باسلام.

امشب شام ۸ربیع وشب ۹مصادف با شروع ولایت مولای ملک وملکوت امام زمان علیه السلام وعید الزهرا میباشد.

از برای شادی روح مطهره حضرت زهرا وخشنودی فرزندش امام عصر قصد کردم که مطالبی تاریخی روایی ومستند از کتب شیعه وسنی در باره خلیفه دوم اهل سنت بیاورم .

امیدوارم که دوستان اهل بیت با نظرات خودشان در این زمینه ما را یاری نمایند.

+ نوشته شده توسط حیدری در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 و ساعت 23:43 |
از مسائلى که همواره ذهن جوانان حقیقت جو و پژوهشگران منصف را به خود مشغول داشته، رفتارهاى تند خلیفه دوم است. این بحث از دو نظر حائز اهمیت است; نخست آنکه قرآن کریم از صفات برجسته رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را مهربانى و ملایمت مى داند و تندخویى را از وى نفى مى کند.(۱) دیگر آنکه مهرورزى و محبت مسلمانان نسبت به یکدیگر، در قرآن کریم از ویژگى هاى پیروان محمد(صلى الله علیه وآله) ذکر شده است. آنان در برابر کفّار شدید، محکم و نستوهند; امّا در میان خود مهربان(۲)، ولى آنچه در حالات خلیفه دوم در کتب معروف اهل سنّت آمده، نشان مى دهد او تندخو بود و حتّى گاهى نسبت به شخص پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز چنین رفتارى داشت.
طبیعى است که وجود نمونه هاى فراوانى از این رفتارها که در کتاب هاى تاریخى و حدیثى آمده، این سؤال را به وجود مى آورد، که آیا کسى با این روحیه، مى تواند خلیفه رسول خدا شود؟! و آیا مى تواند اسوه و سرمشق سایر مسلمانان قرار گیرد؟
متأسفانه این روحیه در برخى از مسلمانان اثر گذاشته و گروهى از وهابیون تندرو نیز با تندى و خشونت با سایر مسلمانان و هر کس که هم فکر آنان نباشند، برخورد مى نمایند و حتى با ترور وانفجار و قتل زن و مرد، چهره نامناسبى را از اسلام به دنیا نشان مى دهند.
به نظر مى رسد که عالمان و اندیشمندان اهل سنّت باید موارد تندخویى هاى خلیفه دوم را مورد نقد قرار دهند و آنها را مربوط به اسلام ندانند و جوانان حقیقت جو را از این تضادّ رفتار خلیفه دوم با رفتار رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نجات دهند و همگان را با خُلق و خوى نبوى(علیه السلام)آشنا سازند. در این صورت بخش عمده اى از خشونت ها و تندخویى ها نسبت به مسلمانان دیگر مذاهب، کم مى شود و همه مسلمین در کنار یکدیگر ـ با اختلاف عقاید و سلایق ـ مى توانند قدرت عظیمى را در برابر ستمگران و مستکبران جهان تشکیل دهند و به جاى صرف نیرو در مبارزه با یکدیگر، به همکارى و محبّت روى آورند و توان خود را در دفاع یکپارچه از اسلام و کشورهاى اشغال شده اسلامى مصروف سازند.

