والاه يا ذا العلا * وعاد من قد كان عاداه

تذكرة خواص الأمة، ص ، 34 -30.

شخصيت سبط ابن الجوزي نزد علماي اهل سنّت

ذهبي در باره او مي‌گويد:

 الإمام الواعظ المؤرخ شمس الدين، أبو المظفر التركي، ثم البغدادي العوني، الحنفي سبط الإمام جمال الدين أبي الفَرَج ابن الجوزيّ؛ نزيل دمشق. ولد سنة إحدى وثمانين وخمسمائة، وسمع من جدّه، وكان إماماً فقيهاً واعظاً وحيداً في الوعظ علاّمة في التاريخ والسير وافر الحرمة ... صاحب قبولٍ تامّ .

      إمام واعظ مؤرّخ، شمس الدين، أبو المظفر تركي، بغدادي عوني، حنفي نوه (سبط) إمام جمال الدين أبو الفَرَج بن جوزيّ ؛ ساكن دمشق كه در سال 581 هـ به دنيا آمد و إمام و فقيه و واعظ بي نظيري بود و در تاريخ و سِيَر، علامه بود و صاحب ارج و احترام ويژه و مورد قبول همه بود.

 تاريخ الإسلام، حوادث وفيات (660 - 651) ص‏183، دار الكتاب العربي.

     4 . محمد بن يوسف كنجي شافعي (658 هـ)

قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم لعلي: «لو كنت مستخلفا أحدا لم يكن أحدا حق منك» ... وهذا الحديث وإن دل على عدم الاستخلاف لكن حديث غدير خم دال على التولية وهي الاستخلاف. وهذا الحديث أعني حديث غدير خم ناسخ لأنه كان في آخر عمره صلى الله عليه وسلم.

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم به علي [عليه السلام‌] فرمود: «اگركسي را به جاي خود برگزيدم از تو شايسته‌تر نديدم و اين حديث اگر چه بر خلافت دلالت نمي‌كند ولي حديث غدير خم دلالت برتوليت دارد كه همان استخلاف(به خلافت برگزيدن) مي‌باشد. و اين حديث يعني حديث غدير خم ناسخ هر خلافت ديگري است چون اين اتّفاق در آخر عمر آن حضرت روي داده است.

كفاية الطالب في مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب 166 - 167

شخصيت كنجي شافعي نزد علماي اهل سنّت

حاجي خليفه او را اين گونه معرفي كرده است:

الشيخ الحافظ.

 كشف الظنون، ج 2 ، ص1497، دار إحياء التراث العربي.

عمر رضا كحاله در باره او اين گونه آورده:

محمد بن يوسف الكنجي (أبو عبد الله) فاضل. من آثاره: «البيان في أخبار صاحب الزمان» ، «كفاية الطالب في مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب»، وله شعر .

محمد بن يوسف كنجي (أبو عبد الله) شخص فاضلي است. از آثار او: البيان في أخبار صاحب الزمان و كفاية الطالب في مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب است، و براي او اشعاري است .

 معجم المؤلفين، ج12، ص 134، دار إحياء التراث العربي.

قندوزي حنفي درباره اوگفته است:

الشيخ المحدّث الفقيه أبو عبد الله محمد بن يوسف بن محمد الكنجي الشافعي رحمه الله .

شيخ محدّث فقيه أبو عبد الله محمد بن يوسف بن محمد كنجي شافعي.

  ينابيع الموده، ج 2، ص565، منشورات الشريف الرضي.  

     5 . سعيد الدين فرغاني

... جعله النبي صلى الله عليه وسلم وصيه وقائما مقام نفسه بقوله : من كنت مولاه فعلي مولاه . وذلك كان يوم غدير خم على ما قاله كرم الله وجهه في جملة ...

... رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم [حضرت] علي [عليه السلام‌] را وصي خود  و قائم مقام خود قرار داد و فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه». واين واقعه در روز غدير خم بود ...

شرح تائية ابن فارض ر . ك . نفحات الأزهار، آيه الله سيد علي ميلاني، ج 9، ص 203.

شخصيت سعيد الدين فرغاني نزد علماي اهل سنّت

او كه داراي اشعاري از جمله قصيده تائيه معروف بوده، عبد الرحمن جامي شاعر در باره او گفته است:

أنه من أكمل أرباب العرفان وأكابر أصحاب الذوق والوجدان ، لم يضبط أحد مسائل الحقيقة بأحسن بيان مثله ...

 او از كامل‌‌ترين افراد و از أرباب عرفان و از أكابر أصحاب ذوق و وجدان است، كسي بهتر از او مسائل حقيقت را ضبط نكرده است ....

نفحات الأنس، ص 559 .

محمود بن سليمان كفوي در شرح حال او آورده:

 الشيخ الفاضل الرباني والمرشد الكامل الصمداني سعيد الدين الفرغاني ، هو من أعزة أصحاب الشيخ صدر الدين القونوي مريد الشيخ محي الدين العربي ، كان من أكمل أرباب العرفان وأفضل أصحاب الذوق والوجدان ، وكان جامعا للعلوم الشرعية والحقيقية ... وكان لسان عصره وبرهان دهره ودليل طريق الحق وسر الله بين الخلق ، بسط مسائل علم الحقيقة وضبط فنون أصول الطريقة في ديباج شرح القصيدة التائية الفارضية ...

شيخ فاضل رباني و مرشد كامل صمداني سعيد الدين فرغاني ،  از أعزّه أصحاب شيخ صدر الدين قونوي مريد شيخ محي الدين عربي بوده است، و از أكمل أرباب عرفان و أفضل أصحاب ذوق و وجدان ، و جامع علوم شرعيه و حقيقيت بوده است ... و لسان عصر و برهان دهر و دليل طريق حق و سر الله بين الخلق بوده، كه مسائل علم حقيقت را بسط داده و فنون أصول طريقت را در ديباج شرح قصيدة تائية فارضية ضبط نموده است...

كتائب أعلام الأخيار ، مخطوط، ر.ك. نفحات الأزهار، آيه الله سيد علي ميلاني،  ج 9، ص 205 .

          6 . تقي الدين مقريزي (840هـ)

مقريزي از شخصي به نام ابن زولاق مطلبي نقل مي‌كند و بدون ردّ آن اين گونه مي‌آورد:

وقال ابن زولاق: وفي يوم ثمانية عشر من ذي الحجة سنة 362 وهو يوم الغدير يجتمع خلق من أهل مصر والمغاربة ومن تبعهم للدعاء، لأنه يوم عيد، لأن رسول الله صلى الله عليه وسلم عهد إلى أمير المؤمنين علي بن أبي طالب فيه واستخلفه ...

ابن زولاق گفته است: در روز هجده ذي الحجة سال 362 هـ كه اين روز غدير مي‌باشد جمعي از مردم أهل مصر و مغاربه و توابع آن براي دعاء دور يكديگر جمع مي‌شوند، چون اين روز، روز عيد است، به اين علّت كه رسول الله صلى الله عليه وسلم أمير المؤمنين علي بن أبي طالب را در اين روز به خلافت برگزيد...

المواعظ والاعتبار بذكر الخطط والآثار، ج 2 ، ص 220 .

شخصيت مقريزي نزد علماي اهل سنّت

جلال الدين سيوطي در شرح حال مقريزي اين‌گونه آورده:

 المقريزي تقي الدين أحمد ابن علي بن عبد القادر بن محمد مؤرخ الديار المصرية . ولد سنة 769 واشتغل بالفنون وخالط الأكابر وولي حسبة القاهرة ، ونظم ونثر وألف كتبا كثيرة منها.... مات سنة 840 .

تقي الدين أحمد ابن علي بن عبد القادر بن محمد مقريزي تاريخ نويس سرزمين مصر است كه درسال 769 هـ متولد شد و به فنون مختلف اشتغال ورزيد و با أكابر و بزرگان همنشين گشت و امور حسبيه قاهره را به عهده گرفت، و به نظم و نثر و تأليف كتابهاي فراوان ... اهتمام ورزيد و در سال 840  وفات يافت.

7. شهاب الدين دولت آبادي

أن حديث الغدير يدل على خلافة أمير المؤمنين عليه السلام ونيابته عن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم، وأنه يدل على وجوب إطاعة علي ولزوم اتباعه عليه السلام .

حديث غدير بر خلافت و نيابت أمير المؤمنين عليه السلام از جانب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم و نيز بر وجوب إطاعت و تبعيت از او دلالت دارد.

من كتابه هدايه السعداء، مخطوط، ر. ك . نفحات الأزهار، آيه الله سيد علي ميلاني، ج 9، ص 211 .

 8 . مولوي محمد إسماعيل دهلوي برادرزاده دهلوي معروف كه كتاب عبقات در پاسخ به او آمده است.

مولوي محمد إسماعيل برادرزاده دهلوي معروف كه طرفداران و معتقدين زيادي در سرزمين هندوستان دارد در رساله‌اي كه آن را در بيان حقيقت إمامت نوشته، كلامي صريح در دلالت حديث غدير طيق اعتقاد اماميه دارد.

وي در اين كتاب اين گونه آورده است:

ومنها: ثبوت الرئاسة، أي فكما أن لأنبياء الله نوعا من الرئاسة الثابتة لهم بالنسبة إلى أممهم وهي الرئاسة التي تنسب تلك الأمة إلى رسولها والرسول إلى أمته، وبالنظر إليها يكون للرسول تصرف في كثير من أمورهم الدنيوية كما قال الله تعالى: «النبي أولى بالمؤمنين من أنفسهم» ويكون له أيضا ولاية في بعض الأمور الأخروية قال الله تعالى: «فكيف إذا جئنا من كل أمة بشهيد وجئنا بك على هؤلاء شهيدا» كذلك الإمام، فإنه يكون له مثل تلك الرئاسة على تلك الأمة في الدنيا والآخرة، فإن النبي صلى الله عليه وسلم قال: ألستم تعلمون أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قالوا: بلى. فقال: اللهم من كنت مولاه فعلي مولاه.

از جمله اين امور (در معناي حديث غدير) ثبوت رياست است، يعني همان‌گونه كه أنبياء الهي نوعي از رياست را نسبت به امت خويش داشته و مي‌توانستند در امور دنيايي امت‌هاي خود دخالت كنند براي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلّم نيز چنين اختياري وجود دارد همان‌گونه كه در سخن خداوند تعالى آمده: « النبي أولى بالمؤمنين من أنفسهم» ونيز در أمور أخروي نيز بر امت خود ولايت دارند كه در قول خداوند آمده: «فكيف إذا جئنا من كل أمة بشهيد وجئنا بك على هؤلاء شهيدا»

 همين‌طور براي إمام نيز همين اختيارات وجود دارد. يعني: همان رياست بر أمت در امور دنيا و آخرت وجود دارد، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم [در روز غدير] فرمود: «ألستم تعلمون أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ قالوا: بلى. فقال: اللهم من كنت مولاه فعلي مولاه».

نزهه الخواطر، ج 7 ، ص61 - 56

موفق باشيد.
+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:28 |

توضيح سؤال :

عبد الرحمن سليمي مي‌نويسد :

اگر حضرت على نسبت به حضرت عمر سوء نيتى مى‏داشت يا قلباً از او ناراضى بود و او را غاصب حق خود مى‏دانست ، همواره منتظر فرصتى براى اعاده حق خود مى‏شد و براى غاصب حق خود از اين فرصت طلايى استفاده مى‏كرد آنجا كه حضرت عمر از سيدنا على مشاوره‏اى در مورد رفتن خود براى جنگ با ايرانيان خواست او را راهنمائى مى‏كرد كه شخصاً به ميدان نبرد برود و در آنجا كشته شود و زمينه براى خلافت وى فراهم آيد ؛ اما مى‏بينيم كه چگونه با دل سوزى و صميميت فوق العاده در راستاى خيرخواهى عمر و ساير مسلمين مى‏كوشد. همانا مشورت او از عمق جان برخاسته و حقا كه چنين پيشنهادى جز از قلب پاك و بى‏غرض و از مردى بلند همّت و آينده‏نگر صادر نمى‏شود. حقا كه على چنين بود و اين عمل از آزاده‏اى چون او شگفت‏آور نيست . خداوند او را از سوى اسلام و مسلمين شايسته‏ترين پاداشها را كه به دوستان مخلص خود مى‏دهد عنايت فرمايد.

اگر سيدنا على مخالف حكومت خلفا مى‏بود وزير و همكار آنها نمى‏گرديد. در كتاب تاريخ ابن اثير ج 3، ص 55، نقل شده كه حضرت على بهترين مشاور و خيرخواه سيدنا عمر و قاضى توانا و حكيمى براى مسائل پيچيده بود.

 حتى از سيدنا عمر نقل شده كه گفت: «لولا على لهلك عمر» اگر على نبود، عمر به هلاكت مى‏رسيد.

خلافت و انتخاب ، عبدالرحمن سليمي ، ذيل پاسخ چهارم و پانزدهم از بحث واقعه‌ي غدير خم .

نقد و بررسي :

مشورت وراهنمائي‌هاي دل سوزانه :

تمام آن چه كه از آن با عنوان همكاري امير مؤمنان عليه السلام با خلفا ياد مي‌شود به سه دسته تقسيم مي شود:

1 . مشورت در امور قضائي ؛

2 . مشورت در امور دفاعي و جنگي ؛

3 . مشورت در مسائل علمي و حلّ مشكلات اعتقادي .

نقش امير المؤمنين در اين موارد حد اكثر به اندازه پاسخ به درخواست ارشاد وراهنمائي  طرف مقابل است كه وظيفه هر مسلماني است . حتي اگر طرف مشورت غير مسلمان باشد ، باز هم وظيفه دارد كه با نهايت امانت‌داري وي را راهنمايي كند ؛ چه رسد به اين كه اگر مسأله حفظ اساس اسلام و دين خدا در ميان باشد .

مرحوم سيد مرتضي در اين باره مي‌فرمايد :

فأما استدلاله على رضاه بما ادعاه من إظهار المعاونة والمعاضدة ، وأنه أشار عليه بقتال أهل الردة فإنه ادعاء معاونة ومعاضدة على سبيل الجملة لا نعرفها ، ولو ذكر تفصيله لتكلمنا عليه ، فإن أشار بذلك إلى ما كان يمدهم به من الفتيا في الأحكام ، فذلك واجب عليه في كل حال ، ولكل مستفت فلا يدل إظهار الحق والتنبيه على الصواب في الأحكام لا على معاونة ولا معاضدة ، وإن أشار إلى ما كان منه عليه السلام في وقت من الأوقات من الدفع عن المدينة فذلك أيضا واجب على كل مسلم وكيف لا يدفع عن حريمه وحريم المسلمين ، فأي دلالة في ذلك على ما يرجع إلى الإمامة .

فأما المشورة عليه بقتال أهل الردة فما علمنا أنها كانت منه ، وقد كان يجب عليه أن يصحح ذلك ، ثم لو كانت لم تدل على ما ظنه لأن قتالهم واجب على المسلمين كافة والمشورة به صحيحة .

ادعاي شما مبني بر كمك و همكاري علي عليه السلام با خليفه، مانند راهنمائي ابوبكر بر جنگيدن با اهل ردّه، صرف ادعا است واگر تفصيل آن بيان مي شد بهتر مي توانستيم پاسخ دهيم، واگر مقصود ارشاد در احكام الهي باشد اين امر بر عالم به مسائل دين واجب است وبايد وظيفه درست را بيان كند، از اين مطلب نمي توانيد همكاري با آنان را استفاده كنيد، واگر مقصود شما مشاوره با علي عليه السلام در دفاع از مردم مدينه وجان وناموس مردم است اين هم نيز واجب است چون علاوه بردفاع از حريم مردم، از جان خودش نيز دفاع كرده است واين مسائل ربطي به تاييد خلافت وامامت آنان ندارد.

واما مشورت ابوبكر با علي عليه السلام در جنگ با اهل ردّه را  قبول نداريم و يا لا اقل براي ما روشن نيست، وبايد اين موضوع روشن شود، واگر دلالت بر مقصود شما نداشته باشد، اصل مشورت وراهنمائي درست است، چون جنگ با گروههايي مانند اهل ردّه بر تمام مسلمانان واجب است.

الشافي في الامامة ، علي بن الحسين الموسوي معروف به الشريف المرتضى (متوفاي436 هـ) ، ج 3 ص 251 ، ناشر : مؤسسة إسماعيليان - قم ، چاپ : الثانية ، 1410 .

حفظ دين ، بزرگترين وظيفه امير مؤمنان عليه السلام:

در بين وظائف و شؤونات امام و پيشواي منصوب و برگزيده از جانب خداوند، حفظ شريعت ونگاهباني از حوزه دين از مهمترين وظايف او است كه اگر احساس كند، اصل و اساس دين در خطر است ، به هر صورت ممكن بايد از آن جلوگيري كند .

البته اين مسؤوليت با در نظر گرفتن شرائط زماني ومكاني متفاوت است و بايد متناسب با آن شرائط تصميم نهائي را بگيرد، كه گاهي اوقات اين مهم با تحمل وبردباري و صبر كردن در برابر مصائب و سكوت در برابر حقوق غصب شده به دست مي آيد و گاهي هم نيازمند رويارويي و دخالت مستقيم و برخورد قاطع خواهد بود.

ابن حجر هيثمي به نقل از رسول خدا مي‌نويسد‌ :

في كل خلف من أمتي عدول من أهل بيتي ينفون عن هذا الدين تحريف الضالين وانتحال المبطلين وتأويل الجاهلين ألا وإن أئمتكم وفدكم إلى الله عز وجل فانظروا من توفدون .

در هر قرني افراد عادلي از اهل بيت من در بين امتم خواهند بود كه تحريف گمراهان ونسبتهاي ناروا وباطل و تاويلهاي نادانان را از دين پاك ودور مي كنند، آگاه باشيد! پيشوايان شما فرستادگان شما نزد خداوند مي باشند، پس بنگريد كه چه كساني را مي فرستيد.

الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علي ابن حجر الهيثمي (متوفاي973هـ) ، ج 2 ، ص 441 ، ناشر : مؤسسة الرسالة - لبنان - 1417هـ - 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : عبد الرحمن بن عبد الله التركي - كامل محمد الخراط .

امير مؤمنان عليه السلام اگر چه از منصب خلافت و جانشيني به حق رسول خدا صلي الله عليه وآله بازماند و در واقع حق مسلم ايشان را غصب كردند ؛ ولي اين موضوع دليل نمي‌شود كه به ديگر وظايف خود عمل نكند ؛ زيرا گاهي تدبير‌ها و تصميم‌گيري‌هاي غلط خلفا سبب مي‌شد ، اساس اسلام به خطر بيفتد ؛‌ در اين موارد امام وظيفه داشت كه اجازه ندهد شريعت اسلامي قرباني ندانم كاري‌ها شود ؛ مثلاً در قضيه جنگ نهاوند ، پادشاه ايرانيان لشكر عظيمي را براي نابودي اسلام فراهم كرده بود و اگر تدبير امير مؤمنان عليه السلام نبود‌ ، نه تنها لشكر عمر كه به طور قطع تمام مسلمانان و اسلام از بين مي‌رفت .

در چنين موقعيتي امير المؤمنين عليه السلام وظيفه دارد كه نظام اسلامي و دين نوپا را حفظ كند ؛ چون وظيفه او همانند هر فرد مسلمان ديگر، حفظ دين است .

در داستان شوري مي فرمايد :

بَايَعَ النَّاسُ لأبِي بَكْرٍ وَأَنَا وَاللَّهِ أَوْلى بِالأَمْرِ مِنْهُ ، وَأَحَقُّ بِهِ مِنْهُ ، فَسَمِعْتُ وَأَطَعْتُ مَخَافَةَ أَنْ يَرْجِعَ النَّاسُ كُفَّارَاً يَضْرِبُ بَعْضُهُمْ رِقَابَ بَعْضٍ بِالسَّيْفِ ، ثُمَّ بَايَعَ النَّاسُ عُمَرَ وَأَنَا وَاللَّهِ أَوْلى بِالأَمْرِ مِنْهُ وَأَحَقُّ بِهِ مِنْهُ ، فَسَمِعْتُ وَأَطَعْتُ مَخَافَةَ أَنْ يَرْجِعَ النَّاسُ كُفَّارَاً يَضْرِبُ بَعْضُهُمْ رِقَابَ بَعْضٍ بِالسَّيْفِ .

مردم با ابوبكر بيعت كردند در حالي كه به خدا سوگند من از او سزاوار تر وشايسته تر بودم، ولي از ترس باز گشت و گرايش مردم به دوران كفر وجاهلّيت وكشيده شدن شمشيرها براي زدن گردن يكديگر، سكوت كردم وشنيدم ومخالفت نكردم، سپس با عمر بيعت كردند، در حالي كه از او سزاوارتر وشايسته تر بودم، ولي باز هم شنيدم وكوتاه آمدم تا به كفر وبرادر كشي باز نگردند.

جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير) ، الحافظ جلال الدين عبد الرحمن السيوطي  (متوفاي911هـ) ج 12   ص 54

تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل ، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله الشافعي (متوفاي571هـ) ج 42 ، ص 434 ، ناشر : دار الفكر - بيروت - 1995 ، تحقيق : محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري .

در حقيت امير مؤمنان عليه السلام بين ارتداد مردم و بازگشت به رسوم جاهلي و ميان صبر و شكيبائي در برابر ظلم‌ها و همكاري با خلفا ، يكي را بايد انتخاب مي‌كرد  كه طبق دستور رسول خدا صلي الله عليه وآله ، گذشتن از حق غصب شده خود و همكاري با خلفا را ترجيح داد تا اصل و اساس اسلام به خطر نيفتد ، ولذا در روايتي مي‌فرمايد :

إِنَّ هَؤُلَاءِ خَيَّرُونَّا أَنْ يَظْلِمُونِي حَقِّي وَ أُبَايِعَهُمْ فَارْتَدَّ النَّاسُ حَتَّى بَلَغَتِ‏ الرِّدَّةُ أَحَداً فَاخْتَرْتُ أَنْ أُظْلَمَ حَقِّي وَ إِنْ فَعَلُوا مَا فَعَلُوا .

اين قوم تصميم گرفتند تا حقم را غصب كنند وبا آنان بيعت نمايم ، گروهي سرپيچي كرده و از دين دور شدند ، پس ظلم بر حق خويش را بر گزيدم اگر چه آنان هر چه خواستند انجام دادند .

بحارالأنوار ، محمد باقر مجلسي ، ج28 ، ص393 .

دفاع  از مظلوم ، وظيفه امام بود :

دخالت‌هاي امير مؤمنان عليه السلام در امور قضائي در مواردي بود كه عدم آگاهي خلفا به پيش پا افتاده ترين احكام اسلامي سبب مي‌شد كه حقي از بي‌چاره اي ضايع و به مظلومي از مسلمانان ظلم شود . در حقيقت آن‌ها پناهي جز امير المؤمنين عليه السلام نداشتند و اگر امام دخالت و از حق آنان دفاع نمي‌كرد ، به يقين راهي براي استيفاي حقوقشان نمي يافتند.