رفتارهاى تند خلیفه دوم، در چهار بخش مورد بررسى قرار مى گیرد:
۱. در زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله)
۲. در ماجراى سقیفه
۳. در برخورد با مسلمانان در دوران خلافت
۴. در خانواده
در این نوشتار سعى شده است مستند نمونه هاى مورد بحث، از کتب معروف اهل سنّت باشد، تا احتمال اِعمال تعصّب مذهبى کاملا منتفى گردد.
۱. در زمان پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)
در تاریخ، رفتارهایى تند از خلیفه دوم در زمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل شده است; چه تندى هایى که با دیگران داشت و چه تندى هایى که در برابر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) انجام مى داد. به چند نمونه اشاره مى کنیم:
الف) شکنجه کنیز مسلمانش
ابن اثیر مورّخ معروف در تاریخ خود هنگامى که از شکنجه شدگان براى اسلام سخن مى گوید و آنها را معرّفى مى کند، از «لبیبه» کنیزى از بنى مؤمّل نام مى برد، که کنیز عمر بود. درباره او مى نویسد: «أسلمتْ قبل إسلام عمر بن الخطّاب، وکان یعذّبها حتّى تُفتن، ثمّ یدعها ویقول: إنّى لم أدعک إلاّ سآمه; آن کنیز قبل از عمر بن خطّاب اسلام آورده بود; عمر او را شکنجه مى داد که از دینش برگردد، سپس (وقتى که خسته مى شد) او را رها مى کرد و به او مى گفت: من تو را رها کردم، چون از زدن تو خسته شدم».(۳)
ابن هشام نیز آن را نقل مى کند و مى نویسد: آن قدر عمر او را مى زد که خودش خسته مى شد، آنگاه مى گفت: «إنّى أعتذر الیک. إنّى لم أترکک إلاّ ملالهً; من عذرخواهى مى کنم (که نمى توانم بیش از این تو را کتک بزنم) من تو را رها نکردم (و از زدن تو دست نکشیدم) مگر بدلیل خستگى».
آنگاه مى افزاید: ابوبکر روزى آن صحنه را دید، آن کنیز را خرید و آزاد کرد.(۴)
ابن کثیر نیز در بحث کسانى که توسط ابوبکر خریدارى و آزاد شده اند، به همین ماجرا اشاره مى کند.(۵)
ب) مضروب ساختن خواهر مسلمانش
در کتب سیره و تاریخ هنگامى که از سبب اسلام آوردن عمر سخن به میان مى آید، داستانى نقل شده است که در لابه لاى آن روحیه تند وى کاملا روشن است.
هنگامى که او از اسلام آوردن خواهرش فاطمه و دامادش سعید بن زید مطّلع گشت، به منزل آنان آمد. آنها که نوشته هایى از قرآن را قرائت مى کردند، با دیدن وى، آن را مخفى مى کنند. به آنها مى گوید: من شنیدم که شما پیرو دین محمد شده اید. سپس به سوى دامادش سعید حمله مى آورد. خواهرش فاطمه به دفاع بر مى خیزد و عمر چنان او را مى زند که بدنش را مجروح و خون از آن سرازیر مى شود (فقامت فاطمه لتکفّه عنه فضربها فشجّها...) و پس از آن پشیمان مى شود و آنگاه با دیدن آیات قرآن، اسلام مى آورد.(۶)
ج) حمله به ابوهریره و اعتراض به رسول خدا(صلى الله علیه وآله)
در روایتى که مسلم در صحیح خود نقل مى کند، آمده است: پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به ابوهریره فرمود: برو و هر کس را دیدى که گواهى به یگانگى خداوند مى دهد و از دل و جان آن را باور دارد، به بهشت بشارت ده.
ابوهریره مى گوید: من رفتم و نخستین کسى را که ملاقات کردم، عمر بود. سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله) را براى او بازگو کردم. ناگهان وى به من حملهور شد و چنان بر سینه من کوبید که با نشیمن گاه به زمین افتادم (فضرب عمر بیده بین ثدیى فخررت لإستى); سپس به من گفت: برگرد.
من گریان به محضر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) برگشتم و او نیز از پى من آمد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: چه شده است؟ من ماجرا را گفتم. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به عمر اعتراض کرد که چرا چنین کردى؟ او (به جاى عذرخواهى به رسول خدا) گفت: «فلاتفعل فانّی أخشى أن یتّکل النّاس علیها...; چنین دستورى را صادر مکن! زیرا مى ترسم مردم بر همین مطلب تکیه کنند و عمل را رها نمایند» ولى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بر گفته خود اصرار ورزید.(۷)
ملاحظه مى کنید که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى تشویق مردم به توحید، این بشارت را به آنها داد و البته ایمانى که با باور و یقین باشد، عمل را نیز به همراه خواهد داشت. امّا عمر در برابر سخن رسول خدا(صلى الله علیه وآله)ایستادگى مى کند، ابوهریره را کتک مى زند و به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به سبب چنین فرمانى اعتراض مى نماید.
د) یورش به سمت پیامبر(صلى الله علیه وآله)
عبدالله بن اُبى، منافق معروف از دنیا رفت; پسرش آمد و از پیامبر(صلى الله علیه وآله)خواست که بر پدرش نماز بگذارد. با توجه به اینکه عبدالله به ظاهر مسلمان بود و شهادتین بر زبان جارى مى ساخت و رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نیز هنوز دستور ویژه اى در ارتباط با او و همانند وى دریافت نکرده بود، لذا براى نمازش حاضر شد. در روایتى که در کتب صحاح اهل سنت، گاه به نقل از عبدالله بن عمر و گاه از زبان خود عمر نقل شده، آمده است که عمر به سوى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) یورش برد و از نماز آن حضرت ممانعت کرد.
مطابق نقل بخارى عبدالله بن عمر مى گوید: «فلمّا أراد أن یصلّى علیه جذبه عمر; هنگامى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خواست بر عبدالله بن ابى نماز بگذارد، عمر پیامبر را کشید». سپس به او گفت: خداوند تو را از نماز بر منافقین نهى کرده است.
رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: خدا مرا مخیّر ساخته و فرمود: «(اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّهً فَلَنْ یَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ); براى آنها استغفار بکنى و یا استغفار نکنى، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار کنى، خداوند آنها را نمى بخشد».(۸)
اشاره به اینکه نماز من براى او نفعى ندارد.(۹) (و براى مصالحى آن را انجام دادم).
مطابق نقل دیگر آمده است: «فأخذ عمر بن الخطّاب بثوبه فقال: تصلّی علیه وهو منافق; عمربن خطّاب پیراهن رسول خدا را گرفت و گفت بر او نماز مى گذارى در حالى که وى منافق است».(۱۰)
و در نقل دیگر که خود عمر نقل مى کند آمده است: «وثبتُ الیه...; من به سوى پیامبر پریدم و گفتم چرا بر او نماز مى گذارى؟!» و رسول خدا(صلى الله علیه وآله)تبسّمى کرد و فرمود کنار برو، ولى من همچنان اصرار مى کردم.(۱۱)
او وقتى این ماجرا را نقل کرد، افزود: «فعجبت من جرأتی على رسول الله(صلى الله علیه وآله); من خود از جرأت و جسارتم بر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) تعجّب کردم!».(۱۲)
این ماجرا در دیگر کتب معروف و معتبر اهل سنّت نیز نقل شده است.(۱۳)
روشن است که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عملى را بدون اذن الهى انجام نمى دهد و هر عمل و سخن و سیره اش منشأ وحیانى دارد، و مسلمانان نیز حقّ اعتراض به عمل و رفتار آن حضرت را ندارند. قرآن کریم مى فرماید: (وَمَا کَانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَه إِذَا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمْ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا مُّبِیناً); هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارد هنگامى که خدا و پیامبرش فرمانى صادر کنند، اختیارى در کار خود داشته باشند و هر کس خدا و پیامبرش را نافرمانى کند به گمراهى آشکارى گرفتار شده است».(۱۴)
همچنین مى فرماید: «(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ); اى کسانى که ایمان آورده اید! صداى خود را از صداى پیامبر بالاتر نبرید، و در برابر او بلند سخن مگویید، آن گونه که بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى کنند. مبادا اعمال شما نابود گردد، در حالى که نمى دانید».(۱۵)
در ماجراى فوق ملاحظه مى کنید که خلیفه دوم اعتراض خود را تا آنجا ادامه مى دهد که به سمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) یورش برده، پیراهن او را مى کشد و در برابر سخنان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) همچنان به اصرار خود ادامه مى دهد و خود نیز بعدها از این جسارت و جرأتش شگفت زده مى شود.
هـ) نسبت ناروا به پیامبر(صلى الله علیه وآله)
از ماجراهاى تلخ صدر اسلام، ماجرایى است که در پنج شنبه آخر عمر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) اتفاق افتاد. در آن روز که پیامبر در بستر بیمارى بود و چند روز بعدش رحلت کرد، به حاضران فرمود: «براى من قلم و دواتى حاضر کنید، تا براى شما نامه اى بنویسیم که پس از آن هرگز گمراه نشوید».
در برابر این خواسته رسول خدا(صلى الله علیه وآله) عمر گفت: إنّ النبی(صلى الله علیه وآله) غلبه الوجع وعندنا کتاب الله حسبنا; بیمارى بر پیامبر چیره شد (و نمى داند چه مى گوید) و کتاب الهى که ما را کافى است، نزد ماست».
در محضر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شروع به نزاع کردند; عده اى گفتند بگذارید پیامبر نامه اش را بنویسد و بعضى سخن وى را تکرار کردند و پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به آنها فرمان داد که برخیزند و بروند و او را تنها بگذارند.
تصور نکنید این داستان خیالى و یا خبر واحد است بلکه با تعبیرات گوناگون در صحاح و مسانید اهل سنت به طور مکرّر نقل شده است و فقط بخارى در شش جا (گاه با تصریح به اسم عمر و گاه به صورت صیغه جمع) و مسلم نیز در سه جا از کتاب خود آن را آورده است.(۱۶)
شما خواننده عزیز چگونه مى توانید این خبر موثّق و معروف را تحمّل کنید و چه تفسیرى مى توان براى آن پیدا کرد، قضاوت را به وجدان هاى بیدار واگذار مى کنیم. (مشروح این ماجرا و اسناد متعدد آن را در کتاب «حدیث دوات و قلم» از همین مجموعه مطالعه کنید).
۲. در ماجراى سقیفه
داستان سقیفه خود داستانى طولانى و سؤال برانگیز در تاریخ اسلام است که نیاز به تدوین مستقلّى دارد. ولى خشونت خلیفه دوم در آن ماجرا و حوادث پس از آن به خوبى روشن است.
پس از آنکه جمعى از انصار در سقیفه بنى ساعده اجتماع کردند و پیرامون خلافت به گفتگو پرداختند، خبر به گوش عمر رسید. وى ابوبکر و ابوعبیده جرّاح را با خود همراه کرد و به سقیفه آمد. در آنجا ابوبکر خطبه اى خواند، سپس میان حُباب بن مُنذر و عمر گفتگوهاى تندى درگرفت و هر یک دیگرى را تهدید کرد. در نهایت به خاطر رقابت همیشگى اوس و خزرج، اوسیان براى آنکه خلافت به سعد بن عباده و قبیله خزرج نرسد، با عجله با ابوبکر بیعت کردند.
طبرى موّرخ معروف در نقل این ماجرا وقتى به آنجا مى رسد که افراد حاضر در سقیفه براى بیعت با ابوبکر هجوم آوردند و در این میان سعد بن عباده را لگد مى کردند، مى نویسد: کسى فریاد زد: «مراقب سعد باشید، او را لگد نکنید!» عمر گفت: «اُقتلوه قتله الله; او را بکشید که خداوند او را بکشد» سپس بالاى سر سعد قرار گرفت و گفت: «تصمیم داشتم آن قدر تو را لگد مال نمایم که استخوان بازویت را خرد کنم!!».(۱۷)
مطابق نقل بخارى عمر طىّ گزارشى که از آن ماجرا مى دهد، مى گوید: وقتى که سعد بن عباده زیر دست و پا قرار گرفت و عده اى گفتند: «سعد بن عباده را کشتید» من گفتم: «قتل الله سعد بن عباده; خداوند سعد بن عباده را بکشد»(۱۸) و بدین صورت جمعى از مردم را تشویق به اعمالشان کرد.
مطابق نقل دیگر، وى گفت: «قتله الله! إنّه منافق; خداوند او (سعد) را بکشد! او منافق است!».(۱۹)
در ادامه ماجراى بیعت و تثبیت خلافت ابوبکر تندخویى وى کاملاً روشن است.
مطابق نقل مورّخ معروف اهل سنّت طبرى برخى از انصار گفتند: ما جز با على(علیه السلام) بیعت نمى کنیم و عمر بن خطّاب که از اجتماع برخى از اصحاب در منزل آن حضرت آگاه شد، به سمت منزل على(علیه السلام) حرکت کرد. در خانه آن حضرت، طلحه و زبیر و مردانى از مهاجران حضور داشتند (که از بیعت با ابوبکر خوددارى کرده بودند). وى به آنها گفت: «والله لاحرقنّ علیکم او لتخرُجُنّ إلى البیعه; به خدا سوگند! خانه را بر سر شما آتش مى زنم، مگر آنکه براى بیعت بیرون آیید!».(۲۰)
مطابق نقل بلاذرى، عمر با فتیله آتشین به سمت منزل على(علیه السلام)حرکت کرد، که فاطمه(علیها السلام) را کنار درب خانه ملاقات کرد. فاطمه(علیها السلام) به او فرمود: «یابن الخطّاب! أتراک مُحرقاً علىّ بابى؟ تو مى خواهى درب خانه مرا بسوزانى؟» وى با صراحت جواب داد: «نعم و ذلک أقوى فیما جاء به ابوک; آرى و این کار براى آن هدفى که پدرت براى آن آمده، بسیار لازم است».(۲۱)
مطابق نقل ابن ابى شیبه، وى به فاطمه(علیها السلام) گفت: «وایم الله ما ذاک بمانعى إن اجتمع هولاء النفر عندک، أن أمرتهم أن یحرق علیهم البیت; به خدا سوگند آن مسأله (محبوبیت پدرت و خودت در نزد ما) هرگز مانع از آن نخواهد شد که اگر همچنان این چند نفر (على(علیه السلام)، زبیر و...) به نزد تو آیند، دستور دهم خانه را بر سر آنان آتش بکشند».(۲۲)
به سبب همین تندى ها و خشونت هاست که مطابق نقل بخارى، پس از رحلت حضرت فاطمه(علیها السلام) وقتى که على(علیه السلام)سراغ ابوبکر فرستاد، تا با وى گفتگو کند; به ابوبکر گفت تنها بیاید و کسى با او همراه نباشد; به آن دلیل که وى حضور عمر را خوش نداشت (فأرسل إلى أبی بکر ان ائتنا ولا یأتنا أحد معک، کراهیّهً لمحضر عمر).(۲۳)
در عبارت طبرى و ابن کثیر تعبیر روشن ترى آمده است که على(علیه السلام)به ابوبکر گفت: تنها بیاید چون مى خواست عمر همراه او نباشد; زیرا از تندخویى عمر آگاه بود (وکره أن یأتیه عمر، لما علم من شدّه عمر).(۲۴)
تندى و خشونت وى در ماجراى سقیفه، داستانى طولانى دارد که جداگانه تدوین خواهد شد. (ضمناً فراموش نکنید، آنچه در بالا آمد و در سایر مباحث این کتاب آمده، از منابع معروف اهل سنّت گرفته شده است).
۳. تندخویى با مردم در دوران خلافت
ابن ابى الحدید معتزلى در معرفى خلیفه دوم مى نویسد: «کان عمر شدید الغلظه، وَعْر الجانب، خشن الملمس، دائم العبوس، کان یعتقد أنّ ذلک هو الفضیله وأنّ خلافه نقص; عمر بسیار تندخو و نامهربان بود. او پیوسته عبوس و ترش رو بود و باورش این بود که این تندخویى ها فضیلت است و خلاف آن نقص و عیب است».(۲۵)
تندخویى او آن قدر معروف بود که وقتى از سوى ابوبکر به خلافت منصوب شد، مورد اعتراض مردم قرار گرفت.
ابن ابى شیبه نویسنده معروف کتاب «المصنّف» مى نویسد: ابوبکر نزدیک مرگش دستور داد تا عمر را بیاورند که او را پس از خود به خلافت نصب کند. مردم به ابوبکر گفتند: «أتستخلف علینا فظّا غلیظاً، فلو ملکنا کان أفّظ وأغلظ; تو مى خواهى مردى خشن و تندخو را بر ما خلیفه سازى; او اگر بر ما حاکم شود، خشن تر و تندخوتر خواهد شد».(۲۶) و مطابق نقل ابن ابى الحدید، طلحه نیز به ابوبکر اعتراض کرد و گفت: «ما أنت قائل لربّک غداً وقد ولیّت علینا فظّاً غلیظاً; تو فردا به پروردگارت چه خواهى گفت، به سبب آنکه فردى خشن و تندخو را بر ما ولایت دادى؟».(۲۷)
امیر مؤمنان على(علیه السلام) نیز در خطبه شقشقیّه (خطبه سوّم نهج البلاغه) با اشاره به همین نکته مى فرماید: «فصیّرها فی حوزه خَشْناءَ، یَغلُظ کَلمُها ویخشُنُ مَسُّها; سرانجام (ابوبکر) آن ] خلافت[ را در اختیار کسى قرار داد که جوّى از خشونت و سخت گیرى بود».
شاید به همین علّت بود که خود عمر ـ مطابق نقل ابن سعد دانشمند معروف اهل سنت در کتاب «الطبقات» ـ پس از رسیدن به خلافت،
نخستین کلماتى که بر منبر گفت چنین بود: «أللّهم إنّی شدید ] غلیظ [ قلیّنی، وإنّی ضعیف فقوّنی، وإنّی بخیل فسخّنی; خدایا من تندخویم، پس مرا نرم و ملایم قرار ده! و من ضعیفم، پس مرا قوىّ ساز! و من بخیلم، پس مرا سخىّ گردان».(۲۸)
ولى از شرح حال او در دوران خلافت استفاده مى شود که نتوانست تندخویى و خشونت خود را رها کند، تعدادى از آن موارد که در کتاب هاى معروف برادران اهل سنّت آمده است، نقل مى شود:
تازیانه وحشت انگیز
تازیانه زدن وى به افراد و وحشت مردم از آن، به گونه اى بود که مطابق نقل «شربینى» و «شروانى» (دو تن از فقهاى بزرگ اهل سنت) تازیانه او از شمشیر حجّاج نیز ترسناک تر بود (کانت دِرّه عمر أهیب من سیف الحجّاج).(۲۹) همچنین از عمر با وصف «نخستین کسى که با خود تازیانه برداشت و با آن افراد را مى زد»(۳۰) یاد مى کنند.
او با تازیانه خود زن و مرد، کودک و جوان و بزرگ و کوچک را مى زد و به سبب تکرار این عمل و ایجاد وحشت، مطابق نقل برخى از کتب تاریخ، گاه کودکان از دیدن وى، وحشت زده فرار مى کردند.(۳۱)
کتک زدن فرزند براى تحقیر
روزى پسر بچه اى از عمر بن خطاب به نزد او آمد، در حالى که سرش شانه زده بود و پیراهن زیبایى بر تن داشت. عمر او را با تازیانه زد، تا آن که آن پسر گریان شد (فضربه عمر بالدِّره حتّى أبکاه) حفصه (دختر عمر) که شاهد ماجرا بود، گفت: چرا او را مى زنى؟ پاسخ داد: دیدم او از این حالت، خوشش آمد، خواستم او را کوچک و تحقیر کنم!! (رأیته قد أعجبته نفسه، فأحببتُ أن أصغرها إلیه).(۳۲)
حمله به زنان نوحه گر
۱. پس از مرگ ابوبکر، بستگان وى نوحه و گریه مى کردند. عمر از آنها خواست که ساکت باشند. ولى آنها گوش نکردند. عمر دستور داد که آنها را از خانه بیرون کنند. وقتى که امّ فروه خواهر ابوبکر را بیرون کشیدند و به نزد خلیفه آوردند، عمر وى را با تازیانه زد (... فعلاها بالدّره، فضربها ضربات).(۳۳)
مطابق نقل کنز العمّال تک تک زنان را که از آن منزل خارج مى کردند، عمر هر یک را با تازیانه مى زد.(۳۴)
۲. پس از مرگ خالد بن ولید عدّه اى از زنان در منزل میمونه (یکى از همسران رسول خدا(صلى الله علیه وآله)) اجتماع کرده و مى گریستند. عمر تازیانه به دست، همراه ابن عبّاس به آنجا آمد و به ابن عبّاس گفت: وارد منزل شو و به امّ المؤمنین بگو حجاب بگیرد. آنگاه زنان را از آنجا بیرون کن! ابن عبّاس داخل شد و آنها را بیرون کرد. عمر نیز آنان را با تازیانه مى زد (... فجعل یخرجهنّ علیه وهو یضربهنّ بالدِّره). در این میان که او زنان را مى زد، روسرى از سر یکى از زنان افتاد (و موهایش پیدا شد) بعضى که آنجا حاضر بودند به عمر گفتند: اى امیرالمؤمنین! روسریش افتاده! پاسخ داد رهایش کنید، او احترامى ندارد (... فقالوا: یا أمیرالمؤمنین! خمارها! فقال: دعوها ولاحرمه لها).
عبدالرّزاق صنعانى پس از نقل این ماجرا، ازاستادش معمر نقل مى کند که «کان معمر یعجب من قوله: لاحرمه لها; معمر از سخن عمر که مى گفت آن زن (که روسرى از سرش افتاده) احترامى ندارد، تعجّب مى کرد!».(۳۵)
این در حالى است که مطابق نقل مسند احمد، پس از رحلت رقیّه دختر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) زنانى در فراق او گریه مى کردند. عمر که آنجا حاضر بود آنان را با شلاقش مى زد (فجعل عمر یضربهنّ بسوطه) رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به عمر فرمود: «دعهنّ یبکین; بگذار گریه کنند» و البته زنان را از کارهاى خلاف شأن و نادرست نهى کرد.(۳۶)
این ماجرا نشان مى دهد که وى از زمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نیز این رویه را داشت و اگر چیزى به نظرش نادرست مى رسید، بدون اجازه از رسول خدا کار خود را مى کرد.
زنى از وحشت، لباسش را ...
عبدالرّزاق صنعانى در کتابش نقل مى کند که عمر در میان صف زنان مى گشت که بوى خوشى را از سر زنى احساس کرد. گفت: «لو أعلم أیّتکنّ هی، لفعلت ولفعلت; اگر بدانم زنى که بوى خوش استعمال کرده کیست، چنین و چنان خواهم کرد!» آنگاه ادامه داد: باید هر زنى براى شوهرش خود را خوشبو سازد. ولى هنگامى از منزل خارج مى شود، لازم است جامه کهنه کنیزش را بپوشد.
راوى این ماجرا مى گوید: «بلغنی أنّ المرأه الّتى کانت تطیّبت بالت فی ثیابها من الفَرَق; به من خبر رسیده آن زنى که خود را معطّر و خوشبو کرده بود، از ترس در لباسش ... !!».(۳۷)
زنى دیگر از وحشت بچه اش را سقط کرد
فقهاى اهل سنت در کتاب الدیات نقل کرده اند که عمر روزى سراغ زن باردارى فرستاد که پیرامون اتّهامى از او بازجویى کند. زن با شنیدن بازخواست عمر گفت: «یاویلها مالها ولعمر; اى واى بر این زن (اشاره به خودش) او را با عمر چه کار؟» به هر حال، حرکت کرد تا به نزد وى بیاید، که بین راه از ترس و وحشت بچه اش سقط شد و مرد (فألقت ولداً فصاح الصبیّ صَیْحَتَیْن ثمّ مات).
عمر از اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درباره حکم آن سؤال کرد; برخى ها گفتند: چیزى بر تو نیست. در آن حال على(علیه السلام)ساکت بود و حرفى نمى زد. عمر رو به آن حضرت کرد و پرسید: نظر تو چیست؟ على(علیه السلام)فرمود: اگر آنان نظر و رأیشان این بود که گفتند، همگى اشتباه کردند و اگر مطابق میل تو و براى خوشایند تو چنین سخنى گفته اند، خیرخواه تو نبوده اند. حکمش آن است که دیه آن کودک سقط شده بر عهده توست، زیرا تو آن زن را ترساندى و او بچه اش را سقط کرد (لأنّک أنت أفزعْتَها فألقتْ).(۳۸)
وحشت از اظهار نظر
موارد متعدّد تاریخى گواهى مى دهد که برخى از صحابه از ترس خلیفه دوم، از اظهار نظر خوددارى مى کردند و گاه پس از اظهار آن، وقتى با برخورد تند عمر مواجه مى شدند، عقب نشینى مى کردند. چند مورد از آن را ذیلا ملاحظه مى کنید:
۱. ابن ابى الحدید معتزلى نقل مى کند که عبدالله بن عبّاس در زمان خلافت عمر جرأت نمى کرد که قول به بطلان عول (موضوعى است مربوط به بحث ارث) را ابراز نماید و پس از مرگ خلیفه آن را ابراز کرد. به ابن عبّاس گفته شد: «هلاّ قلت هذا فی أیّام عمر؟ قال: هبته; چرا در زمان عمر این مطلب را نگفتى؟ پاسخ داد: از او مى ترسیدم (زیرا با نظر او مخالف بود)».(۳۹)
۲. ابوهریره پس از مرگ عمر بن خطّاب همواره مى گفت: «إنّی لأحدّث احادیث لو تکلّمت بها فی زمن عمر او عند عمر لشجّ رأسی; من احادیثى را بازگو مى کنم که اگر آنها را در زمان عمر مى گفتم و یا نزد عمر مى گفتم، سرم را مى شکست!».(۴۰)
ابوسلمه مى گوید: از ابوهریره شنیدم که مى گفت: «ما کنتُ نستطیع ان نقول: «قال رسول الله» حتّى قُبض عمر; تا زمانى که عمر زنده بود من نمى توانستم بگویم: پیامبر چنین فرمود!!».(۴۱)
۳. مسلم در صحیح خود نقل مى کند که مردى نزد عمر آمد و گفت: من جُنب شدم و آب نیافتم (تکلیف من چیست؟) عمر پاسخ داد: نماز نخوان! عمّار که آنجا حاضر بود گفت: اى امیرالمؤمنین! آیا به یاد نمى آورى روزى را که من و تو در یک جنگ (همراه رسول خدا(صلى الله علیه وآله)) بودیم، جُنب شدیم، ولى آب براى غسل پیدا نکردیم، تو نماز نخواندى، امّا من خودم را در خاک غلطاندم و نماز خواندم (پس از آنکه خدمت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) رسیدیم و ماجرا را گفتیم) پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: کافى است (در صورت نیافتن آب) دستانت را بر زمین بزنى و پس از آنکه آن را فوت کردى، با دو دست، صورت و (پشت) دو کف دستت را مسح کنى.
عمر (پس از شنیدن سخن عمّار، گویا همچنان بر نظر خود اصرار داشته باشد) گفت: اى عمّار! از خدا بترس (و این سخن را مگو).
عمّار گفت: اگر بخواهى من این حدیث را نقل نمى کنم (... فقال عمر: إتّق الله یا عمّار! قال: إن شئت لم اُحدّث به).(۴۲)
مى دانیم که در این ماجرا حقّ با عمّار است و فرمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله)حجّت را تمام کرده است و قرآن نیز تصریح مى کند که در چنین صورتى باید تیمّم کرد.(۴۳)
این چند ماجرا نشان مى دهد که بعضى از صحابه از عمر تقیّه مى کردند، یا مسائلى را نمى گفتند و یا در برابر شدّت و تندى وى، عقب نشینى مى کردند.
حبس صحابه براى نقل حدیث
عمر از نقل حدیث رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ممانعت مى کرد و در این ارتباط با صحابه شدیداً برخورد مى نمود. حتّى جمعى را حبس کرد!
«ذهبى» نقل مى کند که عمر سه تن از صحابه بزرگ: «ابن مسعود»، «ابوالدرداء» و «ابومسعود انصارى» را به سبب نقل فراوان حدیثِ رسول خدا(صلى الله علیه وآله) حبس کرد.(۴۴)
حاکم نیشابورى نیز نقل مى کند که خلیفه دوم، ابن مسعود، ابوالدرداء و ابوذر را به سبب نقل حدیث، از مدینه ممنوع الخروج کرد و این ممنوعیّت تا زمان مرگ عمر ادامه یافت.(۴۵)
سلطان الله در زمین
مطابق نقل بلاذرى و طبرى، مالى را نزد عمر آوردند تا آنها را تقسیم کند، مردم اجتماع کردند. سعد بن أبى وقّاص (صحابى معروف) مردم را کنار زد و خود را نزد عمر رساند. وقتى نزد عمر رسید، وى سعد را با تازیانه زد و گفت: تو به گونه اى به سوى من آمدى که گویا از «سلطان الله» در زمین نمى ترسى؟ (فعلاه عمر بالدِّرّه وقال: إنّک أقبلت لاتَهاب سلطانَ الله فى الأرض).(۴۶)
از قیافه خشن خوشش مى آید
مطابق نقل ابن عبد ربّه اندلسى شخصى به نام ربیع بن زیاد حارثى مى گوید: من در زمان عمر، والى ابوموسى اشعرى (استاندار بصره) در منطقه بحرین بودم. عمر نامه اى براى ابوموسى نوشت و از او خواست که با والیان و کارگزارانش به مدینه بیاید. وقتى که به مدینه آمدیم، من قبل از آنکه نزد عمر بروم از «یَرْفأ» غلام عمر پرسیدم که عمر از چه خصلتى در کارگزارانش خوشش مى آید؟ گفت: از خشونت. آنگاه من نیز با هیأتى خشن به حضورش رسیدم و او نیز از من خوشش آمد و از ابوموسى خواست تا دوباره مرا به همانجا به عنوان والى بفرستد.(۴۷)
انتظار یک ساله!
بخارى و مسلم در کتاب خود از ابن عبّاس نقل مى کنند که گفت: من براى پرسیدن شأن نزول یک آیه از عمر، یک سال انتظار کشیدم. نمى توانستم از او بپرسم، به سبب هیبت و ترس از او (فما استطیع أن أسأله هیبهً له) تا آنکه در سفر حجّى با او همراه شدم، هنگام بازگشت در میانه راه زمانى پیش آمد که وى براى قضاى حاجت پشت درختان رفت، من منتظر ماندم تا کارش تمام شود; آنگاه با او راه افتادم (فرصت را غنیمت شمردم) و به او گفتم: اى امیرالمؤمنین! آن دو زن از همسران رسول خدا(صلى الله علیه وآله) که بر ضدّ او دست به دست هم دادند چه کسانى بودند؟(۴۸) عمر گفت: آن دو حفصه و عایشه بودند.
ابن عبّاس مى افزاید: به عمر گفتم: به خدا سوگند! مدت یک سال است که مى خواستم درباره این آیه از تو بپرسم ولى از ترس تو نمى توانستم. (والله إن کنت لأرید أن أسألک عن هذا منذ سنه فما أستطیع هیبهً لک).(۴۹)
حمله به ابومطر!
مردى به نام خیثمه بن مشجعه که کنیه او «ابومطر» بود، نزد خلیفه دوم آمد. خلیفه با تازیانه به او حمله کرد و ابومطر از نزد او گریخت (فحمل علیه بالدِّره فهرب من بین یدیه). به او گفته شد: چرا فرار کردى؟ پاسخ داد: «وکیف لا أهرب من بین یَدَىْ من یضربنى ولا أضربه; چگونه من از نزدیکى کسى که مرا مى زند، ولى من نمى توانم او را بزنم فرار نکنم!».(۵۰)
بلاذرى که این ماجرا را نقل مى کند، علّت حمله عمر را به «ابومطر» نیاورده است!
«بلاذرى» در «أنساب الاشراف» و «ابن سعد» در «طبقات» و برخى از دیگر مورّخان به نقل از «عمرو بن میمون» درباره کیفیّت برپایى نماز جماعت توسط خلیفه دوم آورده اند: «وکان عمر لا یُکبّر حتّى یستقبل الصّف المتقدّم بوجهه، فإن رأى رجلاً متقدّماً من الصّف أو متأخّراً، ضربه بالدِّرّه; برنامه عمر این بود که پیش از گفتن تکبیره الاحرام به صف اوّل نگاه مى کرد; اگر مى دید کسى از صف جلو آمده و یا عقب رفته است، او را با شلاّق مى زد (تا در صف قرار بگیرد)».(۵۱)
ازدواج اجبارى
«عاتکه» بنت زید، همسر عبدالله بن ابى بکر بود. «عبدالله» به او مال فراوانى بخشید که پس از وى ازدواج نکند; او نیز پذیرفت. پس از مرگ عبدالله مردانى به خواستگارى آن زن آمدند، ولى وى بر سر پیمانش بود و به آنها جواب منفى داد. خلیفه دوم به ولىّ آن زن گفت: او را براى من خواستگارى کن. عاتکه، خلیفه را نیز جواب ردّ داد. این بار عمر به ولىّ آن زن فرمان داد که او را به ازدواج من درآور (فقال عمر: زوّجنیها!) او نیز به دستور عمر عمل کرد... .
عمر بر آن زن وارد شد (و چون زن میلى به او نداشت، از اجابت دعوتش امتناع مى کرد، لذا) با آن زن درگیر شد، تا بر او غلبه کرد و با او همبستر شد. (فأتاها عمر فدخل علیها فعارکها حتّى غلبها على نفسها فنکحها).
خلیفه دوم پس از پایان کار، گفت: «اُفّ، اُفّ، اُفّ; اُف، اُف، اُف». (با این کلمات) از آن زن ابراز انزجار کرد و سپس از آنجا خارج شد و به نزد او نیامد; تا آنکه خدمتکار آن زن، براى عمر پیام فرستاد که بیا، من او را براى تو آماده مى کنم!(۵۲)
شکستن سر عثمان بن حنیف
«ذهبى» در کتابش نقل مى کند که روزى عمر بن خطّاب و «عثمان بن حنیف» در مسجد با یکدیگر گفتگو و جدال مى کردند; مردم نیز اطراف آن دو حضور داشتند. ناگهان عمر خشمگین شد و مشتى از سنگ ریزه هاى مسجد را گرفت و به صورت عثمان زد. سنگریزه ها پیشانى عثمان را شکافت (... فقبض من حصباء المسجد قبضه ضرب بها وجه عثمان، فشجّ الحصى بجبهته آثاراً من شجاج).
عمر وقتى دید خونِ پیشانى عثمان بر محاسنش سرازیر شد، گفت: خونت را پاک کن (فلمّا رأى عمر کثره تسرّب الدّم على لحیته قال: امسح عنک الدّم).
عثمان گفت: مترس! به خدا سوگند! من از رعیّت تو ـ که مرا به سوى آنان فرستادى ـ هتک حرمتى بیش از هتک حرمت تو نسبت به خودم دیدم!(۵۳)
ابن عبّاس! از من دور شو
«طبرى» و «ابن اثیر» در تاریخ خود از ابن عبّاس نقل مى کنند که روزى عمر از من پرسید: آیا مى دانى چرا بعد از محمّد(صلى الله علیه وآله)قوم شما خلافت را از شما (بنى هاشم) دریغ داشتند؟ من دوست نداشتم جوابش را بدهم، لذا گفتم: اگر از سبب آن آگاه نباشم، امیرالمؤمنین!
(یعنى عمر) مرا به آن آگاه خواهد ساخت. گفت: چون مردم نمى خواستند نبوّت و خلافت در یک خاندان جمع شود و آنگاه شما بر مردم فخر کنید! از این رو، قریش براى خود خلیفه اى برگزید و موفّق نیز بود.
گفتم: اگر اجازه بدهى من سخن بگویم و بر من خشمگین نشوى، من سبب آن را خواهم گفت (إن تأذن لی فی الکلام وتمط عنّی الغضب تکلّمتُ).
عمر به من اجازه داد و من نیز گفتم: اینکه گفتى قریش خلیفه اى برگزید و موفّق نیز بود، اگر قریش آن کس را که خدا اختیار کرده بود (یعنى على(علیه السلام)) را بر مى گزید(۵۴)، آن زمان موفّق بود. امّا اینکه گفتى قریش کراهت داشت که خلافت و نبوّت در ما جمع شود، بدان که خداوند در قرآن گروهى را که از پیروى دستورات الهى کراهت داشتند، نکوهش کرده، مى فرماید: «(ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ); آنها از آنچه که خداوند نازل کرده کراهت داشتند و از این رو، خدا اعمالشان را حبط و نابود کرد».(۵۵)
خلیفه دوم (در برابر سخنان ابن عبّاس عصبانى شد و سخنانى گفت، از جمله) گفت: «أبت والله قلوبکم یا بنی هاشم إلاّ حسداً ما یحول، وضغناً وغشّاً ما یزول; به خدا سوگند! در دل هاى شما بنى هاشم حسادتى است که از بین نمى رود و کینه و غِشّى وجود دارد که هرگز زایل نمى شود!».
گفتم: آرام باش اى امیرالمؤمنین! قلبهاى گروهى که خداوند از آنها رجس و پلیدى را برده و به طور کامل آنها را پاک گردانیده، به حسادت و غش وصف نکن! زیرا قلب پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز از قلب بنى هاشم است (مهلاً یا أمیرالمؤمنین! لاتَصِف قلوب قوم أذهب الله عنهم الرّجس وطهّرهم تطهیراً(۵۶) بالحسد والغشّ).
عمر خشمگین شد و در برابر پاسخ منطقى ابن عبّاس گفت: «إلیک عنّی یا ابن عبّاس; اى ابن عبّاس از من دور شو!».
برخاستم که از آنجا بروم عمر مرا نگه داشت و گفت: بمان. و آنگاه سخنانى براى دلجویى گفت.(۵۷)
ملاحظه مى کنید، با آنکه خلیفه خود آغازگر سخن بود و ابن عبّاس براى سخن گفتن اجازه گرفت و از او پیمان گرفت که عصبانى نشود; باز هم خلیفه در برابر سخنان منطقى ابن عبّاس تاب نمى آورد، برمى آشوبد و به اتّهام زنى روى مى آورد.
تو با خلیفه سخن بگو!
مسلمانان تا آنجا از تندخویى خلیفه دوم به ستوه آمده بودند که مطابق نقل طبرى و بلاذرى، روزى جمعى از مسلمانان به عبدالرّحمن بن عوف گفتند: «کلّم عمر فانّه قد أخشانا حتّى ما نستطیع أن ندیم إلیه أبصارنا; به عمر بگو (و پیام ما را به او برسان) او آن قدر ما را ترسانده که نمى توانیم به سوى او چشم بدوزیم».(۵۸)
جالب است بدانیم که ابوبکر به هنگام وفاتش از عبدالرّحمن بن عوف درباره عمر سؤال کرد. عبدالرّحمن آن روز نیز گفت: «فیه غلظه; در او تندخویى است» ولى ابوبکر پاسخ داد: «لأنّه یرانی رقیقاً، ولو أفضى إلیه لترک کثیراً ممّا هو علیه; اینکه او با شدّت عمل مى کند، براى آن است که مرا نرم خو و ملایم مى بیند; ولى اگر خلافت به او برسد، بسیارى از این تندخویى ها را رها مى کند».(۵۹)
امّا ماجراى فوق و نمونه هاى گذشته نشان داد که پیش بینى ابوبکر درست نبود و خلیفه همچنان بر اخلاقش باقى ماند!
سبب شکنجه اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مباش!
این قسمت را با سخنى از ابن اُبىّ بن کعب ـ به نقل از صحیح مسلم ـ به پایان مى بریم.
ماجرایى میان خلیفه دوم و ابوموسى اشعرى رخ داد که اُبىّ بن کعب نیز آنجا حاضر بود; وقتى که اُبیّ بن کعب سخت گیرى عمر را دید، به او گفت: «یا ابن الخطّاب فلا تکوننّ عذاباً على أصحاب رسول الله; اى پسر خطّاب سبب عذاب و شکنجه اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله)مباش!».(۶۰)
۴. خشونت با خانواده
روشن است که از نظر اسلام و سیره نبوى(صلى الله علیه وآله) مهربانى و محبّت به خانواده از خصلت هاى برجسته و پسندیده یک مسلمان است.
رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «خیرُکم خیرُکم لأهله وأنا خیرکم لأهلی; بهترین شما، بهترین نسبت به خانواده اش است و من براى خانواده ام بهترینم».(۶۱)
همچنین فرمود: «خیارکم خیارکم لنسائهم; بهترین شما کسى است که نسبت به همسرانشان بهترین باشد».(۶۲)
درباره آن حضرت از عائشه نقل شده است: «ما ضرب رسول الله(صلى الله علیه وآله)خادماً، ولا امرأه; رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هرگز خادم و زنى را کتک نزد».(۶۳)
با این حال، نکاتى در زندگى خلیفه دوم در برخورد با همسرانش نقل شده است که بسیار شگفت انگیز است.
او پیوسته تندخوست
مطابق نقل بلاذرى، طبرى، ابن اثیر و ابن کثیر هنگامى که یزید بن ابوسفیان از دنیا رفت، عمر از همسرش امّ ابان ـ دختر عتبه ـ خواستگارى کرد; وى نپذیرفت و علّت آن را چنین گفت: «لأنّه یدخل عابساً، ویخرج عابساً، یغلق أبوابه، ویقلّ خیره; او ] عمر[ عبوس و ترش رو وارد منزل مى شود و عبوس و اخمو خارج مى گردد; درِ خانه را مى بندد (و اجازه بیرون رفتن به همسرش نمى دهد) و خیرش اندک است».(۶۴)
فریاد اعتراض!
طبرى و ابن اثیر نقل مى کنند که عمر در زمان خلافتش از امّ کلثوم دختر ابوبکر خواستگارى کرد، در حالى که آن دختر کم سنّ و سال بود. عایشه تقاضاى خلیفه را با خواهرش امّ کلثوم در میان گذاشت. امّ کلثوم گفت: من نیازى به او ندارم! عایشه گفت: نسبت به خلیفه بى میلى؟ پاسخ داد: «نعم، إنّه خشن العیش، شدید على النّساء; آرى! زیرا او در زندگى سخت گیر است و نسبت به زنان با تندى و خشونت رفتار مى کند».
عایشه از عمروعاص خواست که به طریقى عمر را منصرف سازد. عمروعاص به نزد عمر آمد و پس از گفتگوهایى به عمر گفت: «امّ کلثوم با ناز و نعمت و مهربانى تحت حمایت امّ المؤمنین عایشه رشد و نمو کرده، ولى در تو تندخویى است و ما نیز از تو مى ترسیم و نمى توانیم تو را از هیچ یک از خلق و خویت برگردانیم، پس اگر آن دختر در مطلبى با تو مخالفت کند و تو بر او هجوم آورى، چه خواهد کرد؟ (... وفیک غلظه ونحن نهابک وما نقدر أن نردّک عن خلق من أخلاقک، فکیف بها إن خالفتک فی شیء فسطوت بها) و بدین صورت او را منصرف کرد.(۶۵)
مطابق نقل ابن عبدالبر، امّ کلثوم دختر ابوبکر به خواهرش عایشه گفت: تو مى خواهى من به ازدواج کسى درآیم که تندخویى و سخت گیرى او را در زندگى مى دانى؟! سپس افزود: «والله لئن فعلتِ لأخرجنّ إلى قبر رسول الله ولأصیحنّ به; به خدا سوگند اگر مرا به این کار وادار کنى، کنار قبر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى روم و آنجا (به عنوان اعتراض) فریاد خواهم کشید».(۶۶)
تندخویى و خشونت خلیفه در خانواده به گونه اى زبانزد خاصّ و عام بود که حتى دختر کم سنّ و سالى همانند ام کلثوم دختر ابوبکر نیز از آن مطّلع است و با آنکه عمر، هم خلیفه مسلمین است و هم با پدرش ابوبکر بسیار دوست و همراه بود، ولى امّ کلثوم او را نمى پذیرد.
کتک زدن همسر
در چند کتاب معتبر و مورد اعتماد اهل سنت (و تمام مطالب این کتاب از علماى اهل سنت است) از اشعث بن قیس نقل شده است که من شبى مهمان خلیفه دوم بودم که نیمه هاى شب عمر برخاست، به سوى همسرش رفت و شروع به کتک زدن او کرد; من برخاستم و رفتم و مانع شدم (ضفتُ عمر لیلهً، فلمّا کان فی جوف اللّیل قام إلى امرأته یضربها، فحجزت بینهما). وقتى که عمر به بسترش برگشت، به من گفت: «یا أشعث! احفظ عنّی شیئاً سمعته عن رسول الله: لا یُسأل الرّجل فیم یَضرب امرأَتَه; اى اشعث، جمله اى از رسول خدا شنیدم، که آن را به خاطر بسپار (آن جمله این است): از مرد پرسیده نمى شود که در چه رابطه اى زنش را کتک زده است».(۶۷)
و به این ترتیب او را از سؤال درباره علّت این کار منصرف کرد!
ازدواج مى کنم مشروط بر اینکه مرا کتک نزند!
عاتکه بنت زید، دختر عموى عمر بن خطّاب بود. وى زنى بسیار زیبا بود و شوهر نخست او عبدالله بن ابى بکر بود.
پس از فوت عبدالله، عمر با وى در سال دوازدهم هجرى ازدواج کرد و براى این ازدواج ولیمه اى نیز داد.
مورّخان نوشته اند: هنگامى که عمر از او خواستگارى کرد، به سبب آنچه که از عمر مى دانست با او شرط کرد که مانع وى از رفتن به مسجد نشود و او را کتک نزند. عمر نیز با ناخوشایندى این شرایط را پذیرفت (فلمّا خطبها عمر، شرطتْ علیه أنّه لایمنعها عن المسجد ولایضربها، فأجابها على کره منه).(۶۸)
در عبارت ابن حجر عسقلانى به این صورت آمده است: «شرطتْ علیه ألاّ یضربها، ولایمنعها من الحقّ، ولا من الصّلاه فى المسجد النبویّ; با عمر شرط کرد که او را کتک نزند، از انجام حق باز ندارد و مانع نماز خواندن وى در مسجد نبوى نشود».(۶۹)
شاید به علّت همین تندخویى ها بود که مطابق نقل ابن اثیر، عمر بن خطّاب از خانواده هاى قریش در مدینه خواستگارى کرد، ولى آنها نپذیرفتند; امّا مغیره بن شعبه خواستگارى کرد، آنها قبول کردند (إنّ عمر بن الخطّاب خطب إلى قوم من قریش بالمدینه فردّوه، وخطب إلیهم المغیره بن شعبه فزوّجوه).(۷۰)
خشم و گاز گرفتن
ابن ابى الحدید معتزلى نقل مى کند که شخصى نزد عمر آمد از عبیدالله ـ فرزند عمر ـ شکایت کرد و در شکایتش عبیدالله را با کنیه «ابوعیسى» نام برد(۷۱) عمر فرزندش را فراخواند; نخست به او اعتراض کرد، آنگاه دست وى را گاز گرفت; سپس او را کتک زد و به او گفت: عیسى که پدر نداشت (تا تو کُنیه ابوعیسى را بر خود بگذارى) (... وأخذ یده فعضّها، ثمّ ضربه وقال: ویلک! وهل لعیسى أب؟).(۷۲)
ابن ابى الحدید پس از نقل این ماجرا مى گوید: زبیر گفته است: هرگاه عمر نسبت به یکى از اعضاى خانواده اش عصبانى مى شد، خشم او فرو نمى نشست، مگر آنکه دست او را شدیداً گاز بگیرد!(۷۳)
خلق و خوى پیامبر(صلى الله علیه وآله)
در پایان این کتاب گوشه هایى از خُلق و خوى نبوى(صلى الله علیه وآله) که اسوه کامل انسانیت و سرمشق همه مسلمانان است، بیان مى شود، تا خوانندگان گرامى ـ به ویژه جوانان عزیز ـ خود را به آن اخلاق کریمه آراسته سازند و در زندگى اجتماعى و خانوادگى خود، از آن بهره مند شوند. (این احادیث نیز از کتب اهل سنّت است)
۱. عایشه درباره خلق و خوى آن حضرت مى گوید: «کان أحسن النّاس خُلقاً، لم یکن فاحشاً ولا متفحّشاً، ولا سخّاباً بالأسواق، ولا یجزىء بالسّیئه مثلها، ولکن یعفو ویصفح; او خوش اخلاق ترین مردم بود، بدگو وناسزاگو نبود و هرگز در کوچه وبازار فریاد نمى کشید. آن حضرت بدى را با بدى پاسخ نمى داد، بلکه عفو مى کرد و چشم پوشى مى نمود».(۷۴)
۲. شخصى دیگر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را این گونه توصیف مى کند: «کان رسول الله رحیماً رقیقاً حلیماً; رسول خدا(صلى الله علیه وآله)مهربان، دلسوز و بردبار بود».(۷۵)
۳. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نسبت به مراعات حال زنان سفارش مى کرد و از مسلمانان مى خواست که با آنها با مدارا برخورد نمایند.(۷۶)
۴. انس بن مالک مى گوید: «ما رأیت أرحم بالعیال من رسول الله; من کسى را مهربان تر از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نسبت به خانواده ندیدم».(۷۷)
۵. همچنین درباره اخلاق آن حضرت این تعبیرات زیبا نیز نقل شده است: «کان دائم البشر، سهل الخلق، لین الجانب لیس بفظٍّ ولا غلیظ ولا ضخّاب ولا فحّاش ولا عیّاب; او پیوسته خوش رو، داراى خلق و خوى راحت و نرم خو بود. آن حضرت خشن، تندخو، پرهیاهو، ناسزاگو و عیب گیر نبود».(۷۸)
۶. عایشه درباره طرز رفتار آن حضرت با همسرانش مى گوید: «...کان أکرم النّاس وألین الناس، ضحّاکاً بسّاماً; او (در خلوتش با زنان) کریم ترین و نرم خوترین مردم بود، بسیار خنده رو و متبسّم بود».(۷۹)
۷. انس بن مالک مى گوید: «خدمتُ رسولَ الله(صلى الله علیه وآله) عشر سنین، لا والله ما سبّنی بسبّه قطّ، ولا قال لی: أفّ قطّ، ولا قال لشیء فعلتُه لِمَ فعلتَه؟ ولا لشیء لم أفعله لِمَ لا فعلتَه; من ده سال به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خدمت کردم، به خدا سوگند! هرگز به من ناسزا نگفت و هرگز کلمه أفّ (کمترین کلمه نشانه انزجار) به من نگفت و هرگاه کارى انجام مى دادم، نمى گفت چرا آن را انجام دادى؟ و براى کارى که انجام ندادم، نمى فرمود که چرا انجامش ندادى؟».(۸۰)
۸. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درباره کتک زدن به همسر فرمود: «أما یستحیى أحدکم أن یضرب امرأتَه کما یضرب العبد، یضربها أوّل النّهار ثم یضاجعها آخره; آیا آن کس از شما که همسرش را ـ مثل یک برده ـ کتک مى زند حیا نمى کند؟! او را اوّل روز کتک مى زند و در آخر روز (شبانگاه) وى را در آغوش مى گیرد!».(۸۱)
نتیجه: ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟!
--------------------------------------------------
فهرست منابع
۱. قرآن کریم
۲. نهج البلاغه (با تحقیق دکتر صبحى صالح)
۳. الاستیعاب فى معرفه الاصحاب، ابوعمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، تحقیق على محمد البجاوى، دارالجیل، بیروت، چاپ اوّل، ۱۴۱۲ق.
۴. اسدالغابه فى معرفه الصحابه، عزّالدین بن الاثیر الجزرى، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۹ق.
۵. الاصابه فى معرفه الصحابه، احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، دارالکتب العلمیه، بیروت، چاپ اوّل، ۱۴۱۵ق.
۶. أنساب الاشراف، احمد بن یحیى بن جابر بلاذرى، تحقیق سهیل زکار، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، ۱۴۱۷ق.
۷. البدایه والنهایه، ابن کثیر دمشقى، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۷ق.
۸. تاریخ الاسلام، شمس الدین محمد ذهبى، تحقیق عمر عبدالسلام، دارالکتاب العربى، بیروت، چاپ دوم، ۱۴۱۳ق.
۹. تاریخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، تحقیق خلیل شحاده، دارالفکر، بیروت، چاپ دوم، ۱۴۰۸ق.
۱۰. تاریخ طبرى، محمد بن جریر طبرى، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دارالتراث، بیروت، چاپ دوم، ۱۳۸۷ق.
۱۱. تذکره الحفّاظ شمس الدین محمّد ذهبى، دار احیاء التراث العربى، بیروت.
۱۲. جامع بیان العلم و فضله، ابن عبدالبر، دار الکتب العلمیه، بیروت، ۱۳۹۸ ق.
۱۳. حواشى الشروانى، الشروانى والعبادى، دار احیاء التراث العربى، بیروت.
۱۴. سنن ابن ماجه، محمد بن یزید قزوینى، تحقیق محمد فؤاد عبدالباقى، دارالفکر، بیروت.
۱۵. سنن ترمذى، ابوعیسى ترمذى، تحقیق عبدالرحمن محمد عثمان، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، ۱۴۲۴ق.
۱۶. سنن دارمى، عبدالله بن بهرام دارمى، مطبعه الحدیثه، دمشق.
۱۷. السیره النبویه (معروف به سیره ابن هشام)، ابن هشام حمیرى، تحقیق مصطفى السقا و همکاران، دارالمعرفه، بیروت.
۱۸. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید معتزلى، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیه.
۱۹. صحیح ابن حبّان، محمد بن حبّان، تحقیق شعیب الارنؤوط، مؤسّسه الرّساله، چاپ دوم، ۱۴۱۴ق.
۲۰. صحیح بخارى، ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بخارى، دارالجیل، بیروت.
۲۱. صحیح مسلم، مسلم بن حجّاج نیشابورى، دارالفکر، بیروت.
۲۲. الطبقات الکبرى، محمد بن سعد، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیه، بیروت، چاپ اوّل، ۱۴۱۰ق.
۲۳. العقد الفرید، ابن عبد ربّه اندلسى، دارالکتاب العربى، بیروت، ۱۴۰۳ق.
۲۴. فتح البارى فى شرح صحیح البخارى، احمد بن على بن حجر عسقلانى، دارالمعرفه، بیروت.
۲۵. الکامل فى التاریخ، عزّالدین على بن ابى الکرم (معروف به ابن اثیر)، دار صادر، بیروت، ۱۳۸۵ق.
۲۶. کشاف القناع، منصور بن یونس بهوتى، تحقیق ابوعبدالله محمد حسن اسماعیل الشافعى، دارالکتب العلمیه، بیروت، چاپ اوّل، ۱۴۱۸ق.
۲۷. کنزالعمّال، متقى هندى، مؤسّسه الرساله، بیروت، ۱۴۰۹ق.
۲۸. مجمع الزوائد، نورالدین ابوبکر هیثمى، دارالکتب العلمیه، بیروت، ۱۴۰۸ق.
۲۹. المجموع فى شرح المهذب، محیى الدین بن شرف نووى، دارالفکر، بیروت.
۳۰. المستدرک على الصحیحین، ابوعبدالله حاکم نیشابورى، دارالمعرفه، بیروت، چاپ اوّل، ۱۴۰۶ق.
۳۱. مسند احمد، احمد بن حنبل، دارصادر، بیروت.
۳۲. المصنّف، ابن ابى شیبه کوفى، تحقیق سعید اللحّام، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، ۱۴۰۹ق.
۳۳. المصنّف، عبدالرزّاق صنعانى، تحقیق حبیب الرحمن الأعظمى، منشورات المجلس العلمى.
۳۴. المعجم الکبیر، سلیمان بن احمد طبرانى، تحقیق حمدى عبدالمجید السلفى، دار احیاء التراث العربى، بیروت، چاپ دوم، ۱۴۰۴ق.
۳۵. المغنى، عبدالله بن قدامه، دارالکتاب العربى، بیروت.
۳۶. مغنى المحتاج، محمد بن احمد شربینى، داراحیاء التراث العربى، بیروت، ۱۳۷۷ق.
۳۷. المنتظم فى تاریخ الامم والملوک، عبدالرحمن بن على بن محمد بن الجوزى، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیه، بیروت، چاپ اوّل، ۱۴۱۲ق.
---------------------------------------------------------------
۱ . (فَبِمَا رَحْمَه مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ)(آل عمران، آیه ۱۵۹)
۲ . (مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ) (فتح، آیه ۲۹)
۳ . کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۶۹ .
۴ . سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۳۱۹ .
۵ . البدایه والنهایه، ج ۳، ص ۵۸. عمر قبل از اسلام آوردن، با مسلمانان به شدّت برخورد مى کرد; لذا بلاذرى درباره او مى نویسد: «فکانت فیه غلظه على المسلمین; در او نسبت به مسلمانان غلظت و سخت گیرى بود» (انساب الاشراف، ج ۱۰، ص ۳۰۱)
۶ . انساب الاشراف، ج ۱۰، ص ۲۸۷-۲۸۸ ; ر.ک: البدایه والنهایه، ج ۳، ص ۸۰ ; تاریخ ابن خلدون، ج ۲، ص ۴۱۴ ; سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۳۴۴ ; کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۸۵ ; کنزالعمّال، ج ۱۲، ص ۶۰۷ .
۷ . ر.ک: صحیح مسلم، ج ۱، ص ۴۴-۴۵ (باب من لقى الله بالایمان و هو غیر شاک).
۸ . توبه، آیه ۸۰ .
۹ . صحیح بخارى، ج ۲، ص ۷۶. (البته پس از آن آیه ۸۴ توبه نازل شد و به رسول خدا(صلى الله علیه وآله)فرمان داد که بر منافقان نماز نگذارد).
۱۰ . همان مدرک، ج ۵، ص ۲۰۷ .
۱۱ . صحیح بخارى، ج ۵، ص ۲۰۶ .
۱۲ . همان مدرک، ص ۲۰۷.
۱۳ . ر.ک: صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۱۶; ج ۸، ص ۱۲۰; سنن ترمذى، ج ۴، ص ۳۴۳ ; مسند احمد، ج ۲، ص ۱۸ و دیگر کتب.
۱۴ . احزاب، آیه ۳۶ .
۱۵ . حجرات، آیه ۲ .
۱۶ . صحیح بخارى، کتاب العلم، باب ۳۹ (باب کتابه العلم)، ح ۴ ; کتاب الجهاد والسیّر، باب ۱۷۵، ح ۱; کتاب الجزیه، باب ۶، ح ۳; کتاب المغازى، باب ۸۴ (باب مرض النبى ووفاته)،
ح ۴ ; همان باب، ح ۵ ; کتاب المرضى، باب ۱۷ (باب قول المریض قوموا عنّى)، ح ۱; صحیح مسلم; کتاب الوصیه، باب ۶، ح ۶ ; همان باب، ح ۷ ; همان باب، ح ۸.
۱۷ . تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۲۲۳ ; شبیه آن: تاریخ ابن خلدون، ج ۲، ص ۴۸۸.
۱۸ . صحیح بخارى، ج ۸، ص ۲۷ ـ ۲۸. همچنین ر.ک: مسند احمد، ج ۱، ص ۵۶ ; تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۲۰۶ ; البدایه والنهایه، ج ۵، ص ۲۴۶.
۱۹ . تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۲۲۳.
۲۰ . همان مدرک، ج ۳، ص ۲۰۲.
۲۱ . انساب الاشراف، ج ۱، ص ۵۸۶.
۲۲ . مصنف ابن ابى شیبه، ج ۸، ص ۵۷۲.
۲۳ . صحیح بخارى، ج ۵، ص ۸۳.
۲۴ . تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۲۰۸ ; البدایه والنهایه، ج ۵، ص ۲۸۶.
۲۵ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۶، ص ۳۷۲ .
۲۶ . مصنف ابن ابى شیبه، ج ۷، ص ۴۸۵، ح ۴۶ .
۲۷ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۱۶۴. جالب است بدانیم تعبیر «فظّ» و «غلیظ» را عمر درباره پدر خود نیز به کار برده و او را تندخو و خشن معرّفى مى کند. مورّخان نقل مى کنند: هنگامى که عمر از آخرین سفر حجّ خود برمى گشت وقتى که به ضجنان (کوهى است که تا مدینه ۲۵ میل فاصله دارد) رسید گفت: «زمانى بود که من براى خطّاب در این منطقه شتر مى چراندم». آنگاه پدرش را این گونه معرفى کرد: «وکان فظّاً غلیظاً یتعبنى اذا عملت، ویضربنى اذا قصرت; او فردى خشن و تندخو بود، وقتى کار مى کردم، آنقدر به کارم وا مى داشت که خسته مى شدم و هرگاه کوتاهى مى کردم مرا کتک مى زد». (الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۱۵۷ ; تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۱۹ ; انساب الاشراف،
ج ۱۰، ص ۲۹۹).
۲۸ . الطبقات الکبرى، ج ۸، ص ۳۳۹.
۲۹ . مغنى المحتاج، ج ۴، ص ۳۹۰; حواشى الشروانى، ج ۱۰، ص ۱۳۴.
۳۰ . تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۰۹; البدایه والنهایه، ج ۷، ص ۱۳۳.
۳۱ . الطبقات الکبرى، ج ۷، ص ۸۹. این در حالى است که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با کودکان مهربان بودند. گاه با آنها بازى مى کرد (مسند احمد، ج ۳، ص ۱۲۱); به آنان سلام مى کرد (سنن دارمى، ج ۲، ص ۲۷۶; سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۱۲۲۰). به سبب همین مهربانى ها، وقتى از سفرى برمى گشت کودکان با اشتیاق به استقبال او مى شتافتند (صحیح بخارى، ج ۵، ص ۱۳۶) و گاهى پیامبر(صلى الله علیه وآله) آنان را با خود سوار مى کرد. نقل شده است که برخى از کودکان به همین سبب بر دیگرى فخر مى کرد (مسند احمد، ج ۴، ص ۵).
۳۲ . مصنّف عبدالرزّاق، ج ۱۰، ص ۴۱۶، ح ۱۹۵۴۸.
۳۳ . تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۴۲۳; انساب الاشراف، ج ۱۰، ص ۹۵; کامل ابن اثیر، ج ۲،
ص ۴۱۹.
۳۴ . کنز العمال، ج ۱۵، ص ۷۳۲، ح ۴۲۹۱۱. متّقى هندى پس از نقل حدیث از ابن راهویه آن را صحیح شمرده است. در صحیح بخارى اشاره اى به این مطلب شده است (صحیح بخارى، ج ۳، ص ۹۱) و ابن حجر در شرح خود آن را به سند صحیح از طبقات ابن سعد به طور مشروح نقل کرده است. (فتح البارى، ج ۵، ص ۵۴)
۳۵ . مصنف عبدالرزاق، ج ۳، ص ۵۵۷، ح ۶۶۸۱. همین مضمون در حدیث ۶۶۸۲ نیز آمده است.
۳۶ . مسند احمد، ج ۱، ص ۳۳۵. همچنین ر.ک: مجمع الزوائد هیثمى، ج ۳، ص ۱۷; الاصابه، ج ۸، ص ۱۳۸; الطبقات الکبرى، ج ۸، ص ۳۰. با آنکه در مورد دیگر نیز رسول خدا(صلى الله علیه وآله) او را از برخورد با گریه زنان منع کرده بود، ولى باز هم به عملش ادامه داد. در مسند احمد (ج ۲، ص ۱۱۰) به نقل از ابوهریره آمده است: از خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله)کسى از دنیا رفت. زنان اجتماع کردند و گریه مى کردند. عمر بن خطّاب برخاست و آنها را نهى مى کرد و متفرقشان مى ساخت (... فقام عمر بن الخطّاب ینهاهنّ ویطردهنّ) پیامبر (صلى الله علیه وآله)به او فرمود: «یا ابن الخطّاب، فانّ العین دامعه والفؤاد مصاب وإنّ العهد حدیث; اى پسر خطّاب (کارى به کارشان نداشته باش زیرا) چشم گریان است و دل مصیبت دیده و غم عزیزشان نیز تازه است».
۳۷ . مصنّف عبدالرزّاق، ج ۴، ص ۳۷۳، ح ۸۱۱۷.
۳۸ . المجموع نووى، ج ۱۹، ص ۱۱; مغنى ابن قدامه، ج ۹، ص ۵۷۹; کشّاف القناع، ج ۶،
ص ۱۸. در کتب روایى اهل سنت نیز این ماجرا آمده است. ر.ک: مصنّف عبدالرزاق، ج ۹، ص ۴۵۸; کنز العمّال، ج ۱۵، ص ۸۴، ح ۴۰۲۰۱.
۳۹ . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۶، ص ۳۴۳.
۴۰ . البدایه والنهایه، ج ۸، ص ۱۰۷.
۴۱ . همان مدرک. در تعبیر دیگر ابوهریره مى گوید: «لو کنت أحدّث فى زمان عمر مثل ما أحدّثکم لضربنى بمخفقته; اگر این گونه که امروز براى شما حدیث نقل مى کنم، زمان عمر نقل مى کردم، او به یقین مرا با تازیانه اش مى زد» (تذکره الحفاظ، ج ۱، ص ۷) شبیه همین جمله را ابن عبدالبرّ نیز نقل مى کند (جامع بیان العلم وفضله، ج ۲، ص ۱۲۱).
۴۲ . صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۹۳، باب التیمّم.
۴۳ . «(وَإِنْ کُنتُمْ مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَر أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنْکُمْ مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً); اگر بیمارید، یا مسافر، و یا یکى از شما از محل پستى آمده (و قضاى حاجت کرده) و یا با زنان آمیزش جنسى داشته اید و در این حال، آب (براى وضو یا غسل) نیافتید، بر زمین پاکى تیمّم کنید (نساء، آیه ۴۳). با خواندن ماجراى فوق، ناخودآگاه این سؤال در ذهن خوانندگان ایجاد مى شود که اگر خلیفه دوم همچنان بر عقیده خویش اصرار داشته باشد و معتقد باشد که در صورت جنابت و نیافتن آب نباید نماز خواند; آیا در طول آن سالها که وى به سفر مى رفت (چه براى زیارت خانه خدا، یا همراهى لشگر و یا بازدید از شهرهاى تحت حکومتش) و گاه براى غسل نیاز به آب پیدا مى کرد، اگر آب یافت نمى شد، آیا خلیفه مسلمین نمازش را ترک مى کرد؟ خدا عالم است!
۴۴. تذکره الحفّاظ، ج ۱، ص ۷.
۴۵. مستدرک حاکم، ج ۱، ص ۱۰۱.
۴۶. انساب الاشراف، ج ۱۰، ص ۳۳۹; تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۱۲.
۴۷. العقد الفرید، ج ۱، ص ۱۴-۱۵ (با تلخیص).
۴۸. اشاره است به آیه ۴ سوره تحریم که مى فرماید (إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَیْهِ...).
۴۹. صحیح بخارى، ج ۶، ص ۶۹; صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۹۰.
۵۰. انساب الاشراف، ج ۱۳، ص ۵۱.
۵۱. انساب الاشراف، ج ۱۰، ص ۴۱۸; الطبقات الکبرى، ج ۳، ص ۲۵۹; فتح البارى، ج ۷،
ص ۴۹; کنز العمّال، ج ۱۲، ص ۶۷۹.
۵۲. ر.ک: الطبقات الکبرى، ج ۸، ص ۳۰۸; کنز العمّال، ج ۱۳، ص ۶۳۳، ح ۳۷۶۰۴.
۵۳. تاریخ الاسلام، ج ۴، ص ۸۰ ـ ۸۱. عثمان بن حنیف از طرف عمر، براى اندازه گیرى زمین هاى حاصلخیز عراق و تعیین جزیه و خراج به آن منطقه فرستاده شده بود. (ر.ک: الاستیعاب، ج ۳، ص ۱۰۳۳، شرح حال عثمان بن حنیف).
۵۴. این سخن ابن عبّاس گواه دیگرى بر ماجراى غدیر خم و نصب الهى على(علیه السلام) به امامت است. به ویژه آنکه عمر آن را انکار نکرد.
۵۵. محمد، آیه ۹ .
۵۶. اشاره به آیه ۳۳ سوره احزاب است که مى فرماید: (إِنَّمَا یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً).
۵۷. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۲۳ ـ ۲۲۴; کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۶۳ ـ ۶۴ (با تلخیص).
۵۸. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۰۷; انساب الاشراف، ج ۱۰، ص ۳۷۴.
۵۹. تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۴۲۸; کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۴۲۵; المنتظم، ج ۴، ص ۱۲۵.
۶۰. صحیح مسلم، ج ۶، ص ۱۸۰.
۶۱. سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۶۳۶، ح ۱۹۷۷.
۶۲. همان مدرک، ح ۱۹۷۸.
۶۳. همان مدرک، ص ۶۳۸، ح ۱۹۸۴.
۶۴. انساب الاشراف، ج ۹، ص ۳۶۸; تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۴۰۰; کامل ابن اثیر، ج ۳،
ص ۵۵; البدایه والنهایه، ج ۷، ص ۱۴۰.
۶۵. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۱۹۹; کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۵۴.
۶۶. الاستیعاب، ج ۴، ص ۱۸۰۷.
۶۷. سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۶۳۹، ح ۱۹۸۶; سنن الکبرى، ج ۷، ص ۳۵۷. شبیه همین عبارت در مسند احمد، ج ۱، ص ۲۰ و سنن ابى داود، ج ۱، ص ۴۷۶ نیز آمده است.
۶۸. اسد الغابه، ج ۶، ص ۱۸۳ ـ ۱۸۵.
۶۹. الاصابه، ج ۸، ص ۲۲۸.
۷۰. اسدالغابه، ج ۳، ص ۶۵۹.
۷۱. ابن اثیر در اسدالغابه (ج ۳، ص ۴۲۳) در شرح حال عبیدالله بن عمر از او با کنیه «ابوعیسى» نام مى برد که نشان مى دهد وى به این کنیه معروف بوده است.
۷۲. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج ۶، ص ۳۴۳. روشن است که کنیه ابوعیسى گذاشتن، علامت اعتقاد داشتن پدر براى حضرت عیسى(علیه السلام) نیست; چنانکه کنیه نویسنده معروف کتاب «سنن ترمذى» ابوعیسى ترمذى است.
۷۳. همان مدرک.
۷۴. مسند احمد، ج ۶، ص ۲۳۶; سنن ترمذى، ج ۳، ص ۲۴۹، ح ۲۰۸۵; صحیح ابن حبّان، ج ۱۴، ص ۳۵۵.
۷۵. المعجم الکبیر، ج ۱۹، ص ۲۸۸.
۷۶. ر.ک: صحیح بخارى، ج ۶، ص ۱۴۵ (کتاب النکاح، باب مداراه مع النساء).
۷۷. مسند احمد، ج ۳، ص ۱۱۲; صحیح مسلم، ج ۷، ص ۷۶.
۷۸. کنز العمّال، ج ۷، ص ۱۶۶.
۷۹. کنزالعمّال، ج ۷، ص ۲۲۲.
۸۰. همان مدرک، ص ۲۰۷ ـ ۲۰۸.
۸۱. مصنّف عبدالرزاق، ج ۹، ص ۴۴۲، ح ۱۷۹۴۳; کنز العمّال، ج ۱۶، ص ۳۷۷، ح ۴۴۹۸۳.