آن حضرت در خطبه شقشقيه ، يكي از دلائل قبول حكومت را بعد از كشته شدن عثمان ، عهد و پيماني مي‌داند كه خداوند از علما براي دفع ظلم از بيچارگان گرفته است :

أَمَا وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَقِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَمَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ لَا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَلَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَلَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَلَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ ...

سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد ، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود ، و ياران حجّت را بر من تمام نمى‏كردند ، و اگر خداوند از علماء عهد و پيمان نگرفته بود كه در برابر شكم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند ، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته ، رهايش مى‏ساختم ، و آخر خلافت را به كاسه اوّل آن سيراب مى‏كردم ، آنگاه مى‏ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله‏اى بى ارزش‏تر است‏ .

براي روشن تر شدن مطلب فقط به يك مورد از دخالت‌هاي امام در امور قضائي اشاره مي‌كنيم :

حدثنا عُثْمَانُ بن أبي شَيْبَةَ ثنا جَرِيرٌ عن الْأَعْمَشِ عن أبي ظَبْيَانَ عن بن عَبَّاسٍ قال أُتِيَ عُمَرُ بِمَجْنُونَةٍ قد زَنَتْ فَاسْتَشَارَ فيها أُنَاسًا فَأَمَرَ بها عُمَرُ أَنْ تُرْجَمَ فمر بها على عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ رِضْوَانُ اللَّهِ عليه فقال ما شَأْنُ هذه قالوا مَجْنُونَةُ بَنِي فُلَانٍ زَنَتْ فَأَمَرَ بها عُمَرُ أَنْ تُرْجَمَ قال فقال ارْجِعُوا بها ثُمَّ أَتَاهُ فقال يا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ قد رُفِعَ عن ثَلَاثَةٍ عن الْمَجْنُونِ حتى يَبْرَأَ وَعَنْ النَّائِمِ حتى يَسْتَيْقِظَ وَعَنْ الصَّبِيِّ حتى يَعْقِلَ قال بَلَى قال فما بَالُ هذه تُرْجَمُ قال لَا شَيْءَ قال فَأَرْسِلْهَا قال فَأَرْسَلَهَا قال فَجَعَلَ يُكَبِّرُ .

ابن عباس مي گويد : زن ديوانه اي را كه زنا كرده بود نزد عمر آوردند ، با عده اي مشورت كرد و سپس دستور داد سنگسارش كنند . هنگامي كه او را براي اجراي حدّ مي بردند ، از كنار علي عليه السلام عبور كردند ، فرمود : اين زن چه كار كرده است ؟ گفتند : ديوانه اي است از فلان قبيله كه زنا كرده است وعمر دستور به رجم وي داده است . فرمود : او را بر گردانيد ، سپس نزد عمر آمد و فرمود :  مگر نمي داني از سه نفر تكليف بر داشته شده است : 1. ديوانه تا زماني كه عاقل شود ؛ 2. انسان خوابيده تا بيدار شود ؛ 3. بچّه تا به سن بلوغ به رسد. عمر گفت : آري ، شنيده ام ، فرمود : پس اين زن را رها كن ، عمر او را آزاد كرد و شروع به تكبير گفتن نمود .

سنن أبي داود ، سليمان بن الأشعث أبو داود السجستاني الأزدي (متوفاي275هـ) ج 4 ، ص 140 ، ح 4399 ، كِتَاب الْحُدُودِ ، بَاب في الْمَجْنُونِ يَسْرِقُ أو يُصِيبُ حَدًّا ، ناشر : دار الفكر ، تحقيق : محمد محيي الدين عبد الحميد .

جالب است كه بخاري نيز همين روايت را نقل كرده است ؛ اما همانند هميشه صدر و ذيل آن را حذف و فقط اين قسمت را آورده است :

وقال عَلِيٌّ لِعُمَرَ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ رُفِعَ عن الْمَجْنُونِ حتى يُفِيقَ وَعَنْ الصَّبِيِّ حتى يُدْرِكَ وَعَنْ النَّائِمِ حتى يَسْتَيْقِظَ .

صحيح البخاري، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي (متوفاي256 هـ) ج 6 ، ص 2499 ، بَاب لَا يُرْجَمُ الْمَجْنُونُ وَالْمَجْنُونَةُ ، ناشر : دار ابن كثير , اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا .

و ابن عبد البر با سند صحيح مي‌نويسد :

يحيى بن سعيد عن سعيد بن المسيب قال كان عمر يتعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن وقال فى المجنونة التى أمر برجمها وفى التى وضعت لستة أشهر فأراد عمر رجمها فقال له على إن الله تعالى يقول وحمله وفصاله ثلاثون شهرا الحديث وقال له إن الله رفع القلم عن المجنون الحديث فكان عمر يقول لولا على لهلك عمر .

عمر بارها به خدا پناه مي برد از اين كه مشكلي علمي برايش پيش آيد وعلي عليه السلام نباشد ، يكي از اين موارد زن ديوانه اي بود كه دستور رجم وي را صادر كرده بود و يكي هم ‌‌ زني كه شش ماهه وضع حمل كرده بود وعمر مي خواست بر وي حدّ جاري كند، علي عليه السلام فرمود: خداوند فرموده است: دوران بارداري و شيردهي سي ماه است، ونيز فرمود: خداي سبحان از مجنون تكليف را بر داشته است، در چنين مواردي بود كه عمر مي گفت: اگر علي نبود عمر هلاك مي شد.

الاستيعاب في معرفة الأصحاب ، يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر (متوفاي463 هـ) ج 3 ، ص 1103 ، ناشر : دار الجيل - بيروت - 1412 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : علي محمد البجاوي .

مواردي از اين قبيل به روشني اثبات مي كند كه حضور امير مؤمنان عليه السلام نقش تمام كننده‌اي در احياي احكام الهي داشته و از طرفي پشتوانه‌اي محكم بر احقاق حقوق ستمديدگان وجلوگيري از ظلم وستمگري داشته است.

طبق نقل سمعاني مشابه اين قضيه در زمان عثمان نيز اتفاق افتاده بود كه اگر امير مؤمنان عليه السلام دخالت نمي‌كرد ، زني مؤمنه به همراه فرزندي كه در شكم داشت ، قرباني جهل خليفه به احكام اسلامي مي‌شد .

أن امرأة أتت بولد لستة أشهر من وقت النكاح ، فجاء زوجها إلى عثمان في ذلك . فهم عثمان رضي الله عنه برجمها ، فقال علي : لا سبيل لك عليها ؛ لأن الله تعالى يقول : «وحمله وفصاله ثلاثون شهرا» وقال : «والوالدات يرضعن أولادهن حولين كاملين» فإذا ذهب الفصال حولين ، بقي للحمل ستة أشهر ، فتركها عثمان .

زني شش ماهه فرزندش را به دنيا آورد ، همسرش نزد عثمان رفت وداستان را براي خليفه تعريف كرد ، عثمان تصميم به اجراي حدّ گرفت ، علي ‌عليه السلام فرمود : حق نداري حد جاري كني ؛ زيرا خداوند مي فرمايد زمان بارداري و شير دهي سي ماه است ، ونيز فرمود : مادران بايد فرزندانشان را دو سال كامل شير دهند ، وچون دوران شير خوارگي كه دو سال است كم شود براي حمل شش ماه مي ماند ،‌ عثمان پس از شنيدن سخنان امير عليه السلام آن زن را رها كرد .

تفسير القرآن ، أبو المظفر منصور بن محمد بن عبد الجبار السمعاني (متوفاي489هـ) ج 1 ، ص 236 ، ناشر : دار الوطن - الرياض - السعودية - 1418هـ- 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : ياسر بن إبراهيم و غنيم بن عباس بن غنيم .

استفاده از دانش فقهي و آگاهي از احكام دين ، امير مؤمنان عليه السلام را وادار مي كند كه در مواردي از اين قبيل سكوت نكند و از اجراي حد باطل جلوگيري نمايد ؛ چرا كه او وظيفه خويش مي داند تا در برابر حقوق افراد و حفظ آبرو وشخصيت اجتماعي آنان بي تفاوت نماند ؛ همانگونه كه در قضيه بيرون آوردن خلخال از پاي يك زن يهودي فرياد بر مي آورد و مي‌فرمايد كه اگر مردي غيرتمند از شنيدن اين حادثه تلخ بميرد ، جاي ملامت ندارد ؟

وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلْبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رِعَاثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالِاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِينَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ كَلْمٌ وَ لَا أُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً .

خطبه 27 نهج البلاغه ، فيض الإسلام .

به من خبر رسيده كه مردى از لشكر شام به خانه زنى مسلمان و زنى غير مسلمان كه در پناه حكومت اسلام بوده وارد شد ه، و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشواره‏هاى آنها را به غارت برده ؛ در حالى كه هيچ وسيله‏اى براى دفاع ، جز گريه و التماس كردن ، نداشته‏اند !

لشكريان شام با غنيمت فراوان رفتند ، بدون اين كه حتّى يك نفر آنان ، زخمى بردارد ، و يا قطره خونى از او ريخته شود ، اگر براى اين حادثه تلخ ، مسلمانى از روى تأسّف بميرد ، ملامت نخواهد شد ، و از نظر من سزاوار است .

پس براي شخصيتي همانند امير مؤمنان علي عليه السلام بسيار سخت و ناگوار است كه شاهد سنگسار شدن زن مسلماني باشد كه با تهمت زنا ، حيثيت وآبروي وي را زير سؤال برده و پايه هاي محكم اعتقادي مردم را با اجراي غلط دستورات خداوند متزلزل مي كنند .

بنا بر اين وظيفه خويش مي داند كه از حريم اجراي حدود الهي به درستي حفاظت و از تجاوز به حريم حقوقي مردم جلوگيري نمايد .

مرجعيّت علمي امام امير المؤمنين عليه السلام :

امام با دانش فراگير كه حاصل عنايات خداوندي و حضور در مكتب صاحب وحي بود مسؤوليّت پاسخ گوئي و گره گشائي از مشكلات و معضلات علمي را به دوش مي كشيد و مسلمان و غير مسلمان آن حضرت را پناهگاهي مناسب براي شكوفائي ذهن و فكر خويش مي دانستند و در هر موضوعي كه احساس نياز مي كردند به تنها مردان ميدان‌هاي علوم و دانش مراجعه مي كردند . به همين جهت بخش مهمي از همكاري‌هاي امير المؤمنين عليه السلام با خلفا مربوط به مسائلي مي‌شد كه در فهم و پاسخ آن دچار مشكل مي شدند و مجبور مي‌شدند كه از امير المؤمنين عليه السلام در باره آن سؤال كنند .

در چنين مواردي وظيفه امام و هر انديشمند آگاهي است تا پاسخ‌هاي لازم و قانع كننده‌اي ارائه دهد و ديگران را از دانش خويش بي نصيب نگذارد ؛ زيرا از رسول خدا صلي الله عليه وآله شنيده بود كه مي‌فرمود :

فَوَاللَّهِ لَأَنْ يَهْدِيَ الله بِكَ رَجُلًا وَاحِدًا خَيْرٌ لك من أَنْ يَكُونَ لك حُمْرُ النَّعَمِ

‌‌‌‌به خدا سوگند اگر خداوند يك نفر را به وسيله تو هدايت كند، از شتران سرخ مو براي تو بهتر است..

صحيح البخاري، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي (متوفاي256 هـ) ج 3   ص 1357 ، ح 3498 ، بَاب مَنَاقِبِ عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ ،  ناشر : دار ابن كثير ، اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا .

ابن عبد البر قرطبي به نقل از امير مؤمنان عليه السلام مي‌نويسد :

وقال علي رضي الله عنه يؤخذ على الجاهل عهد بطلب العلم حتى أخذ على العلماء عهد ببذل العلم للجهال .

بر افراد جاهل پيمان بر يادگيري ودانش اندوزي وبر دانشمندان پيمان بر آموختن به نادانان گرفته شده است.

جامع بيان العلم وفضله ، يوسف بن عبد البر النمري (متوفاي463 هـ) ج 1 ، ص 122 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت – 1398 .

و در روايت ديگر مي‌گويد :

عن أبي هريرة أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال مثل الذي يتعلم العلم لا يحدث به الناس كمثل الذي رزقه الله مالا لاينفق منه .

رسول خدا صلي اللّه عليه وآله فرمود: كسي كه دانشي بيندوزد ولي به ديگران آموزش ندهد، مانند كسي است كه ثروت دارد ولي انفاق نكند.

جامع بيان العلم وفضله ، ابن عبد البر ، ج 1 ص 122 .

امير المؤمنين عليه السلام به ارزش اين سخنان به خوبي واقف است و مي داند دانشي كه خداوند به وي ارزاني داشته او را همواره ملجأ مردم در امور علمي قرار داده است ؛ پس او بايد راهنماي همه گمراهان و مشكل گشاي همه ناتوانان باشد چه آن فرد از رعيت باشد و يا خليفه مسلمانان .

ابن حجر هيثمي در الصواعق مي‌نويسد :

ولقد قال له «أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي » وكان عمر إذا أشكل عليه شيء أخذ منه ... ولقد كان عمر يسأله ويأخذ عنه ولقد شهدته إذا أشكل عليه شيء قال ههنا علي .

رسول خدا صلي اللّه عليه وآله به علي عليه السلام فرمود: نسبت تو به من همانند نسبت هارون به موسي است ولي بعد از من پيامبري نخواهد بود. عمر هر گاه برايش مشكلي پيش مي آمد از علي كمك مي گرفت ... عمر از علي مي پرسيد و از او كسب علم مي كرد ، ومن مشاهده كردم كه هر گاه امري بر عمر مشكل مي شد مي گفت : علي اينجا است .

الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، أبو العباس أحمد بن محمد بن علي ابن حجر الهيثمي (متوفاي973هـ )، دار النشر : مؤسسة الرسالة - لبنان - 1417هـ - 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : عبد الرحمن بن عبد الله التركي - كامل محمد الخراط .

مناوي در فيض القدير مي‌نويسد :

«أنا مدينة العلم وعلي بابها فمن أراد العلم فليأت الباب » فإن المصطفى المدينة الجامعة لمعاني الديانات كلها أو لا بد للمدينة من باب فأخبر أن بابها هو علي كرم الله وجهه فمن أخذ طريقه دخل المدينة ومن أخطأه أخطأ طريق الهدى وقد شهد له بالأعلمية الموافق والمخالف والمعادي والمحالف .

خرج الكلاباذي أن رجلا سأل معاوية عن مسألة فقال : سل عليا هو أعلم مني فقال : أريد جوابك قال : ويحك كرهت رجلا كان رسول الله يعزه بالعلم عزا وقد كان أكابر الصحب يعترفون له بذلك

وكان عمر يسأله عما أشكل عليه جاءه رجل فسأله فقال : ههنا علي فاسأله فقال : أريد أسمع منك يا أمير المؤمنين قال قم لا أقام الله رجليك ومحى اسمه من الديوان .

رسول خدا صلي اللّه عليه وآله فرمود: من شهر علم وعلي دَرِ آن است و هر كس طالب دانش است، بايد از دَر وارد شود . رسول خدا صلي اللّه عليه و آله مركز وجامع همه مسائل ومعارف ديني است كه براي دست رسي به آن بايد از راه مخصوصش وارد شد و خود او علي را دَرِ ورودي به اين مركز قرار داده است ، و هر كس اشتباه برود راه هدايت را گم كرده است ، موافق ومخالف به اعلميّت وبرتري علمي علي عليه السلام گواهي داده اند .

كلابذي نقل كرده است : مردي از معاويه  مسأله اي پرسيد ، گفت : از علي به پرس او علمش بيشتر از من است ، گفت : مي خواهم پاسخ تو را بشنوم ، گفت : ساكت باش ، از مردي خوشت نمي آيد كه رسول خدا  دانش او را  قوي ومحكم كرد ، بزرگان از اصحاب به اين موضوع اعتراف داشتند ، هر گاه كسي از عمر مسأله‌اي مي پرسيد ، مي گفت : علي اينجا است از او به پرس ، آن شخص مي گفت : دوست دارم پاسخ خليفه را بشنوم ، عمر مي‌گفت : بلند شو برو ، خدا پاهايت را ناتوان گرداند ، سپس اسم آن شخص را از ديوان بيت المال حذف مي كرد .

فيض القدير شرح الجامع الصغير ، عبد الرؤوف المناوي (متوفاي1031 هـ) ، ج 3   ص 46 ، ناشر : المكتبة التجارية الكبرى - مصر - 1356هـ ، الطبعة : الأولى .

بنابراين نمي‌توان پاسخ به سؤالات آن حضرت را به حساب همكاري با خلفا گذاشت و رضايت آن حضرت را از حكومت آن‌ها استنباط كرد .

دفاع امير مؤمنان عليه السلام از اسلام بود ، نه از خلفا :

مشورت‌ها و همكاري‌هاي امير مؤمنان با خلفا در زمينه‌هاي دفاعي و جنگي نيز منحصر مي‌شود به مواردي كه بحران‌هاي سياسي و نظامي ـ به خاطر سوء تدبير حاكمان ـ اصل و اساس جامعه اسلامي را به خطر مي‌انداخته است ، بنابراين نبايد اين گونه راهنمائيها و همكاري‌ها را به حساب دفاع از خلفا و اعلام رضايت از آن‌ها گذاشت ؛ زيرا آن حضرت در حقيقت از ثمره بيست و سه سال زحمت طاقت فرساي رسول خدا و جانفشاني‌هاي خودش در گسترش اسلام حفاظت و نگاهباني مي‌كرد ، نه از حكومت خلفا يا تأييد لشكر كشي‌ها و جنگ‌هاي خلفا .

براي روشن شدن مطلب به يك مورد از اين بحران‌ها اشاره مي‌كنيم كه امير مؤمنان با تدبير معجزه آساي خود اسلام را از خطر نابودي كامل نجات داد .

جنگ نهاوند از خطرناكترين جنگ‌هاي صدر اسلام بود ؛ زيرا لشكر شكست خورده ايرانيان براي جبران آنچه در جنگ‌هاي گذشته از دست داده بود‌ ، لشكر عظيمي را از سراسر ايران متشكل از 150 هزار نفر تشكيل داد تا اين بار نه تنها لشكر مسلمانان را در كوفه شكست دهد ؛ بلكه تمام كشور اسلامي را تصرف و اسلام را نابود كند .

ابن اثير جزري در باره تعداد لشكر ايرانيان در اين جنگ مي‌نويسد :

وأما الوقعة [اي واقعة النهاوند] فهي زمن عبد الله فنفرت الأعاجم بكتاب يزدجرد فاجتمعوا بنهاوند على الفيرزان في خمسين ألفا ومائة ألف مقاتل ...

حادثه وجنگ نهاوند پس از شكست ايرانيان بود كه در نهاوند تعداد يكصدو پنجاه هزار نفر به فرماندهي فيروز گرد آمدند.

الكامل في التاريخ ، أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم الشيباني (متوفاي630هـ) ج 2 ، ص 412 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1415هـ ، الطبعة : ط2 ، تحقيق : عبد الله القاضي .

براي روشن شدن حساسيت اين جنگ و نقش شكست و يا پيروزي مسلمانان در سرنوشت مسلمانان ، اصل نامه عمار ياسر را از كتاب الفتوح ابن أعثم نقل مي‌كنيم .

عمار ياسر اين گونه مي‌نويسد :

أما بعد ... أن أهل الري وسمنان وساوه وهمذان ونهاوند وأصفهان وقم وقاشان وراوند واسفندهان وفارس وكرمان وضواحي أذربيجان قد اجتمعوا بأرض نهاوند في خمسين ومائة ألف من فارس وراجل من الكفار ، وقد كانوا أمروا عليهم أربعة من ملوك الأعاجم منهم ذو الحاجب خرزاد بن هرمز وسنفاد بن حشروا وخهانيل بن فيروز وشروميان بن اسفنديار ، وأنهم قد تعاهدوا وتعاقدوا وتحالفوا وتكاتبوا وتواصوا وتواثقوا على أنهم يخرجوننا من أرضنا ويأتونكم من بعدنا ، وهم جمع عتيد وبأس شديد ودواب فره وسلاح شاك ويد الله فوق أيديهم ،فإني أخبرك يا أمير المؤمنين أنهم قد قتلوا كل من كان منا في مدنهم ، وقد تقاربوا مما كنا فتحناه من أرضهم ، وقد عزموا أن يقصدوا المدائن ويصيروا منها إلى الكوفة ، وقد والله هالنا ذلك وما أتانا من أمرهم وخبرهم ، وكتبت هذا الكتاب إلى أمير المؤمنين ليكون هو الذي يرشدنا وعلى الأمور يدلنا ، والله الموفق الصانع بحول وقوته ، وهو حسبنا ونعم الوكيل ، فرأي أمير المؤمنين أسعده الله فيما كتبته والسلام .

مردم ري ، سمنان ، ساوه ، همدان ، اصفهان ، قم ، كاشان ، راوند ، فارس ، كرمان و اطراف آذربايجان در سرزمين نهاوند با يكصد و پنجاه هزار سواره نظام و پياده نظام تحت فرماندهي چهار نفر از پادشاهان ، با مرداني مصمم و تجهيزات كامل و مركب‌هايي نيرومند و سلاح‌هايي مجهّز جمع شده و پيمان بسته و هم قسم شده اند ، تا ما را از سرزمين مان بيرون كنند ؛ اما دست خدا بالاي همه دست ها است .

بدان كه تمام ياران و دوستان ما را در شهر‌هايشان كشته‌اند و به سرزمين‌هايي كه آزاد كرده‌ايم نزديك شده‌اند و تصميم دارند شهرهاي ما را يكي پس از ديگري تا كوفه تصرف نمايند ، به خدا سوگند ما از آنچه خبر از آنان مي رسد در هراسيم ، اين نامه را نوشتم تا خودت تصميم بگيري و ما را راهنمائي كني .

پس از دريافت نامه توسط عمر ، چنان ارتعاشي بر بدنش افتاد كه مسلمانان صداي برهم خوردن دندان‌هاي وي را مي‌شنيدند .

ابن اعثم اين چنين ادامه مي‌دهد :

فلما ورد الكتاب على عمر بن الخطاب رضي الله عنه وقرأه وفهم ما فيه وقعت عليه الرعدة والنفضة حتى سمع المسلمون أطيط أضراسه ، ثم قام عن موضعه حتى دخل المسجد وجعل ينادي : أين المهاجرون والأنصار ؟ ألا ! فاجتمعوا رحمكم الله وأعينوني أعانكم الله .