سعید داودی
+ نوشته شده توسط حیدری در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 20:29 |

دین جناب ابولولوء چه بود ؟؟؟ در اهل سنت آمده است که قاتل عمر بن خطاب ، فردی است به نام ابولولو ء که نامش \" فیروز \" است و از اهالی نهاوند بوده است و غلام مغیره بن شعبه بوده است.

در مورد مذهب ایشان در اهل سنت ، سخن به چند رشته است . برخی می گویند که وی مجوسی یا نصرانی بوده است . برخی وی را مجوسی می خوانند . برخی وی را مسیحی می خوانند . حتی برخی وی را مسلمان می خوانند . ابتدا به بررسی منابع اهل سنت در مورد دین ابولولو می پردازیم .
منابع اهل سنت راجع به مجوس بودن یا نصرانی بودن ابولولو : * الاستیعاب - ابن عبد البر - ج ۳ - ص ۱۱۵۵ (ج ۱ ص ۳۵۷ مکتبه الشامله ( \" حدثنا خلف بن قاسم حدثنا الحسن بن رشیق حدثنا الدولابی حدثنا محمد بن حمید حدثنا علی بن مجاهد قال اختلف علینا فی شأن أبى لؤلؤه فقال بعضهم کان مجوسیا و قال بعضهم کان نصرانیا \" *
شرح السیر الکبیر - السرخسی - ج ۲ - ص ۵۹۲ ( ج ۱ ص ۱۸۶ مکتبه الشامله ( \" ألا ترى أنهم حین لم یبالغوا فی مراعاه نهیه ابتلى بمثل ذلک فقتله أبو لؤلؤه وکان نصرانیا وکان مجوسیا \" *
الوافی بالوفیات - الصفدی - ج ۲۴ - ص ۷۳ (ج ۷ ص ۱۹۳ مکتبه الشامله ( \" وکان أبو لؤلؤه مجوسیا وقیل نصرانیا أزرق \"
برخی معتقدند که وی مجوسی بوده است . اهل سنت حال حاضر ، این نقل را بیشتر بیان می کنند . ما به چند منبع اشاره می کنیم .
المجموع - محیى الدین النووی - ج ۱۸ - ص ۳۷۳ (ج ۱۸ ص ۳۷۳ مکتبه الشامله ( \" ولهذا لما طعن أبو لؤلؤه المجوسی أمیر المؤمنین عمر بن الخطاب رضی الله عنه فی بطنه فجاءه الطبیب وسقاه لبنا فخرج اللبن من بطنه
المصنف - عبد الرزاق الصنعانی - ج ۵ - ص ۴۷۴ (---) \" وکان یدعى أبا لؤلؤه ، وکان مجوسیا فی أصله \" *
الآحاد والمثانی - الضحاک - ج ۱ - ص ۱۱۲ (ج۱ ص ۱۰۵ مکتبه الشامله ( \" ۱۰۵ ) حدثنا أبو نشیط نا عمرو بن الربیع بن طارق نا یحیی بن أیوب عن یونس عن الزهری عن عبید الله بن عبد الله بن عتبه أن بن عباس أخبره أن عمر رضی الله تعالى عنه طعن فی علیه المسجد طعنه أبو لؤلؤه وکان مجوسیا \" *
المعجم الکبیر - الطبرانی - ج ۱ - ص ۷۰ - ۷۱ ( ج ۱ ص ۳۰ مکتبه الشامله ) \" ( ۷۷ ) حدثنا یحیى بن عثمان بن صالح ثنا عمرو بن الربیع بن طارق أنا یحیى بن أیوب عن یونس عن الزهری عن عبید الله بن عبد الله بن عتبه عن بن عباس رضی الله تعالى عنهما أن عمر رضی الله تعالى عنه طعن فی السحر طعنه أبو لؤلؤه غلام المغیره بن شعبه وکان مجوسیا \"
تاریخ مدینه دمشق - ابن عساکر - ج ۴۴ - ص ۴۲۳ ( ج ۴۴ ص ۴۲۳ مکتبه الشامله ) \" جاء عمر بن الخطاب حین طعن فی غلس السحر قال فاحتملته أنا ورهط کانوا معی فی المسجد حتى أدخلناه بیته قال وأمر عبد الرحمن بن عوف أن یصلی للناس وقال ابن مهدی بالناس قال فلما أدخلنا عمر بیته غشی علیه فلم یزل فی غشیته حتى أسفر ثم أفاق فقال هل صلى الناس قال قلنا نعم قال لا إسلام لمن ترک الصلاه قال ثم دعا بوضوء فتوضأ وصلى وقال عمر حین أخبر أن أبا لؤلؤه هو الذی طعنه الحمد لله الذی قتلنی من لا یحاجنی عند الله بصلاه صلاها وکان مجوسیا \"
تاریخ المدینه - ابن شبه النمیری - ج ۳ - ص ۹۱۳ (ج ۳ ص ۹۱۳ مکتبه الشامله) \"حدثنا سعید بن عامر ، عن محمد بن عمرو بن علقمه قال : کان أبو لؤلؤه مجوسیا \"
برخی معتقدند که وی نصرانی بوده است :
* المستدرک - الحاکم النیسابوری - ج ۳ - ص ۹۱ (ج ۱۰ ص ۳۰۸ مکتبه الشامله) \" کان أبو لؤلؤه للمغیره بن شعبه وکان یصنع الرحاء وکان المغیره یستعمله کل یوم بأربعه دراهم فلقى أبو لؤلؤه عمر فقال یا أمیر المؤمنین ان المغیره قد أکثر علی فکلمه ان یخفف عنى فقال له عمر اتق الله وأحسن إلى مولاک قال ومن نیه عمر ان یلقى المغیره فیکلمه فی التخفیف عنه قال فغضب أبو لؤلؤه وکان اسمه فیروز وکان نصرانیا \" *
الاستیعاب - ابن عبد البر - ج ۳ - ص ۱۱۵۵ (ج ۱ ص ۳۵۷ مکتبه الشامله ) \" فحدثنا أبو سنان سعید بن سنان عن أبی إسحاق الهمدانی عن عمرو بن میمون الأودی قال کان أبو لؤلؤه أزرق نصرانیا وجأه بسکین له طرفان
فتوح مصر وأخبارها - القرشی المصری - ص ۱۳۷ (---) \" قال غیر ابن وهب قال عمرو بن العاص فلما طعن عمر بن لخطاب قلت هو ما قال القبطی فلما حدثت أنه إنما قتله أبو لؤلؤه رجل نصرانی قلت لم یعن هذا إنما عنی من قتله المسلمون فلما قتل عثمان عرفت أن ما قال الرجل حق \" *
الکامل فی التاریخ - ابن الأثیر - ج ۳ - ص ۴۹ (ج ۱ ص ۴۶۹ مکتبه الشامله ) \" ذکر الخبر عن مقتل عمر رضی الله عنه قال المسور بن مخرمه : خرج عمر بن الخطاب یطوف یوما فی السوق فلقیه أبو لؤلؤه غلام المغیره بن شعبه وکان نصرانیا \" *
تاریخ ابن خلدون - ابن خلدون - ج ۲ ق۲ - ص ۱۲۴ (ج ۲ ص ۱۲۴ مکتبه الشامله ) \" کان للمغیره بن شعبه مولى من نصارى العجم اسمه أبو لؤلؤه \"
برخی هم می گویند که وی مسلمان بوده است :
عمده القاری - العینی - ج ۸ - ص ۲۲۹ (---) \" أنه قتله علج یسمى فیروز وکنیته أبو لؤلؤه ، وکان غلاما للمغیره بن شعبه ، وکان یدعی الإسلام \" *
تمهید الأوائل وتلخیص الدلائل - الباقلانی - ص ۵۳۷ - ۵۳۸ \" وقیل إن الهرمزان حمل أبا لؤلؤه على قتل عمر حمیه للفرس والمجوسیه وإن إسلامه لم یکن حسنا وإنه کان یستقل عطاء عمر فإنه کان یفرض له على ما ذکر عشرین درهما ویقول إنه لا أب له فی الإسلام
در احادیث اهل سنت آمده است :
اخرجوا المشرکین من جزیره العرب \" (مشرکین را از عربستان خارج کنید ) منابع : صحیح بخاری ج ۴ ص ۶۶ صحیح مسلم ج ۵ ص ۷۵
و دیگر حدیثی آمده است : \"لا یجتمع دینان فی جزیره العرب \" ( دو دین در عربستان جمع نمی شود ) منابع : کتاب الموطا - مالک - ج ۲ ص ۸۹۲ الاستذکار - ابن عبدالبر - ج ۷ ص
بر اساس این دو روایت ، بایستی افراد مقیم در عربستان تماما مسلمان می بودند و وجود سایر ادیان قدغن بود علی الخصوص در زمان خلیفه دوم . علمای اهل سنت این چنین روایات را توضیح داده اند :
حاشیه رد المحتار - ابن عابدین - ج ۴ - ص ۳۸۵ \" قلت : الکلام فی الاحداث مع أن أرض العرب لا تقر فیها کنیسه ولو قدیمه فضلا عن إحداثها ، لأنهم لا یمکنون من السکنى بها للحدیث المذکور \" یعنی حق ساختن کنیسه در عربستان نبود زیرا حق سکنی در آنجا برای مشرکین اهل کتاب وجود نداشت .
سبل السلام - محمد بن اسماعیل الکحلانی - ج ۴ - ص ۶۱ قال مالک : قال ابن شهاب : ففحص عمر عن ذلک حتى أتاه الثلج والیقین عن رسول الله ( ص ) أنه قال : لا یجتمع دینان فی جزیره العرب فأجلى یهود خیبر قال مالک : وقد أجلى یهود نجران وفدک أیضا . والحدیث دلیل على وجوب اخراج الیهود والنصارى والمجوس من جزیره العرب لعموم (مالک می گوید که روایت فوق شامل یهودیان نجران و فدک هم می شود ... روایت فوق دلیل بر وجوب اخراج یهود و نصارا و مجوس به صورات عموم می باشد ) قوله : لا یجتمع دینان فی جزیره العرب وهو عام لکل دین ، والمجوس بخصوصهم حکمهم حکم أهل الکتاب کما عرفت (مجوس نیز در حکم اهل کتاب می باشد)
نیل الأوطار - الشوکانی - ج ۸ - ص ۲۲۳ وظاهر حدیث ابن عباس أنه یجب إخراج کل مشرک من جزیره العرب سواء کان یهودیا أو نصرانیا أو مجوسیا (ظاهر روایت ابن عباس بر این است که هر مسرکی اعم از یهودی و نصارا و مجوسی باید از عربستان خارج شوند)
بدائع الصنائع - أبو بکر الکاشانی - ج ۷ - ص ۱۱۴ ویمنع المشرکون ان یتخذوا أرض العرب مسکنا ووطنا کذا ذکره محمد تفضیلا لأرض العرب على غیرها (منع شده از اسکان مشرکین در سرزمین عرب و موطن قرار دادن آن حتی علمای اهل سنت برآنند که معیار مشرک بودن یا مسلمان بودن اشخاص را بر اساس اجازه سکنی گزیدن در عربستان می بوده .
ابن حزم آندلسی در \" المحلی \" ج ۱۱ ص ۲۰۸ می گوید : \"قال أبو محمد : وهذا باطل بلا شک لان الله تعالى أمر بقبض ذکوات أموال المسلمین وأمر علیه السلام عند موته أن لا یبقى فی جزیره العرب دینان فلا یخلو ثعلبه من أن یکون مسلما ففرض على أبی بکر . وعمر قبض ذکاته (این سخن ( امتناع پیامبر و ابی بکر و عمر از گرفتن زکات ثعلبه ) غلط است زیرا خداوند امر به گرفتن زکات مومنان کرده است و پیامبر اکرم نیز در هنگام رحلت خود امر کردند که دو دین در عربستان نباشد و لذا قطعا ثعلبه مسلمان بوده است و بر ابی بکر و عمر واجب بوده که زکات وی را بگیرند)
ولا بد ولا فسحه فی ذلک وإن کان کافرا ففرض ان لا یقر فی جزیره العرب فسقط هذا الأثر بلا شک (این امر حتمی است و اگر ثعلبه کافر بود ، قعطا نمی بایست در عربستان می ماند ؛ پس این امر نگرفتن زکات از وی مردود است
کارهای ابی بکر و عمر که برای اخراج یهودیان خیبر و .... اجرا شد ، خود موید این مطلب است که آنان نیز این روایت را مورد اجرا گذاشتند . تواریخی مانند \" الکامل فی التاریخ \" ( ابن اثیر ) ، \" السیره النبویه \" ( ابن کثیر ) و \" تاریخ مدینه دمشق \"( ابن عساکر ) و دیگرمنابع اهل سنت ، به این اقدام اشاره کرده اند . ممکن است کسی بپرسد : شاید از اهل کتاب ، کسی برای تجارت می آمد ! تکلیف وی چگونه بود ؟؟؟ می گوییم : به وی ۳ روز یا ۴ روز وقت می دادند تا کارش تمام شود و از شهر خارج شود . المغنی - عبد الله بن قدامه - ج ۱۰ - ص ۶۱۵ ( فصل) ویجوز لهم دخول الحاجز للتجاره لأن النصارى کانوا یتجرون إلى المدینه فی زمن عمر رضی الله عنه وأتاه شیخ بالمدینه فقال أنا الشیخ النصرانی وإن عاملک عشرنی مرتین فقال عمر وأنا الشیخ الحنیف وکتب له عمر أن لا یعشروا فی السنه إلا مره ولا یأذن لهم فی الإقامه أکثر من ثلاثه أیام على ما روی عن عمر رضی الله عنه ثم ینتقل عنه. پس اثبات نمودیم که بنا بر روایات صحیح اهل سنت ، مشرکین و کفار ( اعم از یهود ؛ نصارا و مجوس ) می بایستی در سرزمین عرب من جمله مکه و مدینه نمی ماندند و حداکثر ۳ یا ۴ روز ؛ آنهم برای تجارت ، حق ماندن داشتند . حال این سوال مطرح می شود که : ۱ - چرا جناب عمر اجازه دادند که ابولولو ء در مدینه بماند ؟؟؟؟
عبدالرزاق صنعانی ( استاد بخاری ) در \" المصنف \" ج ۵ ص ۴۷۴ به سند صحیح می گوید : \" کان عمر بن الخطاب لا یترک أحدا من العجم یدخل المدینه ، فکتب المغیره بن شعبه إلى عمر : أن عندی غلاما نجارا ، نقاشا ، حدادا ، فیه منافع لاهل المدینه ، فإن رأیت أن تأذن لی أن أرسل به فعلت ، فأذن له ، وکان قد جعل علیه کل یوم درهمین ، وکان یدعى أبا لؤلؤه ، وکان مجوسیا فی أصله...
(عمر بن خطاب اجازه باقی ماندن عجم ( فارس ) را در مدینه نمی داد . مغیره بن شعبه به وی نوشت : نزد من غلامی است که نجاری و نقاشی و آهنگری بلد است و در وی سود و کمی است برای اهل مدینه . اگر می خواهی ، اجازه بده تا وی را بفرستم ! عمر اجازه داد . و برای وی روزی ۲ درهم حقوق قرار داد . نام این غلام ابولولوء بود و مذهب وی مجوسی بود...) پس می بینیم که جناب عمر ، بر خلاف سخن رسول الله ( صلی الله علیه و آله و سلم ) عمل کردند و ابولولوء مجوسی را به مدینه راه دادند . نکته ای در اینجا نهفته است که اهل سنت و وهابیت باید پاسخ دهند : * یا جناب عمر بن خطاب ، بر خلاف سخن پیامبر عمل کردند و همچنین بر خلاف رویه خودشان در اخراج یهودیان خیبر و ...... (( که قطعا خلیفه پیامبر ؛ که دستورات پیامبر را عمل نکند ، منصب خلافت برای وی مناسب نیست )) * یا روایات مبنی بر مجوسی بودن یا نصارا بودن ابولولوء جعلی است و وی مسلمان بوده و یا در مدینه مسلمان شده است ( زیرا جناب عمر بن خطاب ، اجازه سکونت در مدینه را داده است ) البته قبلا هم عرض کردیم که بنا به اقوال برخی علمای اهل سنت ، ابولولوء مسلمان بوده است .
عمده القاری - العینی - ج ۸ - ص ۲۲۹ (---) \" أنه قتله علج یسمى فیروز وکنیته أبو لؤلؤه ، وکان غلاما للمغیره بن شعبه ، وکان یدعی الإسلام \" نووی می گوید که وی ادعای اسلام می کرد . پس مسلمان بوده است
تمهید الأوائل وتلخیص الدلائل - الباقلانی - ص ۵۳۷ - ۵۳۸ \" وقیل إن الهرمزان حمل أبا لؤلؤه على قتل عمر حمیه للفرس والمجوسیه وإن إسلامه لم یکن حسنا وإنه کان یستقل عطاء عمر فإنه کان یفرض له على ما ذکر عشرین درهما ویقول إنه لا أب له فی الإسلام \" باقلانی مغلطه می کند و تلویحا می گوید که ابولولوء مسلمان بوده است . زیرا اظهار می کند که : \"اسلام وی درست نبوده است!!! \" از او می پرسیم که آیا شما باید صحت اسلام کسی را بیان کنید یا خداوند متعال ؟؟؟!!!!! مگر بخاری در \" صحیح بخاری \" ج ۴ ص ۶ از قول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نمی گوید : \"أمرت ان أقاتل الناس حتى یقولوا لا له الا الله فمن قال لا إله الا الله فقد عصم منى نفسه وماله الا بحقه وحسابه على الله \" (امر شده ام که مردم را بکشم (!) تا بگویند \" لا اله الا الله \" ... پس هر گوید \" لا اله الا الله \" ، جان و مالش از من در امان است و حق و حسابش با خداست) حال که پیامبر خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) می فرماید که هر کس شهادت به یگانگی خدا دهد ، منِ پیامبر از وی می گذرم ، پس باقلانی و امثالهم چگونه بر اسلام کسی اشکال می کنند ؟؟؟
نکته بعدی : در روایات اهل سنت آمده است که ابولولوء ، عمر بن خطاب را در مسجد مدینه در حین انجام فریضه نماز صبح ، به قتل رساند . عینی در \" عمده القاری \" ج ۸ ص ۲۲۹ می گوید : \"فلما خرج عمر إلى الناس لصلاه الصبح جاء عدو الله فطعنه بسکین مسمومه ذات طرفین فقتله \" (وقتی عمر برای نماز صبح به نزد مردم آمد ، دشمن خدا (!) یعنی ابولولوء وی را با چاقویی دو طرفه ( از دو طرف می بُرید ) و مسموم ؛ مورد حمله قرار داد و وی را به قتل رساند) باز در اینجا نکته ای نهفته است : ۲ - چرا به ابولولوء غیر مسلمان ( مجوسی - نصرانی ) اجازه داده اند که وارد مسجد مسلمانان گردد ؟؟؟؟ زیرا قطعا مردم و صحابه ای که در مسجد بودند ، اجازه دخول یک نامسلمان را به مسجد مدینه نمی دادند . * شاید هم ابولولوء مسلمان شده بود که مردم اجازه ورود وی را به مسجد مدینه دادند !!!!!!
قیاسی نا موزون : در تاریخ آمده است : زمانی که ابن ملجم مرادی ( لعنت الله علیه ) با شمشیر بر فَرق مبارک امام علی علیه السلام زد ، ایشان فرمودند : \" فزت و رب الکعبه \" (قسم به خدای کعبه که رستگارشدم)
منابع : الاستیعاب - ابن عبدالبر - ج ۳ ص ۱۱۲۵ شرح نهج البلاغه - ابن ابی الحدید شافعی - ج ۹ ص ۲۰۷ تاریخ مدینه دمشق - ابن عساکر - ج ۴۲ ص ۵۶۱
و این در حالی است که وقتی جناب عمر بن خطاب ، بوسیله جناب ابولولوء مورد هجوم قرار گرفت و مضروب شد گفت : \"ادرکوا الکلب ، فقد قتلنی \" یا \" دونکم الکلب ، فقد قتلنی \" (سگ را بگیرید ؛ مرا کشت !)
منابع : نیل الاوطار - شوکانی - ج ۶ ص ۱۶۰ السنن الکبری - بیهقی - ج ۳ ص ۱۱۳ فتح الباری - ابن حجر عسقلانی - ج ۷ ص ۵۰
تفاوت را ببینید : \"به خدا کعبه که رستگار شدم ! \" امام علی علیه السلام \"سگ را بگیرید ، مرا کشت ! \" عمر بن خطاب
باز هم سوالی مطرح است : در اهل سنت ، قاتلین امام حسین علیه السلام مانند عمر بن سعد یا عمرن بن حطان ( مادح ابن ملجم ) مورد وثوق قرار گرفته اند .... مسلم بن حجاج در صحیح خود ، ج ۵ ص ۷۴ و ج ۷ ص ۹۶ از عمر بن سعد نقل روایت کرده است . محمد بن اسماعیل بخاری در صحیح خود ج ۷ ص ۴۵ و ۶۵ از عمران بن حطان نقل روایت کرده است . ( عمران بن حطان در مدح ابن ملجم شعر گفته است ) از آنجایی که اهل سنت و وهابیت به این امر اعتقاد دارند که تمامی روایات صحیحین بخاری و مسلم ؛ ۱۰۰% صحیح میباشند ؛ پس در سند روایاتشان نمی توان خدشه کرد ( بر اساس قواعد اهل سنت ) آیا امام علی علیه السلام ، خلیفه چهارم شما نیست ؟؟؟ چرا از مادح قاتلش روایت نقل می کنید ؟؟؟؟ در مورد ابولولوء که در منابع خودتان هست که نصرانی بوده و یا حتی مسلمان ، ترجیحا وی را \" مجوسی \" می دانید ... در حالی که ترجیح بلا مرجح از لحاظ علمی قبیح است !!! ولی در مورد خلیفه دوم این امر را انجام می دهید !!! چرا فقط در مورد امام علی علیه السلام و فرزندان وی این همه ستم روا می دارید ؟؟؟؟؟ مگر امام حسین علیه السلام جزئی از نزدیکان پیامبر نیست ؟؟؟ اگر آیه ( قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی ) را با تفاسیر اهل سنت هم بیان کنیم ، امام حسین علیه السلام قطعا شامل \" القربی \" می باشد ..... حال چرا از قاتل وی نقل روایت می کنید ؟؟؟ و روایتش را ۱۰۰% صحیح می دانید ؟؟؟؟ آیا این است مزد رسالت پیامبر اکرم ( صلی الله علیه و آله و سلم ) ؟؟؟؟!!!! بنابر قواعد خودتان ، ابولولوء نیز گناهکار نیست .... بلکه ماجور نیز می باشد .
ابن حزم اندلسی در \" المُحَلّی \" ج ۱۰ ص ۴۸۴ می گوید : \" ولا خلاف بین أحد من الأمه فی أن عبد الرحمن ابن ملجم لم یقتل علیا رضی الله عنه الا متأولا مجتهدا مقدرا انه على صواب \" وی می گوید که همه امت (!) بر این امر عقیده دارند که ابن ملجم اجتهاد کرد و امام علی علیه السلام را به شهادت رساند . ما هم می گوییم : علت اعتراض شما اهل سنت بر ابولولوء چیست ؟؟؟؟ وی هم اجتهاد کرده است ! اگر اشتباه کرده است ، ۱ ثواب و اگر اشتباه نکرده است ، ۲ ثواب می برد !!!!!
حال این مساله ( اثبات مسلمان بودن جناب ابولولوء ) را از دیدگاه شیعه بیان می کنیم :
حسین بن حمدان الخصیبی ( متوفی سنه ۳۳۴ ه.ق ) در \" الهدایه الکبری \" ص ۱۶۲ می گوید : \"سمعت أمیر المؤمنین ( علیه السلام ) یقول لعمر ..... غیر انی أراک فی الدنیا قبلا بجراحه ابن عبد أم معمر تحکم علیه جورا فیقتلک توفیقا یدخل والله الجنان على رغم منک \"
شیخ ابوالحسن مرندی در \" مجمع النورین \" ص ۲۲۱ – ۲۲۲ و ۳۱۶ چنین نقل می کند : \"ما رواه محمد بن السنان قال سمعت أمیر المؤمنین یقول لعمر یا مغرور انی اراک فی الدنیا قتیلا بجراحه من عبد ام معمر تحکم علیه جورا فیقتلک توفیقا یدخل بذلک الجنه على رغم منک \"
در اینجا امام علی علیه السلام به صراحت بیان می کنند که قاتل عمر بن خطاب ، به بهشت می رود . این روایت در منابع زیر موجود است : ارشاد القلوب ( حسین بن ابی الحسن دیلمی ) ج ۲ ص ۲۸۵ مدینه المعاجز ( سید هاشم بحرانی ) ج ۲ ص ۴۴ و ۲۴۴ بحار الانوار ( مجلسی دوم ) ج ۳۰ ص ۲۷۶ مستدرک سفینه البحار ( نمازی شاهرودی ) ج ۹ ص ۲۱۳ مشارق انوار الیقین ( رجب البرسی ) ص ۱۲۰ بد نیست به روایتی در کتاب \" المحتضر \" ص ۹۸ - ۱۰۱ تالیف حسن بن سلیمان حلی متوفی قرن ۸ اشاره ای کنیم . وی طی روایتی طولانی از قول حذیفه بن یمان می گوید :
\"قال حذیفه : فاستجاب الله دعاء مولاتی على ذلک المنافق ( یعنی عمر ) وأجرى قتله على ید قاتله ( رحمه الله ) \" سپس در ادامه ، نامهای روز به قتل رسیدن عمر بن خطاب را از قول امام علی علیه السلام بیان می کند : \" قال حذیفه : فقلت : یا أمیر المؤمنین ! أحب أن تسمعنی أسماء هذا الیوم . فقال ( علیه السلام ) : هذا یوم الاستراحه . ویوم تنفیس الکربه . ویوم العید الثانی . ویوم حط الأوزار . ویوم الخیره . ویوم رفع القلم . ویوم الهدو . ویوم العافیه . ویوم البرکه . ویوم الثار . ویوم عید الله الأکبر . ویوم إجابه الدعاء . ویوم الموقف الأعظم . ویوم التوافی . ویوم الشرط . ویوم نزع السواد . ویوم ندامه الظالم . ویوم انکسار الشوکه . ویوم نفی الهموم . ویوم القنوع . ویوم عرض القدره . ویوم التصفح . ویوم فرح الشیعه . ویوم التوبه . ویوم الإنابه . ویوم الزکاه العظمى . ویوم الفطر الثانی . ویوم سیل الشعاب . ویوم تجرع الدقیق . ویوم الرضا . ویوم عید أهل البیت . ویوم ظفر بنی إسرائیل . ویوم قبول الأعمال . ویوم تقدیم الصدقه . ویوم الزیاره . ویوم قتل النفاق . ویوم الوقت المعلوم . ویوم سرور أهل البیت . ویوم الشهود . ویوم القهر للعدو . ویوم هدم الضلاله . ویوم التنبیه . ویوم التصرید . ویوم الشهاده . ویوم التجاوز عن المؤمنین . ویوم الزهره . ویوم التعریف . ویوم الإستطابه . ویوم الذهاب . ویوم التشدید . ویوم إبتهاج المؤمن . ویوم المباهله . ویوم المفاخره . ویوم قبول الأعمال . ویوم التبجیل . ویوم إذاعه السر . ویوم النصره . ویوم زیاده الفتح . ویوم التود . ویوم المفاکهه . ویوم الوصول . ویوم التذکیه . ویوم کشف البدع . ویوم الزهد . ویوم الورع . ویوم الموعظه . ویوم العباده . ویوم الاستسلام . ویوم السلم . ویوم النحر . ویوم البقر . \"
مشابه روایت فوق در بحار الانوار ج ۳۱ ص ۱۲۰ تا ۱۲۹ بیان شده است . در بحار الانوار ج ۹۵ ص ۳۵۱ تا ۳۵۶ در مورد فضیلت این روز مطالبی بیان شده است . غور در منابع شیعی ، ما را از مغبون شبهات شدن ، باز می دارد .
شیخ علی نمازی شاهرودی در \" مستدرک سفینه البحار \" ج ۹ ص ۲۱۴ از قول میرزا عبدالله افندی ( صاحب ریاض ) چنین نقل می کند :
\" ثم اعلم أن فیروز هذا قد کان من أکابر المسلمین والمجاهدین بل من خلص أتباع أمیر المؤمنین ( علیه السلام) \" پس بدان که فیروز ( ابولولوء ) از بزرگان مسلمین و مجاهدین بلکه از یاران خاص امیر المومنین علیه السلام بوده است . رساله فوق ، تحقیقی کوچک است در نشان دادن حقایق مخفی تاریخ در کتب شیعه و اهل سنت . امید است که این قلیل ، قلب نازنین امام زمان عج را شاد کند .
+ نوشته شده توسط حیدری در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 20:22 |
مجاهد اکبر حضرت ابولولو شیعی رحمه الله 


حضرت شجاع الدین فیروز ابولولو رحمة الله علیه کیست ؟

 نام اصلی آن بزرگوار فیروز و کنیه اش ابولولو (به علت داشتن دختری به نام لولوة که بعدها به 

علت سهولت وآسانی تلفظ در بین ایرانی ها به ابولولو مشهور گردید اما هم اکنون نیز عرب

زبانها او را ابولولوة می خوانند) و لقبش شجاع الدین و در نزد بعضی بابا شجاع الدین معروف 

بوده است و این به سبب شجاعت منحصر به فرد وی در آن اقدام بزرگ بوده است. و اصلیت وی

ایرانی و زادگاهش شهر نهاوند بوده است.

 (1)اتهام مجوسیت و یا نصرانیت به حضرت ابولولو رحمة الله علیه !!!


حضرت ابولولو رحمة الله علیه قبل از تشرف به دین مبین اسلام -همچون سایر


ایرانیان- آئینی نصرانی و یا مجوسی داشته است.


 (۲) که ناگفته پیداست که داشتن دین 

مسیحیت و یا زرتشتی قبل از اسلام که از ادیان الهی بودند برای کسی منقصت و عیب

محسوب نمی گردد که اهل تسنن سعی نموده اند با بزرگ جلوه دادن این نکته آن را به عنوان 

دین همیشگی آن بزرگوار اثبات نمایند و حال آنکه بزرگان و شیوخ و خلفای خودشان قبل از 

اسلام آوردن ظاهری کافر و بت پرست بوده اند.اتهام مجوسیت و یا نصرانیت و غیر این دو به 

جناب ابولولو رحمة الله علیه از سوی پیروان اهل تسنن امری بسیار طبیعی است و این اتهام از 

سوی آنان منحصر به شخصیت وی نیست بلکه در خصوص حضرت ابوطالب رحمة الله علیه پدر 

بزرگوار امیرالمومنین علیه السلام نیز اتهام کفر وارد کرده اند و این چیزی نیست مگر عداوت و 

دشمنی آنان با حضرت امیرالمومنین علیه السلام و از این بالاتر از پیروان و اتباع آل امیه جای 

تعجب نخواهد بود وقتی در خصوص شخصیت منحصر به فرد عالم خلقت حضرت 

امیرالمومنین علیه السلام پس از شهادت آن حضرت در مسجد کوفه گفتند: و هل کان علی 

یصلی؟ یعنی مگر علی بن ابیطالب نماز می خوانده که در مسجد او را کشتند ؟!؟پس دیگر در 

خصوص جناب ابولولو به عنوان یار و یاور خاص امیرالمومنین علیه السلام (که این مطلب از 

روایات و متون تاریخی که بعدا ذکر می گردد ثابت خواهد گردید) در وارد ساختن اینگونه اتهامات 

نسبت به وی جای تعجب نمی باشد.و این در حالی است که با وجود تمام تلاشها بر اثبات این 

اتهام همچنان میتوان از کتب غیر شیعه ادله و شواهد متقن و محکمی را در اثبات اسلام بلکه 

ایمان قوی وی یافت نمود از جمله متن زیر:انه قد تشرف بالاسلام بعد سکناه المدینه یعنی: 

ابولولو بعد از سکونت در شهر مدینه به دین اسلام مشرف گردید.و نیز متن زیر از متون تاریخ 

مخالفان به نحوی تشکیک و تردید آنان در اثبات مجوسی بودن ابولولو را می رساند: کانت طعنته

لعمر اسلامه . یعنی: ضربه زدن ابولولو به عمر دلیل بر اسلام اوست.


(3)نحوه انتقال حضرت ابولولو از ایران به مدینه


 ابولولو ابتداء در جنگ میان ایران و روم به اسارت رومیان و بعدها در 


جنگ بین مسلمانان و رومیان به اسارت مسلمانان و به عنوان اسیر جنگی در سهم مغیرة بن 


شعبه (که از دشمنان امیرالمومنین علیه السلام و از نزدیکان و ارادتمندان عمر بن خطاب بوده

است) در آمده و از این به بعد مرحله دیگری از زندگی وی در مدینةالنبی رقم می خورد.

 (4)نحوه آشنایی جناب ابولولو رحمة الله علیه با حضرت امیرالمومنین علیه السلام 

 یکی از محبین و دوستداران نزدیک امیرالمومنین علیه السلام شهید مظلوم جناب هرمزان بوده 

است. که قبل از اسارت به دست مسلمانان فرمانروای سابق شوش و شوشتر بوده .همچنین 

وی بنا به بعضی نقلها پسر یزدگرد سوم پادشاه وقت ایران و برادر علیا مخدره حضرت شهربانو 

همسر حضرت سیدالشهداء حسین بن علی علیه السلام بوده است.بعد از قتل عمر به دست 

ابولولو هرمزان را به خاطر دوستی نزدیک با ابولولو به شهادت رسانده و پیکر او را قطعه قطعه 

نمودند. شهید هرمزان رحمة الله علیه نیز ایرانی و در جنگ بین مسلمانان و ایرانیان در منطقه 

اهواز به اسارت در می آید و هنگامی که او را نزد عمر بن خطاب می برند. وی اسلام را بر جناب 

هرمزان رحمة الله علیه عرضه میکند. اما هرمزان از پذیرفتن آن امتناع می ورزد. از اینرو عمر 

دستور می دهد تا او را گردن بزنند که جناب هرمزان میگوید: شایسته نیست اسیر را در حال 

تشنگی بکشید. از اینرو برای او ظرف آبی می آورند. وی می پرسد: آیا تا زمانیکه آب را 

نیاشامیده ام در امانم ؟ عمر پاسخ مثبت می دهدو هرمزان نیز با زیرکی خاصی ظرف آب را به 

روی زمین می ریزد و از خوردن آن امتناع می ورزد تا به این طریق اجرای فرمان قتل را به خاطر 

امانی که از خلیفه گرفته بود به تاخیر اندازد.عمر که از منظور جناب هرمزان مطلع گردید مجددا 

دستور به قتل هرمزان رحمة الله علیه حتیدر حال تشنگی می دهد که در این بین وجود مقدس 

امیرالمومنین علیه السلام که در مجلس حاضر بوده اند در اعتراض به حکم عمر می فرمایند: 

کسی را که امان داده اید نباید بکشید.  عمر از حضرت امیر علیه السلام سوال کرد: به نظر شما 

با چنین شخصی چگونه رفتار کنیم؟ حضرت امیر علیه السلام فرمودند: حکم اسلام این است که 

فدیه و مبلغ یک غلام را به نفع بیت المال مسلمین بگیرید و او را به عنوان غلام به شخصی از 

مسلمانان واگذار نمائید. عمر گفت:چه کسی همچون او رغبت می نماید؟ حضرت فرمودند: من 

این مبلغ را می پردازم و او را قبول می کنم. و اینجا بود که جناب هرمزان با مشاهده این 

بزرگواری از حضرت امیر علیه السلام به دین مقدس اسلام تشرف یافت و نیز از همان روز بغض 

و کینه عمر بن خطاب را به دل گرفت. حضرت نیز به علت تشرف جناب هرمزان به اسلام وی را 

آزاد نمود. و از آن به بعد جناب هرمزان خود را از ملازمان حضرت امیرالمومنین علیه السلام نمود.

و بیشتر اوقات خود را در مسجد و عبادت در آن به سر می برد.

 (5) وجوه اشتراک و نزدیکی بین حضرت ابولولو و شهید هرمزان 

با عنایت به مطالب فوق و با توجه به قرائن و اشتراکاتی بین حضرت ابولولو و شهید مظلوم جناب

هرمزان رحمة الله علیه از قبیل:

1-ایرانی بودن هر دو بزرگوار

2-اسیر جنگی بودن هر دو بزرگوار

3-سکونت هر دو بزرگوار در شهر مدینه آن روز

4-آزاد گردیدن شهید هرمزان توسط امیرالمومنین علیه السلام از اسارت و برقراری ارتباط نزدیک 

وی با امیرالمومنین علیه السلام و بغض و کینه ای که هرمزان به خاطر محکومیت ناحق به قتل 

از سوی عمر بن خطاب به دل گرفته بود از سوی دیگر ظلم و ستمهایی که از جانب مغیرة بن 

شعبه که دشمنی خاصی با امیرالمومنین علیه السلام داشت و از دوستان نزدیک عمر بن خطاب 

به شمار می رفت (که توضیحات آن در صفات بعد می آید) و شکایتهای مکرری که حضرت ابولولو 

به خاطر ظلم و ستمهای مغیره به نزد خلیفه ظاهری وقت یعنی عمر بن خطاب ارائه نموده بود و 

لی هر بار با اغماض و بی اعتنایی عمر رو به رو می گردید که این باعث ایجاد بغض و کینه عمر 

که ادعای خلافت بر مبنای عدالت بر مسلمین را داشت در دل ابولولو رحمة الله علیه گردیده 

بود.موارد فوق می تواند برخی از زمینه های آشنایی و نزدیکی بین این دو یار خاص 

امیرالمومنین علیه السلام را فراهم گردانیده باشد و آنان را در هدفی مشترک (قتل عمر بن 

خطاب) همراه سازد. و این نزدیکی بین جناب ابولولو رحمة الله علیه و جناب هرمزان رحمة الله 

علیه به حدی بوده است که به نقل تواریخ غیر شیعه بعد از ضربه خوردن عمر به دست جناب 

ابولولو رحمة الله علیه فرزند عمر به نام عبیدالله به محض شنیدن خبر- این اقدام (قتل عمر) را به

قطع و یقین به جناب هرمزان نسب داد.

 (6)فلذا فورا به عنوان قصاص جناب هرمزان رحمة الله علیه را به شهادت رسانید و پیکر او را 

قطعه قطعه نمود. و این در حالی بود که حضرت امیرالمومنین علیه السلام همواره بعد از آن 

واقعه خواهان خون به ناحق ریخته شهید هرمزان رحمة الله علیه بود. ولی عثمان خلیفه به ناحق

بعد از عمر هرگز این حکم را اجرا نکرد.

 (7) و زمانی که امیرالمومنین علیه السلام به خلافت ظاهری رسید عبیدالله فرزند عمر ازترس 

جان خود به شام گریخت و به معاویه پناهنده شد که نهایتا (اراده الهی جلوه کرد) و در جنگ

صفین به دست آن حضرت به هلاکت رسید.

 (8)شناخت شخصیت پلید و ظالم مغیرة بن شعبه و اما درباره شخصیت پلید و منفور مغیرة بن 

شعبه که حضرت ابولولو رحمه الله علیه اسیر جنگی او و در زیر چنگال و سیطره او ناچار به 

تحمل دوران بود لازم است بدانیم: 

اولا: او یکی از افرادی بود که به همراه عمر و قنفذ در ماجرای 

آتش زدن درب خانه حضرت زهرا سلام الله علیها و شکستن درب خانه و به شهادت رساندن

فرزندش محسن بن علی علیه السلام نقش مهمی داشت.

(9)ثانیا: او بنا به نقل بعضی مورخین یکی از چهارنفر سیاستگذار فتنه و دسیسه جهان عرب 

آنروز بود که این چهار نفر عبارت بودند از: ابوسفیان-معاویه-عمروعاص و مغیرة بن 

شعبه.ثالثا: امام حسن مجتبی علیه السلام در خطابی طولانی نسبت به معاویه و دار دسته اش 

که در جلسه ای تهمتی ناروا به وجود نازنین و مقدس امیرالمومنین علیه السلام وارد کرده 

بودند تک تک آنان را از سوء پیشینه و پرونده سراسر سیاهشان که بر هیچ مسلمانی پوشیده 

نیست با خبر ساخت تا آنجا که نوبت به مغیرة می رسد و خطاب به او میفرماید:"...و اما تو ای 

مغیرة بن شعبه! تو دشمن خدا و رها کننده کتاب خدا و تکذیب کننده پیامبر خدا صلی الله علیه و 

اله می باشی و تو زناکار بوده و سنگسار نمودنت را (عمر) به تاخیر انداخت و حق را با اباطیل 

در  آمیخت و سخن را با گفتارهای نادرست رد کرد. و اینها علاوه بر عذاب دردناک و پستی در 

دنیا که خداوند برایت مهیا ساخته عذاب آخرت که خوار کننده تر و دردناکتر می باشد در انتظار 

توست. و تو کسی هستی که حضرت فاطمه سلام الله علیها دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و 

اله را مورد ضرب و شتم قرار دادی.الهی بشکند دست مغیره...که در کوچه چنین بی مادرم 

کردتااینکه بر اثر ضرب شتمهای تو خونریزی نمود و فرزندش را سقط نمود. و این بخاطر آن بود

که تو خواستی پیامبر را خوار گردانی و با دستورش (مبنی بر مودت در حق اهل بیت علیهم 

السلام) مخالفت نمائی و احترامش را زائل سازی. در حالی که پیامبر فرموده بودند: ای فاطمه 

س! تو برترین زنان بهشت هستی . ای مغیره! خداوند تو را در آتش خواهد افکند و وبال گفتارت

رادامنگیرت خواهد ساخت."

 (10)رابعا: به توصیف ابن ابی الحدید سنی درباره مغیره توجه نمایید: 

"مغیرة بن شعبه کسی 

است که از زمان حیات رسول الله صلی الله علیه و اله بغض و کینه و دشمنی خاصی با علی بن 

ابیطالب ارواحنا فداه داشت. و بغض او با همه بنی هاشم مخصوصا علی بن ابیطالب امری

معلوم و بر همگان آشکار است. و زمانیکه با معاویه بیعت صورت گرفت مغیرة از طرف معاویه 

خطبائی را مامور کرد

تا در خطابه های خود علی بن ابیطالب را لعن گویند."


 (11) جناب ابولولو رحمة الله علیه از شیعیان و یاران خاص امیرالمومنین علیه السلام اینجاست 

که اهمیت نزدیکی شخصی چون جناب ابولولو رحمة الله علیه که غلام و در بنده چنین شخصیت 

منفور و فاسقی چون مغیره بوده است. با جناب هرمزان رحمة الله علیه که آزاد شده و محب 

خاص امیرالمومنین علیه السلام بوده بیشتر مشخص می گردد. واین آشنائی و ارتباط زمینه ای 

در جناب ابولولو رحمة الله علیه پدید می آورد که وی نیز از یاران خاص حضرت امیرالمومنین 

علیه السلام میگردد که به نقل صاحب مستدرک سفینة البحار: اعلم ان فیروز من اکابر 

المسلمین و المجاهدین بل من خلص اتباع امیرالمومنین علیه السلام. یعنی بدانکه فیروز 

(ابولولو) از اکابر مسلمین و مجاهدین بلکه از اتباع خاص حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام

بوده است.

(12)و مرحوم میرزا عبدالله افندی صاحب ریاض العلماء می نویسد: 

آنچه که معروف و مشهور در نزد شیعه است اینکه ابولولو رحمة الله علیه از خیار و نیکان

شیعیان امیرالمومنین علیه السلام بوده است .

(13) (والمعروف کون ابی لولوة من خیار شیعة علی بن ابیطالب علیه السلام)و نیز صاحب 

مستدرک به نقل از الاستیعاب مینویسد: ابولولو برادری داشته بنام ذکوان و فرزند او عبدالله بن

ذکوان عالم اهل مدینه در علم حساب و فرضیه ها و نحو و شعر و حدیث و فقه بوده. 

(14)و نیز ذهبی در کتاب المختصر فی علم الرجال می نویسد: عبدالله بن ذکوان از غلامان بنی 

امیه و برادرزاده ابولولوة قاتل عمر بوده است. و برادرش ذکوان شخص ثقه و ثبت بوده است. 

که از اوبسیاری از راویان حدیث چون مالک و لیث و سفیانان روایت می نموده اند.

 (15)و نیز حتی اگر از مطالب فوق صرف نظر کنیم. متونی همچون متن زیر داریم که در آنها به

ارتباط جناب ابولولو رحمة الله علیه با امیرالمومنین علیه السلام و رفت و آمد با منزل آن حضرت 

تصریح گردیده است. آنجا که میگوید: "و چون غنائم تقسیم گردید فیروز در سهم مغیرة قرار 

گرفت. لکن چندی پیش نگذشت که در ارتباط و تردد او با خانه امیرالمومنین علیه السلام آغاز 

گردید که به همین سبب مغیره بر او خراج سنگین وضع نمود و هر از چندگاه آن را افزون می کرد. 

و اینها همه به امر عمر بن خطاب بود. تا اینکه مغیرة به ابولولو رحمة الله علیه گفت: اگر ارتباطت 

را با خانه علی علیه السلام قطع کنی خراج را از تو بر می دارم. اما ابولولو نپذیرفت... و نیز 

ابولولو رحمة الله علیه بعد از مضروب ساخت عمر به سوی خانه امیرالمومنین علیه السلام فرار

نمود..."

 (16) وضع مالیات سنگین و در خواست آسیاب بادی از سوی عمر و نیز از همین جا (ارتباط و 

علاقه جناب ابولولو رحمةالله علیه به امیرالمومنین علیه السلام) علت ظلم و ستمها و وضع

خراج و مالیات سنگین از سوی مغیرة بن شعبه بر جناب ابولولو رحمة الله علیه واضح می گردد

که چیزی مطابق ۳تا۴ درهم در روز بوده است و او که توانائی پرداخت این مبلغ را نداشت 

چندین بار به عنوان اعتراض و تظلم به عمر بن خطاب مراجعه کرد. اما نه تنها جواب مثبت نشنید 

بلکه در آخرین بار وقتی عمر با اعتراض و شکایت جناب ابولولو مواجه شد در جواب گفت: این در 

حق تو که به حرفه حدادی (آهنگری) نجاری و... آشنایی داری چیز زیادی نیست.آنگاه وی از 

جناب ابولولو سوال کرد: شنیدم تو از ایرانیان هنر آسیاب سازی آموخته ای که میتواند با نیروی 

باد به گردش در آید آیا میتوانی برای ما نیز چنین آسیابی بسازی ؟ و او در جواب پاسخ داد: 

برایت چنان آسیابی بسازم که تا روز قیامت از حرکت باز نایستد. یا به نقل دیگر اینگونه پاسخ داد:

چنان آسیابی بسازم که آوازه اش در شرق و غرب عالم طنین انداز شود.


 (17)اینجا بود که این کلام و سخن ابولولو رحمة الله علیه عمربن خطاب را به یاد تعبیر خوابی 

اندخت که مدتها قبل دیده بود: (انّ دیکاْاحمر نقره ثلاث نقرات) که پرنده ای قرمز با سه ضربه 

منقار به او ضربه می زند. که معبرین خواب اینگونه تعبیر کرده بودند که تو را به زودی مردی از 

عجم با سه ضربه خواهد کشت. از اینرو عمر به محض شنیدن این جمله از جناب ابولولو رحمة 

الله علیه درباره او چنین گفت: انّ العبد قد اوعد و لو کنت اقتل احداْبالتهمة لقتلته. این غلام مرا 

تهدید به قتل کرد و اگر من بتوانم کسی را ولو با تهمتی ناروا به قتل برسانم آن کس او خواهد

بود.

(18)از آن روز به بعد بود که جناب ابولولو که ظلم فاحش و آشکار برخود را که نمونه ای کوچک و 

ناچیز از آن ظلم روا رفته بر جامعه اسلام و مسلمین و نیز بر شخصیت ممتاز در آن عصر و همه 

اعصار بعد از رسول گرامی اسلام یعنی امیرالمومنین علیه السلام را مشاهده می نمود که 

آنگونه حضرت را خانه نشین و بغض در گلو و خار در چشم ساخته و همواره راه صبر را پیشه 

نموده. عزم خود را جزم نمود تا انتقام خشم فرو خورده آن حضرت را و انتقام همسرش حضرت 

صدیقه طاهره سلام الله علیه را بستاند.اطلاع امیرالمومنین علیه السلام از اقدام حضرت ابولولو 

رحمةالله علیه از جمله زیر به خوبی میتوان برداشت نمود که جناب ابولولو رحمةالله علیه تصمیم 

خود را به اطلاع امیرالمومنین علیه السلام رسانده بود و تقریر و تایید حضرت را نسبت به عمل 

خود بدست آورده بود و یا به نحوی دیگر آن حضرت علیه السلام در جریان امر قرار داشت چرا که 

طبق این نقل:


امیرالمومنین علیه السلام خطاب عمر فرمودند: "به خاطر ظلم ها و اعمال

قبیحی که نسبت به عترت پیامبر انجام دادی تو را می بینم که به واسطه 

جراحتی که از سوی عبدی که با ظلم و ستم بر او حکم می رانی کشته 

می شوی و او به خدا قسم علی رغم میل باطنی تو وارد بهشت میگردد. 

"و عمر در جواب گفت: "ای اباالحسن! آیا تو از کهانت و پیشگویی إبائی 

نداری؟"وامیرالمومنین علیه السلام در پاسخ فرمودند: "سخنی با تو نگفتم

مگر براساس شنیده ها و معلومات خود." 

(19)و یا طبق نقل دیگری:"ان امیرالمومنین علیه السلام قال للثانی: یا مغرور انی اراک فی 

الدنیا قتیلا بجراحة عبد. تحکم علیه جورا فیقتلک توفیقا. "یعنی: امیرالمومنین علیه السلام 

خطاب به دومی فرمود: "ای مغرور! همانا تو را می بینم که در دنیا بواسطه ضربت و جراحتی که 

از عبدی که تو از روی ظلم و جور بر او حکم می رانی کشته میشوی و این توفیقی است که

خداوند نصیب او می گرداند.

"(20)لذا از روایاتی نظیر متون فوق استفاده می گردد که حضرت علیه السلام به نحوی از این 

اقدام با خبر بوده اند و آن را برای جناب ابولولو رحمةالله علیه توفیقی از سوی خداوند شمرده و 

با عث متنعم گردیدن به بهشت خداوند می داند. نامه حضرت ابولولو رحمةالله علیه به عمربن 

خطاب کیاست و زیرک حضرت ابولولو رحمةالله علیه در اقدام خود به حدی بود که او مدتی قبل 

از مضروب نمودن عمر ضمن نامه ای به عمر شکل سرپوشیده و بدون آنکه عمر غرض او را 

بفهمد حکم و سزای کسی را که نسبت به مولا و آقای خودجسارت و همسر او را مورد هتک و 

آزار و اذیت و فرزند او را به قتل برساند. سوال نمود و اقدام آینده خود را مستند به حکم خود او 

ساخت.به متن زیر توجه نمایید:"ابولولو به عمر نامه نوشت که جزای کسی که عصیان مولایش را 

نماید و ملک مولایش را غصب کند و همسر مولایش را مورد اذیت و ضرب و شتم قرار دهد 

چیست؟ عمر نیز در پاسخ مکتوب داشت: بدرستی که قتل چنین کسی واجب است. 

فلذاهنگامیکه ابولولو خود را به عمر رسانید تا او را به هلاکت برساند به مکتوبه او خطاب به او 

کرد و فرمود: چرا عصیان مولایت امیرالمومنین علیه السلام را نمودی؟ چرا همسر او فاطمه را 

مورد ظلم خویش قرار دادی و فرزندش را سقط نمودی؟ آنگاه در حالیکه او را لعن می نمود

ضربه های پی در پی بر او وارد میکرد.

"(21) روز واقعه سرانجام حضرت ابولولو رحمه الله هنر و حرفه آهنگری خود را به خدمت گرفت 

و خنجری دو سر که قبضه آن در وسط قرار داشت تهیه نمود. تا اینکه بنابر قول صحیح و مشهور

در نزد شیعه در سحرگاه روز دوشنبه 9 ربیع الاول سال 23 هجری در حالیکه عمر بن خطاب 

تازیانه به دست در حال امر کردن نمازگزاران بود که صفوف خود را منظم نمایند.

(22) (استووا استووا صفوفکم) خود را به وی رسانده

(23) و با سه ضربه کاری شکم خلیفه را تا خاصره (سه بنده) او شکافت و در حالیکه عده ای از 

نزدیکان و اطرافیان عمر بن خطاب قصد دستگیری و حمله به او را داشتند با زخمی کردن 13 نفر 

دیگر از آنان از محل حادثه گریخت.

 (24) و عمر بعد از آنکه سه روز در بستر افتاده بود در سن 55 سالگی از دنیا رفت. سرانجام 

حضرت ابولولو رحمه الله بعد از اقدام به قتل عمرخطاب بعد از گریختن جناب ابولولو رحمه الله از 

مکان وقوع واقعه در مسیر راه خود را به امیرالمومنین علیه السلام رسانیده و به محض مواجهه 

با حضرت که بر درب منزل نشسته بود. (که از این مطلب میتوان استنباط نمود که علت انتظار 

امیرالمومنین علیه السلام در آستانه منزل این بوده است که حضرت ظاهرا منتظر بازگشت 

ابولولو رحمه الله بوده اند و این بدان معنی است که حضرت در جریان امر قرار داشته اند و 

منتظر شنیدن خبر موفقیت آمیز او بوده اند.) خبر اقدام خود را به حضرت می رساند و عرض 

میکند: یا مولای! شققت بطنه. مولای من! شکم آن شخص را پاره کردم. (یعنی در حقیقت اشاره 

به همان نفرین حضرت زهرا سلام الله علیها می نماید که از خداوند خواسته بود که شکم عمر را 

پاره کند. همچنین سوال ما این است که حضرت ابولولو رحمه الله چگونه میتواند کافر باشد در 

حالیکه امیرالمومنین علیه السلام را مولای خود میداند؟)و حضرت با شنیدن این خبر گویا به یاد 

مصائب وارده بر همسر مطهرشان حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها توسط افتادند و همچنین 

به یاد نفرین حضرت زهرا سلام الله علیها به هنگام سیلی خوردن از عمر که خطاب به او 

فرمودند:مزق الله بطنک کما مزقت کتابی. یعنی خدا شکمت را پاره کند همانگونه که نامه مرا 

پاره کردی. افتادند. و ضمن بکاء و گریه شدیدی (فبکی بکاء شدیدا و قال یا لیت بنت رسول الله 

صلی الله علیه و اله کانت حیة فسمعته(فرمودند: ای کاش امروز دختر رسول خدا صلی الله علیه

و اله زنده می بودند و این خبر را میشنیدند.

 (25)(سوال بنده این است که واقعا چرا حضرت ابولولو ضربه را به شکم عمر وارد کردند؟ و مثلا 

چرا مانند بقیه قاتلین ضربه را قلب وی وارد نکردند؟ ویا چرا چنان به شکم وی ضربه را وارد کرد 

که شکم عمر پاره شود؟ و به طور خلاصه چرا دقیقا همانطوری عمر را کشت که حضرت زهرا 

سلام الله علیها دعا کرده بودند؟ اینها همه تایید کننده این مطلب است که ابولولو رحمه الله به 

خاطر یک خصومت شخصی ساده این کار را انجام نداده است)و حضرت بعد از آن به قدرت و 

اعجاز خود ضمن نامه ای برای قاضی کاشان مبنی بر پناه دادن و تکریم وی و تزویج دختر خود به 

او آن جناب را بر مرکب مخصوص خود (بنام دُلدُل) نشاندند و او را به سرزمین شیعه نشین 

کاشان فرستادند. و سپس امیرالمومنین علیه السلام که از تعقیب ماموران حکومت با خبر بودند. 

از آن مکان قبلی که نشسته بودند بر خاسته و جای دیگر نشستند و چون ماموران که در تعقیب 

جناب ابولولو رحمه الله بودند با حضرت مواجه شدند و از حضرت جویای ابولولو رحمه الله شدند 

که آیا او را ندیده اید؟ و حضرت با فرمودن جمله ای به حقیقت آنان را گمراه نمودند و فرمودند:

مادامی که در این مکان بوده ام او را ندیده ام.