ثم قال : أيها الناس ! هذا يوم غم وحزن فاستمعوا ما ورد علي من العراق ، فقالوا : وما ذاك يا أمير المؤمنين ؟ فقال : إن الفرس أمم مختلفة أسماؤها وملوكها وأهواؤها وقد نفخهم الشيطان نفخة فتحزبوا علينا وقتلوا من في أرضهم من رجالنا ، وهذا كتاب عمار بن ياسر من الكوفة يخبرني بأنهم قد اجتمعوا بأرض نهاوند في خمسين ومائة ألف وقد سربوا عسكرهم إلى حلوان وخانقين وجلولاء ، وليست لهم همة إلا المدائن والكوفة ، ولئن وصلوا إلى ذلك فإنها بلية على الاسلام وثلمة لا تسد أبدا ، وهذا يوم له ما بعده من الأيام ، فالله الله يا معشر المسلمين ! أشيروا علي رحمكم الله .

وقتي كه نامه به دست عمر رسيد وآن را خواند و از مضمون آن آگاه شد، لرزه بر اندامش افتاد كه از شدت ناراحتي ، مسلمانان صداي بر هم خوردن دندانهايش را مي شنيدند ، از جايش حركت كرد و داخل مسجد شد وفرياد زد : مهاجران و انصار كجايند ؟ همه جمع شويد ، خدا شما را رحمت كند ، كمكم كنيد ، خدا شما را كمك كند .

سپس گفت : اي مردم ! امروز روز غم و اندوه است ، بشنويد كه از عراق چه خبري رسيده است ، گفتند : چه اتفاق افتاده است ؟ گفت : مردم ايران همه از هم جدا و متفرق بودند ؛ ولي با دميدن شيطان گرد هم جمع شده‌اند و دوستان ما را در شهر ها كشته اند ، اين نامه عمار ياسر است كه از كوفه نوشته است : يكصد و پنجاه هزار نفر در سر زمين نهاوند گرد آمده و عده‌اي از آنان تا شهرهاي حلوان و خانقين و جلولاء پيشروي كرده اند ، قصد آنان تصرف مدائن و كوفه است ، اگر به اين دو شهر برسند مصيبت و صدمه‌اي بر اسلام وارد خواهد شد كه جبران نخواهد داشت ، شما را به خدا نظرتان را براي من بازگو كنيد .

اطرفيان خليفه ؛ از جمله طلحة بن عبيد الله ، زبير بن عوام ، عبد الرحمن بن عوف ، چيزي جز دلداري دادن ، چيزي نداشتند كه با عنوان راهكار به خليفه پيشنهاد كنند . عمر پس از شنيدن سخن هر يك ، ارتعاش بدنش بيشتر شد و مي‌گفت :

أريد غير هذا الرأي .

تا اين كه عثمان بن عفان پيشنهاد كرد تا شخص عمر با همه مهاجران و انصار براي نابودي لشكريان ايران پيش قدم شود .

وأنا أشير عليك أن تسير أنت بنفسك إلى هؤلاء الفجار بجميع من معك من المهاجرين والأنصار فتحصد شوكتهم وتستأصل جرثومتهم ... تكتب إلى أهل الشام فيقبلوا عليك من شامهم ، وإلى أهل اليمن فيقبلوا إليك من يمنهم ، ثم تسير بأهل الحرمين مكة والمدينة إلى أهل المصرين البصرة والكوفة ، فتكون في جمع كثير وجيش كبير ، فتلقى عدوك بالحد والحديد والخيل والجنود ...

عثمان به عمر گفت : خودت همراه مهاجران و انصار براي در هم كوبيدن شوكت گردن كشان حركت كن ... به مردم شام نامه به نويس تا از شام حركت كنند و تو را ياري كنند ، به مردم يمن نامه به نويس تا از يمن حركت كنند ، سپس مردم مدينه و مكه با تو همراه مي‌شوند تا به كوفه و بصره برسي ، لشكري بزرگ براي روياروئي با دشمنان فراهم خواهد آمد . 

عمر كه از پيشنهاد عثمان دلش آرام نگرفته بود ، ناگزير دست به دامن «پناه امت» و مشكل گشاي زمانش شد و گفت:

يا أبا الحسن ! لم لا تشير بشيء كما أشار غيرك ؟

اي ابو الحسن ! چرا مانند ديگران راهنمائي و نظر نمي دهي ؟

علي عليه السلام مهر سكوت را شكست و مانند هميشه دل سوزانه براي عزّت و نجات امت اسلامي هر آن چه لازم دانست به عمر پيشنهاد نمود :

إن كتبت إلى الشام أن يقبلوا إليك من شامهم لم تأمن من أن يأتي هرقل في جميع النصرانية فيغير على بلادهم ويهدم مساجدهم ويقتل رجالهم ويأخذ أموالهم ويسبي نساءهم وذريتهم ، وإن كتبت إلى أهل اليمن أن يقبلوا من يمنهم أغارت الحبشة أيضا على ديارهم ونسائهم وأموالهم وأولادهم .

وإن سرت بنفسك مع أهل مكة والمدينة إلى أهل البصرة والكوفة ثم قصدت بهم قصد عدوك انتقضت عليك الأرض من أقطارها وأطرافها ، حتى إنك تريد بأن يكون من خلفته وراءك أهم إليك مما تريد أن تقصده ، ولا يكون للمسلمين كانفة تكنفهم ولا كهف يلجؤون إليه ، وليس بعدك مرجع ولا موئل إذ كنت أنت الغاية والمفزع والملجأ ، فأقم بالمدينة ولا تبرحها فإنه أهيب لك في عدوك وأرعب لقلوبهم ، فإنك متى غزوت الأعاجم بنفسك يقول بعضهم لبعض : إن ملك العرب قد غزانا بنفسه لقلة أتباعه وأنصاره ، فيكون ذلك أشد لكلبهم عليك وعلى المسلمين ، فأقم بمكانك الذي أنت فيه وابعث من يكفيك هذا الامر والسلام .

اگر به مردم شام نامه به نويسي و آنان براي كمك ، شام را ترك كنند ، ترس از آن است كه  نصرانيان تحت فرماندهي هرقل سرزمين آنان را هدف قرار دهد ، مساجد را ويران و مردان را بكشد ، اموال را غارت و زنان را به اسارت گيرد . و اگر به مردم يمن نامه به نويسي تا به كمك بشتابند ، ايمن از مردم حبشه نخواهند بود كه بر سرزمين آنان بتازند و اموالشان را غارت و زنانشان را به اسارت گيرند و فرزندانشان را بكشند .

و اگر خودت با مردم مكه و مدينه به طرف بصره و كوفه حركت كني و زمين را دور بزني تا به دشمن برسي ، مسلمانان پشتيبان و پناهگاهي نخواهند داشت تا به او تكيه كنند ؛ پس در مدينه بمان كه براي دشمن سخت‌تر و وحشت را در دل آنان بيشتر مي كند ؛ چون اگر خودت به جنگ ايرانيان بروي خواهند گفت رهبر عرب‌ها تنها مانده و نفراتش كم است و با دلگرمي بيشتري خواهند جنگيد ، پس سربازان را روانه كن وخودت بمان .

كتاب الفتوح ، العلامة أبي محمد أحمد بن أعثم الكوفي (متوفاى314 هـ) ، ج 2 ص290 ـ 295 ، تحقيق : علي شيري ( ماجستر في التاريخ الإسلامي ) ناشر : دار الأضواء للطباعة والنشر والتوزيع ، چاپ : الأولى ، 1411هـ .

اگر امير مؤمنان در چنين مسأله مهمي دخالت و راهنمائي نمي كرد ، چه سرنوشتي در انتظار اسلام و مسلمين بود ؟

آيا مي‌توان ادعا كرد كه امير مؤمنان از خليفه دفاع و براي او خيرخواهي كرده است ؟!

آيا اين گونه مشورت دادن و راهنمايي كردن مي‌تواند رضايت و تأييد آن حضرت را از حكومت خلفا ثابت كند ؟!

چرا على (ع) در فتوحات شركت نداشت ؟

اميرمؤمنان عليه السلام كه به سبب شجاعت ها و فداكارى هاى فراوان در نبردهاى دوران پيامبر صلى الله عليه وآله و مهارت هاى بسيار در امور جنگى ، كارنامه درخشانى از خويش به يادگار گذاشته بود ، نقش تعيين كننده امير مؤمنان در نبردهاى عصر پيامبر صلى الله عليه وآله هم چون پيكارهاى بدر، احد، خندق، خيبر و... از او يك جنگاور تمام عيار و بلامنازع ساخته بود ؛ چنان كه خود مى فرمايد :

وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً ، وَأَقْدَمُ فِيهَا مَقَاماً مِنِّي ! لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَمَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ .

نهج البلاغه ، خطبه 27 .

 آيا يكى از قريش تجربه‌هاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد ؟ و آيا كسى در پيكار توانست از من پيشى بگيرد ؟ هنوز بيست ساله نشده بودم كه در ميدان نبرد حضور فعال داشتم .

خليفه دوم، عمر بن خطّاب اعتراف مى كند :

واللّه لولا سيفه لما قام عمود الإسلام .

ابن أبى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 82 .

اگر شمشير علي عليه السلام نبود‌ ، عمود خيمه اسلام استوار نمي‌شد .

با توجه به اين ويژگي‌ها ، خلفا نمى توانستند در برابر دوري علي عليه السلام از ميادين نبرد بى تفاوت باشند ؛ چراكه شركت نكردن امير مؤمنان در فتوحات و انزواى حضرت مى توانست اين سؤال را در اذهان مسلمانان برانگيزاند كه چرا على بن ابى طالب عليه السلام با آن همه سوابق درخشان در نبردهاى گذشته ، اكنون كه زمان انتشار اسلام در سرزمين هاى كفر و شرك رسيده است ، بى تفاوت و يا منزوى است ؟

مگر چه اتّفاقى افتاده و چه تغييرى حاصل شده كه امير مؤمنان در هيچ يك از جنگ ها شركت نمى كند ؟

آيا جهاد با مشركان را واجب نمى داند ؟ ! و يا خلافت خلفا را مشروع نمى داند و اين جنگ ها را بدعت مى داند ؟ يا اين كه نشر اسلام را در سايه به اصطلاح فتوحات (شما بخوانيد در سايه شمشير) معقول نمى داند ؟ و نمى خواهد آيندگان به آيين سراسر مهر و عطوفت اسلام ، به صورت يك دين خشونت محور نگاه كنند ، و عملكرد خلاف دين و عقل فرماندهان را به حساب اسلام بگذارند ؟

آمار مشورت‌هاي خلفا با امير مؤمنان عليه السلام :

توجه به تعداد نظر خواهيها و مشورت و در خواست كمك فكري از امير مؤمنان عليه السلام ، از يك طرف نشان دهنده در ماندگي خلفا در حلّ مشكلات و نيازمندي آنان به دانش و تجربه امير مؤمنان است ، و از طرفي محدود بودن موارد مراجعه و نظر خواهي است كه گوياي ارتباط اندك و دور بودن از مسائل حكومتي است.

محقق معاصر شيخ نجم الدين عسكرى در كتاب «علي والخلفاء» مي نويسد:

ابوبكر در 2 سال و 3 ماه (27 ماه) دوران خلافت خويش 14 مورد به حضرت مراجعه داشته‏ است.

علي والخلفاء ، ص 73 - 97.

از مجموع 14 مورد : 9 مورد پرسشهاى علمى ؛ 4 مورد احكام شرعى و قضاوت ؛ 1 مورد نظامى بوده است .

گفتنى است كه از 14 مورد فقط 4 مورد (3 مورد علمى و1 مورد شرعى)  مراجعه مستقيم ابوبكر به امام بوده است . در 9 مورد باقيمانده : در 2 مورد پس از مشاوره خليفه با صحابه ، امام نظر خود را اظهار نموده ، در 2 مورد به علت حضور در صحنه اظهار نظر كرده ؛ در 3 مورد به امام خبر رسيده اقدام نموده است . در 2 مورد شخصي واسطه بين امام و خليفه بوده است.

آيا صحيح است كه بگوييم : ابوبكر در مدت خلافت خود در همه كارهاى مهم با على عليه السلام مشورت مى‏كرده وهيچ عملي بدون نظرخواهي انجام نداده است؟ .

  عمر بن خطاب در 10 سال و 5 ماه (125 ماه) دوران خلافت، 85 مورد به حضرت امير عليه السلام مراجعه داشته است .

علي والخلفاء ، ص 99 – 333 .

از مجموع 85 مورد مشورت خواهي عمر از امام على عليه السلام، 59 مورد امور قضايى ؛ 21 مورد پرسش‏هاى علمى ؛ 3 مورد امور مالى ؛ 2 مورد امور نظامى بوده است .

 جالب توجه اين جا است كه از مجموع 85 مورد : 27 مورد به امام عليه السلام مراجعه ابتدايى و مستقيم داشته  است ؛ 13 مورد مسائل شرعى و قضايى ، 2 مورد امور مالى و 1 مورد پرسش علمى ، خليفه ابتدا به صحابه مراجعه كرده سپس نظر امام را پرسيده است.

 در باقيمانده موارد نيز حضرت در صحنه حضور داشته و اظهار نظر فرموده است ؛ يعنى در 42 مورد با اين كه دسترسى به امام امكان پذير بوده وجود حضرت ناديده انگاشته شده است .

با توجه به نكات يادشده آيا صحيح است به دروغ ادعا شود كه حضرت عمر پيوسته در مشكلات و گرفتارى‏ها به امير مؤمنان مراجعه مى‏كرد ؟

عثمان در 12 سال (144 ماه) دوران خلافت 8 مورد به حضرت مراجعه داشته است.

علي والخلفاء ، ص 335 – 345 .

از مجموع 8 مورد دخالت امام در امور زمان عثمان :

 أوّلاً:  تمام اين امور در حوزه بيان مسائل شرعى و نحوه اجراى حدود وقضاوت بوده است ؛

ثانياً: 3 مورد رجوع مستقيم خليفه به امام بوده و 4 مورد امام در صحنه حاضر بوده و اظهار نظر فرموده است .

جالب اين در يكى از موارد عثمان به امام گفت: «إنّك لكثير الخلاف علينا».

 مسند أحمد، ج 1 ص 100 .

  معاويه هفت مورد به امير مؤمنان عليه السلام مراجعه داشته است .

علي والخلفاء، ص 329 - 358.

موفق باشيد

+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:26 |


بيعت عمر با اميرمؤمنان عليه السلام در غدير خم


بعد از آن كه رسول خدا صلى الله عليه وآله امير مؤمنان عليه السلام را به عنوان خليفه و جانشين خود انتخاب و آن را بر همگان اعلام كرد، به مردم دستور داد كه يكى يكى با آن حضرت بيعت كرده و اين منصب جديد را تبريك بگويند.
طبق روايات صحيح السندى كه در كتاب‌هاى اهل سنت وجود دارد، خليفه دوم از كسانى است كه خود را به امير المؤمنين عليه السلام رساند و پس از بيعت با آن حضرت، منصب جديدش را تبريك گفت.
غزالي، دانشمند شهير قرن ششم در باره تبريك و تهنيت خليفه دوم و پيمانى كه در آن روز بست و فقط چند روز بعد آن را فراموش كرد، مى‌نويسد:
واجمع الجماهير على متن الحديث من خطبته في يوم عيد يزحم باتفاق الجميع وهو يقول: « من كنت مولاه فعلي مولاه » فقال عمر بخ بخ يا أبا الحسن لقد أصبحت مولاي ومولى كل مولى فهذا تسليم ورضى وتحكيم ثم بعد هذا غلب الهوى تحب الرياسة وحمل عمود الخلافة وعقود النبوة وخفقان الهوى في قعقعة الرايات واشتباك ازدحام الخيول وفتح الأمصار وسقاهم كأس الهوى فعادوا إلى الخلاف الأول: فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قليلا.
از خطبه‌هاى رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) خطبه غدير خم است كه همه مسلمانان بر متن آن اتفاق دارند. رسول خدا فرمود: هر كس من مولا و سرپرست او هستم، على مولا و سرپرست او است. عمر پس از اين فرمايش رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به على (عليه السلام) اين گونه تبريك گفت:
«تبريك، تبريك، اى ابوالحسن، تو اكنون مولا و رهبر من و هر مولاى ديگرى هستي.»
اين سخن عمر حكايت از تسليم او در برابر فرمان پيامبر و امامت و رهبرى على (عليه السلام) و نشانه رضايتش از انتخاب على (عليه السلام) به رهبرى امت دارد؛ اما پس از گذشت آن روز‌ها، عمر تحت تأثير هواى نفس و علاقه به رياست و رهبرى خودش قرار گرفت و استوانه خلافت را از مكان اصلى تغيير داد و با لشكر كشى‌ها، برافراشتن پرچم‌ها و گشودن سرزمين‌هاى ديگر، راه امت را به اختلاف و بازگشت به دوران جاهلى هموار كرد و از مصاديق اين سخن شد: (فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قليلا). پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن، بهايى ناچيز به دست آوردند، و چه بد معامله ‏اى كردند.
.الغزالي، أبو حامد محمد بن محمد، سر العالمين وكشف ما في الدارين، ج 1، ص 18، باب في ترتيب الخلافة والمملكة، تحقيق: محمد حسن محمد حسن إسماعيل وأحمد فريد المزيدي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1424هـ 2003م.
روايات بسيارى در كتاب‌هاى اهل سنت وجود دارد كه سخن غزالى را ثابت مى‌كند؛ اما به جهت اختصار به دو روايت همراه با تصحيح سند آن، بسنده مى‌كنيم:


روايت اول: روايت براء بن عازب

احمد بن حنبل و بسيارى از بزرگان اهل سنت داستان بيعت خليفه دوم را اين گونه نقل مى‌كنند:
حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا عَفَّانُ ثنا حَمَّادُ بن سَلَمَةَ أنا عَلِىُّ بن زَيْدٍ عن عَدِىِّ بن ثَابِتٍ (وأبي هارون العبدي) عَنِ الْبَرَاءِ بن عَازِبٍ قال كنا مع رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم في سَفَرٍ فَنَزَلْنَا بِغَدِيرِ خُمٍّ فنودي فِينَا الصَّلاَةُ جَامِعَةٌ وَكُسِحَ لِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم تَحْتَ شَجَرَتَيْنِ فَصَلَّى الظُّهْرَ وَأَخَذَ بِيَدِ علي رضي الله عنه فقال أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ انى أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ من أَنْفُسِهِمْ قالوا بَلَى قال أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ انى أَوْلَى بِكُلِّ مُؤْمِنٍ من نَفْسِهِ قالوا بَلَى قال فَأَخَذَ بِيَدِ عَلِىٍّ فقال من كنت مَوْلاَهُ فعلي مَوْلاَهُ اللهم وَالِ من ولاه وَعَادِ من عَادَاهُ قال فَلَقِيَهُ عُمَرُ بَعْدَ ذلك فقال له هنياء يا بن أبي طَالِبٍ أَصْبَحْتَ وَأَمْسَيْتَ مولى كل مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ.
براء بن عازب مى‌گويد: در حجة الوداع همراه رسول خدا بوديم، زير درخت‌ها را تميز كردند، فرمان اقامه نماز جماعت صادر شد، سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على را گرفت وسمت راستش قرار داد و فرمود: آيا من نسبت به مؤمنان از جان آنان به خودشان برتر نيستم؟ گفتند: آري، فرمود: آيا همسران من مادران شما نيستند؟ گفتند: آري، فرمود: اين على رهبر است و من رهبر او هستم، خداوندا دوست بدار آنكه على را دوست بدارد و دشمن بدار دشمن او را، عمرگفت: مبارك باشد بر تو اى علي، تو اكنون مولا و رهبر من و تمام مؤمنان هستي.
الشيباني، أحمد بن حنبل ابوعبدالله (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج 4، ص 281، ح18502، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛
همو: فضائل الصحابة لابن حنبل ج 2، ص 596، 1016 و ج 2، ص 610، ح1042، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م؛
إبن أبي شيبة الكوفي، ابوبكر عبد الله بن محمد (متوفاي235 هـ)، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج 6، ص 372، ح32118، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولى، 1409هـ.؛
الآجري، أبي بكر محمد بن الحسين (متوفاي360هـ، الشريعة، ج 4، ص 2051، تحقيق الدكتور عبد الله بن عمر بن سليمان الدميجي، ناشر: دار الوطن - الرياض / السعودية، الطبعة: الثانية، 1420 هـ - 1999 م.
الشجري الجرجاني، المرشد بالله يحيي بن الحسين بن إسماعيل الحسني (متوفاي499 هـ)، كتاب الأمالي وهي المعروفة بالأمالي الخميسية، ج 1، ص 190، تحقيق: محمد حسن اسماعيل، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1422 هـ - 2001م؛
ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 42، ص 221، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1995؛
الطبري، ابوجعفر محب الدين أحمد بن عبد الله بن محمد (متوفاي694هـ)، ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى، ج 1، ص 67، ناشر: دار الكتب المصرية – مصر؛
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 3، ص 632، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م؛

ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر ابوالفداء القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج 7، ص 350، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت؛
السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الحاوي للفتاوي في الفقه وعلوم التفسير والحديث والاصول والنحو والاعراب وسائر الفنون، ج 1، ص 78، تحقيق: عبد اللطيف حسن عبد الرحمن، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.

ملاعلى هروى بعد از نقل و شرح اين روايت مى‌گويد:
(رواه أحمد) أي في مسنده، وأقل مرتبته أن يكون حسنا فلا التفات لمن قدح في ثبوت هذا الحديث.
اين روايت را احمد در مسند خود نقل كرده است، كمترين درجه اين حديث اين است كه «حسن» باشد؛ پس سخن كسانى كه به اين روايت ايراد گرفته‌اند، ارزش توجه ندارد.
ملا علي القاري، نور الدين أبو الحسن علي بن سلطان محمد الهروي (متوفاي1014هـ)، مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، ج 11، ص 78، تحقيق: جمال عيتاني، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ - 2001م.
بررسي سند روايت:
عفان بن مسلم بن عبد الله الباهلى (219هـ):
از روات صحيح بخاري، مسلم، أبو داود، الترمذي، النسائي، ابن ماجه.
حماد بن سلمة (167هـ):
از روات صحيح بخارى (تعليقا)، مسلم، أبو داود، الترمذي، النسائي، ابن ماجه.
علي بن زيد بن جدعان (131هـ):
از روات صحيح مسلم و بقيه صحاح سته و بخارى در أدب المفرد.
عن عدي بن ثابت (116هـ):
از روات بخاري، مسلم، أبو داود، الترمذي، النسائي، ابن ماجه.
أبي هارون العبدي (134هـ):
از روات بخاري، ترمذي، إبن ماجه.
طبق قواعد رجالى اهل سنت، هر كس كه در صحيح بخارى و مسلم روايتى نقل كرده باشد، وثاقت و عدالتش قطعى است؛ چنانچه ابن حجر عسقلانى در فتح البارى مى‌نويسد:
وقد نقل بن دقيق العيد عن بن المفضل وكان شيخ والده انه كان يقول فيمن خرج له في الصحيحين هذا جاز القنطرة.
ابن دقيق العيد از ابن مفضل كه استاد پدرش بوده است نقل حديث دارد كه مى گفت: كسى كه در طريق راويان بخارى باشد از پل عبور كرده است.
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 13، ص 457، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.
و ابن تيميه حرّانى در باره صحيح بخارى و مسلم مى‌گويد:
ولكن جمهور متون الصحيحين متفق عليها بين أئمة الحديث تلقوها بالقبول وأجمعوا عليها وهم يعلمون علما قطعيا أن النبى قالها.
محتواى صحيح بخارى و مسلم در بين پيشوايان حديث پذيرفته شده و مورد قبول است، و همگان بر اين مطلب اجماع دارند كه به طور قطع و يقين احاديث موجود در اين دو كتاب از رسول خدا است.
الحراني، أحمد بن عبد الحليم بن تيمية أبو العباس (متوفاي728هـ)، قاعدة جليلة في التوسل والوسيلة، ج 1، ص 87، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت تحقيق: زهير الشاويش، 1390هـ – 1970م.
تصحيح الباني:
سند حديث مورد بحث ما همان روايت ابن ماجه قزوينى (از حماد بن سلمه تا براء بن عازب) در باره غدير است كه محمد ناصر البانى در السلسلة الصحيحه، آن را تصحيح كرده است.
رك: ابن ماجه القزويني، محمد بن يزيد (متوفاي275 هـ)، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 43، ح116، باب فَضْلِ عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ رضي الله عنه، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار الفكر - بيروت.
الألباني، محمّد ناصر، صحيح ابن ماجة، ج 1، ص 26، ح113، طبق برنامه المكتبة‌ الشاملة.