(26)این عمل را در اسلام توریه می نامند یعنی انسان کلامی را بیان کند که دروغ نباشد لکه 

مخاطب و شنونده از آن مطلب نکته ای دیگر برداشت نماید. که در اینجا منظور شریف امام علیه 

السلام این بوده است که: تا آن زمانی که جای جدیدی را برای نشستن اختیار نموده ام ابولولو 

را ندیده ام.حضور حضرت ابولولو رحمه الله در کاشان و اقامت وی تا پایان حیات و اما درباره 

اقامت و مدت زمان زندگی جناب ابولولو رحمه الله در شهر کاشان و سال وفات او و اینکه آیا از 

او فرزندان و یا نسلی منسوب به او باقی مانده است؟ گرچه بعضی از اهالی آن منطقه به لقبها 

و اسامی چون لولویی یا شجاع الدینی و از این قبیل نامها منسوب می باشند. اما اطلاع دقیقی 

در این زمینه برای ما یافت نگردید. لکن با توجه به مطلبی که قبلا ذکر گردید که امیرالمومنین 

علیه السلام او را برای ادامه حیات و تشکیل زندگی به آن دیار فرستاد و در این خصوص به 

قاضی شهر کاشان توصیه و سفارشاتی فرمود و نیز با استفاده از متن زیر استفاده می گردد 

که وی با وجود پیگردها و تعقیب دستگاه حکومت آن زمان اما به اراده الهی تا پایان حیات خویش

(ماه رمضان سال 31 هجری قمری) در این خطه از سرزمین شیعه نشین و محب اهل بیت علیهم 

السلام که حتی یک روز سابقه کفر و بت پرستی و سنی گری نداشته می زیسته است. و

سرانجام بنابر قول صحیح در نزد شیعه بطور ناگهانی در ماه رمضان 31 هجری قمری جان به جان 

آفرین تسلیم کرد

(27) و در مکان فعلی مدفون گردیده است.در این خصوص به متن زیر توجه نمایید:((در کتاب 

مجالس المومنین گوید اهل کاشان را عقیده آنست که فیروز بعد از قتل عمر به کاشان آمده و از 

خوف اعداء پنهان گشته اهالی کاشان نیز به واسطه علاقه به خاندان رسالت تعظیم و تکریمش

کرده و محافظت نمودند تا آنکه در آنجا وفات یافته و در خارج شهر مدفون گردید.((

 (28)آیا حضرت ابولولو خودکشی نمود؟ 

یکی از مطالبی که در متون مخالفان درباره عاقبت و سرانجام 

کار جناب ابولولو رحمه الله به چشم می خورد که متاسفانه در برخی از کتابهای شیعه نیز متاثر 

از همان مطالب بدون توجه به سندیت و اعتبار آن تکرار شده این دروغ کذب محض است که 

بعضی گفته اند: ابولولو رحمة الله علیه بعد از اقدام به مضروب نمودن عمر خطاب در حالیکه خود 

را محاصره ماموران حکومت دید با ضربه ای به خود اقدام به خود کشی نمود !برای پاسخ به این 

دروغ محض علاوه بر تصریحاتی که در برخی از متون علمای بزرگوار جهان تشیع مبنی بر اعجاز 

امیرالمومنین علیه السلام در انتقال جناب ابولولو رحمه الله به کاشان و موجود بودن بقعه و 

بارگاه وی در آن مکان باید به چند نکته دیگر توجه نمود: اولا: همانطور که قبلا نیز اشاره شد طرح 

اینگونه مطالب از سوی بعضی از متون مخالفان که در نزد آنان منفورترین و دشمن ترین افراد 

جناب ابولولو رحمه الله می باشد جای تعجب و شگفتی ندارد. ثانیا: این نیز یکی از تناقضات و 

اکاذیبی است که در متون خود آنها خلاف آن را میتوان یافت نمود از جمله اینکه در بعضی از 

متون آنها آمده است: لا یدری این ذهب. یعنی دانسته نشد که ابولولو کجا رفت. و یا در بعضی 

دیگر از آنها آمده است که ابولولو در حالیکه ماموران حکومت در تعقیب او بودند اما او غیب گردید 

و یافت نشد. و از سوی دیگر هرگز در کتابهای آنان نیامده است که اگر او خود کشی کرد با جنازه

و پیکر او چه کردند؟ آیا مدفون گردید یا خیر؟ و اگر مدفون گردید کجا و چگونه؟

(29) ثالثا: از دو نکته فوق که بگذریم مطلبی دیگر که بطور متعدد در کتابهای تاریخی غیر شیعه 

به چشم میخورد 

این مطلب است که بعد از اقدام ابولولو رحمه الله عبیدالله فرزند عمر در حالیکه پدرش در بستر 


مرگ افتاده بود بعنوان قصاص و خونخواهی سه نفر را که عبارت بودند از هرمزان - جفینه - 


لولوة (دختر ابولولو) را به قتل رسانید و هنگامی که خبر این اقدام او به پدرش که در حال مرگ 


بود رسید. گفت: قاتل من ابولولو بوده است و نه کس دیگر. که معلوم می گردد اگر جناب ابولولو 


اقدام به خودکشی نموده بود دیگر نیاز به این اقدامات نبود و نباید اشخاص دیگری که از آنها 


نامبرده شد به خونخواهی پدر مورد قتل واقع گردند. پس به علت عدم دسترسی به آن بزرگوار


به جای او نزدیکانش را به قتل رسانیدند.

(30) رابعا: در کتابهای مخالفان نقض این مطلب آمده 


است که: "ابولولو بعد از اقدام به مضروب نمودن عمر در حال گریختن تعداد دیگری از اطرافیان

عمر که معمولا حدود ۱۳ نفر را ذکر کرده اند زخمی نمود و فرار کرد."

 (31) خامسا: تناقضات متعددی که در این رابطه در کتاب های آنان موجود می باشد خود گویای 

کذب و جعلی بودن مطلب می باشد. که در بعضی متون آمده که ابولولو خنجری به خود زد و

کشته شد.

(32) در جای دیگر آمده: عبیدالله بن عمر او را کشت

(33) و نیز در جای دیگر آمده که مردی از قبیله بنی تمیم او را کشت.

(34) و نهایتا در متنی دیگر آمده که: عبیدالله بن عوف سر او را از تن جدا کرد. 

(35) سادسا: وقتی در نزد ما شیعیان اسلام و ایمان آن بزرگوار ثابت گردید و به تعبیر صاحب 

مستدرک که قبلا آن را ذکر نمودیم او را از اکابر مسلمین و از یاران خاص امیرالمومنین علیه 

السلام دانستیم و نیز آنچه که قبلا از امیرالمومنین علیه السلام که خطاب به دومی ذکر گردید 

که فرمود: "...بر خلاف میل تو وارد بهشت خواهد گردید." طبعا دیگر اقدام به خودکشی که در 

روایات ائمه معصومین ما برابر با آتش جهنم و عذاب الهی ذکر گردیده است هرگز از شخصیت آن

بزرگوار ممکن به نظر نمی رسد.

 (36)آیا اقدام حضرت ابولولو رحمه الله یک ترور محسوب می گردد ؟!با توجه به حدیث نبوی که 

از طریق شیعه و غیر شیعه نقل گردیده که حضرت رسول صلی الله علیه و اله فرمودند: الایمان 

قید الفتک فلا یفتک مومن. یعنی ایمان مانع از ترور است و مومن دست به اقدام تروریستی نمی

زند.

(37)از این رو برخی با تمسک به حدیث فوق این شبهه را مطرح نموده اند که عمل جناب ابولولو 

رحمه الله یک اقدام تروریستی به حساب آمده و این خود دلیلی بر محکومیت اقدام وی به شمار 

می رود.پاسخ به شبهه:ترور: آن است که شخص جان خود را نسبت به تهدیدات و خطراتی که 

ممکن است از سوی شخص دیگر به او وارد شود در امان ببیند اما ناگهان بر خلاف آنچه می 

پنداشت مورد تعرض و سوء قصد قرار گرفته و کشته شود. مانند اقدامی که خالد بن ولید زناکار 

نسبت به صحابی جلیل القدر مالک بن نویره صورفت گرفت و در همان شب نیز به همسر وی 

تجاوز کرد.اما اگر شخصی صراحتاْ یا اشارةْ شخص دیگری را تهدید به قتل کند به نحوی که طرف 

مقابل تصریح و یا اشاره او را متوجه گردد و خود را در معرض خطر قتل ببیند دیگر این اقدام را 

ترور نمی نامند. کما اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله صراحتاْ خون بعضی از کفار را مباح 

می نمود و کشتن آنها را در هر حالتی جایز می شماردند و یا آنچه که حضرت محمد صلی الله 

علیه و اله درباره مباح نمودن خون مغیره بن ابی العاص به دست امیرالمومنین علیه السلام

انجام دادند. (38) و یا آنچه که درباره مقیس بن صبابه انجام دادند که او یکی از چهار نفری بود 

که خون آنها در روز فتح مکه مباح گردید و حضرت دستور دادند آنها را هرکجا یافتند بکشند که

نهایتاْ وی در بین مکان مقدسی چون صفا و مروه به امر رسول خدا کشته گردید (39)حال با توجه 

به مطلب فوق این نکته را نیز سابقا ذکر کردیم که به تصریح مورخین عمر از مدت ها قبل از 

سوی ابولولو رحمه الله مورد تهدید قرار گرفته بود. و آن زمانی بود که در غالب کنایه و اشاره به 

او فرمود: برایت چنان آسیابی بسازم که تا قیام قیامت چرخش بچرخد و اهل مشرق و مغرب

همواره از آن آسیاب سخن بگویند. (40) و این به نحوی بود که در بسیاری از روایات آمده است 

که عمر تهدید به قتل را از کلام وی برداشت نمود و گفت: این غلام مرا تهدید به قتل نمود. (41) 

و او نیز متقابلا ابولولو را تهدید نمود و گفت: من اگر شخصی را ولو با تهمت ناروا به قتل برسانم

حتما تو خواهی بود. (42) و در بعضی دیگر از نقلهای تاریخ آمده است (ففزع عمر من کلمته) 

عمر از این سخن ابولولو به شدت ترسید. و نیز جمعی دیگر از صحابی از جمله امیرالمومنین علیه

السلام و ابن عباس نیز متوجه این تهدید از سوی ابولولو رحمه الله گردیدند. (43)فلذا از همین 

جا بود که امیرالمومنین علیه السلام روزی عمر را با این جمله خود هشدار داد که تو را می بینم 

که به زودی غلامی که تو با ظلم و ستم بر او حکم می رانی از پا به در می آورد و برخلاف میل

تو وارد بهشت می شود.

(44)و نکته جالب این است که عمر بعد از آنکه به دست ابولولو رحمه 


الله مضروب گردید و در بستر افتاد با توجه به هشدار فوق که قبلا از امیرالمومنین علیه السلام 


صادر شده بود چندین بار خطاب به امیرالمومنین علیه السلام گفت: یا علی آیا سزاوار بود که این

کار با اطلاع و آگاهی تو صورت پذیرد؟ (45)پس نکات فوق می رساند که در حقیقت ماجرای 

ضربه خوردن عمر توسط حضرت ابولولو رحمه الله نتیجه تهدیدی بود که از سوی هر یک نسبت 

به دیگری صورت پذیرفته بود و در حقیقت نبردی نیمه آشکار در کار بود که در نهایت اراده الهی 

بر این تعلق گرفت که پیروز در این میدان حضرت ابولولو رحمه الله باشد و با این توصییف دیگر 

هرگز اقدام حضرت ابولولو رحمه الله را نمیتوان یک عمل تروریستی نامید.جواز قصاص عمر بن

خطاب به فتوای علمای مخالفدر کتاب بیت الاحزان ص ۱۶۵ آمده است: ابن ابی الحدید خبری را 

درباره هبار بن اسود می آورد و می نویسد: رسول خدا صلی الله علیه و اله در روز فتح مکه 

خون هبار بن اسود را مباح فرمود. زیرا هبار- زینب دختر رسول خدا صلی الله علیه و اله را با 

نیزه ترسانیده بود. زینب که در کجاوه می رفت و حامله بود از ترس آن نیزه فرزندش سقط 

گردید.سپس ابن ابی الحدید می گوید: این خبر را برای استادم ابوجعفر نقیب خواندم. وی 

گفت:...وقتی رسول خدا صلی الله علیه و اله خون هبار رابرای ترسانیدن دخترش زینب که 

موجب سقط جنین او گردید مباح می کند. چنین به نظر می آید که اگر رسول خدا صلی الله علیه 

و اله زند می بود. خون آن کس (عمر) را که دختر دیگرش حضرت فاطمه سلام الله علیها را 

ترسانده و موجب سقط فرزندش (محسن بن علی ع) شده را نیز مباح می نمود.ابن ابی الحدید 

میگوید از استادم سوال کردم: ایا این سخن را میتوانم از شما روایت کنم؟ او گفت: روایت کن اما

نه از قول من. (46)شأن و مقام حضرت ابولولو رحمه الله در لسان روایات معصومین علیهم 

السلام اوصاف و تعابیر دلالت کننده بر مقام آن بزرگوار و عظمت اقدام منحصر به فرد وی در نزد 

اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام متعدد است که ما در اینجا به ذکر اوصافی که در روایت

احمد بن اسحاق قمی آمده است بسنده می کنیم:

1-او کسی است که خداوند به دست او 

دشمن خود و رسولش را هلاک نمود.

2-او کسی است که به دست او خداوند نفرین حضرت 

فاطمه زهرا سلام الله علیها را در حق عمر مستجاب فرمود.

3-او کسی است که خداوند 

بواسطه او قول خود در قران را محقق نمود که (فتلک بیوتهم خاویة بما ظلموا)

 4-  او کسی 

است که شوکت مبغض رسول خدا صلی الله علیه و اله را در هم شکست.

5-او کسی است که 

بواسطه او فرعون اهل بیت پیامبر و ظالم در حق آنان و غاصب حقوق و از بین برنده حرمت آنان

را هلاک ساخت.

6-او کسی است که رئیس منافقین و بتِ "جبت" را ازبین برد.

7-او کسی است 

که خداوند بواسطه اقدام او چشم رسول خدا صلی الله علیه و اله را روشن ساخت.

8-او کسی 

است که خداوند بواسطه او غم و غصه اهل بیت علیهم السلام را مبدل به خشنودی ساخت.

9-او کسی است که خداوند به واسطه او انتقام خون اهل بیت علیهم السلام را باز ستاند.

10-او کسی است که خداوند به واسطه او لباس سیاه را از اهل بیت علیهم السلام و پیروانش 

بیرونکرد.

11-او کسی است که غمهای اهل بیت علیهم السلام را برطرف ساخت.

12-او کسی است 

که خشنودی و سرور را به شیعیان اهل بیت علیهم السلام باز گردانید.

13-او کسی است که عید را برای اهل بیت علیهم السلام را ایجاد کرد.

14-او کسی است که خشنودی را برای اهل بیت علیهم السلام پدید آورد.

15-او کسی است که دشمن اهل بیت علیهم السلام را مغلوب ساخت. 

16-او کسی است که ضلالت و گمراهی را از بین برد. 

17- او کسی است که مومنین را راحت ساخت.

18-او کسی است که سر و راز منافقین را افشاء ساخت

.19-او کسی است که مظلوم را نصرت بخشید

.20-او کسی است که بدعتها را برای مسلمانان کشف نمود. (47)

اوصاف فوق ودیگر اوصافی که برای او از روایات و احادیث استفاده می گردد نشانگر علو ایمان و 

بلندی مقام و مرتبه او در بهشت خواهد بود. که ناگفته پیداست که رسیدن به چنین توفیقی که 

در بالا ذکر گردید بدون توفیقی از سوی خداوند جل و علی میسر نمی گردد. (انما یتقبل الله من

المتقین) مائده۲۷ادله علمای شیعه در اثبات ایمان و اخلاص حضرت ابولولو رحمه الله

1-دلیل وجدانی و شاهد درونی: که در حقیقت می توان از آن به عنوان قوی ترین دلیل بلکه 

قوی تر از هزار دلیل به کار آید. و آن اینکه در حقیقت اقدام و عمل جناب ابولولو رحمه الله بجز 

توفیقی بزرگ از سوی خداوند سبحان و فاعل علی الاطلاق نمیتواند باشد. که این توفیق را به 

سادگی به هر کس ندهند. توفیقی در ریشه کن ساختن موسس و بنیانگذار بدعتها و هلاکت 

نمودن متهم کننده رسول خدا صلی الله علیه و ال به هذیان و بیهوده گویی و نابود کردن 

آزاردهنده دختر او و آتش زننده درب خانه و شکننده سینه و پهلوی او و سقط کننده فرزند در 

شکم او که ابولولو رحمه الله با این اقدام خود قلب مقدس حضرت زهرا سلام الله علیها را 

خشنود ساخت و نفرین آن حضرت را در حق ضارب و قاتل خویش محقق ساخت و چه توفیقی از

این بالاتر ؟ (وانما یتقبل الله من المتقین)2-اوصاف نامبرده شده برای جناب ابولولو رحمه الله در 

روایت احمد بن اسحاق قمی: که در جای خود پیرامون وثوق و اطمینان از صدور این روایت از

امام معصوم بحث گردیده (48) 

که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله درباره قاتل عمر اوصاف متعددی را ذکر فرمودند که دلالت بر

مراتب بالای ایمان آن شخصیت بزرگوار می نماید. (که ما قبلا به برخی از آنها اشاره کردیم)3-

ارتکاز ذهنی مومنین و محبین اهل بیت علیهم السلام: علمای امامیه از زمان قدیم تاکنون 

همواره بدون شک و تردید جناب ابولولو رحمه الله را از شیعیان امیرالمومنین علیه السلام بلکه 

از خواص و اکابر یاران آن حضرت می دانسته اند و همواره به مدح آن بزرگوار و طلب رحمت 

خداوند برای او و سرودن اشعار و قصاید در منقبت او می پرداخته اند. و با تمام سعی و تلاشی 

که اهل تسنن در ایجاد شک و تردید در اسلام ابولولو رحمه الله کرده اند و اینگونه مطالب 

همواره در معرض دید و دسترس علمای اعلام و بزرگوار ما بوده است اما با وجود این در هیچیک 

از کتابهای رجالی شیعه نمیتوان مطلبی از علمای بزرگ ما یافت که دال بر تردید درایمان آن 

بزرگوار باشد. چه بسا در موارد متعدد به دفاع از او و پاسخ به شبهات مطرح شده پیرامون 

شخصیت وی پرداخته اند. و دلیل فوق را که از آن به "ارتکاز ذهنی مومنین و محبین اهل بیت 

علیهم السلام" تعبیر شد مرحوم ایت الله العظمی خوئی رحمه الله همواره به عنوان یکی از ادله 

حجیت در مسائل فقهی و اصولی مورد تاکید قرار می دادند و از آن به عنوان "الدلیل الخامس 

من ادله الحجتیه" یاد می نمودند. پس ارتکاز اذهان متشرعه در مورد بحث ما میتواند یکی از ادله

قوی بر ایمان حضرت ابولولو رحمه الله به حساب آید. 

۴-اخبار امیرالمومنین علیه السلام بر استحقاق بهشت برای جناب ابولولو رحمه الله:روایتی که 

حسین بن حمدان خصیبی (متوفای ۳۳۴ه) درکتاب هدایة الکبری از پدرش احمد بن خصیب از 

ابومطلب جعفر بن محمد بن مفصل از محمدبن سنان ز اهری از عبدالله بن عبدالرحمن اصم از 

مدیح بن هارون بن سعد روایت میکند که گفت: شنیدم از امیرالمومنین علیه السلام که خطاب به 

عمر می فرمود: "تو را می بینم که به خاطر ظلم هایی که به بدترین وجه به عترت پیامبر اکرم 

صلی الله علیه واله روا داشتی در این دنیا بواسطه ضربتی که از سوی یکی از بندگانی که تو با 

ظلم و جور با او حکم می رانی کشته خواهی شد و به خدا قسم که او با توفیقی که نصیبش 

می گردد بر خلاف میل باطنی تو وارد بهشت می گردد."وعمر در پاسخ گفت: "آیا از کهانت و 

پیشگوئی ابائی نداری؟" امیرالمومنین علیه السلام پاسخ دادند: "هر آنچه گفتم بر اساس

دانسته ها و معلوماتم بود و نه چیز دیگر." (49)که روایت فوق از حیث سند روایت - محمد بن 

سنان را دارد که وی از ثقات بوده و علماء جلیل القدر به روایات و کتابهای او اعتماد می نموده 

اند و ازحیث دلالت نمیتوان روایتی را در دلالت بر اسلام و ایمان ابولولو رحمه الله صریحتر از این

روایت از امیرالمومنین علیه السلام خطاب به عمر پیدا نمود.5-حضور جناب ابولولو رحمه الله در 

نماز جماعت مسجد مدینه: که از جمله دلائل و شواهد بر اثبات اسلام و ایمان ابولولو رحمه الله 

اینکه مسلمانان در آن زمان حتی از ورود کفار کتابی به همه مساجد جلوگیری بعمل می آوردند. 

حال اگر ابولولو رحمه الله در نزد مسلمانان آن زمان کافر محسوب می گردیده است. چگونه او را 

به مسجد مدینه راه می داده اند. بلکه حتی خود ابولولو رحمه الله هرگز به خود چنین جرئتی 

نمیتوانست بدهد که به مسجدی که در نزد مسلمانان آن زمان دارای اهمیت ویژه بوده است 

نزدیک و یاداخل گردد.اما با این وجود می بینیم که در صحاح سته و کتب تاریخی دیگر آنان این 

مطلب ذکر شده است که: ابولولو وارد مسجد شد و در صف اول نماز جماعت و آن هم پشت سر

عمر بن خطاب قرار گرفت. (50)بلکه در بعضی از روایات آنان آمده است که: ابولولو رحمه الله و 

عمر در مسجد چند جمله ای با یکدیگر نجوی نمودند. (51)

6-طلب رحمت از خداوند برای ابولولو رحمه الله از سوی حذیفة بن یمان صحابی رسول الله صلی 

الله علیه واله: که در روایت احمد بن اسحاق قمی از قول حذیفة بن یمان نقل گردیده که گفت: 

پس خداوند نفرین حضرت زهرا سلام الله علیها را در حق آن منافق مستجاب فرمود و قتل او را 

به دست ابولولو رحمه الله قرار داد.و حال آنکه حذیفة از جمله بزرگان صحابی رسول الله و 

صاحب اسرار پیامبر و از خواص شیعیان امیرالمومنین علیه السلام بوده که پیامبر اکرم صلی الله 

علیه و اله برای او اسامی مومنین و منافقین را ذکر می نموده است. از این رو طلب رحمت 

کردن از خداوند برای ابولولو از سوی حذیفه کاشف از تبعیت حذیفه از رسول خدا صلی الله علیه 

و اله و امیرالمومنین علیه السلام در طلب رحمت کردن برای ابولولو رحمه الله می باشد.و نیز در 

آن زمان هرگز مسلمانی برای کافر و یا مجوسی طلب رحمت از خداوند نمی کرد. مخصوصا که 

شخصی چون این صحابی جلیل القدر یعنی حذیفة بن یمان باشد. و نیز وقتی ناقل این حدیث 

امام معصوم حضرت امام هادی علیه السلام می باشد. این خود دلیل قطعی دیگری است بر 

اینکه این طلب رحمت از خداوند برای جناب ابولولو رحمه الله (صدر من اهله و وقع فی محله) از 

بهترین کس که امام معصوم علیه السلام بود صادر و در جایگاه صحیح خود به کار برده شده

است.

 7-مسلمان بودن دختر ابولولو رحمه الله: تاریخ و سیره نویسان از عبدالرحمن بن ابی بکر نقل 

نموده اند که دختر کوچک ابولولو مسلمان بوده است. (52) و از آن جا که ابولولو از اهالی نهاوند 

بود. که در اوائل سال ۱۹ هجری قمری (53) و یا در سال ۲۱ هجری قمری (54) فتح گردیده. و 

هیچیک از مورخین از داشتن دختری بنام لولوة و یا دختری دیگر برای ابولولو به هنگام اسارت 

مطلبی ذکر نکرده اند و از سوی دیگر نام لولوة که اسمی عربی و مرادف با کلمه مروارید در

فارسی می باشد می رساند که سن دختر ابولولو به هنگام قتل عمر حداقل ۴ سال و کمتر از 

سن بلوغ بوده است. و فرزند خرد سال به بلوغ نرسیده اشتهار به اسلام پیدا نمیکند مگر به 

تبعیت از اسلام پدر. پس یعنی در حقیقت جناب ابولولو رحمه الله از روی شدت اهتمامش به 

اسلام دختری در پرتو اسلام تربیت نموده است که در نزد تمامی صحابه معروف و مشهور به 

مسلمانی بوده است. و این چیزی نمیتواند باشد مگر دلالت بر نهایت توجه و تقید پدر این دختر

یعنی جناب ابولولو رحمه الله

.8-خونخواهی امیرالمومنین علیه السلام نسبت به خون دختر 

ابولولو رحمه الله : تمامی تاریخ و سیره نویسانی که این نکته را ذکر کرده اند متفق القولند که 

بعد از کشته شدن لولوة (دختر ابولولو) به دست عبیدالله به عمر فرزند عمر خطاب که به خاطر 

انتقام از خون پدرش و عدم دسترسی به قاتل اصلی یعنی جناب ابولولو صورت پذیرفت. عده ای 

از صحابه و در راس آنان حضرت امیرالمومنین علیه السلام و مقداد خواهان قصاص و قتل 

عبیدالله بن عمر بودند که مطلب به عبدالله نقل می کند که امیرالمومنین علیه السلام خطاب به 

عبیدالله فرزند عمر فرمود: به چه جرم و گناهی دختر ابولولو را کشتی؟ و رای و نظر 

امیرالمومنین علیه السلام و جمعی از بزرگان و صحابه هنگامی که عثمان درباره جزاو حکم

عبیدالله بن عمر از آنان سوال کرد بر قتل و قصاص عبیدالله مستقر گردید. (55)و این دلیل متقن 

دیگری است بر اینکه امیرالمومنین علیه السلام و بزرگان از صحابه دختر ابولولو را در زمره اهل 

ایمان و اسلام می دانسته اند که شدیدا خواهان قتل عبیدالله بن عمر به عنوان قاتل وی بوده 

اند و الا هرگز مسلمانی به خونخواهی کافری قصاص نمی گردد. مخصوصا با توجه به اینکه دختر

ابولولو هنوز به سن تکلیف بلکه سن تمییز نرسیده بود.9-ارتباط ابولولو رحمه الله با 

امیرالمومنین علیه السلام و نیز خواص از یاران حضرت: شیخ عماد الدین طبری نقل میکند: "به 

هنگام تقسیم غنائم (در جنگ بین مسلمانان و رومیان) فیروز (ابولولو) در سهم مغیرة بن شعبه 

قرار گرفت. اما چیزی نگذشت که رفت و آمد وی با منزل و خانه امیرالمومنین علیه السلام آغاز

شد...و پس از مضروب ساختن عمر فرار کرد و به خانه حضرت علی علیه السلام پناه برد..." (56)

و قبلا نیز ذکر کردیم که هنگامی که عبیدالله به عمر دختر ابولولو رحمه الله را به شهادت رسانید 

و جناب مقداد وتعداد دیگری از صحابه خواهان دستگیری و قصاص وی بودند و در این امر از 

همه پیگیر تر و شدیدتر امیرالمومنین علیه السلام بود که عبیدالله را همواره تهدید به قصاص می 

نمود. فلذا به محض اینکه حضرت امیر علیه السلام به خلافت ظاهری نیز رسیدند. عبیدالله بن 

عمر از ترس امیرالمومنین علیه السلام به سوی معاویه گریخت و به وی پناهنده شد و همواره

ملازم معاویه بود تا اینکه در جنگ صفین در زمره یاران معاویه به هلاکت رسید. (57)وعثمان نیز 

همواره خطاب به عبیدالله بن عمر می گفت: خداوند تو را بکشد که کسی را کشتی که نماز می

خواند و نیز دختر بچه ای را کشتی. (قاتلک الله. قتلت رجلا یصلی و صبیة( (58)و عجیب تر اینکه 

عبدالرحمن بن ابی بکر و غیر او نیز روایت نموده اند که: زمین در روز قتل دختر ابولولو تیره و

تاریک گردید. (59)

10-تکریم و بزرگداشت مرقد و بارگاه آن بزرگوار از قدیم الایام در بین شیعیان و علمای شیعه: 

شیعیان ایران زمین از قدیم الایام بر فراز مضجع و قبر مطهر آن بزرگوار قبر و بارگاه و صحن و 

سرائی بنا نموده اند که همواره مورد تحسین بوده است و این بناء صرفا به خاطر تعظیم شان او 

و ایجاد رفاه و آسایش زائرین مرقد آن بزرگوار که از اقصی نقاط جهان تشیع با اعتقاد به علو 

مقام وی و بر آورده شدن حاجات آنان در نزد خداوند و دست یافتن به قرب الهی به آن مکان 

مقدس مشرف می گردند برپا گشته است.و تمام این اقدامات از قدیم الایام در منظر بزرگان از 

علماء شیعه چه در شهر کاشان که به دارالمومنین اشتهار داشته و نیز علمای بزرگ شیعه در 

شهر مقدس قم که پایگاه بزرگترین حوزه علمیه ایران در طول تاریخ بوده قرار داشته است. بلکه 

چه بسا از بزرگان علمای شیعه همواره آن مکان مقدس را مورد زیارت قرار می داده اند. 