در نتيجه ادعاى برخى از علماى سنى كه گفته‌اند:
وهذا ضعيف فقد نصوا أن على بن زيد وأبا هرون وموسى ضعفاء لايعتمد على روايتهم وفى السند أيضا أبو إسحق وهو شيعى مردود الرواية.
اين روايت ضعيف است، علما تصريح كرده‌آند كه على بن زيد و أبا هارون، ضعيف هستند و به روايات آن‌ها اعتماد نمى‌شود. همچنين در سند اين روايت ابواسحق وجود دارد كه او شيعى و روايتش مردود است.
الآلوسي البغدادي الحنفي، أبو الفضل شهاب الدين السيد محمود بن عبد الله (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج 6، ص 194، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.
پايه و اساس ندارد؛ زيرا در غير اين صورت، بايد بسيارى از روايات بخارى و مسلم و بقيه صحاح سته اهل سنت را دور بريزيم.
تحريف روايت ابن ماجه و عبد الرزاق:
ابن كثير دمشقى سلفى اين روايت را اين گونه نقل مى‌كند:
وقال عبد الرزاق: أنا معمر عن علي بن زيد بن جدعان، عن عدي بن ثابت، عن البراء بن عازب قال: خرجنا مع رسول الله حتى نزلنا غدير خم بعث مناديا ينادي، فلما اجتمعا قال: " ألست أولى بكم من أنفسكم؟ قلنا: بلى يا رسول الله ! قال: ألست أولى بكم من أمهاتكم؟ قلنا: بلى يا رسول الله قال: ألست أولى بكم من آبائكم؟ قلنا: بلى يا رسول الله ! قال: ألست ألست ألست؟ قلنا: بلى يا رسول الله قال: من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه " فقال عمر بن الخطاب: هنيئا لك يا ابن أبي طالب أصبحت اليوم ولي كل مؤمن.
وكذا رواه ابن ماجة من حديث حماد بن سلمة عن علي بن زيد وأبي هارون العبدي عن عدي بن ثابت عن البراء به. وهكذا رواه موسى بن عثمان الحضرمي عن أبي إسحاق عن البراء به. وقد روي هذا الحديث عن سعد وطلحة بن عبيد الله وجابر بن عبد الله وله طرق عنه وأبي سعيد الخدري وحبشي بن جنادة وجرير بن عبد الله وعمر بن الخطاب وأبي هريرة.
براء بن عاذب مى‌گويد: به همراه رسول خدا خارج شديم تا اين كه به غدير خم رسيديم، آن حضرت كسى را فرستاد تا مردم را صدا بزند، وقتى مردم جمع شدند، آن حضرت فرمود: آيا من نسبت به مؤمنان از جان آنان به خودشان سزاوارتر نيستم؟ گفتند: آري، فرمود: آيا من از مادرانتان پيش شما سزاوارتر نيستم؟ گفتند: آرى اى پيامبر خدا، فرمود: آيا من از پدران شما در نزد شما سزاوارتر نيستم؟ گفتند: اين چنين است اى رسول خدا، فرمود: آيا نيستم؟ آيا نيستم؟ آيا نيستم؟ گفتند: بلى اى رسول خدا، سپس فرمود: هر كس من مولاى او هستم، پس اين على مولاى او است، خداوندا دوست بدار آنكه على را دوست بدارد و دشمن بدار دشمن او را.
پس عمرگفت: مبارك باشد بر تو اى علي، تو اكنون مولا و رهبر من و تمام مؤمنان هستي.
اين روايت را به همين صورت ابن ماجه از حماد بن سلمه از على بن زيد و أبى هارون عبدى از عدى بن ثابت از براء نقل كرده است. همچنين موسى بن عثمان خضرمى از أبى اسحاق از براء نقل كرده است.
و نيز اين حديث از سعد (بن أبى وقاص)، طلحة بن عبيد الله، جابر بن عبد الله كه چندين طريق دارد، و أبى سعيد خدري، حبشى بن جناده، جرير بن عبد الله، عمر بن خطاب و أبى هريره نقل شده است.

ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر ابوالفداء القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج 7، ص 350، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.
جلال الدين سيوطى نيز اين روايت را از ابن ماجه با ادامه آن نقل كرده است:
وأخرج أحمد، وابن ماجه عن البراء بن عازب قال: (كنا مع رسول الله صلى الله عليه وسلّم في سفر فنزلنا بغدير خم فنودي فينا الصلاة جامعة فصلى الظهر وأخذ بيد علي فقال... فلقيه عمر بعد ذلك فقال له: (هنيئاً لك يا ابن أبي طالب أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة).
السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الحاوي للفتاوي في الفقه وعلوم التفسير والحديث والاصول والنحو والاعراب وسائر الفنون، ج 1، ص 78، تحقيق: عبد اللطيف حسن عبد الرحمن، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.
در حالى كه متأسفانه در نسخه‌هاى فعلى سنن ابن ماجه جمله « فَلَقِيَهُ عُمَرُ بَعْدَ ذلك فقال له هنياء يا بن أبي طَالِبٍ أَصْبَحْتَ وَأَمْسَيْتَ مولى كل مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ» وجود ندارد و حذف شده است.
رك: ابن ماجه القزويني، محمد بن يزيد (متوفاي275 هـ)، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 43، ح116، باب فَضْلِ عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ رضي الله عنه، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار الفكر - بيروت.
ذهبى نيز بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:
ورواه عبد الرزاق، عن معمر، عن علي بن زيد.
در حالى كه ما اين روايت را در مصنف عبد الرزاق نيز نيافتيم. البته امكان دارد كه عبد الرزاق آن را در كتاب ديگرى نقل كرده باشد كه به دست ابن كثير و ذهبى رسيده است.


روايت دوم: روايت ابوهريره
خطيب بغدادى در ترجمه حبشون بن موسى مى‌نويسد:
أنبأنا عبد الله بن علي بن محمد بن بشران أنبأنا علي بن عمر الحافظ حدثنا أبو نصر حبشون بن موسى بن أيوب الخلال حدثنا علي بن سعيد الرملي حدثنا ضمرة بن ربيعة القرشي عن بن شوذب عن مطر الوراق عن شهر بن حوشب عن أبي هريرة قال:
من صام يوم ثمان عشرة من ذي الحجة كتب له صيام ستين شهرا وهو يوم غدير خم لما أخذ النبي صلى الله عليه وسلم بيد علي بن أبي طالب فقال ألست ولي المؤمنين قالوا بلى يا رسول الله قال من كنت مولاه فعلي مولاه.
فقال عمر بن الخطاب بخ بخ لك يا بن أبي طالب أصبحت مولاي ومولى كل مسلم فأنزل الله اليوم أكملت لكم دينكم.
اشتهر هذا الحديث من رواية حبشون وكان يقال إنه تفرد به وقد تابعه عليه أحمد بن عبد الله بن النيري فرواه عن علي بن سعيد أخبرنيه الأزهري حدثنا محمد بن عبد الله بن أخي ميمي حدثنا أحمد بن عبد الله بن أحمد بن العباس بن سالم بن مهران المعروف بابن النيري إملاء حدثنا علي بن سعيد الشامي حدثنا ضمرة بن ربيعة عن بن شوذب عن مطر عن شهر بن حوشب عن أبي هريرة قال من صام يوم ثمانية عشر من ذي الحجة وذكر مثل ما تقدم أو نحوه.
ومن صام يوم سبعة وعشرين من رجب كتب له صيام ستين شهرا وهو أول يوم نزل جبريل عليه السلام على محمد صلى الله عليه وسلم بالرسالة.
از ابوهريره نقل شده است كه گفت: كسى كه روز هجدهم ذى حجه را روزه بگيرد ثواب روزه شصت ماه براى وى نوشته مى‌شود، اين روز، روز غدير خم است، روزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على را گرفت و فرمود: آيا من رهبر مؤمنان نيستم؟ گفتند: چرا اى رسول خدا. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
عمر گفت: تبريك، تبريك اى پسر ابوطالب، تو اكنون مولاى من و مولاى هر مسلماني، سپس اين آيه نازل شد: امروز دين شما را كامل كردم.
اين حديث به عنوان روايت حبشون مشهور شده است، گفته شده كه فقط او اين روايت را نقل كرده است؛ در حالى احمد بن عبد الله نيز از على سعيد... از أبى هريره نقل كرده است....
الخطيب البغدادي، أحمد بن علي أبو بكر (متوفاي 463هـ)، تاريخ بغداد، ج 8، ص 289، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.
همين روايت را الشجرى الجرجانى (متوفاي499 هـ) در كتاب الأمالى با همين سند در سه جاى از كتابش و ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق نقل كرده‌اند:
الشجري الجرجاني، المرشد بالله يحيى بن الحسين بن إسماعيل الحسني، كتاب الأمالي وهي المعروفة بالأمالي الخميسية، ج 1، ص 192، و ج1، ص 343، و ج2، ص102، تحقيق: محمد حسن اسماعيل، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1422 هـ - 2001م؛
ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 42، ص 233، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.
بررسي سند روايت:
عبد الله بن علي بن محمد بن بشران:
وى استاد خطيب بغدادى و ثقه است؛ چنانچه ذهبى در باره او مى‌نويسد:
عبد الله بن عليّ بن محمد بن عبد الله بن بشران البغدادي الشاهد... قال الخطيب: كان سماعه صحيحاً. وتوفي في شوال.
عبد الله بن علي... خطيب در باره او گفته: شنيده هاى او صحيح بود. در ماه شوال از دنيا رفت.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 29، ص 264، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م؛
البغدادي، أحمد بن علي ابوبكر الخطيب (متوفاي463هـ)، تاريخ بغداد، ج 10، ص 14، رقم: 5130، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.
علي بن عمر الحافظ:
على بن عمر، همان دار قطنى معروف و صاحب سنن است كه در وثاقت او ترديدى نيست؛ چنانچه ذهبى در باره او مى‌گويد‌:
قال أبو بكر الخطيب كان الدارقطني فريد عصره وقريع دهره ونسيج وحده وامام وقته انتهى اليه علو الاثر والمعرفة بعلل الحديث واسماء الرجال مع الصدق والثقة وصحة الإعتقاد والاضطلاع من علوم سوى الحديث منها القراءات.
دار قطنى يگانه روزگار و پهلوان ميدان بود و مانندى نداشت اوپيشواى زمانش بود، دانش و معرفت اسباب شناسائى حديث و شناخت نامهاى راويان به او ختم مى شد، راستگو و مورد اعتماد و داراى اعتقادى صحيح بود و در ديگر علوم غير از حديث مانند دانش قراآت نيز قوى بود.
الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 16، ص 452، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
أبو نصر حبشون بن موسى بن أيوب الخلال:
ذهبى در باره او مى‌گويد:
حبشون بن موسى بن أيوب الشيخ أبو نصر البغدادي الخلال... وكان أحد الثقات.
حبشون بن موسي، يكى از افراد مورد اعتماد بود.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 15، ص 317، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
خطيب بغدادى در باره او مى‌گويد:
وكان ثقة يسكن باب البصرة.
حبشون مورد اعتماد بود و در باب البصره سكونت داشت.
البغدادي، أحمد بن علي ابوبكر الخطيب (متوفاي463هـ)، تاريخ بغداد، ج 8، ص 289، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.
و بعد از نقل روايت إكمال نيز روايت ديگرى را نقل كرده و مى‌گويد:
الأزهري أنبأنا علي بن عمر الحافظ قال حبشون بن موسى بن أيوب الخلال صدوق....
على بن عمر الحافظ گفته است: حبشون بن موسى راستگو است.
تاريخ بغداد، ج 8، ص 4391.
علي بن سعيد الرملي:
ذهبى در باره او مى‌گويد:
علي بن أبي حملة شيخ ضمرة بن ربيعة ما علمت به بأسا ولا رأيت أحدا الآن تكلم فيه وهو صالح الأمر ولم يخرج له أحد من أصحاب الكتب الستة مع ثقته.
على بن ابى حمله بزرگ قبيله ضمره است، من در او ايرادى نمى بينم وكسى را هم نديده ام كه در باره او سخنى گفته باشد، او كارهايش خوب بود ولى با اين كه ثقه است صاحبان كتب سته از وى روايت نقل نكرده‌اند.
الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان أبو عبد الله (متوفاي 748 هـ) ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 5، ص 153 ـ 154، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م.
وإذا كان ثقة ولم يتكلم فيه أحد فكيف نذكره في الضعفاء.
على بن سعيد رملى ثقه است و كسى در باره وى سخنى نگفته است، پس چرا بايد نام وى را در رديف افراد ضعيف بياوريم؟.
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ) لسان الميزان، ج 4، ص 227، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.
ضمرة بن ربيعة القرشي
ذهبى در باره او مى‌گويد:
ضمرة بن ربيعة. الإمام الحافظ القدوة محدث فلسطين أبو عبد الله الرملي...
روى عبد الله بن أحمد بن حنبل عن أبيه قال ضمرة رجل صالح صالح الحديث من الثقات المأمونين لم يكن بالشام رجل يشبهه هو أحب إلينا من بقية بقية كان لا يبالي عمن حدث وقال ابن معين والنسائي ثقة.
وقال أبو حاتم صالح قال آدم بن أبي إياس ما رأيت أحدا أعقل لما يخرج من رأسه من ضمرة
وقال ابن سعد كان ثقة مأمونا خيرا لم يكن هناك أفضل منه ثم قال مات في أول رمضان سنة اثنتين ومئتين .
وقال أبو سعيد بن يونس كان فقيههم في زمانه مات في رمضان سنة اثنتين ومئتين
ضمرة بن ربيعه، پيشوا، حافظ، رهبر و محدث فلسطين بود. عبد الله بن احمد بن حنبل از پدرش نقل كرده كه گفت: ضمره، مرد پاك سرشت بود و در نقل حديث صالح بود، از افراد مورد وثوق و اعتماد بود، در شام مانند او نبود. او در نزد من محبوب‌تر از ديگرانى بود كه در نقل حديث دقت نمى‌كردند كه از چه كسانى نقل كنند. ابن معين و نسائى گفته‌اند: مورد اعتماد بود.
ابوحاتم گفته: درست كار بود، آدم بن إياس گفته: كسى را داناتر از او در آن چه از مغزش خارج مى‌شود (فكر و انديشه)، نديدم، ابن سعد گفته: مورد اعتماد و اطمينان و آدم خوبى بود، در اين جا شخصى بهتر از او نيست.
ابوسعيد بن يونس گفته: او فقيه اهل زمان خود بود...
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 9، ص 106، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
عبد الله بن شوذب:
عبد الله بن شوذب. البلخي ثم البصري الإمام العالم أبو عبد الرحمن نزيل بيت المقدس... وثقه أحمد بن حنبل وغيره. قال أبو عمير بن النحاس حدثنا كثير بن الوليد قال كنت إذا رأيت ابن شوذب ذكرت الملائكة. قال أبو عامر العقدي سمعت الثوري يقول كان ابن شوذب عندنا ونحن نعده من ثقات مشايخنا وقال يحيى بن معين كان ثقة.
عبد الله بن شوذب، پيشوا و دانشمند بود، احمد بن حنبل و ديگران او را توثيق كرده‌اند. ابوعمير نحاس گفته: كثير بن وليد مى‌گفت: من هر وقت ابن شوذب را مى‌بينم به ياد ملائكه مى‌افتم. ابوعامر عقدى گفته‌: از ثورى شنيدم كه مى‌گفت: ابن شوذب پيش ما بود و ما او را جزء اساتيد مورد اعتماد مى‌شمرديم، يحيى بن معين گفته: او مورد اعتماد بود.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 7، ص 92، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
و ابن حجر عسقلانى مى‌گويد:
عبد الله بن شوذب الخراساني أبو عبد الرحمن سكن البصرة ثم الشام صدوق عابد من السابعة.
عبد الله بن شوذب خراسانى ساكن بصره بود سپس به شام رفت، انسانى راستگو و اهل عبادت و از طبقه هفتم از محدثين است.
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، تقريب التهذيب، ج 1، ص 3386، رقم: 3387، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986 م.
مطر الوراق:
ذهبى در باره او مى‌گويد:
مطر الوراق. الإمام الزاهد الصادق أبو رجاء بن طهمان الخراساني نزيل البصرة مولى علباء بن أحمر اليشكري كان من العلماء العاملين وكان يكتب المصاحف ويتقن ذلك
مطر الوراق پيشواى زاهد راستگو، اصل او خراسانى است و ساكن بصره شد، وى از دانشمندان شايسته و از نويسندگان قرآن بود كه به درستى آن را انجام مى داد.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 5، ص 452، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ..
و در كتاب ديگرش مى‌گويد:
فمطر من رجال مسلم حسن الحديث.
مسلم در كتاب صحيحش از او نقل روايت دارد و از رجال اين كتاب است، و رواياتش نيكو است.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 6، ص 445، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م.
شهر بن حوشب:
شهر بن حوشب از روات صحيح مسلم است و در وثاقت وى ترديد نيست؛ چنانچه ذهبى در تاريخ الإسلام در باره او مى‌گويد:
قال حرب الكرماني: قلت لأحمد بن حنبل: شهر بن حوشب، فوثقه وقال: ما أحسن حديثه. وقال حنبل: سمعت أبا عبد الله يقول: شهر ليس به بأس. قال الترمذي: قال محمد يعني البخاري: شهر حسن الحديث، وقوى أمره.
شهر بن حوشب مشكلى ندارد، حديثش نيكو و كارش استوار بود.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 6، ص 387، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.
ترمذى در سنن خود بعد از نقل روايتى كه در سند آن شهر بن حوشب وجود دارد، مى‌نويسد:
وَسَأَلْتُ مُحَمَّدَ بن إسماعيل عن شَهْرِ بن حَوْشَبٍ فَوَثَّقَهُ وقال إنما يَتَكَلَّمُ فيه بن عَوْنٍ ثُمَّ رَوَى بن عَوْنٍ عن هِلَالِ بن أبي زَيْنَبَ عن شَهْرِ بن حَوْشَبٍ قال أبو عِيسَى هذا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ.
بخارى شهر بن حوشب را توثيق كرد و روايت وى را حسن وصحيح دانسته اند.
الترمذي السلمي، محمد بن عيسى أبو عيسى (متوفاي 279هـ)، سنن الترمذي، ج 4، ص 434،، تحقيق: أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.
عجلى در معرفة‌ الثقات مى‌نويسد:
شهر بن حوشب شامي تابعي ثقة.
شهر بن حوشب اهل شام و از تابعان و ثقه بود.
العجلي، أبي الحسن أحمد بن عبد الله بن صالح (متوفاي 261هـ)، معرفة الثقات من رجال أهل العلم والحديث ومن الضعفاء وذكر مذاهبهم وأخبارهم، ج 1، ص 461، رقم: 741، تحقيق: عبد العليم عبد العظيم البستوي، ناشر: مكتبة الدار - المدينة المنورة - السعودية، الطبعة: الأولى، 1405 – 1985م.
در نتيجه سند اين روايت نيز كاملا صحيح است و هيچ ايرادى در آن ديده نمى‌شود.
نتيجه:
تبريك گفتن مردم و به ويژه خليفه دوم ثابت مى‌كند كه منظور رسول خدا صلى الله عليه وآله از جمله «من كنت مولاه فعلي مولاه» ولايت و إمامت امير مؤمنان عليه السلام بوده نه صرف محبت و دوست داشتن ايشان؛ چرا كه اگر مقصود صرف دوست داشتن بود، نيازى به تبريك گفتن نداشت. ضمن اين كه خليفه دوم مى‌گويد كه «أصبحت مولاي ومولى كل مولى؛ تو از امروز مولاى ما شدي»
و در روايت ابن كثير دمشقى آمده بود: «اصبحت اليوم ولي كل مؤمن؛ تو از امروز سرپرست هر مؤمنى شدي»؛ در حالى كه دوست داشتن تمام مؤمنان از واجباتى است كه قبل از آن نازل شده و از مسلمات بود و اگر كلمه «ولي» را به معناى محبت و دوستى بگيريم اين معنا به ذهن تبادر خواهد كرد كه عمر مى‌گويد ما تا كنون با تو دوست نبوديم و تو از امروز با ما دوست شدي. آيا اهل سنت مى‌توانند اين مطلب را بپذيرند؟
در نتيجه چاره‌اي نيست جز اين كه حديث غدير به معناى «امامت و خلافت» گرفته شود.

موفق باشيد

+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:24 |

بيعت عمر با اميرمؤمنان عليه السلام در غدير خم


بعد از آن كه رسول خدا صلى الله عليه وآله امير مؤمنان عليه السلام را به عنوان خليفه و جانشين خود انتخاب و آن را بر همگان اعلام كرد، به مردم دستور داد كه يكى يكى با آن حضرت بيعت كرده و اين منصب جديد را تبريك بگويند.
طبق روايات صحيح السندى كه در كتاب‌هاى اهل سنت وجود دارد، خليفه دوم از كسانى است كه خود را به امير المؤمنين عليه السلام رساند و پس از بيعت با آن حضرت، منصب جديدش را تبريك گفت.
غزالي، دانشمند شهير قرن ششم در باره تبريك و تهنيت خليفه دوم و پيمانى كه در آن روز بست و فقط چند روز بعد آن را فراموش كرد، مى‌نويسد:
واجمع الجماهير على متن الحديث من خطبته في يوم عيد يزحم باتفاق الجميع وهو يقول: « من كنت مولاه فعلي مولاه » فقال عمر بخ بخ يا أبا الحسن لقد أصبحت مولاي ومولى كل مولى فهذا تسليم ورضى وتحكيم ثم بعد هذا غلب الهوى تحب الرياسة وحمل عمود الخلافة وعقود النبوة وخفقان الهوى في قعقعة الرايات واشتباك ازدحام الخيول وفتح الأمصار وسقاهم كأس الهوى فعادوا إلى الخلاف الأول: فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قليلا.
از خطبه‌هاى رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) خطبه غدير خم است كه همه مسلمانان بر متن آن اتفاق دارند. رسول خدا فرمود: هر كس من مولا و سرپرست او هستم، على مولا و سرپرست او است. عمر پس از اين فرمايش رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به على (عليه السلام) اين گونه تبريك گفت:
«تبريك، تبريك، اى ابوالحسن، تو اكنون مولا و رهبر من و هر مولاى ديگرى هستي.»
اين سخن عمر حكايت از تسليم او در برابر فرمان پيامبر و امامت و رهبرى على (عليه السلام) و نشانه رضايتش از انتخاب على (عليه السلام) به رهبرى امت دارد؛ اما پس از گذشت آن روز‌ها، عمر تحت تأثير هواى نفس و علاقه به رياست و رهبرى خودش قرار گرفت و استوانه خلافت را از مكان اصلى تغيير داد و با لشكر كشى‌ها، برافراشتن پرچم‌ها و گشودن سرزمين‌هاى ديگر، راه امت را به اختلاف و بازگشت به دوران جاهلى هموار كرد و از مصاديق اين سخن شد: (فنبذوه وراء ظهورهم واشتروا به ثمناً قليلا). پس، آن [عهد] را پشتِ سرِ خود انداختند و در برابر آن، بهايى ناچيز به دست آوردند، و چه بد معامله ‏اى كردند.
.الغزالي، أبو حامد محمد بن محمد، سر العالمين وكشف ما في الدارين، ج 1، ص 18، باب في ترتيب الخلافة والمملكة، تحقيق: محمد حسن محمد حسن إسماعيل وأحمد فريد المزيدي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1424هـ 2003م.
روايات بسيارى در كتاب‌هاى اهل سنت وجود دارد كه سخن غزالى را ثابت مى‌كند؛ اما به جهت اختصار به دو روايت همراه با تصحيح سند آن، بسنده مى‌كنيم:


روايت اول: روايت براء بن عازب

احمد بن حنبل و بسيارى از بزرگان اهل سنت داستان بيعت خليفه دوم را اين گونه نقل مى‌كنند:
حدثنا عبد اللَّهِ حدثني أبي ثنا عَفَّانُ ثنا حَمَّادُ بن سَلَمَةَ أنا عَلِىُّ بن زَيْدٍ عن عَدِىِّ بن ثَابِتٍ (وأبي هارون العبدي) عَنِ الْبَرَاءِ بن عَازِبٍ قال كنا مع رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم في سَفَرٍ فَنَزَلْنَا بِغَدِيرِ خُمٍّ فنودي فِينَا الصَّلاَةُ جَامِعَةٌ وَكُسِحَ لِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم تَحْتَ شَجَرَتَيْنِ فَصَلَّى الظُّهْرَ وَأَخَذَ بِيَدِ علي رضي الله عنه فقال أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ انى أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ من أَنْفُسِهِمْ قالوا بَلَى قال أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ انى أَوْلَى بِكُلِّ مُؤْمِنٍ من نَفْسِهِ قالوا بَلَى قال فَأَخَذَ بِيَدِ عَلِىٍّ فقال من كنت مَوْلاَهُ فعلي مَوْلاَهُ اللهم وَالِ من ولاه وَعَادِ من عَادَاهُ قال فَلَقِيَهُ عُمَرُ بَعْدَ ذلك فقال له هنياء يا بن أبي طَالِبٍ أَصْبَحْتَ وَأَمْسَيْتَ مولى كل مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ.
براء بن عازب مى‌گويد: در حجة الوداع همراه رسول خدا بوديم، زير درخت‌ها را تميز كردند، فرمان اقامه نماز جماعت صادر شد، سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على را گرفت وسمت راستش قرار داد و فرمود: آيا من نسبت به مؤمنان از جان آنان به خودشان برتر نيستم؟ گفتند: آري، فرمود: آيا همسران من مادران شما نيستند؟ گفتند: آري، فرمود: اين على رهبر است و من رهبر او هستم، خداوندا دوست بدار آنكه على را دوست بدارد و دشمن بدار دشمن او را، عمرگفت: مبارك باشد بر تو اى علي، تو اكنون مولا و رهبر من و تمام مؤمنان هستي.
الشيباني، أحمد بن حنبل ابوعبدالله (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج 4، ص 281، ح18502، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛
همو: فضائل الصحابة لابن حنبل ج 2، ص 596، 1016 و ج 2، ص 610، ح1042، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م؛
إبن أبي شيبة الكوفي، ابوبكر عبد الله بن محمد (متوفاي235 هـ)، الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج 6، ص 372، ح32118، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولى، 1409هـ.؛
الآجري، أبي بكر محمد بن الحسين (متوفاي360هـ، الشريعة، ج 4، ص 2051، تحقيق الدكتور عبد الله بن عمر بن سليمان الدميجي، ناشر: دار الوطن - الرياض / السعودية، الطبعة: الثانية، 1420 هـ - 1999 م.
الشجري الجرجاني، المرشد بالله يحيي بن الحسين بن إسماعيل الحسني (متوفاي499 هـ)، كتاب الأمالي وهي المعروفة بالأمالي الخميسية، ج 1، ص 190، تحقيق: محمد حسن اسماعيل، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1422 هـ - 2001م؛
ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 42، ص 221، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت – 1995؛
الطبري، ابوجعفر محب الدين أحمد بن عبد الله بن محمد (متوفاي694هـ)، ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى، ج 1، ص 67، ناشر: دار الكتب المصرية – مصر؛
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 3، ص 632، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م؛

ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر ابوالفداء القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج 7، ص 350، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت؛
السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الحاوي للفتاوي في الفقه وعلوم التفسير والحديث والاصول والنحو والاعراب وسائر الفنون، ج 1، ص 78، تحقيق: عبد اللطيف حسن عبد الرحمن، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.

ملاعلى هروى بعد از نقل و شرح اين روايت مى‌گويد:
(رواه أحمد) أي في مسنده، وأقل مرتبته أن يكون حسنا فلا التفات لمن قدح في ثبوت هذا الحديث.
اين روايت را احمد در مسند خود نقل كرده است، كمترين درجه اين حديث اين است كه «حسن» باشد؛ پس سخن كسانى كه به اين روايت ايراد گرفته‌اند، ارزش توجه ندارد.
ملا علي القاري، نور الدين أبو الحسن علي بن سلطان محمد الهروي (متوفاي1014هـ)، مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، ج 11، ص 78، تحقيق: جمال عيتاني، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ - 2001م.
بررسي سند روايت:
عفان بن مسلم بن عبد الله الباهلى (219هـ):
از روات صحيح بخاري، مسلم، أبو داود، الترمذي، النسائي، ابن ماجه.
حماد بن سلمة (167هـ):
از روات صحيح بخارى (تعليقا)، مسلم، أبو داود، الترمذي، النسائي، ابن ماجه.
علي بن زيد بن جدعان (131هـ):
از روات صحيح مسلم و بقيه صحاح سته و بخارى در أدب المفرد.
عن عدي بن ثابت (116هـ):
از روات بخاري، مسلم، أبو داود، الترمذي، النسائي، ابن ماجه.
أبي هارون العبدي (134هـ):
از روات بخاري، ترمذي، إبن ماجه.
طبق قواعد رجالى اهل سنت، هر كس كه در صحيح بخارى و مسلم روايتى نقل كرده باشد، وثاقت و عدالتش قطعى است؛ چنانچه ابن حجر عسقلانى در فتح البارى مى‌نويسد:
وقد نقل بن دقيق العيد عن بن المفضل وكان شيخ والده انه كان يقول فيمن خرج له في الصحيحين هذا جاز القنطرة.
ابن دقيق العيد از ابن مفضل كه استاد پدرش بوده است نقل حديث دارد كه مى گفت: كسى كه در طريق راويان بخارى باشد از پل عبور كرده است.
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 13، ص 457، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.
و ابن تيميه حرّانى در باره صحيح بخارى و مسلم مى‌گويد:
ولكن جمهور متون الصحيحين متفق عليها بين أئمة الحديث تلقوها بالقبول وأجمعوا عليها وهم يعلمون علما قطعيا أن النبى قالها.
محتواى صحيح بخارى و مسلم در بين پيشوايان حديث پذيرفته شده و مورد قبول است، و همگان بر اين مطلب اجماع دارند كه به طور قطع و يقين احاديث موجود در اين دو كتاب از رسول خدا است.
الحراني، أحمد بن عبد الحليم بن تيمية أبو العباس (متوفاي728هـ)، قاعدة جليلة في التوسل والوسيلة، ج 1، ص 87، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت تحقيق: زهير الشاويش، 1390هـ – 1970م.
تصحيح الباني:
سند حديث مورد بحث ما همان روايت ابن ماجه قزوينى (از حماد بن سلمه تا براء بن عازب) در باره غدير است كه محمد ناصر البانى در السلسلة الصحيحه، آن را تصحيح كرده است.
رك: ابن ماجه القزويني، محمد بن يزيد (متوفاي275 هـ)، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 43، ح116، باب فَضْلِ عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ رضي الله عنه، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار الفكر - بيروت.
الألباني، محمّد ناصر، صحيح ابن ماجة، ج 1، ص 26، ح113، طبق برنامه المكتبة‌ الشاملة.

در نتيجه ادعاى برخى از علماى سنى كه گفته‌اند:
وهذا ضعيف فقد نصوا أن على بن زيد وأبا هرون وموسى ضعفاء لايعتمد على روايتهم وفى السند أيضا أبو إسحق وهو شيعى مردود الرواية.
اين روايت ضعيف است، علما تصريح كرده‌آند كه على بن زيد و أبا هارون، ضعيف هستند و به روايات آن‌ها اعتماد نمى‌شود. همچنين در سند اين روايت ابواسحق وجود دارد كه او شيعى و روايتش مردود است.
الآلوسي البغدادي الحنفي، أبو الفضل شهاب الدين السيد محمود بن عبد الله (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج 6، ص 194، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.
پايه و اساس ندارد؛ زيرا در غير اين صورت، بايد بسيارى از روايات بخارى و مسلم و بقيه صحاح سته اهل سنت را دور بريزيم.
تحريف روايت ابن ماجه و عبد الرزاق:
ابن كثير دمشقى سلفى اين روايت را اين گونه نقل مى‌كند:
وقال عبد الرزاق: أنا معمر عن علي بن زيد بن جدعان، عن عدي بن ثابت، عن البراء بن عازب قال: خرجنا مع رسول الله حتى نزلنا غدير خم بعث مناديا ينادي، فلما اجتمعا قال: " ألست أولى بكم من أنفسكم؟ قلنا: بلى يا رسول الله ! قال: ألست أولى بكم من أمهاتكم؟ قلنا: بلى يا رسول الله قال: ألست أولى بكم من آبائكم؟ قلنا: بلى يا رسول الله ! قال: ألست ألست ألست؟ قلنا: بلى يا رسول الله قال: من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه " فقال عمر بن الخطاب: هنيئا لك يا ابن أبي طالب أصبحت اليوم ولي كل مؤمن.
وكذا رواه ابن ماجة من حديث حماد بن سلمة عن علي بن زيد وأبي هارون العبدي عن عدي بن ثابت عن البراء به. وهكذا رواه موسى بن عثمان الحضرمي عن أبي إسحاق عن البراء به. وقد روي هذا الحديث عن سعد وطلحة بن عبيد الله وجابر بن عبد الله وله طرق عنه وأبي سعيد الخدري وحبشي بن جنادة وجرير بن عبد الله وعمر بن الخطاب وأبي هريرة.
براء بن عاذب مى‌گويد: به همراه رسول خدا خارج شديم تا اين كه به غدير خم رسيديم، آن حضرت كسى را فرستاد تا مردم را صدا بزند، وقتى مردم جمع شدند، آن حضرت فرمود: آيا من نسبت به مؤمنان از جان آنان به خودشان سزاوارتر نيستم؟ گفتند: آري، فرمود: آيا من از مادرانتان پيش شما سزاوارتر نيستم؟ گفتند: آرى اى پيامبر خدا، فرمود: آيا من از پدران شما در نزد شما سزاوارتر نيستم؟ گفتند: اين چنين است اى رسول خدا، فرمود: آيا نيستم؟ آيا نيستم؟ آيا نيستم؟ گفتند: بلى اى رسول خدا، سپس فرمود: هر كس من مولاى او هستم، پس اين على مولاى او است، خداوندا دوست بدار آنكه على را دوست بدارد و دشمن بدار دشمن او را.
پس عمرگفت: مبارك باشد بر تو اى علي، تو اكنون مولا و رهبر من و تمام مؤمنان هستي.
اين روايت را به همين صورت ابن ماجه از حماد بن سلمه از على بن زيد و أبى هارون عبدى از عدى بن ثابت از براء نقل كرده است. همچنين موسى بن عثمان خضرمى از أبى اسحاق از براء نقل كرده است.
و نيز اين حديث از سعد (بن أبى وقاص)، طلحة بن عبيد الله، جابر بن عبد الله كه چندين طريق دارد، و أبى سعيد خدري، حبشى بن جناده، جرير بن عبد الله، عمر بن خطاب و أبى هريره نقل شده است.

ابن كثير الدمشقي، إسماعيل بن عمر ابوالفداء القرشي (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج 7، ص 350، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.
جلال الدين سيوطى نيز اين روايت را از ابن ماجه با ادامه آن نقل كرده است:
وأخرج أحمد، وابن ماجه عن البراء بن عازب قال: (كنا مع رسول الله صلى الله عليه وسلّم في سفر فنزلنا بغدير خم فنودي فينا الصلاة جامعة فصلى الظهر وأخذ بيد علي فقال... فلقيه عمر بعد ذلك فقال له: (هنيئاً لك يا ابن أبي طالب أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة).
السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الحاوي للفتاوي في الفقه وعلوم التفسير والحديث والاصول والنحو والاعراب وسائر الفنون، ج 1، ص 78، تحقيق: عبد اللطيف حسن عبد الرحمن، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1421هـ - 2000م.
در حالى كه متأسفانه در نسخه‌هاى فعلى سنن ابن ماجه جمله « فَلَقِيَهُ عُمَرُ بَعْدَ ذلك فقال له هنياء يا بن أبي طَالِبٍ أَصْبَحْتَ وَأَمْسَيْتَ مولى كل مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ» وجود ندارد و حذف شده است.
رك: ابن ماجه القزويني، محمد بن يزيد (متوفاي275 هـ)، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 43، ح116، باب فَضْلِ عَلِيِّ بن أبي طَالِبٍ رضي الله عنه، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار الفكر - بيروت.
ذهبى نيز بعد از نقل اين روايت مى‌گويد:
ورواه عبد الرزاق، عن معمر، عن علي بن زيد.
در حالى كه ما اين روايت را در مصنف عبد الرزاق نيز نيافتيم. البته امكان دارد كه عبد الرزاق آن را در كتاب ديگرى نقل كرده باشد كه به دست ابن كثير و ذهبى رسيده است.


روايت دوم: روايت ابوهريره
خطيب بغدادى در ترجمه حبشون بن موسى مى‌نويسد:
أنبأنا عبد الله بن علي بن محمد بن بشران أنبأنا علي بن عمر الحافظ حدثنا أبو نصر حبشون بن موسى بن أيوب الخلال حدثنا علي بن سعيد الرملي حدثنا ضمرة بن ربيعة القرشي عن بن شوذب عن مطر الوراق عن شهر بن حوشب عن أبي هريرة قال:
من صام يوم ثمان عشرة من ذي الحجة كتب له صيام ستين شهرا وهو يوم غدير خم لما أخذ النبي صلى الله عليه وسلم بيد علي بن أبي طالب فقال ألست ولي المؤمنين قالوا بلى يا رسول الله قال من كنت مولاه فعلي مولاه.
فقال عمر بن الخطاب بخ بخ لك يا بن أبي طالب أصبحت مولاي ومولى كل مسلم فأنزل الله اليوم أكملت لكم دينكم.
اشتهر هذا الحديث من رواية حبشون وكان يقال إنه تفرد به وقد تابعه عليه أحمد بن عبد الله بن النيري فرواه عن علي بن سعيد أخبرنيه الأزهري حدثنا محمد بن عبد الله بن أخي ميمي حدثنا أحمد بن عبد الله بن أحمد بن العباس بن سالم بن مهران المعروف بابن النيري إملاء حدثنا علي بن سعيد الشامي حدثنا ضمرة بن ربيعة عن بن شوذب عن مطر عن شهر بن حوشب عن أبي هريرة قال من صام يوم ثمانية عشر من ذي الحجة وذكر مثل ما تقدم أو نحوه.
ومن صام يوم سبعة وعشرين من رجب كتب له صيام ستين شهرا وهو أول يوم نزل جبريل عليه السلام على محمد صلى الله عليه وسلم بالرسالة.
از ابوهريره نقل شده است كه گفت: كسى كه روز هجدهم ذى حجه را روزه بگيرد ثواب روزه شصت ماه براى وى نوشته مى‌شود، اين روز، روز غدير خم است، روزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دست على را گرفت و فرمود: آيا من رهبر مؤمنان نيستم؟ گفتند: چرا اى رسول خدا. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
عمر گفت: تبريك، تبريك اى پسر ابوطالب، تو اكنون مولاى من و مولاى هر مسلماني، سپس اين آيه نازل شد: امروز دين شما را كامل كردم.
اين حديث به عنوان روايت حبشون مشهور شده است، گفته شده كه فقط او اين روايت را نقل كرده است؛ در حالى احمد بن عبد الله نيز از على سعيد... از أبى هريره نقل كرده است....
الخطيب البغدادي، أحمد بن علي أبو بكر (متوفاي 463هـ)، تاريخ بغداد، ج 8، ص 289، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.
همين روايت را الشجرى الجرجانى (متوفاي499 هـ) در كتاب الأمالى با همين سند در سه جاى از كتابش و ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق نقل كرده‌اند:
الشجري الجرجاني، المرشد بالله يحيى بن الحسين بن إسماعيل الحسني، كتاب الأمالي وهي المعروفة بالأمالي الخميسية، ج 1، ص 192، و ج1، ص 343، و ج2، ص102، تحقيق: محمد حسن اسماعيل، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1422 هـ - 2001م؛
ابن عساكر الدمشقي الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفاي571هـ)، تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 42، ص 233، تحقيق: محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.
بررسي سند روايت:
عبد الله بن علي بن محمد بن بشران:
وى استاد خطيب بغدادى و ثقه است؛ چنانچه ذهبى در باره او مى‌نويسد:
عبد الله بن عليّ بن محمد بن عبد الله بن بشران البغدادي الشاهد... قال الخطيب: كان سماعه صحيحاً. وتوفي في شوال.
عبد الله بن علي... خطيب در باره او گفته: شنيده هاى او صحيح بود. در ماه شوال از دنيا رفت.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 29، ص 264، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م؛
البغدادي، أحمد بن علي ابوبكر الخطيب (متوفاي463هـ)، تاريخ بغداد، ج 10، ص 14، رقم: 5130، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.
علي بن عمر الحافظ:
على بن عمر، همان دار قطنى معروف و صاحب سنن است كه در وثاقت او ترديدى نيست؛ چنانچه ذهبى در باره او مى‌گويد‌:
قال أبو بكر الخطيب كان الدارقطني فريد عصره وقريع دهره ونسيج وحده وامام وقته انتهى اليه علو الاثر والمعرفة بعلل الحديث واسماء الرجال مع الصدق والثقة وصحة الإعتقاد والاضطلاع من علوم سوى الحديث منها القراءات.
دار قطنى يگانه روزگار و پهلوان ميدان بود و مانندى نداشت اوپيشواى زمانش بود، دانش و معرفت اسباب شناسائى حديث و شناخت نامهاى راويان به او ختم مى شد، راستگو و مورد اعتماد و داراى اعتقادى صحيح بود و در ديگر علوم غير از حديث مانند دانش قراآت نيز قوى بود.
الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 16، ص 452، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
أبو نصر حبشون بن موسى بن أيوب الخلال:
ذهبى در باره او مى‌گويد:
حبشون بن موسى بن أيوب الشيخ أبو نصر البغدادي الخلال... وكان أحد الثقات.
حبشون بن موسي، يكى از افراد مورد اعتماد بود.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 15، ص 317، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
خطيب بغدادى در باره او مى‌گويد:
وكان ثقة يسكن باب البصرة.
حبشون مورد اعتماد بود و در باب البصره سكونت داشت.
البغدادي، أحمد بن علي ابوبكر الخطيب (متوفاي463هـ)، تاريخ بغداد، ج 8، ص 289، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.
و بعد از نقل روايت إكمال نيز روايت ديگرى را نقل كرده و مى‌گويد:
الأزهري أنبأنا علي بن عمر الحافظ قال حبشون بن موسى بن أيوب الخلال صدوق....
على بن عمر الحافظ گفته است: حبشون بن موسى راستگو است.
تاريخ بغداد، ج 8، ص 4391.
علي بن سعيد الرملي:
ذهبى در باره او مى‌گويد:
علي بن أبي حملة شيخ ضمرة بن ربيعة ما علمت به بأسا ولا رأيت أحدا الآن تكلم فيه وهو صالح الأمر ولم يخرج له أحد من أصحاب الكتب الستة مع ثقته.
على بن ابى حمله بزرگ قبيله ضمره است، من در او ايرادى نمى بينم وكسى را هم نديده ام كه در باره او سخنى گفته باشد، او كارهايش خوب بود ولى با اين كه ثقه است صاحبان كتب سته از وى روايت نقل نكرده‌اند.
الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان أبو عبد الله (متوفاي 748 هـ) ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 5، ص 153 ـ 154، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م.
وإذا كان ثقة ولم يتكلم فيه أحد فكيف نذكره في الضعفاء.
على بن سعيد رملى ثقه است و كسى در باره وى سخنى نگفته است، پس چرا بايد نام وى را در رديف افراد ضعيف بياوريم؟.
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ) لسان الميزان، ج 4، ص 227، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.
ضمرة بن ربيعة القرشي
ذهبى در باره او مى‌گويد:
ضمرة بن ربيعة. الإمام الحافظ القدوة محدث فلسطين أبو عبد الله الرملي...
روى عبد الله بن أحمد بن حنبل عن أبيه قال ضمرة رجل صالح صالح الحديث من الثقات المأمونين لم يكن بالشام رجل يشبهه هو أحب إلينا من بقية بقية كان لا يبالي عمن حدث وقال ابن معين والنسائي ثقة.
وقال أبو حاتم صالح قال آدم بن أبي إياس ما رأيت أحدا أعقل لما يخرج من رأسه من ضمرة
وقال ابن سعد كان ثقة مأمونا خيرا لم يكن هناك أفضل منه ثم قال مات في أول رمضان سنة اثنتين ومئتين .
وقال أبو سعيد بن يونس كان فقيههم في زمانه مات في رمضان سنة اثنتين ومئتين
ضمرة بن ربيعه، پيشوا، حافظ، رهبر و محدث فلسطين بود. عبد الله بن احمد بن حنبل از پدرش نقل كرده كه گفت: ضمره، مرد پاك سرشت بود و در نقل حديث صالح بود، از افراد مورد وثوق و اعتماد بود، در شام مانند او نبود. او در نزد من محبوب‌تر از ديگرانى بود كه در نقل حديث دقت نمى‌كردند كه از چه كسانى نقل كنند. ابن معين و نسائى گفته‌اند: مورد اعتماد بود.
ابوحاتم گفته: درست كار بود، آدم بن إياس گفته: كسى را داناتر از او در آن چه از مغزش خارج مى‌شود (فكر و انديشه)، نديدم، ابن سعد گفته: مورد اعتماد و اطمينان و آدم خوبى بود، در اين جا شخصى بهتر از او نيست.
ابوسعيد بن يونس گفته: او فقيه اهل زمان خود بود...
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 9، ص 106، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
عبد الله بن شوذب:
عبد الله بن شوذب. البلخي ثم البصري الإمام العالم أبو عبد الرحمن نزيل بيت المقدس... وثقه أحمد بن حنبل وغيره. قال أبو عمير بن النحاس حدثنا كثير بن الوليد قال كنت إذا رأيت ابن شوذب ذكرت الملائكة. قال أبو عامر العقدي سمعت الثوري يقول كان ابن شوذب عندنا ونحن نعده من ثقات مشايخنا وقال يحيى بن معين كان ثقة.
عبد الله بن شوذب، پيشوا و دانشمند بود، احمد بن حنبل و ديگران او را توثيق كرده‌اند. ابوعمير نحاس گفته: كثير بن وليد مى‌گفت: من هر وقت ابن شوذب را مى‌بينم به ياد ملائكه مى‌افتم. ابوعامر عقدى گفته‌: از ثورى شنيدم كه مى‌گفت: ابن شوذب پيش ما بود و ما او را جزء اساتيد مورد اعتماد مى‌شمرديم، يحيى بن معين گفته: او مورد اعتماد بود.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 7، ص 92، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
و ابن حجر عسقلانى مى‌گويد:
عبد الله بن شوذب الخراساني أبو عبد الرحمن سكن البصرة ثم الشام صدوق عابد من السابعة.
عبد الله بن شوذب خراسانى ساكن بصره بود سپس به شام رفت، انسانى راستگو و اهل عبادت و از طبقه هفتم از محدثين است.
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، تقريب التهذيب، ج 1، ص 3386، رقم: 3387، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986 م.
مطر الوراق:
ذهبى در باره او مى‌گويد:
مطر الوراق. الإمام الزاهد الصادق أبو رجاء بن طهمان الخراساني نزيل البصرة مولى علباء بن أحمر اليشكري كان من العلماء العاملين وكان يكتب المصاحف ويتقن ذلك
مطر الوراق پيشواى زاهد راستگو، اصل او خراسانى است و ساكن بصره شد، وى از دانشمندان شايسته و از نويسندگان قرآن بود كه به درستى آن را انجام مى داد.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 5، ص 452، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ..
و در كتاب ديگرش مى‌گويد:
فمطر من رجال مسلم حسن الحديث.
مسلم در كتاب صحيحش از او نقل روايت دارد و از رجال اين كتاب است، و رواياتش نيكو است.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 6، ص 445، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م.
شهر بن حوشب:
شهر بن حوشب از روات صحيح مسلم است و در وثاقت وى ترديد نيست؛ چنانچه ذهبى در تاريخ الإسلام در باره او مى‌گويد:
قال حرب الكرماني: قلت لأحمد بن حنبل: شهر بن حوشب، فوثقه وقال: ما أحسن حديثه. وقال حنبل: سمعت أبا عبد الله يقول: شهر ليس به بأس. قال الترمذي: قال محمد يعني البخاري: شهر حسن الحديث، وقوى أمره.
شهر بن حوشب مشكلى ندارد، حديثش نيكو و كارش استوار بود.
الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاي 748 هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 6، ص 387، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.
ترمذى در سنن خود بعد از نقل روايتى كه در سند آن شهر بن حوشب وجود دارد، مى‌نويسد:
وَسَأَلْتُ مُحَمَّدَ بن إسماعيل عن شَهْرِ بن حَوْشَبٍ فَوَثَّقَهُ وقال إنما يَتَكَلَّمُ فيه بن عَوْنٍ ثُمَّ رَوَى بن عَوْنٍ عن هِلَالِ بن أبي زَيْنَبَ عن شَهْرِ بن حَوْشَبٍ قال أبو عِيسَى هذا حَدِيثٌ حَسَنٌ صَحِيحٌ.
بخارى شهر بن حوشب را توثيق كرد و روايت وى را حسن وصحيح دانسته اند.
الترمذي السلمي، محمد بن عيسى أبو عيسى (متوفاي 279هـ)، سنن الترمذي، ج 4، ص 434،، تحقيق: أحمد محمد شاكر وآخرون، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.
عجلى در معرفة‌ الثقات مى‌نويسد:
شهر بن حوشب شامي تابعي ثقة.
شهر بن حوشب اهل شام و از تابعان و ثقه بود.
العجلي، أبي الحسن أحمد بن عبد الله بن صالح (متوفاي 261هـ)، معرفة الثقات من رجال أهل العلم والحديث ومن الضعفاء وذكر مذاهبهم وأخبارهم، ج 1، ص 461، رقم: 741، تحقيق: عبد العليم عبد العظيم البستوي، ناشر: مكتبة الدار - المدينة المنورة - السعودية، الطبعة: الأولى، 1405 – 1985م.
در نتيجه سند اين روايت نيز كاملا صحيح است و هيچ ايرادى در آن ديده نمى‌شود.
نتيجه:
تبريك گفتن مردم و به ويژه خليفه دوم ثابت مى‌كند كه منظور رسول خدا صلى الله عليه وآله از جمله «من كنت مولاه فعلي مولاه» ولايت و إمامت امير مؤمنان عليه السلام بوده نه صرف محبت و دوست داشتن ايشان؛ چرا كه اگر مقصود صرف دوست داشتن بود، نيازى به تبريك گفتن نداشت. ضمن اين كه خليفه دوم مى‌گويد كه «أصبحت مولاي ومولى كل مولى؛ تو از امروز مولاى ما شدي»
و در روايت ابن كثير دمشقى آمده بود: «اصبحت اليوم ولي كل مؤمن؛ تو از امروز سرپرست هر مؤمنى شدي»؛ در حالى كه دوست داشتن تمام مؤمنان از واجباتى است كه قبل از آن نازل شده و از مسلمات بود و اگر كلمه «ولي» را به معناى محبت و دوستى بگيريم اين معنا به ذهن تبادر خواهد كرد كه عمر مى‌گويد ما تا كنون با تو دوست نبوديم و تو از امروز با ما دوست شدي. آيا اهل سنت مى‌توانند اين مطلب را بپذيرند؟
در نتيجه چاره‌اي نيست جز اين كه حديث غدير به معناى «امامت و خلافت» گرفته شود.

موفق باشيد

+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:24 |

توضيح سؤال :

و عن زيد بن على أخو الباقر و عم الصادق " ان ناساً من رؤساء الكوفة و أشرافهم الذين بايعوا زيداً حضروا يوماً عنده ، و قالوا له : رحمك الله ، ماذا تقول فى حق أبى بكر و عمر ؟ قال : ما أقول فيهما إلا خيراً كما أسمع فيهما من أهل بيتي إلا خيرا ، ما ظلمانا و لا أحد غيرنا ، و عملا بكتاب الله و سنة رسوله "

از زيد بن علي ، برادر امام باقر و عموي امام صادق عليهما السلام نقل شده است كه مردمي از اهل رؤساي و  اشراف كوفه با او بيعت كردند . روزي پيش او آمدند و به او گفتند : خداوند به تو رحم كند ، نظر تو در بارۀ ابوبكر و عمر چيست ؟ زيد گفت : چيزي جز خير در بارۀ آن‌ها نمي‌گوييم ؛ چنانچه از اهل بيتم چيزي جز خير در بارۀ آن‌ها نشنيده‌ام ، آن‌ها نه به ما ظلم كردند و نه به هيچ كس ديگري ؛ بلكه به كتاب خدا و سنت رسول او عمل كردند .

 ناسخ التواريخ للمرزا تقي الدين خان تحت عنوان – أحوال الإمام زين العابدين – .

پاسخ :

اوّلا: در هيچيك از كتب معتبر روائى و تاريخى و تفسيرى شيعه اثرى از اين روايت نيست ، و منقولات ناسخ التواريخ ، چون مستند به منابع موثّق نبست قابل اعتماد نمى باشد .

ثانياً : اين روايت با مضمون روايتي که کشي از زبان زيد بن علي نقل کرده کاملا مخالفت دارد.

عن سدير ، قال : دخلت على أبي جعفر عليه السلام ومعي سلمة بن كهيل و... وعند أبي جعفر عليه السلام أخوه زيد بن علي عليهم السلام فقالوا لأبي جعفر عليه السلام نتولى عليا وحسنا وحسينا ونتبرأ من أعداهم ! قال : نعم . قالوا : نتولى أبا بكر وعمر ونتبرأ من أعدائهم ! قال : فالتفت إليهم زيد بن علي قال : لهم أتتبرؤن من فاطمة ؟ بترتم أمرنا بتركم الله ، فيومئذ سموا البترية .

سدير مي‌گويد : وارد بر امام باقر عليه السلام شدم و با من سلمة بن كهيل و ... بودند و در كنار امام عليه السلام برادرش زيد بن علي بود . آن‌ها ( سلمة بن  كهيل و... ) به امام گفتند : ما امام علي ، امام حسن و امام حسين را دوست داريم و از دشمنان آن‌ها بيزاري مي‌جوييم . امام فرمود : بلي . [سخن آن‌ها را تأييد كرد ] . بعد آن‌ها گفتند : ما ابو بكر و عمر را دوست داريم و از دشمنان آن‌ها بيزاري مي‌جوييم . زيد بن علي متوجه آن‌ها شد و گفت : آيا شما از فاطمه ( سلام الله عليها ) بيزاري مي‌جوييد ؟ شما امر ما را سبك شمرديد ، خدا امر شما را سبك بشمارد . از اين به بعد آن‌ها ( سلمة بن كهيل و طرفدارانش ) به «بترية » مشهور شدند .

اختيار معرفة الرجال - الشيخ الطوسي - ج 2 - ص 504 – 505 – شماره 429 .

ثالثاً : بر فرض كه زيد بن علي چنين اعتقادي داشته است ، براي ما چه ارزشي دارد ؟ مگر زيد بن علي معصوم و يا گفتار او براي ما حجت است ؟

احتمال دارد که اين سخن را به خاطر مصالح سياسي گفته باشد ؛ زيرا با توجه به قيام زيد که هدف او  جذب جمعيت عليه حکومت هاي وقت بوده است که اکثر آن ها از اهل سنت بوده اند ، اين مطلب را گفته است .

موفق باشيد

+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:21 |

توضيح سؤال :

آيا آيۀ « غلبت الروم ... » در بارۀ عمر بن الخطاب و عثمان نازل شده است ؟

قوله تبارک و تعالي :

غُلِبَتِ الرُّومُ . فِي أَدْنَى الْأَرْضِ [الي قوله تعالي ] وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ .

روم / 1 _ 6 .

در کتاب  الروضه تأليف علامه کليني ص86 ج2 حديث شماره 397 موجود است که :

«حضرت ابو جعفر باقر العلوم فرمودند : اين وعده الهي در خلافت حضرت فاروق به اتمام و کمال رسيده است . »

(هـ) عن أبي عبد الله لما حفر رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم الخندق الي قوله فتحت علي في ضربتي هذه کنوز کسري و قيصر .

امام صادق عليه السلام فرمودند : وقتي كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم  خندق را حفر نمودند ، آن حضرت مشغول كندن زمين بود ، ضربه‌اي زد و سپس فرمود : با اين ضربه گنج‌هاي كسري و قيصر را فتح كردم .

شما را به خدا ، آيا « فتحت عليّ کنوز کسري و قيصر » ذر زمان خلافت فاروق و ذي النورين محقق نگشت ؟

پاسخ :

1. نويسنده محترم ، با تزوير و تحريف ، برداشت خود را از روايت ، به نام امام صادق عليه السلام نوشته است ؛ در حالي که در روايت هيچ نامي از «فاروق » نيست .

2 . اين روايت از نظر سندي اشکال دارد . مرحوم شيخ کليني رحمت الله عليه سند روايت را اين گونه مي نويسد :

سهل بن زياد ، عن أحمد بن محمد بن أبي نصر ، عن أبان بن عثمان ، عن بعض رجاله عن أبي عبد الله ( عليه السلام ) .

الكافي ، الشيخ الكليني ، ج 8 ، ص 216 .

اين که اين « بعض رجاله » چه کسي است ، روشن نيست ؛ لذا روايت از درجه اعتبار ساقط است .

3. در اين روايت «سهل بن زياد » وجود دارد که ضعف او روشن است .  مرحوم نجاشي رضوان الله تعالي عليه در باره وي مي نويسد :

سهل بن زياد أبو سعيد الآدمي الرازي ، كان ضعيفا في الحديث ، غير معتمد عليه فيه ، وكان أحمد بن محمد بن عيسى يشهد عليه بالغلو والكذب وأخرجه من قم إلى الري وكان يسكنها .

رجال النجاشي ، النجاشي ، ص 185 .

سهل بن زياد آدمي ، در حديث ضعيف است و قابل اعتماد نيست . و احمد بن محمد بن عيسي شهادت به غلو و كذب او داده كه او را از قم اخراج و به ري فرستادند و در آن‌جا ساكن بود .

مرحوم شيخ طوسي رحمت الله عليه در باره وي مي نويسد :

سهل بن زياد الادمي الرازي ، يكنى أبا سعيد ، ضعيف .

الفهرست ، الشيخ الطوسي ، ص 142 .

سهل بن زياد آدمي الرازي ، با كنيۀ ابو سعيد ، ضعيف است .

و در کتاب الاستبصار مي نويسد :

أبو سعيد الآدمي وهو ضعيف جدا عند نقاد الاخبار وقد استثناه أبو جعفر بن بابويه في رجال نوادر الحكمة .

الاستبصار ، الشيخ الطوسي ، ج 3 ، ص 261 .

ابو سعيد آدمي نزد ناقدان اخبار ضعيف است و ابو جعفر بن بابويه او را از رجال نوادر الحكمة استثناء كرده است .

و ابن غضائري مي نويسد :

سهل بن زياد ، أبو سعيد ، الآدمي ، الرازي . كان ضعيفا جدا ، فاسد الرواية والدين . وكان أحمد بن محمد بن عيسى الأشعري أخرجه من قم ، وأظهر البراءة منه ، ونهى الناس عن السماع منه والرواية عنه .

رجال ابن الغضائري ، أحمد بن الحسين الغضائري الواسطي البغدادي ، ص 66 – 67 .

سهل بن زياد آدمي الرازي جداً ضعيف است و روايت و دين او فاسد است . و احمد بن محمد بن عيسي اشعري او را از قم بيرون كرد و دوري جستن از او را اظهار نمود و مردم را از شنيدن حرف‌ها و روايات او نهي كرد .

آيا با اين اوصاف ، به اين روايت مي توان اعتماد کرد ؟

4. مستدل به آيۀ اول سوره روم استدلال کرده است که هيچ ربطي به خلافت خلفا ندارد .اين آيه قبل از هجرت و در مکه نازل شده است و يکي از معجزات نبي مکرم اسلام صلي الله عليه و آله و سلم محسوب مي شود که چندين سال قبل از غلبه روم بر فارس آن را پيش بيني کرده است .

واقعاً اين آيه چه ربطي به خلافت خلفاي سه گانه دارد ؟ ما که متوجه نشديم .

5 . مستدل گفته است :

شما را به خدا ، آيا « فتحت عليّ کنوز کسري و قيصر » ذر زمان خلافت فاروق و ذي النورين محقق نگشت ؟

 در پاسخ بايد گفت : بلي ما نيز اين را قبول داريم که اين خليفه دوم جناب عمر بن الخطاب بود که ايران و... را فتح کرد ؛ اما متأسفانه همين فتوحاتي که اين همه اهل سنت به آن بها مي دهند و مباهات مي کنند ، يکي از بدعت هاي است که ايشان وارد دين مبين اسلام کرد و ديني را که خداوند دين رحمت ، عطوفت ، دوستي و مهرباني ، و پيامبرش را رحمت اللعالمين معرفي مي کند ، عمر بن الخطاب اين دين را دين شمشير و سر نيزه ، و خليفه رسول خدا را انسان خونريز و خونخوار معرفي کرد .

خداوند در قرآّن کريم مي فرمايد :

وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ . الانبياء / 107 .

به جرأت مي توان گفت که همين فتوحات ، يکي از موانعي بود که سرعت پيشرفت اسلام را در سراسر جهان گرفت ؛ زيرا جناب عمر بن الخطاب و فرماندهان او در اين جنگ‌ها جناياتي را مرتكب شدند كه مردم را از دين اسلام منزجر و متنفر كرد . عمر تنها كاري كه كرد سر زمين‌هاي مردم را فتح كرد ؛ اما قلوب مردم را از دين اسلام منزجر كرد . و هنوز که هنوز است ، غير مسلمان ، دين مبين اسلام را دين شمشير و مسلمان را خونريز و خونخوار مي شناسند .

توضيح مطلب :

بدون شك تمامي جنگ‌هاي رسول خدا با مشركان ، يهوديان و ... به اين دليل بوده است كه آن‌ها يا به محدودۀ اسلام تجاوز كرده بودند و يا عهد و پيماني را که ميان رسول خدا و آن ها بسته شده بود ، نقض مي کردند .

به عبارت ديگر : رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم براي مسلمان كردن ديگران هيچ گاه با آن ها نجنگيد و خون کسي را نريخت . هيچ‌گاه پيامبر اسلام  شروع كنندۀ جنگ نبوده است . منطق پيامبر ، منطق دعوت به مهرباني و گفتگو بود . او وظيفه داشت دين اسلام و قوانين آن را به مردم ابلاغ كند ؛ اما وظيفه نداشت كه مردم را به زور شمشير و سر نيزه مسلمان کند . خداوند در آيات فراواني از قرآن کريم اين مطلب را بيان کرده است ؛ از جمله :

فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ الْمُبِينُ . النحل / 82 .

قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيْكُمْ مَا حُمِّلْتُمْ وَإِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ . النور / 54 .

وَإِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ . العنكبوت / 18 .

وَمَا عَلَيْنَا إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ . يس / 17 .

فَإِنْ أَعْرَضُوا فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا إِنْ عَلَيْكَ إِلَّا الْبَلَاغُ . الشوري / 48 .

مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَكْتُمُونَ . المائده / 99 .

فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ . النحل / 35 .

و... .

اما عمر بن الخطاب چه كرد ؟ :

الف : جنگ ذات العيون :

در جنگ فتح الانبار ، خالد بن وليد ، از فرماندهان عمر بن الخطاب به تير اندازان خود دستور داد كه چشمان مردم را هدف بگيرند و آنان در آن روز هزار نفر را كور كردند ؛ تا حدي كه اين جنگ به جنگ «ذات العيون» معروف گشت .

ابن اثير در الكامل مي‌نويسد :

ذكر فتح الأنبار ثم سار خالد على تعبيته إلى الأنبار ، وأنما سمي الأنبار لأن أهراء الطعام كانت بها أنابير ، وعلى مقدمته الأقرع بن حابس . فلما بلغها أطاف بها ، وأنشب القتال ، وكان قليل الصبر عنه وتقدم إلى رماله أن يقصدوا عيونهم فرموا رشقا واحدا ، ثم تابعوا فأصابوا ألف عين ، فسميت تلك الوقعة ذات العيون .

الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 2 ، ص 394 .

وقتي كه شهر انبار فتحشد ، خالد مأمور سر و سامان دادن به آن شهر شد ( اين شهر از آن جهت انبار ناميده مي‌شد كه محل ذخيره مواد غذائي بود ) ولي پيشاپيش لشكريان ولي شخصي بود به نام اقرع بن جابس كه مجرد رسيدن به شهر ، اطراف آن را محاصره كرد و آتش جنگ را شعله‌ور ساخت . او مردي كم صبر بود ، تير اندازان را جلوي لشكر گذاشت و دستور داد تا چشم‌هاي مردم را هدف بگيرند و خود او نيز اولين تير را رها كرد و آنان به دنبال او چشم‌ها را مورد هدف قرار دادند كه حدود هزار چشم هدف تير قرار گرفت . از اين رو ، اين واقع «ذات العيون » نام گرفت .

و ابن كثير در البداية و النهاية مي‌گويد :

فتح خالد للأنبار ، وتسمى هذه الغزوات ذات العيون ركب خالد في جيوشه فسار حتى انتهى إلى الأنبار وعليها رجل من أعقل الفرس وأسودهم في أنفسهم ، يقال له شيرزاذ ، فأحاط بها خالد وعليها خندق وحوله أعراب من قومهم على دينهم ، واجتمع معهم أهل أرضهم ، فمانعوا خالدا أن يصل إلى الخندق فضرب معهم رأسا ، ولما تواجه الفريقان أمر خالد أصحابه فرشقوهم بالنبال حتى فقأوا منهم ألف عين ، فتصايح الناس ، ذهبت عيون أهل الأنبار ، وسميت هذه الغزوة ذات العيون .

البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 6 ، ص 384 .

خالد ، شهر انبار را فتح كرد و اين‌جنگ‌ها «ذات العيون» ناميده شد . خالد سوار بر مركب خود به انتهاي شهر رفت و مردي از عاقل‌هاي فارس به نام «شيرزاد» همراه او بود . خالد شهر را محاصره كرد ؛ ولي مردم در اطراف شهر خندق ايجاد كرده بودند . مردان عرب زباني اطراف خندق جمع شده بودند كه به همراه صاحبان زمين‌ها مانع از نفوذ لشكر به داخل شهر شدند ، دستور داد سر يك نفر از آنان را جدا كنند . سپس خالد دستور داد كه با تير مردم را هدف قرار دهند تا اين كه چشم هزاران نفر از آنان كور شود . فرياد و نالۀ مردم سراسر آن‌جا را فرا گرفت كه چشم‌هاي مردمان كور شد و لذا اين جنگ را «ذات العيون» ناميدند .

سؤال ما از دوستان اهل سنت اين است که : خداوند در كجاي قرآن گفته است كه اگر كسي اسلام را قبول نكرد ، چشمانش را کور کنيد ؟! آيا چنين اعمالي در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم سابقه داشت يا از بدعت‌هاي عمر بوده است ؟

ب : جنگ طالقان :

در اين جنگ ، فرماندهان به ظاهر مسلمان ، چنان جنايتي را مرتكب شدند كه در طول تاريخ سابقه نداشته است ؛ حتي چنگيز و اسكندر هم چنين جناياتي را مرتكب نشده‌اند .

ابن اثير در الكامل مي‌نويسد :

كتب قتيبة إلى نيسابور وغيرها من البلاد ليقدم عليه الجنود فقدموا قبل أوانهم نحو الطالقان وكان ملكها قد خلع وطابق نيزك على الخلع فأتاه قتيبة فأوقع باهل الطالقان فقتل من أهلها مقتلة عظيمة وصلب منهم سماطين أربعة فراسخ في نظام واحد .

الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 4 ، ص 545 .

قتيبه از فرماندهان نظامي به نيشابور و شهر‌هاي ديگر نامه نوشت كه به لشكر او بپيوندند و آنان قبل از رسيدن او به طالقان به او پيوستند . نيزك ( يك زا غلام‌هاي حاكم طالقان ) اقدام به خلع قدرت حاكم كرده بود . وقتي كه قتيبه به آن‌جا رسيد با مردم درگير شد و حمام خون به راه انداخت و انبوهي از مردم را به قتل رساند و صفي از مردم را به طول چهار فرسخ به دار آويخت .

چهار فرسخ مردم را را به صف كردند و همۀ آن‌ها را اعدام كردند !!! جل الخالق ! عجب جنايتي !! حالا خودتان ماشين حساب به دست بگيريد و حساب كنيد كه چند نفر در اين روز كشته شده است ؟

هر فرسخي تقريبا 6 كيلومتر ، هر كيلومتري ، هزار متر . اگر در هر متر دو نفر ايستاده باشند ، چند نفر كشته شده است ؟

آيا در زمان پيامبر ، چنين كشتاري سابقه داشته است ، يا از بدعت‌هاي عمر بوده است ؟

ج : جنگ گرگان :

در اين جنگ هم جنايت عظيمي اتفاق افتاد . غير مسلمان ، از فرمانده به ظاهر مسلمان درخواست كردند كه ما درهاي شهر را بر روي شما مي‌گشاييم ، به شرطي كه حتي يك نفر از ما كشته نشود ؛ اما لشكريان خليفه چه كردند ؟  بلي ، همه را كشتند جز يک نفر و گفتند كه ما گفته بوديم كه يك نفر از شما را نمي‌كشيم .!!!

ابن اثير در الكامل مي‌گويد :

فأتي جرجان فصالحوه على مائتي ألف ثم أتي طميسة وهي كلها من طبرستان متاخمة جرجان وهي مدينة على ساحل البحر فقاتله أهلها فصلي صلاة الخوف أعلمه حذيفة كيفيتها وهم يقتتلون وضرب سعيد يومئذ رجلا بالسيف على حبل عاتقه فخرج السيف من تحت مرفقه وحاصرهم فسألوا الأمان فأعطاهم على أن لا يقتل منهم رجلا واحدا ففتحوا الحصن فقتلوا أجمعين إلا رجلا واحدا ففتحوا الحصن وحوي ما في الحصن .

الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 3 ، ص 110 .

به گرگان وارد شدند و با گرفتن 200 هزار دينار با آنان مصالحه كردند . سپس به اطرافه طميسه كه شهري در  كنار ساحل دريا و بعد از گرگان واقع و جزو مازندران بود ، رفتند . با مردم آن‌جا جنگ كردند . نماز خوف كه حذيفه كه كيفيت خواندن آن را مي‌دانست خوانده شد و با آنان نيز به مقابله برخواستند و سعيد با شمشير بر سر مرديم كوبيد كه از زير بغل او درآمد و آنان را محاصره كردند . آنان درخواست امان كردند كه به آنان اين امان دده شد تا كسي از آنان را نكشند و لذا قلعه را باز كردند ؛ ولي آنان همه را كشتند به جز يك مرد . سپس آن‌چه كه در قلعه بود تصرف كردند .

جل الخالق !!! آن‌ها از فرمانده دين عطوفت و مهرباني ، امان خواسته بودند ، با چه مجوزي به آن‌ها امان دروغ داده شد ؟ با چه مجوزي عهد خود را شكستند ؟ ، با چه مجوزي همۀ آن‌ها را كشتيد ؟ اگر واقعاً مستحق قتل عام بودند ، با چه مجوزي آن يك نفر را باقي گذاشته شد ؟ !

آيا در زمان پيامبر چنين جنايتي سابقه داشته است ؟ پيامبر اسلام از بدترين دشمن خود ابوسفيان و از وحشي ( غلام هند جگر خوار ) قاتل عزيزترين كس خود گذشت و آن روز كه بر آن‌ها مسلط شد همه را ؛ از جمله معاويه را آزاد كرد ؛ اما مسلمانان چه كردند ؟!

آيا به چنين فتوحاتي مي توان مباهات کرد ؟ معاذ الله !

د : جنگ فلسطين :

در اين جنگ ، بازهم جنايت عظيم ديگري اتفاق افتاد كه حقيقتاً از كافر زنديق هم سر نمي‌زند ؛ چه رسد به كسي كه خود را خليفۀ خدا در روي زمين مي‌داند .

ابن اثير در الكامل نقل مي‌كند :

واستعمل مروان على فلسطين الرماحس بن عبد العزي الكناني فظفر بثابت وبعثه إلى مروان موثقا بعد شهرين فأمر به وبأولاده الثلاثة فقطعت أيديهم وأرجلهم وحملوا إلى دمشق فالقوا على باب المسجد ثم صلبهم على أبواب دمشق .

الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 5 ، ص 330 .

مروان ، رماحس بن عبد العزي الكنانيس را بر فلسطين گماشت و او بر ثابت پيروز گشت و بعد از دو ماه در حالي كه به زنجير بسته شده بود ، او را نزد مروان فرستاد ، دست‌ها و  پاهاي او و سه فرزندش را قطع كرد و به دمشق فرستاد . در شهر دمشق آنان را در ورودي مسجد قرار دادند .

در كجاي قرآن گفته شده است كه بايد دست و پاي مردم را قطع كرد ؟! مگر نه اين است كه مثله کردن دشمن حرام است ؟!

آيا در زمان پيامبر چنين کشت و کشتاري سابقه داشته است ؟ بلي ، در جنگ احد ؛ آن‌هم توسط ابوسفيان و هند جگر خوار ، پدر و مادر معاويه ، نه توسط رسول خدا و مسلمانان .

هـ : تمام مردم شهر را كشتند :

ابن كثير در البداية و النهاية نقل مي‌كند :

ثم شد عبد الله وأصحابه ، وكبروا تكبيرة رجل واحد ، وحملوا على البلد فكبرت الاعراب من الناحية الأخرى ، فحار أهل البلد ، وأخذوا في الخروج من الأبواب التي تلي دجلة ، فتلقتهم إياد والنمر وتغلب ، فقتلوهم قتلا ذريعا ، وجاء عبد الله بن المعتم بأصحابه من الأبواب الاخر فقتل جميع أهل البلد عن بكرة أبيهم ، ولم يسلم إلا من أسلم من الاعراب من إياد وتغلب والنمر .

البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 7 ، ص 83 .

آن‌گاه عبد الله و اصحابش را محكم بست و همه يك صدا تكبير گفتند . آنان را به طرف شهر بردند . سپس اعراب از ناحيۀ ديگر شهر تكبير گفتند و مردم شهر در حيرت ماندند و راه فرار را از دهاي كه به طرف دجله بود در پيش گرفتند و با اياد و نمر و تغلب برخورد كردند و ا»ان را به شكلي فجيع كشتند . عبد الله بن معتم با يارانش از در ديگري وارد شد و همه اهل شهر را كشت و كسي از اعراب اياد ، تغلب و نمر سالم نماند ، مگر اين كه اسلام آورد .

كلاه خود را قاضي قرار بدهيد و قضاوت كنيد كه آيا چنين بي‌رحمي‌هاي از مسلمانان كه دينشان دين رحمت و پيامبرشان پيامبر رحمت است ، انتظار مي‌رود ؟

حال ببنيد كه عمر ، پيامبر اسلام را که خداوند او را رحمت اللعالمين معرف کرده بود، چگونه به جهانيان معرفي كرده است . تعجبي ندارد كه پاپ مي گويد : دين اسلام را دين شمشير است . شايد او هم اين روايات را ديده باشد ؟!

موفق باشيد
+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:19 |

توضيح سؤال :

آيا روايت : « : إمامان عادلان قاسطان » از قول امام صادق عليه السلام در باره عمر و ابو بکر صحت دارد ؟

و جاء عن الإمام السادس جعفر الصادق (ع) انه سئل عن أبى بكر وعمر رضي الله عنهما ففي الخبر " ان رجلاً سأل الإمام الصادق (ع) ، فقال : يا ابن رسول الله ! ما تقول فى حق أبى بكر و عمر ؟ فقال (ع) : إمامان عادلان قاسطان ، كانا على الحق ، وماتا عليه ، فعليهما رحمة الله يوم القيامة "

شخصي از امام صادق(ع) سؤال کرد : نظر شما در باره ابوبکر و عمر چيست ؟ فرمود : دو امام عادل و بر حق بودند و بر همين روش هم مردند

إحقاق الحق للشوشترى 1/16

پاسخ :

اوّلاً : اين روايت كه در برخي از كتاب‌ها ؛ همانند :

الصراط المستقيم - علي بن يونس العاملي - ج 3 - ص 73 و شرح إحقاق الحق - السيد المرعشي - ج 1 - ص 69 – 70 و الصوارم المهرقة - الشهيد نور الله التستري - ص 155 و... نقل شده است‌ ، هيچ سندي ندارد و روايت بدون سند به درد استدلال نمي‌خورد .

 و ما معتقد هستيم كه اين روايات صحت ندارد و از ساخته‌هاي دودمان بني اميه است كه مي‌خواستند ائمه شيعه را در ميان مردم دو چهره نشان دهند .

ثانياً : مستدل اول حديث را نقل نكرده است ؛ زيرا در همان منبع مورد نقل (احقاق الحق: 1/69) شروع حديث اين چنين است كه:

روى أنّه سأل رجل من المخالفين عن الإمام الصادق(ع) وقال:...

 جناب نويسنده ، جمله رجل من المخالفين را حذف كرده است ، چرا ؟ دليل آن روشن است ؛ زيرا مخالف از اصطلاحات حديثى وروايى است و به معناى سنّى مذهب است .

ثالثا :  باز هم نويسنده ادامه روايت را نقل نكرده است . ادامه روايت اين است :

فلمّا انصرف الناس قال له رجل من خاصّته: يا ابن رسول اللّه (ص) لقد تعجّبت ممّا قلت في حقّ أبي بكر وعمر، فقال: نعم، هما إماما أهل النار، كما قال اللّه سبحانه ـ

آن دو نفر امام هستند، امّا امام و پيشواى دوزخيان و اهل آتش، خداوند مى فرمايد:

 و جعلناهم أئمّة يدعون إلى النار (قصص: 41)،

 و اينكه گفتم: قاسطان، منظورم تفسير اين آيه است:

 و أمّا القاسطون فكانوا لجهنّم حطباً. (جن: 15)

 و اگر گفتم: عادلان، به اين جهت است كه آن دو نفر از حق روى گردانده و با آن مخالفت كرده اند، و در حقيقت تفسير اين آيه است:

ثمّ الذي كفروا بربّهم يعدلون (انعام: 1).

و مقصودم از: كانا على الحق، به معناى مخالفت آن دو با حق و قيام عليه حق است كه مراد أمير المؤمنين (ع) است.

و مقصود از:

كانا على الحق، وماتا عليه

اين است كه آن دو نفر با بر ضد حق بودند و 

فعليهما رحمة اللّه ،

رحمت الله (رسول خدا ) بر ضد آنان است .

فإنّه كان رحمة للعالمين .

 

+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه چهاردهم اسفند 1389 و ساعت 22:14 |
image

عید الزهرا(س)

صفحات تاریخ را برای هزارمین بار ورق زده و می خوانم....

چند روزی می شد که پیامبر خدا(ص) در بستر بیماری آرمیده و جسم مبارکش از اثر زهری که توسط آندو ملعونه در غذایش ریخته شده بود به رنج و التهاب افتاده، اهل بیت و اصحاب در گرد بسترش حلقه زده اند و تو در پشت پرده اشک می ریزی.


در میان همهمه مردان، صدای پدر را می شنوی که می گوید:

«قلم و کاغذی بیاورید که چیزی بنویسم تا بعد از من گمراه نشوید

هنوز سخن پدرت تمام نشده که صدای ناهنجار مردی به هوا می رود که با دستپاچگی به میان حرف پیامبر(ص) دویده نهیب می زند:

«نه! این مرد بیمار است و هذیان می گوید...»

تو این نغمه ناساز را خوب می شناسی! همه را بیرون می کنند و تو به کنار بستر پدر می آیی هنوز ننشسته گریه سر می دهی، پیامبر تو را به سینه خود می فشارد و چیزی در گوش تو نجوا می کند که لبخند بر لبانت می نشاند.

سرانجام پیامبر(ص) از دنیا می رود و سیلاب مصائب و حوادث تلخ به سوی تو روان می گردد و من می اندیشم چگونه می شود اینهمه مصیبت بر سر کسی فرود آید...

اما این هنوز آغاز راه است، چندی نمی گذرد که تو صدای هیاهو و فریادهای پی در پی را در کوچه می شنوی که مردم را دعوت به بیعت می کنند و بعد هم ماجرای آتش زدن در و از بین رفتن محسنت...

کاش همه چیز همین جا تمام می شد و تو ریسمان بر گردن شویت و مولایت و مقتدایت نمی دیدی و من با خود گفتم آیا برای اندوه این خاندان پایانی هست؟ و بعد تو ماندی و پهلویی در هم شکسته، گونه ای نیلگون و سیلی خورده و بستر بیماری...

و من دانستم که این رنجنامه ادامه دارد، شبها علی(ع)به خانه می آید و کنار تو می نشیند و تو از او می پرسی پسرعمو مردم با تو چگونه اند و او می گوید: سلامم را نیز پاسخ نمی دهند و تو روی در هم می کشی و می گویی می دانم می دانم، مگر هزار بار به در خانه هایشان نرفتیم و از آنان برای پس گرفتن حق تو از غاصبان یاری نطلبیدیم اما...

تو خاموش می شوی، هیچ نمی گویی، من زمزمه می کنم آیا این شب سیاه را سپیده ای هست.

این بار فکر پلید دیگری به ذهن شیطانی خلیفه می رسد: غصب فدک!

دیگر جای سکوت نیست تو باید به دفاع برمی خواستی؛ دفاع از شویت، از حریم ولایت، از امام زمانت، از عطای پدر بزرگوارت.

پیکر نحیفت را در حجابی از حجب و عفاف به مسجد رساندی و خطابه ای غرا ایراد نموده و افشاگری کردی و پرده نفاق و دشمن را دریدی، گوش های مردم بعد از مدتها سخنی آشنا شنید که رنگ و بوی کلام پیامبر(ص) را داشت، سرها برای ساعاتی به زیر افکنده شد، غاصبان رسوا شده بودند، خلیفه در پی نیرنگی تازه برای حفظ آبرو سند فدکت را به تو پس می دهد، اما هنوز به خانه نرسیده ای آن ابلیس مجسم، جرثومه کفر و نفاق به تو می رسد، در میان نعره و فریاد و لگد و سیلی آن سند را به چنگ آورده و پاره می کند و تو از شدت درد می نالی که:

«خدا شکمت را پاره کند... !»

و من بر خود می پیچم و می گدازم و نجوا می کنم: ای خدا! آیا می شود برای او سهمی از شادمانی در این دنیای پر اندوه وجود داشته باشد و لو به اندازه نسیمی یا بارقه ای.

اما افسوس، تو مانده ای و بستر بیماری، بستری که تنها چند صباح دیگر پذیرای تو خواهد بود. سرانجام مرغ جانت به ملکوت پر کشید در حالیکه بر دشمنانت غضبناک بودی.

اما امروز خبری به من رسید:

دستی مردانه و با صلابت در آسمان چرخیده و خنجری مقدس بر پیکری شوم فرود آمده، شکمی پلید دریده شده و آرزوی تو برآورده!

تو نبودی زیرا که پیکرت میهمان خاک سرد گور بود گرچه نمی شود گفت که با خبر نشدی. نسیمی از شادمانی وزید اگرچه به اندازه بارقه ای کوتاه و لحظاتی گذرا...

باشد که در آن روز موعود که ظالمان و طاغیان از گورها به در آورده شده و مجازات می شوند. ما هم باشیم و شاهد تازیانه خوردن غاصبان و تماشاگر شادی حقیقی و کامل شما اهل بیت باشیم.

لعن الله ظالمیک یا فاطمة الزهرا.

+ نوشته شده توسط حیدری در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 و ساعت 13:46 |

دین جناب ابولولوء چه بود ؟؟؟ در اهل سنت آمده است که قاتل عمر بن خطاب ، فردی است به نام ابولولو ء که نامش \" فیروز \" است و از اهالی نهاوند بوده است و غلام مغیره بن شعبه بوده است.

در مورد مذهب ایشان در اهل سنت ، سخن به چند رشته است . برخی می گویند که وی مجوسی یا نصرانی بوده است . برخی وی را مجوسی می خوانند . برخی وی را مسیحی می خوانند . حتی برخی وی را مسلمان می خوانند . ابتدا به بررسی منابع اهل سنت در مورد دین ابولولو می پردازیم .
منابع اهل سنت راجع به مجوس بودن یا نصرانی بودن ابولولو : * الاستیعاب - ابن عبد البر - ج ۳ - ص ۱۱۵۵ (ج ۱ ص ۳۵۷ مکتبه الشامله ( \" حدثنا خلف بن قاسم حدثنا الحسن بن رشیق حدثنا الدولابی حدثنا محمد بن حمید حدثنا علی بن مجاهد قال اختلف علینا فی شأن أبى لؤلؤه فقال بعضهم کان مجوسیا و قال بعضهم کان نصرانیا \" *
شرح السیر الکبیر - السرخسی - ج ۲ - ص ۵۹۲ ( ج ۱ ص ۱۸۶ مکتبه الشامله ( \" ألا ترى أنهم حین لم یبالغوا فی مراعاه نهیه ابتلى بمثل ذلک فقتله أبو لؤلؤه وکان نصرانیا وکان مجوسیا \" *
الوافی بالوفیات - الصفدی - ج ۲۴ - ص ۷۳ (ج ۷ ص ۱۹۳ مکتبه الشامله ( \" وکان أبو لؤلؤه مجوسیا وقیل نصرانیا أزرق \"
برخی معتقدند که وی مجوسی بوده است . اهل سنت حال حاضر ، این نقل را بیشتر بیان می کنند . ما به چند منبع اشاره می کنیم .
المجموع - محیى الدین النووی - ج ۱۸ - ص ۳۷۳ (ج ۱۸ ص ۳۷۳ مکتبه الشامله ( \" ولهذا لما طعن أبو لؤلؤه المجوسی أمیر المؤمنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه فی بطنه فجاءه الطبیب وسقاه لبنا فخرج اللبن من بطنه
المصنف - عبد الرزاق الصنعانی - ج ۵ - ص ۴۷۴ (---) \" وکان یدعى أبا لؤلؤه ، وکان مجوسیا فی أصله \" *
الآحاد والمثانی - الضحاک - ج ۱ - ص ۱۱۲ (ج۱ ص ۱۰۵ مکتبه الشامله ( \" ۱۰۵ ) حدثنا أبو نشیط نا عمرو بن الربیع بن طارق نا یحیی بن أیوب عن یونس عن الزهری عن عبید الله بن عبد الله بن عتبه أن بن عباس أخبره أن عمر رضی الله تعالى عنه طعن فی علیه المسجد طعنه أبو لؤلؤه وکان مجوسیا \" *
المعجم الکبیر - الطبرانی - ج ۱ - ص ۷۰ - ۷۱ ( ج ۱ ص ۳۰ مکتبه الشامله ) \" ( ۷۷ ) حدثنا یحیى بن عثمان بن صالح ثنا عمرو بن الربیع بن طارق أنا یحیى بن أیوب عن یونس عن الزهری عن عبید الله بن عبد الله بن عتبه عن بن عباس رضی الله تعالى عنهما أن عمر رضی الله تعالى عنه طعن فی السحر طعنه أبو لؤلؤه غلام المغیره بن شعبه وکان مجوسیا \"
تاریخ مدینه دمشق - ابن عساکر - ج ۴۴ - ص ۴۲۳ ( ج ۴۴ ص ۴۲۳ مکتبه الشامله ) \" جاء عمر بن الخطاب حین طعن فی غلس السحر قال فاحتملته أنا ورهط کانوا معی فی المسجد حتى أدخلناه بیته قال وأمر عبد الرحمن بن عوف أن یصلی للناس وقال ابن مهدی بالناس قال فلما أدخلنا عمر بیته غشی علیه فلم یزل فی غشیته حتى أسفر ثم أفاق فقال هل صلى الناس قال قلنا نعم قال لا إسلام لمن ترک الصلاه قال ثم دعا بوضوء فتوضأ وصلى وقال عمر حین أخبر أن أبا لؤلؤه هو الذی طعنه الحمد لله الذی قتلنی من لا یحاجنی عند الله بصلاه صلاها وکان مجوسیا \"
تاریخ المدینه - ابن شبه النمیری - ج ۳ - ص ۹۱۳ (ج ۳ ص ۹۱۳ مکتبه الشامله) \"حدثنا سعید بن عامر ، عن محمد بن عمرو بن علقمه قال : کان أبو لؤلؤه مجوسیا \"
برخی معتقدند که وی نصرانی بوده است :
* المستدرک - الحاکم النیسابوری - ج ۳ - ص ۹۱ (ج ۱۰ ص ۳۰۸ مکتبه الشامله) \" کان أبو لؤلؤه للمغیره بن شعبه وکان یصنع الرحاء وکان المغیره یستعمله کل یوم بأربعه دراهم فلقى أبو لؤلؤه عمر فقال یا أمیر المؤمنین ان المغیره قد أکثر علی فکلمه ان یخفف عنى فقال له عمر اتق الله وأحسن إلى مولاک قال ومن نیه عمر ان یلقى المغیره فیکلمه فی التخفیف عنه قال فغضب أبو لؤلؤه وکان اسمه فیروز وکان نصرانیا \" *
الاستیعاب - ابن عبد البر - ج ۳ - ص ۱۱۵۵ (ج ۱ ص ۳۵۷ مکتبه الشامله ) \" فحدثنا أبو سنان سعید بن سنان عن أبی إسحاق الهمدانی عن عمرو بن میمون الأودی قال کان أبو لؤلؤه أزرق نصرانیا وجأه بسکین له طرفان
فتوح مصر وأخبارها - القرشی المصری - ص ۱۳۷ (---) \" قال غیر ابن وهب قال عمرو بن العاص فلما طعن عمر بن لخطاب قلت هو ما قال القبطی فلما حدثت أنه إنما قتله أبو لؤلؤه رجل نصرانی قلت لم یعن هذا إنما عنی من قتله المسلمون فلما قتل عثمان عرفت أن ما قال الرجل حق \" *
الکامل فی التاریخ - ابن الأثیر - ج ۳ - ص ۴۹ (ج ۱ ص ۴۶۹ مکتبه الشامله ) \" ذکر الخبر عن مقتل عمر رضی الله عنه قال المسور بن مخرمه : خرج عمر بن الخطاب یطوف یوما فی السوق فلقیه أبو لؤلؤه غلام المغیره بن شعبه وکان نصرانیا \" *
تاریخ ابن خلدون - ابن خلدون - ج ۲ ق۲ - ص ۱۲۴ (ج ۲ ص ۱۲۴ مکتبه الشامله ) \" کان للمغیره بن شعبه مولى من نصارى العجم اسمه أبو لؤلؤه \"
برخی هم می گویند که وی مسلمان بوده است :
عمده القاری - العینی - ج ۸ - ص ۲۲۹ (---) \" أنه قتله علج یسمى فیروز وکنیته أبو لؤلؤه ، وکان غلاما للمغیره بن شعبه ، وکان یدعی الإسلام \" *
تمهید الأوائل وتلخیص الدلائل - الباقلانی - ص ۵۳۷ - ۵۳۸ \" وقیل إن الهرمزان حمل أبا لؤلؤه على قتل عمر حمیه للفرس والمجوسیه وإن إسلامه لم یکن حسنا وإنه کان یستقل عطاء عمر فإنه کان یفرض له على ما ذکر عشرین درهما ویقول إنه لا أب له فی الإسلام
در احادیث اهل سنت آمده است :
اخرجوا المشرکین من جزیره العرب \" (مشرکین را از عربستان خارج کنید ) منابع : صحیح بخاری ج ۴ ص ۶۶ صحیح مسلم ج ۵ ص ۷۵
و دیگر حدیثی آمده است : \"لا یجتمع دینان فی جزیره العرب \" ( دو دین در عربستان جمع نمی شود ) منابع : کتاب الموطا - مالک - ج ۲ ص ۸۹۲ الاستذکار - ابن عبدالبر - ج ۷ ص
بر اساس این دو روایت ، بایستی افراد مقیم در عربستان تماما مسلمان می بودند و وجود سایر ادیان قدغن بود علی الخصوص در زمان خلیفه دوم . علمای اهل سنت این چنین روایات را توضیح داده اند :
حاشیه رد المحتار - ابن عابدین - ج ۴ - ص ۳۸۵ \" قلت : الکلام فی الاحداث مع أن أرض العرب لا تقر فیها کنیسه ولو قدیمه فضلا عن إحداثها ، لأنهم لا یمکنون من السکنى بها للحدیث المذکور \" یعنی حق ساختن کنیسه در عربستان نبود زیرا حق سکنی در آنجا برای مشرکین اهل کتاب وجود نداشت .
سبل السلام - محمد بن اسماعیل الکحلانی - ج ۴ - ص ۶۱ قال مالک : قال ابن شهاب : ففحص عمر عن ذلک حتى أتاه الثلج والیقین عن رسول الله ( ص ) أنه قال : لا یجتمع دینان فی جزیره العرب فأجلى یهود خیبر قال مالک : وقد أجلى یهود نجران وفدک أیضا . والحدیث دلیل على وجوب اخراج الیهود والنصارى والمجوس من جزیره العرب لعموم (مالک می گوید که روایت فوق شامل یهودیان نجران و فدک هم می شود ... روایت فوق دلیل بر وجوب اخراج یهود و نصارا و مجوس به صورات عموم می باشد ) قوله : لا یجتمع دینان فی جزیره العرب وهو عام لکل دین ، والمجوس بخصوصهم حکمهم حکم أهل الکتاب کما عرفت (مجوس نیز در حکم اهل کتاب می باشد)
نیل الأوطار - الشوکانی - ج ۸ - ص ۲۲۳ وظاهر حدیث ابن عباس أنه یجب إخراج کل مشرک من جزیره العرب سواء کان یهودیا أو نصرانیا أو مجوسیا (ظاهر روایت ابن عباس بر این است که هر مسرکی اعم از یهودی و نصارا و مجوسی باید از عربستان خارج شوند)
بدائع الصنائع - أبو بکر الکاشانی - ج ۷ - ص ۱۱۴ ویمنع المشرکون ان یتخذوا أرض العرب مسکنا ووطنا کذا ذکره محمد تفضیلا لأرض العرب على غیرها (منع شده از اسکان مشرکین در سرزمین عرب و موطن قرار دادن آن حتی علمای اهل سنت برآنند که معیار مشرک بودن یا مسلمان بودن اشخاص را بر اساس اجازه سکنی گزیدن در عربستان می بوده .
ابن حزم آندلسی در \" المحلی \" ج ۱۱ ص ۲۰۸ می گوید : \"قال أبو محمد : وهذا باطل بلا شک لان الله تعالى أمر بقبض ذکوات أموال المسلمین وأمر علیه السلام عند موته أن لا یبقى فی جزیره العرب دینان فلا یخلو ثعلبه من أن یکون مسلما ففرض على أبی بکر . وعمر قبض ذکاته (این سخن ( امتناع پیامبر و ابی بکر و عمر از گرفتن زکات ثعلبه ) غلط است زیرا خداوند امر به گرفتن زکات مومنان کرده است و پیامبر اکرم نیز در هنگام رحلت خود امر کردند که دو دین در عربستان نباشد و لذا قطعا ثعلبه مسلمان بوده است و بر ابی بکر و عمر واجب بوده که زکات وی را بگیرند)
ولا بد ولا فسحه فی ذلک وإن کان کافرا ففرض ان لا یقر فی جزیره العرب فسقط هذا الأثر بلا شک (این امر حتمی است و اگر ثعلبه کافر بود ، قعطا نمی بایست در عربستان می ماند ؛ پس این امر نگرفتن زکات از وی مردود است
کارهای ابی بکر و عمر که برای اخراج یهودیان خیبر و .... اجرا شد ، خود موید این مطلب است که آنان نیز این روایت را مورد اجرا گذاشتند . تواریخی مانند \" الکامل فی التاریخ \" ( ابن اثیر ) ، \" السیره النبویه \" ( ابن کثیر ) و \" تاریخ مدینه دمشق \"( ابن عساکر ) و دیگرمنابع اهل سنت ، به این اقدام اشاره کرده اند . ممکن است کسی بپرسد : شاید از اهل کتاب ، کسی برای تجارت می آمد ! تکلیف وی چگونه بود ؟؟؟ می گوییم : به وی ۳ روز یا ۴ روز وقت می دادند تا کارش تمام شود و از شهر خارج شود . المغنی - عبد الله بن قدامه - ج ۱۰ - ص ۶۱۵ ( فصل) ویجوز لهم دخول الحاجز للتجاره لأن النصارى کانوا یتجرون إلى المدینه فی زمن عمر رضی الله عنه وأتاه شیخ بالمدینه فقال أنا الشیخ النصرانی وإن عاملک عشرنی مرتین فقال عمر وأنا الشیخ الحنیف وکتب له عمر أن لا یعشروا فی السنه إلا مره ولا یأذن لهم فی الإقامه أکثر من ثلاثه أیام على ما روی عن عمر رضی الله عنه ثم ینتقل عنه. پس اثبات نمودیم که بنا بر روایات صحیح اهل سنت ، مشرکین و کفار ( اعم از یهود ؛ نصارا و مجوس ) می بایستی در سرزمین عرب من جمله مکه و مدینه نمی ماندند و حداکثر ۳ یا ۴ روز ؛ آنهم برای تجارت ، حق ماندن داشتند . حال این سوال مطرح می شود که : ۱ - چرا جناب عمر اجازه دادند که ابولولو ء در مدینه بماند ؟؟؟؟
عبدالرزاق صنعانی ( استاد بخاری ) در \" المصنف \" ج ۵ ص ۴۷۴ به سند صحیح می گوید : \" کان عمر بن الخطاب لا یترک أحدا من العجم یدخل المدینه ، فکتب المغیره بن شعبه إلى عمر : أن عندی غلاما نجارا ، نقاشا ، حدادا ، فیه منافع لاهل المدینه ، فإن رأیت أن تأذن لی أن أرسل به فعلت ، فأذن له ، وکان قد جعل علیه کل یوم درهمین ، وکان یدعى أبا لؤلؤه ، وکان مجوسیا فی أصله...
(عمر بن خطاب اجازه باقی ماندن عجم ( فارس ) را در مدینه نمی داد . مغیره بن شعبه به وی نوشت : نزد من غلامی است که نجاری و نقاشی و آهنگری بلد است و در وی سود و کمی است برای اهل مدینه . اگر می خواهی ، اجازه بده تا وی را بفرستم ! عمر اجازه داد . و برای وی روزی ۲ درهم حقوق قرار داد . نام این غلام ابولولوء بود و مذهب وی مجوسی بود...) پس می بینیم که جناب عمر ، بر خلاف سخن رسول الله ( صلی الله علیه و آله و سلم ) عمل کردند و ابولولوء مجوسی را به مدینه راه دادند . نکته ای در اینجا نهفته است که اهل سنت و وهابیت باید پاسخ دهند : * یا جناب عمر بن خطاب ، بر خلاف سخن پیامبر عمل کردند و همچنین بر خلاف رویه خودشان در اخراج یهودیان خیبر و ...... (( که قطعا خلیفه پیامبر ؛ که دستورات پیامبر را عمل نکند ، منصب خلافت برای وی مناسب نیست )) * یا روایات مبنی بر مجوسی بودن یا نصارا بودن ابولولوء جعلی است و وی مسلمان بوده و یا در مدینه مسلمان شده است ( زیرا جناب عمر بن خطاب ، اجازه سکونت در مدینه را داده است ) البته قبلا هم عرض کردیم که بنا به اقوال برخی علمای اهل سنت ، ابولولوء مسلمان بوده است .
عمده القاری - العینی - ج ۸ - ص ۲۲۹ (---) \" أنه قتله علج یسمى فیروز وکنیته أبو لؤلؤه ، وکان غلاما للمغیره بن شعبه ، وکان یدعی الإسلام \" نووی می گوید که وی ادعای اسلام می کرد . پس مسلمان بوده است
تمهید الأوائل وتلخیص الدلائل - الباقلانی - ص ۵۳۷ - ۵۳۸ \" وقیل إن الهرمزان حمل أبا لؤلؤه على قتل عمر حمیه للفرس والمجوسیه وإن إسلامه لم یکن حسنا وإنه کان یستقل عطاء عمر فإنه کان یفرض له على ما ذکر عشرین درهما ویقول إنه لا أب له فی الإسلام \" باقلانی مغلطه می کند و تلویحا می گوید که ابولولوء مسلمان بوده است . زیرا اظهار می کند که : \"اسلام وی درست نبوده است!!! \" از او می پرسیم که آیا شما باید صحت اسلام کسی را بیان کنید یا خداوند متعال ؟؟؟!!!!! مگر بخاری در \" صحیح بخاری \" ج ۴ ص ۶ از قول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نمی گوید : \"أمرت ان أقاتل الناس حتى یقولوا لا له الا الله فمن قال لا إله الا الله فقد عصم منى نفسه وماله الا بحقه وحسابه على الله \" (امر شده ام که مردم را بکشم (!) تا بگویند \" لا اله الا الله \" ... پس هر گوید \" لا اله الا الله \" ، جان و مالش از من در امان است و حق و حسابش با خداست) حال که پیامبر خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) می فرماید که هر کس شهادت به یگانگی خدا دهد ، منِ پیامبر از وی می گذرم ، پس باقلانی و امثالهم چگونه بر اسلام کسی اشکال می کنند ؟؟؟
نکته بعدی : در روایات اهل سنت آمده است که ابولولوء ، عمر بن خطاب را در مسجد مدینه در حین انجام فریضه نماز صبح ، به قتل رساند . عینی در \" عمده القاری \" ج ۸ ص ۲۲۹ می گوید : \"فلما خرج عمر إلى الناس لصلاه الصبح جاء عدو الله فطعنه بسکین مسمومه ذات طرفین فقتله \" (وقتی عمر برای نماز صبح به نزد مردم آمد ، دشمن خدا (!) یعنی ابولولوء وی را با چاقویی دو طرفه ( از دو طرف می بُرید ) و مسموم ؛ مورد حمله قرار داد و وی را به قتل رساند) باز در اینجا نکته ای نهفته است : ۲ - چرا به ابولولوء غیر مسلمان ( مجوسی - نصرانی ) اجازه داده اند که وارد مسجد مسلمانان گردد ؟؟؟؟ زیرا قطعا مردم و صحابه ای که در مسجد بودند ، اجازه دخول یک نامسلمان را به مسجد مدینه نمی دادند . * شاید هم ابولولوء مسلمان شده بود که مردم اجازه ورود وی را به مسجد مدینه دادند !!!!!!
قیاسی نا موزون : در تاریخ آمده است : زمانی که ابن ملجم مرادی ( لعنت الله علیه ) با شمشیر بر فَرق مبارک امام علی علیه السلام زد ، ایشان فرمودند : \" فزت و رب الکعبه \" (قسم به خدای کعبه که رستگارشدم)
منابع : الاستیعاب - ابن عبدالبر - ج ۳ ص ۱۱۲۵ شرح نهج البلاغه - ابن ابی الحدید شافعی - ج ۹ ص ۲۰۷ تاریخ مدینه دمشق - ابن عساکر - ج ۴۲ ص ۵۶۱
و این در حالی است که وقتی جناب عمر بن خطاب ، بوسیله جناب ابولولوء مورد هجوم قرار گرفت و مضروب شد گفت : \"ادرکوا الکلب ، فقد قتلنی \" یا \" دونکم الکلب ، فقد قتلنی \" (سگ را بگیرید ؛ مرا کشت !)
منابع : نیل الاوطار - شوکانی - ج ۶ ص ۱۶۰ السنن الکبری - بیهقی - ج ۳ ص ۱۱۳ فتح الباری - ابن حجر عسقلانی - ج ۷ ص ۵۰
تفاوت را ببینید : \"به خدا کعبه که رستگار شدم ! \" امام علی علیه السلام \"سگ را بگیرید ، مرا کشت ! \" عمر بن خطاب
باز هم سوالی مطرح است : در اهل سنت ، قاتلین امام حسین علیه السلام مانند عمر بن سعد یا عمرن بن حطان ( مادح ابن ملجم ) مورد وثوق قرار گرفته اند .... مسلم بن حجاج در صحیح خود ، ج ۵ ص ۷۴ و ج ۷ ص ۹۶ از عمر بن سعد نقل روایت کرده است . محمد بن اسماعیل بخاری در صحیح خود ج ۷ ص ۴۵ و ۶۵ از عمران بن حطان نقل روایت کرده است . ( عمران بن حطان در مدح ابن ملجم شعر گفته است ) از آنجایی که اهل سنت و وهابیت به این امر اعتقاد دارند که تمامی روایات صحیحین بخاری و مسلم ؛ ۱۰۰% صحیح میباشند ؛ پس در سند روایاتشان نمی توان خدشه کرد ( بر اساس قواعد اهل سنت ) آیا امام علی علیه السلام ، خلیفه چهارم شما نیست ؟؟؟ چرا از مادح قاتلش روایت نقل می کنید ؟؟؟؟ در مورد ابولولوء که در منابع خودتان هست که نصرانی بوده و یا حتی مسلمان ، ترجیحا وی را \" مجوسی \" می دانید ... در حالی که ترجیح بلا مرجح از لحاظ علمی قبیح است !!! ولی در مورد خلیفه دوم این امر را انجام می دهید !!! چرا فقط در مورد امام علی علیه السلام و فرزندان وی این همه ستم روا می دارید ؟؟؟؟؟ مگر امام حسین علیه السلام جزئی از نزدیکان پیامبر نیست ؟؟؟ اگر آیه ( قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی ) را با تفاسیر اهل سنت هم بیان کنیم ، امام حسین علیه السلام قطعا شامل \" القربی \" می باشد ..... حال چرا از قاتل وی نقل روایت می کنید ؟؟؟ و روایتش را ۱۰۰% صحیح می دانید ؟؟؟؟ آیا این است مزد رسالت پیامبر اکرم ( صلی الله علیه و آله و سلم ) ؟؟؟؟!!!! بنابر قواعد خودتان ، ابولولوء نیز گناهکار نیست .... بلکه ماجور نیز می باشد .
ابن حزم اندلسی در \" المُحَلّی \" ج ۱۰ ص ۴۸۴ می گوید : \" ولا خلاف بین أحد من الأمه فی أن عبد الرحمن ابن ملجم لم یقتل علیا رضی الله عنه الا متأولا مجتهدا مقدرا انه على صواب \" وی می گوید که همه امت (!) بر این امر عقیده دارند که ابن ملجم اجتهاد کرد و امام علی علیه السلام را به شهادت رساند . ما هم می گوییم : علت اعتراض شما اهل سنت بر ابولولوء چیست ؟؟؟؟ وی هم اجتهاد کرده است ! اگر اشتباه کرده است ، ۱ ثواب و اگر اشتباه نکرده است ، ۲ ثواب می برد !!!!!
حال این مساله ( اثبات مسلمان بودن جناب ابولولوء ) را از دیدگاه شیعه بیان می کنیم :
حسین بن حمدان الخصیبی ( متوفی سنه ۳۳۴ ه.ق ) در \" الهدایه الکبری \" ص ۱۶۲ می گوید : \"سمعت أمیر المؤمنین ( علیه السلام ) یقول لعمر ..... غیر انی أراک فی الدنیا قبلا بجراحه ابن عبد أم معمر تحکم علیه جورا فیقتلک توفیقا یدخل والله الجنان على رغم منک \"
شیخ ابوالحسن مرندی در \" مجمع النورین \" ص ۲۲۱ – ۲۲۲ و ۳۱۶ چنین نقل می کند : \"ما رواه محمد بن السنان قال سمعت أمیر المؤمنین یقول لعمر یا مغرور انی اراک فی الدنیا قتیلا بجراحه من عبد ام معمر تحکم علیه جورا فیقتلک توفیقا یدخل بذلک الجنه على رغم منک \"
در اینجا امام علی علیه السلام به صراحت بیان می کنند که قاتل عمر بن خطاب ، به بهشت می رود . این روایت در منابع زیر موجود است : ارشاد القلوب ( حسین بن ابی الحسن دیلمی ) ج ۲ ص ۲۸۵ مدینه المعاجز ( سید هاشم بحرانی ) ج ۲ ص ۴۴ و ۲۴۴ بحار الانوار ( مجلسی دوم ) ج ۳۰ ص ۲۷۶ مستدرک سفینه البحار ( نمازی شاهرودی ) ج ۹ ص ۲۱۳ مشارق انوار الیقین ( رجب البرسی ) ص ۱۲۰ بد نیست به روایتی در کتاب \" المحتضر \" ص ۹۸ - ۱۰۱ تالیف حسن بن سلیمان حلی متوفی قرن ۸ اشاره ای کنیم . وی طی روایتی طولانی از قول حذیفه بن یمان می گوید :
\"قال حذیفه : فاستجاب الله دعاء مولاتی على ذلک المنافق ( یعنی عمر ) وأجرى قتله على ید قاتله ( رحمه الله ) \" سپس در ادامه ، نامهای روز به قتل رسیدن عمر بن خطاب را از قول امام علی علیه السلام بیان می کند : \" قال حذیفه : فقلت : یا أمیر المؤمنین ! أحب أن تسمعنی أسماء هذا الیوم . فقال ( علیه السلام ) : هذا یوم الاستراحه . ویوم تنفیس الکربه . ویوم العید الثانی . ویوم حط الأوزار . ویوم الخیره . ویوم رفع القلم . ویوم الهدو . ویوم العافیه . ویوم البرکه . ویوم الثار . ویوم عید الله الأکبر . ویوم إجابه الدعاء . ویوم الموقف الأعظم . ویوم التوافی . ویوم الشرط . ویوم نزع السواد . ویوم ندامه الظالم . ویوم انکسار الشوکه . ویوم نفی الهموم . ویوم القنوع . ویوم عرض القدره . ویوم التصفح . ویوم فرح الشیعه . ویوم التوبه . ویوم الإنابه . ویوم الزکاه العظمى . ویوم الفطر الثانی . ویوم سیل الشعاب . ویوم تجرع الدقیق . ویوم الرضا . ویوم عید أهل البیت . ویوم ظفر بنی إسرائیل . ویوم قبول الأعمال . ویوم تقدیم الصدقه . ویوم الزیاره . ویوم قتل النفاق . ویوم الوقت المعلوم . ویوم سرور أهل البیت . ویوم الشهود . ویوم القهر للعدو . ویوم هدم الضلاله . ویوم التنبیه . ویوم التصرید . ویوم الشهاده . ویوم التجاوز عن المؤمنین . ویوم الزهره . ویوم التعریف . ویوم الإستطابه . ویوم الذهاب . ویوم التشدید . ویوم إبتهاج المؤمن . ویوم المباهله . ویوم المفاخره . ویوم قبول الأعمال . ویوم التبجیل . ویوم إذاعه السر . ویوم النصره . ویوم زیاده الفتح . ویوم التود . ویوم المفاکهه . ویوم الوصول . ویوم التذکیه . ویوم کشف البدع . ویوم الزهد . ویوم الورع . ویوم الموعظه . ویوم العباده . ویوم الاستسلام . ویوم السلم . ویوم النحر . ویوم البقر . \"
مشابه روایت فوق در بحار الانوار ج ۳۱ ص ۱۲۰ تا ۱۲۹ بیان شده است . در بحار الانوار ج ۹۵ ص ۳۵۱ تا ۳۵۶ در مورد فضیلت این روز مطالبی بیان شده است . غور در منابع شیعی ، ما را از مغبون شبهات شدن ، باز می دارد .
شیخ علی نمازی شاهرودی در \" مستدرک سفینه البحار \" ج ۹ ص ۲۱۴ از قول میرزا عبدالله افندی ( صاحب ریاض ) چنین نقل می کند :
\" ثم اعلم أن فیروز هذا قد کان من أکابر المسلمین والمجاهدین بل من خلص أتباع أمیر المؤمنین ( علیه السلام) \" پس بدان که فیروز ( ابولولوء ) از بزرگان مسلمین و مجاهدین بلکه از یاران خاص امیر المومنین علیه السلام بوده است . رساله فوق ، تحقیقی کوچک است در نشان دادن حقایق مخفی تاریخ در کتب شیعه و اهل سنت . امید است که این قلیل ، قلب نازنین امام زمان عج را شاد کند .
+ نوشته شده توسط حیدری در جمعه ششم اسفند 1389 و ساعت 12:4 |