مخصوصا که این زیارت غالبا در روز نهم ربیع الاول و ایام عیدالزهراء بوده است که حرم مطهر و 

بارگاه مقدس آن بزرگوار مورد ازدحام جمع کثیری از علماء و موالین و دوستداران اهل بیت 

علیهم السلام از اکثر نقاط جهان تشیع قرار می گیرد.و تمام این جلوه ها و مناظر کاشف دیگری 

است از اینکه شیعیان عالم از قدیم الایام اعم از علماء و توده مردم بر این اعتقاد راسخ بوده اند 

حضرت ابولولو رحمه الله دارای شانی رفیع و منزلتی منیع در نزد خداوند بوده است و در بارگاه

مطهر او می توانند حوائج خود را از خداوند متعال مسئلت نمایند.




 اسناد:

۱- مستدرک سفینة 

البحار ج۹ ص۲

۱۳2-همان. اتهام به نصرانیت ابولولو را میتوان در کتاب مستدرک حاکم نیشابوری ج۳ص۹۱ یافت 

نمود. و نیز اتهام به کفر وی را می توان از این سخن که مخالفان از قول عمر نقل  نموده اند 

برداشت نمود که عمر بعد از مضروب گردیدن به دست ابولولو و افتادن در بستر مرگ و باخبر 

شدن از اینکه ضارب او ابولولو  بوده است گفت: الحمدلله الذی لم یجعل قاتلی یخاصمنی یوم 

القیامه فی سجدة سجدها لله. یعنی خدا را شکر که قاتلم در قیامت نخواهد توانست حتی برای

یکبار سجده در مقابل خداوند با من دشمنی ورزیده و یا احتجاج نماید.

۳-عیون الاخبار ج۲ص۱۴۳ به نقل از کتاب فصل الخطاب فی تاریخ قتل عمر بن خطاب ص ۱۷۸۴- مستدرک سفینة البحار ج۹ص۲۱۳۵-الخرائج و الجرائح ج۱ص۲۱۲۶-تاریخ دمشق ج۳۸ص۶۸- المصنف ج۵ص5۹

4- الغدیر ج۱۸ص۱۳۴- المعلی ج۱۱ص۱۱۵- تاریخ طبری ج۲ص۳۰۲- تاریخ یعقوبی ج۲ص۱۶۱۷-الخرائج و الجرائح ج۱ص۲۱۳8-الغدیر ج۸ص۱۳۶9-بیت الاحزان ص۱۱۷10-همان11-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید معتزلی ج۱۳و ۱۴و ۱۶ ص۲۲وص۷۰ و ص ۱۰۱12-مستدرک سفینة البحار ج۹ص۲۱۴13-ریاض العلماء ج۵ص۵۰۷14-فصل الخطاب فی تاریخ قتل عمر بن خطاب ص۱۸۴15-همان16-کامل بهائی نسخه خطی ص۳۸۳ . اسرار الامامة ص۳۲۵17-طبقات الکبری ج۳ص۳۴۵. تاریخ دمشق ج۴۴ص۴۱۳. کنزالعمال ج۱۲ص۶۸۲18-مستدرک سفینة البحار ج۹ص۲۱۳. طبقات الکبری ج۳ص۳۴۷. اسدالغابه ج۴ص۷۶. تاریخ دمشق ج۴ص۴۰۹. کنزالعمال ج۱۲ص۶۸۴19-ارشاد القلوب دیلمی ج۲ص۲۸۵ (...حسین بن حمدان الخصیبی عن ابیه عن...یقول: سمعت امیرالمومنین علیه السلام یقول لعمر: و لما ظلمت عترة النبی صلی الله علیه و اله بقبیح الفعال غیر انی اراک فی الدنیا قتیلا بجراحة ابن عبد ام معمر. تحکم علیه جورا فیقتلک توفیقا یدخل والله الجنان. علی رغم منک. فقال عمر: یااباالحسن اما تستحی لنفسک من هذه التکهن؟ فقال له امیرالمومنین علیه السلام: ما قلت لک الا ما سمعت و ما نطقت الا ما علمت…)20-مستدرک سفینة البحار ج۹ص۲۱۳ ونیز به نقل از کتاب مشارق انوار الیقین ص۷۹. مدینة المعاجز ج۲ص۴۴وص۲۴۴. الهدایة الکبری ص۱۶۲و بحارالانوار ج۳۰ص۲۷۶ومحمد بن سنان که راوی روایت فوق می باشد را بسیاری از بزرگان علم رجال توثیق نموده اند از جمله شیخ مفید در ارشاد و علامه در مختلف و نیز علامه وحید بهبهانی در فوائد الرجالیة ج۳ص۲۴۹ و تنها مرحوم شیخ طوسی در کتاب فهرست ص۲۲۰ گرچه او را توثیق ننموده است لکن کتابهای او را مورد اعتماد دانسته است.21-طریق الارشاد ص۴۵۶22-طبقات الکبری ج3ص341 - فتح الباری ج7ص49 -- کنزالعمال ج12ص67923-در این جا لازم است این نکته را متذکر شویم که: اگر چه اهل تسنن سعی نموده اند این مطلب را در کتابهای خود ثابت کنند که عمر به هنگام مضروب گردیدن در مسجد بوده است و اقدام ابولولو را به خاطر قتل عمر در مسجد مورد تخطئه قرار دهند. اما بر فرض که این قول صحیح باشد نکته ای که در رد قول آنها که میگویند ابولولو کافر و یا مجوسی و یا نصرانی بوده است از همین مطلب میتوان ثابت کرد که به نقل علامه مجلسی رحمه الله اگر ابولولو رحمه الله کافر بوده در حالیکه از زمان حیات پیامبر اکرم ورود کفار به شهر مدینه ممنوع گردیده بود. ابولولو رحمه الله چگونه در شهر مدینه زندگی میکرد. و اساسا اگر ابولولو رحمه الله کافر بوده در مسجد و آن هم در صف اول نماز جماعت چه کار می کرد؟؟؟که مطلب فوق مبنی بر حضور ابولولو رحمه الله در مسجد آن هم در صف اول نماز جماعت و پشت سر خلیفه را میتوان در کتب معتبر در نزد خود آنان یافت از قبیل:مسند ابی یعلی ج5ص116- صحیح ابن حبان ج1ص332- تاریخ دمشق ج44ص410 - اسدالغابه ج4ص76   - مواردالظمآن ص537 - تاریخ المدینه ج3ص896 - طبقات الکبری ج3ص341 - نیل الاطار ج6ص160.24-بحارالانوار ج29 ص 53۰25-مجمع النورین ص12426-کامل بهائی ج2ص111- مجمع النورین ص222- فصل الخطاب فی تاریخ قتل عمر بن خطاب ص21127-مستدرک سفینة البحار ج۹ص۲۱۵28-ریحانة الادب ج۷ص۲۴۹29-فصل الخطاب فی تاریخ قتل عمر بن خطاب ص۲۰۷30-تاریخ دمشق ج۳۸ص۶۸ - الغدیر ج۸ص۱۳۴- المصنف ج۵ص۴۷۹- المعلی ج۱۱ص۱۱۵- تاریخ طبری ج۳ص۳۰۲- تاریخ یعقوبی ج۲ص۱۶۱31-الفتوح ج۲ص۸۸ (ثم شق الصفوف و خرج هاربا)32-العدد القویه ص۳۲۸ - بخاری ج۴ص۲۰۴ -سنن الکبری - بیهقی ج۳ص۱۱۳ -المصنف ج۳ص۵۴۹33-الثقات ابن حبان ج۲ص۲۴۰34-تاریخ طبری ج۳ص۳۰۳ - تاریخ دمشق ج۳۸ص۶۱35-فتح الباری ابن حجر ج۷ص۵۱36-فصل الخطاب فی تاریخ قتل عمر بن خطاب ص۲۰۳37-اصول کافی ج۷ص۳۷۵ -- مسند احمد بن حنبل ج۱ص۱۶۶38-اصول کافی ج۳ص۲۵۱39-بدایه و نهایه ج۴ص۳۴۲ -- سیره نبویه ج۳ص۲۹۸40-به مصادری که قبلا ذکر شده مراجعه شود.41-همان42-همان43-طبقات الکبری ج۳ص۳۴۷ - اسدالغابه ج۴ص۷۶ - تاریخ دمشق ص۴۰۹ - کنزالعمال ج۱۲ص۶۸۴44-به مصادری که قبلا ذکر شده مراجعه شود.45-الامامه و السیاسة ج۱ص۴۰ - تاریخ المدینة ج۳ص۹۳۳ - مصنف صنعانی ج۶ص۵۲46-بیت الاحزان ص۱۶۵ و نیز رجوع کنید به کتاب زیور عرش الهی ص ۹۸47-بحارالانوار ج۳۱ج۹۵ ص۱۲۰ص۳۵۱ - به نقل از زوائد الفوائد سید علی بن سید بن طاووس و نیز المحتضر حسن بن سلیمان ص۴۴48-المستدرک ج۲ص۵۲۲. التذکره فی اصول الفقه ص۴۴. فصل الخطاب فی تاریخ قتل عمر بن خطاب ص۵۸49-هدایة الکبری ص۱۶۲ : و لما ظلمت عترة النبی ص بقبیح الفعال. غیر انی اراک فی الدنیا قتیلا بجراحة ابن عبد ام معمر.تحکم علیه جورا فیقتلک توفیقا یدخل والله الجنان علی رغم منک. فقال عمر یا اباالحسن اما تستحی لنفسک من هذا التهکهن؟ فقال له امیرالمومنین علیه السلام: ماقلت لک الا ما سمعت و ما نطقت لا ما علمت.50-مسند ابی یعلی ج۵ص۱۱۶. صحیح بن حبان ج۱۵ص۳۳۲- تاریخ دمشق ج۴۴ص۴۱۰ - اسدالغابة ج۴ص۷۴ - موارد الظمان ص۵۳۷51-طبقات الکبری ج۳ص۳۴۱ -تاریخ المدینه ج۳ص۸۹۴ و ۸۹۶ - نیل الاوطار ج۶ص۱۶۰52-المحلی ج۱ص۱۱۵- المصنف ج۵ص۴۷۹: ثم اتی عبیدالله بن عمر ابنة ابی لولوة جاریة صغیره تدعی الاسلام فقتلها. فاظلمت المدینة یومئذ علی اهلها..53-البدایه و النهایه ج۷ص ۱۲۷54-تاریخ یعقوبی ج۲ص۱۵۶55-تاریخ دمشق ج۳۸ص۶۸ و الغدیر ج۸ص۶۸56-کامل بهائی نسخه خطی ص۲۸۳ - اسرار الامامة ص۳۲۵57-الغدیر ج۸ص۱۳۶58-الطبقات الکبری ج۵ص۱۶ - تاریخ دمشق ج۳۸ص۶۴ - الغدیر ج۸ص۱۳۳59-المحلی ج۱۱ص۱۱۵ - مصنف صنعانی ج۵ص۴۷۹ : عن عبدالرحمن بن ابی بکر قوله: ثم اتی عبیدالله بن عمر ابنة ابی لولوة جاریة صغیره تدعی الاسلام فقتلها. فاظلمت المدینة یومئذ علی اهلها..

اللهم العن الجبت و الطاغوت

+ نوشته شده توسط حیدری در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 20:16 |

خشونت عمر با رسول خدا (ص) :
خشونت‌های عمر منحصر به مسلمانان و ضعفای مردم نمی‌شد ؛ بلکه در موارد بسیاری با رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز با خشونت برخورد کرده است

حمله به ابوهریره و اعتراض به رسول خدا (ص) :
مسلم در روایتی نقل مى کند : پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به ابوهریره فرمود :

فَمَنْ لَقِیتَ مِنْ وَرَاءِ هَذَا الْحَائِطِ یَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ مُسْتَیْقِنًا بِهَا قَلْبُهُ فَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّهِ.

برو و هر کس را دیدى که گواهى به یگانگى خداوند مى دهد و از دل و جان آن را باور دارد ، به بهشت بشارت ده .
ابوهریره مى گوید : نخستین کسى که ملاقات کردم ، عمر بود . سخن پیامبر صلی الله علیه وآله را براى او بازگو کردم .

فَضَرَبَ عُمَرُ بِیَدِهِ بَیْنَ ثَدْیَىَّ فَخَرَرْتُ لاِسْتِی .

ناگهان عمر به من حمله ور شد و چنان بر سینه من کوبید که با نشیمن گاه به زمین افتادم ، سپس به من گفت : برگرد .
گریان محضر رسول خدا (ص) برگشتم و عمر نیز از پى من آمد . پیامبر (ص)  فرمود: چه شده است ؟ ماجرا را گفتم . رسول خدا (ص) به عمر اعتراض کرد که چرا چنین کردى ؟ عمر (به جاى عذرخواهى به رسول خدا) گفت:

قَالَ فَلاَ تَفْعَلْ فَإِنِّی أَخْشَى أَنْ یَتَّکِلَ النَّاسُ عَلَیْهَا فَخَلِّهِمْ یَعْمَلُونَ.

چنین دستورى را صادر مکن ! زیرا مى ترسم مردم بر همین مطلب تکیه کنند ، آنان را رها کن تا کارشان را بکنند ؛ ولى رسول خدا (ص) بر گفته خود اصرار ورزید.
النیسابوری ، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری (متوفای۲۶۱هـ) ، صحیح مسلم ، ج ۱ ، ص ۴۴ ، ح ۵۴ ، (باب من لقى الله بالایمان و هو غیر شاک)، تحقیق : محمد فؤاد عبد الباقی ، ناشر : دار إحیاء التراث العربی - بیروت .
تعیین تکلیف برای پیامبراکرم (ص) :

بخاری می‌نویسد :

عَنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ رضى الله عنهم أَنَّهُ قَالَ لَمَّا مَاتَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَىّ ابْنُ سَلُولَ دُعِیَ لَهُ

رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم لِیُصَلِّیَ عَلَیْهِ، فَلَمَّا قَامَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم

وَثَبْتُ إِلَیْهِ فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ، أَتُصَلِّی عَلَى ابْنِ أُبَىّ وَقَدْ قَالَ یَوْمَ کَذَا وَکَذَا کَذَا وَکَذَا أُعَدِّدُ

عَلَیْهِ قَوْلَهُ فَتَبَسَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم وَقَالَ أَخِّرْ عَنِّی یَا عُمَرُ. فَلَمَّا أَکْثَرْتُ عَلَیْهِ

قَالَ. إِنِّی خُیِّرْتُ فَاخْتَرْتُ، لَوْ أَعْلَمُ أَنِّی إِنْ زِدْتُ عَلَى السَّبْعِینَ فَغُفِرَ لَهُ لَزِدْتُ عَلَیْهَا... قَالَ

فَعَجِبْتُ بَعْدُ مِنْ جُرْأَتِی عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم یَوْمَئِذ، وَاللَّهُ وَرَسُولُهُ أَعْلَمُ

عمر می‌گوید : عبد الله بن أبی سلول از دنیا رفت ، رسول خدا (ص) را برای اقامه نماز میّت صدا زدند . وقتی که آن حضرت به نماز ایستاد ، جلو رفتم و گفتم : تو بر کسی نماز می‌خوانی که در فلان روز چنین و چنان گفت ؟ سپس کارهای زشت او را یادآور شدم . رسول خدا (ص) لبخندی زد و فرمود : « از من دور شو » ولی من پافشاری می‌کردم تا این که فرمود : » بین نماز خواند و نخواندن متحیر شدم و من نماز خواندن بر وی را انتخاب کردم و اگر بدانم که آمرزیده می‌شود بیش از هفتاد بار بر وی نماز خواهم خواند ...» عمر می‌گوید : پس از این حادثه بر جرأت خودم نسبت به رسول خدا تعجب می‌کردم
البخاری الجعفی ، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ) ، صحیح البخاری ، ج ۱ ، ص ۴۵۹ ، ۱۳۰۰ ، کتاب الجنائز ، ب ۸۵  ، باب مَا یُکْرَهُ مِنَ الصَّلاَهِ عَلَى الْمُنَافِقِینَ وَالاِسْتِغْفَارِ لِلْمُشْرِکِینَ ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا ، ناشر : دار ابن کثیر ، الیمامه - بیروت ، الطبعه : الثالثه ، ۱۴۰۷ - ۱۹۸۷  .
بخاری در روایت دیگری می‌نویسد :

فَقَالَ (رسول اللّه لابن عبد اللّه بن أبی) آذِنِّی أُصَلِّی عَلَیْهِ . فَآذَنَهُ، فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ یُصَلِّیَ عَلَیْهِ

جَذَبَهُ عُمَرُ رضى الله عنه فَقَالَ : أَلَیْسَ اللَّهُ نَهَاکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى الْمُنَافِقِینَ ؟.

رسول خدا (ص) به پسر عبد الله بن أبی فرمود : اجازه بده بر پدرت نماز بخوانم ، او هم اجازه داد . وقتی که حضرت می‌خواست نماز بخواند ، عمر پیامبر را کشید و گفت : مگر خداوند تو را از نماز خواندن بر منافقان نهی نکرده است ؟ !
البخاری الجعفی ، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ) ، صحیح البخاری ، ج ۱   ص ۴۲۷ ، ح ۱۲۱۰ ، کِتَاب الْجَنَائِزِ ، بَاب الْکَفَنِ فی الْقَمِیصِ الذی یُکَفُّ أو لَا یُکَفُّ وَمَنْ کُفِّنَ بِغَیْرِ قَمِیصٍ ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا ، ناشر : دار ابن کثیر ، الیمامه - بیروت ، الطبعه : الثالثه ، ۱۴۰۷ - ۱۹۸۷  .

و در روایت سوم آمده است :

ثُمَّ قَامَ یُصَلِّی عَلَیْهِ، فَأَخَذَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ بِثَوْبِهِ فَقَالَ تُصَلِّی عَلَیْهِ وَهْوَ مُنَافِقٌ وَقَدْ نَهَاکَ اللَّهُ أَنْ تَسْتَغْفِرَ لَهُمْ.

پیامبر ایستاد تا بر جنازه او نماز بخواند ، عمر لباس پیامبر را کشید و گفت : بر او که منافق است نماز می‌خوانی ؟ در حالی که خداوند تو را نهی کرده است که برای آن‌ها استغفار کنی .
البخاری الجعفی ، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ) ، صحیح البخاری ، ج ۴   ص ۱۷۱۶ ، ح۴۳۹۵ ، کتاب التفسیر ، باب ولا تُصَلِّ على أَحَدٍ منهم مَاتَ أَبَدًا ولا تَقُمْ على قَبْرِهِ ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا ، ناشر : دار ابن کثیر ، الیمامه - بیروت ، الطبعه : الثالثه ، ۱۴۰۷ - ۱۹۸۷  .
آیا این روش نشاندهنده برخورد نا درست با رسول خدا صلی الله علیه وآله نیست؟ و آیا عمر بن  خطاب احکام شرعی را از بنیانگذار آن بهتر می دانسته است ؟ وآیا او می توانست برای رسول خدا صلی الله علیه وآله تعیین تکلیف کند ؟
روشن است که رسول خدا صلی الله علیه وآله عملى را بدون اذن الهى انجام نمى دهد و هر عمل و سخن و سیره اش منشأ وحیانى دارد .

قُلْ إِنَّمَا أَتَّبِعُ مَا یُوحَى إِلَىَّ مِنْ رَبِّی هَذَا بَصَائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَهُدىً وَرَحْمَهٌ لِقَوْم یُؤْمِنُونَ . الاعراف /۲۰۳ .

بگو: «من تنها از چیزى پیروى مى‏کنم که بر من وحى مى‏شود این وسیله بینایى از طرف پروردگارتان  و مایه هدایت و رحمت است براى جمعیّتى که ایمان مى‏آورند» .
طبق آموزه‌های قرآن کریم ، مسلمانان حقّ اعتراض به عمل و رفتار رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را ندارند . قرآن کریم مى فرماید :

وَمَا کَانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَه إِذَا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمْ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا مُّبِیناً . احزاب / ۳۶  .

هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارد هنگامى که خدا و پیامبرش فرمانى صادر کنند ، اختیارى در کار خود داشته باشند و هر کس خدا و پیامبرش را نافرمانى کند به گمراهى آشکارى گرفتار شده است .
اما در عین حال می‌بینیم که خلیفه دوم در موارد بسیاری به عمل و رفتار رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شدیداً اعتراض می‌کنند.
جسارت و نسبت ناروا به پیامبراکرم (ص) :

از ماجراهاى تلخ صدر اسلام ، ماجرایى است که در پنج شنبه آخر عمر رسول خدا صلی الله علیه وآله اتفاق افتاد . در آن روز که پیامبر در بستر بیمارى بود و پس از آن از دنیا رفت ، به حاضران فرمود :
براى من قلم و دواتى حاضر کنید ، تا نامه اى بنویسیم که پس از آن هرگز گمراه نشوید .
خلیفه دوم و همراهان و همفکرانش ، با عبارت تند نسبت به رسول خدا صلی الله علیه وآله ، قلب آن حضرت را به درد آوردند به طوری که حضرت دستور داد که آنان از منزل حضرت خارج شوند
بخاری داستان را این گونه تعریف می‌کند :

عَنِ ابْنِ عَبَّاس رضى الله عنهما أَنَّهُ قَالَ یَوْمُ الْخَمِیسِ، وَمَا یَوْمُ الْخَمِیسِ ثُمَّ بَکَى حَتَّى خَضَبَ

دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ فَقَالَ اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم وَجَعُهُ یَوْمَ الْخَمِیسِ فَقَالَ "

ائْتُونِی بِکِتَاب أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا ". فَتَنَازَعُوا وَلاَ یَنْبَغِی عِنْدَ نَبِیّ تَنَازُعٌ

فَقَالُوا هَجَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم

ابن عباس می گفت: روز پنجشنبه وچه روزی بود آن روز وگریه کرد که اشک چشمش سنگریزه هارا خیس کرد، سپس گفت: روز پنجشنبه درد بر رسول خدا (ص) شدید شد ، فرمود : کاغذی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید ، حاضران اختلاف کردند در حالیکه چنین عملی در حضور پیامبر خدا شایسته وسزاوار نبود، گفتند : او بیمار است و هزیان می گوید .
البخاری الجعفی ، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای۲۵۶هـ) ، صحیح البخاری ، ج ۳ ، ص ۱۱۱۱ ، ح۲۸۸۸ ، کتاب الجهاد والسیر ، بَاب جَوَائِزِ الْوَفْدِ هل یُسْتَشْفَعُ إلى أَهْلِ الذِّمَّهِ وَمُعَامَلَتِهِمْ ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا ، ناشر : دار ابن کثیر ، الیمامه - بیروت ، الطبعه : الثالثه ، ۱۴۰۷ - ۱۹۸۷  .
ابن اثیر در النهایه می‌نویسد :
أهْجَر فی منطقه یُهجِر إهجارا : إذا أفحش ، وکذلک إذا أکثر الکلام فیما لا ینبغی...  والقائل کان عمر .
أهَجَرَ ، یعنی سخنان ناشایست گفت ، و همچنین وقتی که بیش از اندازه در آن چه شایسته و سزاوار نیست سخن بگوید . گوینده این سخن  عمر بن خطاب بوده است .
الجزری ، أبو السعادات المبارک بن محمد (متوفای۶۰۶هـ ، النهایه فی غریب الحدیث والأثر ، ج ۵ ، ص ۲۴۴ ، تحقیق طاهر أحمد الزاوى - محمود محمد الطناحی ، ناشر : المکتبه العلمیه - بیروت - ۱۳۹۹هـ - ۱۹۷۹م .
الأفریقی المصری ، محمد بن مکرم بن منظور (متوفای۷۱۱هـ) ، لسان العرب ، ج ۵ ، ص ۲۵۴ ،  ناشر : دار صادر - بیروت ، الطبعه : الأولى .
عینی در شرح صحیح بخاری در این باره می‌گوید :
هذه العبارات کلها فیها ترک الأدب والذکر بما لا یلیق بحق النبی صلى الله علیه وسلم ، ولقد أفحش من أتى بهذه العباره .
العینی ، بدر الدین محمود بن أحمد (متوفای۸۵۵هـ) ، عمده القاری شرح صحیح البخاری ، ج ۱۴، ص ۲۹۸ ،  ناشر : دار إحیاء التراث العربی – بیروت .
مخالفت عمر با درخواست رسول خدا (ص) :
احمد بن حنبل می‌نویسد :
عن جابر ان النبی صلى الله علیه وسلم دعا عند موته بصحیفه لیکتب فیها کتابا لا یضلون بعده قال فخالف علیها عمر بن الخطاب حتى رفضها .
از جابر بن عبد الله نقل شده است که رسول خدا صلی الله علیه وآله در هنگام موتش درخواست کرد تا  کاغذی بیاورند تا در آن چیزی بنویسد که بعد از آن  هیچ گاه گمراه نشوند ؛ ولی عمر مخالف کرد و اجازه نداد .
الشیبانی ، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفای۲۴۱هـ) ، مسند الإمام أحمد بن حنبل ، ج ۳ ، ص ۳۴۶ ،  ناشر : مؤسسه قرطبه – مصر .
و هیثمی در مجمع الزوائد می‌نویسد :
عن جابر أن رسول الله صلى الله علیه وسلم دعا عند موته بصحیفه لیکتب فیها کتابا لا یضلون بعده ولا یضلون وکان فی البیت لغط فتکلم عمر بن الخطاب فرفضها رسول الله صلى الله علیه وسلم رواه أبو یعلی وعنده فی روایه یکتب فیها کتابا لأمته قال لا یظلمون ولا یظلمون ورجال الجمیع رجال الصحیح .
از جابر بن عبد الله نقل شده است که رسول خدا صلی الله علیه وآله در هنگام احتضار درخواست کرد تا کاغذی بیاورند تا در آن چیزی بنویسد که بعد از آن نه گمراه شوید و نه کسی را گمراه کنید ؛ عمر بن الخطاب ، شروع به سخن گفتن کرد ، تا این که رسول خدا (ص) منصرف شد . این روایت را أبو یعلی نقل کرده و در روایت دیگر آمده است که نه به کسی ظلم کنید و نه به شما ظلم شود . راویان همه آن‌ها ، راویان صحیح بخاری هستند .
الهیثمی ، علی بن أبی بکر (متوفای۸۰۷هـ) ، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، ج ۴ ، ص ۲۱۴ ـ۲۱۵ ، باب وصیه رسول الله ،  ناشر : دار الریان للتراث /‏ دار الکتاب العربی - القاهره ، بیروت – ۱۴۰۷ .
و غزالی در کتاب سر العالمین می‌نویسد :
ولما مات رسول الله صلى الله علیه وسلم قال قبل وفاته ائتوا بدواه وبیضاء لأزیل لکم إشکال الأمر واذکر لکم من المستحق لها بعدی.
قال عمر رضی الله عنه دعوا الرجل فإنه لیهجر .
رسول خدا (ص) قبل از وفاتش فرمود : کاغذ و دواتی بیاورید تا نزاع و اختلاف در خلافت را از بین ببرم و کسی را که سزاوار خلافت بعد از من است معرفی کنیم . عمر گفت : این مرد را رها کنید که هذیان می‌گوید .
الغزالی ، أبو حامد محمد بن محمد (متوفای۵۰۵هـ) ، سر العالمین وکشف ما فی الدارین ، ج ۱ ، ص ۱۸ ، تحقیق : محمد حسن محمد حسن إسماعیل وأحمد فرید المزیدی ، ناشر : دار الکتب العلمیه - بیروت / لبنان ، الطبعه : الأولى ، ۱۴۲۴هـ ۲۰۰۳م .

+ نوشته شده توسط حیدری در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 20:1 |

طرح شبهه:
علي که شير خدا و اسد الله الغالب بود و در قلعه خيبر را با يک دست بلند کرد، چگونه حاضر مى‌شود ببيند همسرش را در مقابل چشمانش كتك بزنند؛ اما هيچ واكنشى از خود نشان ندهد؟!

 

 

 

طرح شبهه:

علي که شير خدا و اسد الله الغالب بود و در قلعه خيبر را با يک دست بلند کرد، چگونه حاضر مى‌شود ببيند همسرش را در مقابل چشمانش كتك بزنند؛ اما هيچ واكنشى از خود نشان ندهد؟!
نقد و بررسي:
يكى از مهمترين شبهاتى كه وهابي‌ها با تحريك احساسات مردم، به منظور انكار قضيه هجوم عمر بن خطاب و كتك زدن فاطمه زهرا سلام الله عليها مطرح مى‌كنند، اين است كه چرا اميرمؤمنان عليه السلام از همسرش دفاع نكرد؟ مگر نه اين كه او اسد الله الغالب و شجاع‌ترين فرد زمان خود بود و...
عالمان شيعه در طول تاريخ از اين شبهه‌ پاسخ‌هاى گوناگونى داده‌اند كه به اختصار به چند نكته بسنده مى‌كنيم.
عكس العمل تند حضرت در برابر عمر بن خطاب:

اميرمؤمنان عليه السلام در مرحله اول و زمانى كه آن‌ها قصد تعرض به همسرش را داشتند، از خود واكنش نشان داد و با عمر برخورد كرد، او را بر زمين زد، با مشت به صورت و گردن او كوبيد؛ اما از آن جايى كه مأمور به صبر بود از ادامه مخاصمه منصرف و طبق فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله صبر پيشه كرد. در حقيقت با اين كار مى‌خواست به آن‌ها بفهماند كه اگر مأمور به شكيبائى نبودم و فرمان خدا غير از اين بود، كسى جرأت نمى‌كرد كه اين فكر را حتى از مخيله‌اش بگذراند؛ اما آن حضرت مثل هميشه تابع فرمان‌هاى الهى بوده است.

سليم بن قيس هلالى كه از ياران مخلص اميرمؤمنان عليه السلام است، در اين باره مى‌نويسد:

وَدَعَا عُمَرُ بِالنَّارِ فَأَضْرَمَهَا فِي الْبَابِ ثُمَّ دَفَعَهُ فَدَخَلَ فَاسْتَقْبَلَتْهُ فَاطِمَةُ عليه السلام وَصَاحَتْ يَا أَبَتَاهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَرَفَعَ عُمَرُ السَّيْفَ وَهُوَ فِي غِمْدِهِ فَوَجَأَ بِهِ جَنْبَهَا فَصَرَخَتْ يَا أَبَتَاهْ فَرَفَعَ السَّوْطَ فَضَرَبَ بِهِ ذِرَاعَهَا فَنَادَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَبِئْسَ مَا خَلَّفَكَ أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ.

فَوَثَبَ عَلِيٌّ (عليه السلام) فَأَخَذَ بِتَلابِيبِهِ ثُمَّ نَتَرَهُ فَصَرَعَهُ وَوَجَأَ أَنْفَهُ وَرَقَبَتَهُ وَهَمَّ بِقَتْلِهِ فَذَكَرَ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) وَمَا أَوْصَاهُ بِهِ فَقَالَ وَالَّذِي كَرَّمَ مُحَمَّداً بِالنُّبُوَّةِ يَا ابْنَ صُهَاكَ لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَعَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) لَعَلِمْتَ أَنَّكَ لا تَدْخُلُ بَيْتِي.

عمر آتش طلبيد و آن را بر در خانه شعله‏ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز كرد و داخل شد! حضرت زهرا عليها السّلام به طرف عمر آمد و فرياد زد: يا ابتاه، يا رسول اللَّه! عمر شمشير را در حالى كه در غلافش بود بلند كرد و بر پهلوى فاطمه زد. آن حضرت ناله كرد: يا ابتاه! عمر تازيانه را بلند كرد و بر بازوى حضرت زد. آن حضرت صدا زد:

يا رسول اللَّه، ابوبكر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتار مى‌كنند»!

علي عليه السّلام ناگهان از جا برخاست و گريبان عمر را گرفت و او را به شدت كشيد و بر زمين زد و بر بينى و گردنش كوبيد و خواست او را بكشد؛ ولى به ياد سخن پيامبر صلى الله عليه وآله و وصيتى كه به او كرده بود افتاد، فرمود: اى پسر صُهاك! قسم به آنكه محمّد را به پيامبرى مبعوث نمود، اگر مقدرّات الهى و عهدى كه پيامبر با من بسته است، نبود، مى‏دانستى كه تو نمى‏توانى به خانه من داخل شوى»

الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص568، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.

همچنين آلوسى مفسر مشهور اهل تسنن به نقل از منابع شيعه اين روايت را نقل كرده است:

أنه لما يجب على غضب عمر وأضرم النار بباب على وأحرقه ودخل فاستقبلته فاطمة وصاحت يا أبتاه ويا رسول الله فرفع عمر السيف وهو فى غمده فوجأ به جنبها المبارك ورفع السوط فضرب به ضرعها فصاحت يا أبتاه فأخذ على بتلابيب عمر وهزه ووجأ أنفه ورقبته

عمر عصباني شد و درب خانه علي را به آتش کشيد و داخل خانه شد، فاطمه سلام الله عليها به طرف عمر آمد و فرياد زد: «يا ابتاه، يا رسول الله»! عمر شمشيرش را که در غلاف بود بلند کرد و به پهلوى فاطمه زد، تازيانه را بلند کرد و بر بازوى فاطمه زد، فرياد زد: « يا ابتاه » (با مشاهده اين ماجرا) علي (ع) ناگهان از جا برخاست و گريبان عمر را گرفت و او را به شدت کشيد و بر زمين زد و بر بينى و گردنش کوبيد.
الآلوسي البغدادي، العلامة أبي الفضل شهاب الدين السيد محمود (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج3، ص124، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.
آتسليم وصيت پيامبر اكرم (ص):
اميرمؤمنان عليه السلام در تمام دوران زندگي‌اش، مطيع محض فرمان‌هاى الهى بوده و آن‌چه او را به واكنش وامى‌داشت، فقط و فقط اوامر الهى بود و هرگز به خاطر تعصب، غضب و منافع شخصى از خود واكنش نشان نمى‌داد.
آن حضرت از جانب خدا و رسولش مأمور به صبر و شكيبائى در برابر اين مصيبت‌هاى عظيم بوده است و طبق همين فرمان بود كه دست به شمشير نبرد.
مرحوم سيد رضى الدين موسوى در كتاب شريف خصائص الأئمه (عليهم السلام) مى‌نويسد:

أَبُو الْحَسَنِ فَقُلْتُ لِأَبِي فَمَا كَانَ بَعْدَ إِفَاقَتِهِ قَالَ دَخَلَ عَلَيْهِ النِّسَاءُ يَبْكِينَ وَارْتَفَعَتِ الْأَصْوَاتُ وَضَجَّ النَّاسُ بِالْبَابِ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ فَبَيْنَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ نُودِيَ أَيْنَ عَلِيٌّ فَأَقْبَلَ حَتَّى دَخَلَ عَلَيْهِ قَالَ عَلِيٌّ (عليه السلام) فَانْكَبَبْتُ عَلَيْهِ فَقَالَ يَا أَخِي... أَنَّ الْقَوْمَ سَيَشْغَلُهُمْ عَنِّي مَا يَشْغَلُهُمْ فَإِنَّمَا مَثَلُكَ فِي الْأُمَّةِ مَثَلُ الْكَعْبَةِ نَصَبَهَا اللَّهُ لِلنَّاسِ عَلَماً وَإِنَّمَا تُؤْتَى مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ وَنَأْيٍ سَحِيقٍ وَلَا تَأْتِي وَإِنَّمَا أَنْتَ عَلَمُ الْهُدَى وَنُورُ الدِّينِ وَهُوَ نُورُ اللَّهِ يَا أَخِي وَالَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ لَقَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْهِمْ بِالْوَعِيدِ بَعْدَ أَنْ أَخْبَرْتُهُمْ رَجُلًا رَجُلًا مَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ حَقِّكَ وَأَلْزَمَهُمْ مِنْ طَاعَتِكَ وَكُلٌّ أَجَابَ وَسَلَّمَ إِلَيْكَ الْأَمْرَ وَإِنِّي لَأَعْلَمُ خِلَافَ قَوْلِهِمْ فَإِذَا قُبِضْتُ وَفَرَغْتَ مِنْ جَمِيعِ مَا أُوصِيكَ بِهِ وَغَيَّبْتَنِي فِي قَبْرِي فَالْزَمْ بَيْتَكَ وَاجْمَعِ الْقُرْآنَ عَلَى تَأْلِيفِهِ وَالْفَرَائِضَ وَالْأَحْكَامَ عَلَى تَنْزِيلِهِ ثُمَّ امْضِ [ذَلِكَ‏] عَلَى غير لائمة [عَزَائِمِهِ وَ] عَلَى مَا أَمَرْتُكَ بِهِ وَعَلَيْكَ بِالصَّبْرِ عَلَى مَا يَنْزِلُ بِكَ وَبِهَا [يعني بفاطمة] حَتَّى تَقْدَمُوا عَلَيَّ.

امام كاظم عليه السلام مى‌فرمايد: از پدرم امام صادق عليه السلام پرسيدم: پس از به هوش آمدن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم چه اتفاق افتاد؟ فرمود: زنها داخل شدند و صدا به گريه بلند كردند، مهاجرين و انصار جمع شده و اظهار غم و اندوه مى‌كردند، علي فرمود: ناگهان مرا صدا زدند، وارد شدم و خودم را روى بدن پيغمبر انداختم، فرمود:
برادرم، اين مردم مرا رها خواهند كرد و به دنياى خودشان مشغول خواهند شد؛ ولى تو را از رسيدگى به من باز ندارد، مثل تو در بين اين امت مثل كعبه است كه خدا آن را نشانه قرار داده است تا از راههاى دور نزد آن بيايند... پس چون از دنيا رفتم و از آنچه به تو وصيت كردم فارغ شدى و بدنم را در قبر گذاشتي، در خانه‌ات بنشين و قرآن را آنگونه كه دستور داده‌ام، بر اساس واجبات و احكام و ترتيب نزول جمع آورى كن، تو را به بردبارى در برابر آنچه كه از اين گروه به تو و فاطمه زهرا سلام الله عليها خواهد رسيد سفارش مى‌كنم، صبر كن تا بر من وارد شوي.
الشريف الرضي، أبي الحسن محمد بن الحسين بن موسى الموسوي البغدادي (متوفاي406هـ) خصائص‏الأئمة (عليهم السلام)، ص73، تحقيق وتعليق: الدكتور محمد هادي الأميني، ناشر: مجمع البحوث الإسلامية الآستانة الرضوية المقدسة مشهد – إيران، 1406هـ
المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 22، ص 484، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.

در روايت ديگرى سليم بن قيس هلالى نقل مى‌كند:

ثُمَّ نَظَرَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) إِلَى فَاطِمَةَ وَإِلَى بَعْلِهَا وَإِلَى ابْنَيْهَا فَقَالَ يَا سَلْمَانُ أُشْهِدُ اللَّهَ أَنِّي حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَهُمْ وَسِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَهُمْ أَمَا إِنَّهُمْ مَعِي فِي الْجَنَّةِ ثُمَّ أَقْبَلَ النَّبِيُّ (صلي الله عليه وآله) عَلَى عَلِيٍّ (عليه السلام) فَقَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّكَ سَتَلْقَى [بَعْدِي‏] مِنْ قُرَيْشٍ شِدَّةً مِنْ تَظَاهُرِهِمْ عَلَيْكَ وَظُلْمِهِمْ لَكَ فَإِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً [عَلَيْهِمْ‏] فَجَاهِدْهُمْ وَقَاتِلْ مَنْ خَالَفَكَ بِمَنْ وَافَقَكَ فَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَاصْبِرْ وَكُفَّ يَدَكَ وَلا تُلْقِ بِيَدِكَ إِلَى التَّهْلُكَةِ فَإِنَّكَ [مِنِّي‏] بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى وَلَكَ بِهَارُونَ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ إِنَّهُ قَالَ لِأَخِيهِ مُوسَى إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي‏.

پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به فاطمه و همسر او و دو پسرش نگاهى كرد و فرمود: اى سلمان! خدا را شاهد مى‏گيرم افرادى كه با اينان بجنگند با من جنگيده‌اند، افرادى كه با اينان روى صلح داشته باشند با من صلح كرده‌اند، بدانيد كه اينان در بهشت همراه منند.

سپس پيامبر صلى الله عليه وآله نگاهى به علي عليه السلام كرد و فرمود: اى علي! تو به زودى پس از من، از قريش و متحد شدنشان عليه خودت و ستمشان سختى خواهى كشيد. اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و به وسيله موافقينت با آنان بجنگ، و اگر كمك كار و ياورى نيافتى صبر كن و دست نگهدار و با دست خويش خود را به نابودى مينداز. تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى، هارون براى تو اسوه خوبى است، به برادرش موسى گفت: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي؛ اين قوم مرا ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند.
الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص569، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.
همچنين در ادامه روايت پيشين كه از سليم نقل شد، اميرمؤمنان عليه السلام خطاب به عمر فرمود:
يَا ابْنَ صُهَاكَ لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَعَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) لَعَلِمْتَ أَنَّكَ لا تَدْخُلُ بَيْتِي.
اى پسر صحّاك! اگر مقدرات خداوندى و پيمان و سفارش رسول خدا صلى الله عليه وآله نبود، هر آينه مى‌فهميدى كه تو قدرت ورود به خانه مرا نداري.
الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص568، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.
البته روايات در اين باب بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد؛ از اين رو به همين چند روايت بسنده مى‌كنيم.
به راستى چه كسى جز حيدر كرّار مى‌تواند از چنين امتحان سختى بيرون بيايد؟! زمانى ارزش اين كار مشخص مى‌شود كه بدانيم علي عليه السلام همان كسى است كه در ميدان نبرد، همچون شير ژيان بر دشمن حمله مى‌كرد و پهلوانان و يلان كفر را يكى پس از ديگرى از سر راه بر مى‌داشت، روزى پشت پهلوانى همچون عمر بن عبدود را به خاك مى‌مالد و روزى ديگر فرق سر مرهب يهودى را همراه با كلاه خودش مى‌شكافد.

آن روز فرمان خداوند اين بود كه دشمنان از ترس ذوالفقارش خواب آسوده نداشته باشند؛ ولى روز ديگر فرمان اين است كه همان ذوالفقار در نيام باشد تا اساس اسلام حفظ شود و دشمنان اسلام از نابود كردن آن مأيوس شوند.
احتمال شهادت حضرت زهرا عليها السلام هنگام درگيري:

دفاع از ناموس، از مسائل فطرى و مشترك ميان همه انسان‌ها است؛ اما روشن است كه اگر كسى بداند كه قصد دشمن از تعرض به ناموس وى اين است كه او را به واكنش وادار كنند تا به مقصود مهمتر و شوم‌ترى دست يابند؛ انسان عاقل، با تدبير و مسلط بر نفس خويش، هرگز كارى نخواهد كرد كه دشمن به مقصودش برسد.

قصد مهاجمين به خانه وحى اين بود كه اميرمؤمنان عليه السلام را به واكنش وادار كنند و با استفاده از اين فرصت، ثابت كنند كه شخصى همانند علي عليه السلام براى رسيدن به حكومت دنيوى حاضر شد كه افراد زيادى را از دم شمشير بگذراند.

و نيز اگر اميرمؤمنان عليه السلام از خود واكنش نشان مى‌داد و با آن‌ها درگير مى‌شد، ممكن بود كه فاطمه زهرا در اين درگيري‌ها كشته شود، سپس دشمنان شايع مى‌كردند كه علي عليه السلام براى به دست آوردن حكومت دنيايى، همسرش را نيز فدا كرد و در حقيقت او بود كه سبب كشتن همسرش شد؛ چنانچه در باره عمار ياسر، يار وفادار اميرمؤمنان عليه السلام چنين كردند.

هنگام ساختن مسجد مدينه، عمار ياسر برخلاف ديگران كه يك خشت برمى‌داشتند، او دو تا دو تا مى‌آورد، پيامبر اسلام او را ديد، با دست مباركش، غبار را از سر و صورت نازنين عمار زدود و پس فرمود:

وَيْحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ، يَدْعُوهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ، وَيَدْعُونَهُ إِلَى النَّار.
عمار را گروه ستمگر مى‌كشند، او آنان را به بهشت مى‌خواند وآنان او را به جهنّم.
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 1، ص172، ح436، كتاب الصلاة،بَاب التَّعَاوُنِ في بِنَاءِ الْمَسْجِدِ، و ج3، ص1035، ح 2657، الجهاد والسير، باب مَسْحِ الْغُبَارِ عَنِ النَّاسِ فِي السَّبِيلِ، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ – 1987م.
صدور اين روايت از رسول خدا صلى الله عليه وآله در حق عمّار قطعى بود و تمام مردم از آن آگاه بودند و نيز ثابت مى‌كرد كه معاويه و دار و دسته‌اش همان گروه نابكار هستند؛ از اين رو هنگامى كه معاويه شنيد عمار كشته شده و لرزه بر دل بسيارى از مردم انداخته، و اين فرمايش پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله سر زبان‌ها افتاده است، عمرو عاص را به حضور طلبيد و پس از مشورت با او شايع كردند كه علي عليه السلام او را كشته است و اين گونه استدلال كردند كه چون عمار در جبهه علي وهمراه او بوده است و علي او را به جنگ فرستاده است؛ پس او قاتل عمار است.
احمد بن جنبل در مسندش مى‌نويسد:
مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ حَزْمٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ لَمَّا قُتِلَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ دَخَلَ عَمْرُو بْنُ حَزْمٍ عَلَى عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ فَقَالَ قُتِلَ عَمَّارٌ وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فَقَامَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ فَزِعًا يُرَجِّعُ حَتَّى دَخَلَ عَلَى مُعَاوِيَةَ فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ مَا شَأْنُكَ قَالَ قُتِلَ عَمَّارٌ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ قَدْ قُتِلَ عَمَّارٌ فَمَاذَا قَالَ عَمْرٌو سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ دُحِضْتَ فِي بَوْلِكَ أَوَنَحْنُ قَتَلْنَاهُ إِنَّمَا قَتَلَهُ عَلِيٌّ وَأَصْحَابُهُ جَاءُوا بِهِ حَتَّى أَلْقَوْهُ بَيْنَ رِمَاحِنَا أَوْ قَالَ بَيْنَ سُيُوفِنَا.
ابو بكر بن محمد بن عمرو بن حزم از پدرش نقل مى‌كند كه گفت: هنگامى كه عمار ياسر به شهادت رسيد، عمرو بن حزم نزد عمرو عاص رفت و گفت: عمار كشته شد، رسول خدا صلى الله عليه وآله فرموده است: گروه ستمگر، عمار را مى‌كشند، عمرو عاص ناراحت شد و جمله «لا حول ولا قوة الا بالله» را مى‌گفت تا نزد معاويه رفت،‌ معاويه پرسيد: چه شده است؟ گفت: عمار كشته شده است. معاويه گفت:‌ كشته شد كه شد، حالا چه شده است؟ عمرو گفت: از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه مى‌فرمود: عمار را گروه باغى وستمگر خواهد كشت، معاويه گفت: مگر ما او را كشته‌ايم، عمار را علي و يارانش كشتند كه او را همراه خويش وادار به جنگ كردند و او را بين نيزه‌ها و شمشيرهاى ما قرار دادند.

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج4، ص199، ح 17813، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛

البيهقي، أحمد بن الحسين بن علي بن موسى أبو بكر (متوفاي 458هـ)، سنن البيهقي الكبرى، ج8، ص189، ناشر: مكتبة دار الباز - مكة المكرمة، تحقيق: محمد عبد القادر عطا، 1414 - 1994؛
الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 1، ص 420 و ص 426، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
هيثمى پس از نقل روايت مى‌گويد:
رواه أحمد وهو ثقة.
الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج7، ص242، ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.
و حاكم نيشابورى پس از نقل روايت مى‌‌گويد:
هذا حديث صحيح على شرط الشخين ولم يخرجاه بهذه السياقة.
اين حديث با شرائطى كه بخارى و مسلم قبول دارند، صحيح است؛‌ ولى آن‌ها به اين صورت نقل نكرده‌اند.

الحاكم النيسابوري، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفاي 405 هـ)، المستدرك على الصحيحين، ج2، ص155، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

مناوى به نقل از قرطبى مى‌نويسد:

وهذا الحديث أثبت الأحاديث وأصحّها، ولمّا لم يقدر معاوية على إنكاره قال: إنّما قتله من أخرجه، فأجابه عليّ بأنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم إذن قتل حمزة حين أخرجه.
قال ابن دحية: وهذا من على إلزام مفحم الذي لا جواب عنه، وحجّة لا اعتراض عليها.
اين حديث از محكم‌ترين و صحيح‌ترين احاديث است و چون معاويه قدرت بر انكارش نداشت، گفت: عمار را كسى كشت كه او را همراه خود آورده است و لذا علي (ع) در پاسخش فرمود: پس بنابراين حمزه را هم در جنگ احد پيامبر كشته است؛ چون آن حضرت بود كه حمزه را همراه خودش آورده بود.
ابن دحيه مى‌گويد: اين پاسخ علي چنان كوبنده است كه حرفى براى گفتن باقى نمى‌گذارد ودليلى است كه انتقادى بر آن نيست.
المناوي، عبد الرؤوف (متوفاي: 1031هـ)، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج 6، ص 366، ناشر: المكتبة التجارية الكبرى - مصر، الطبعة: الأولى، 1356هـ
چرا امير المؤمنين در هيچ جنگي در زمان خلفاء شركت نكرد؟
اين كه اميرمؤمنان عليه السلام شجاعترين فرد زمان خودش بود، هيچ شك و شبهه‌اى در آن نيست؛ آن قدر شجاع و دلاور بود كه شنيدن نامش خواب را از چشمان پهلوانان دشمن مى‌پراند؛ تا جايى كه عمر بن خطاب مى‌گفت:
والله لولا سيفه لما قام عمود الاسلام.
به خدا سوگند! اگر شمشير علي عليه السلام نبود‌، عمود خيمه اسلام استوار نمى‌شد.
إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 51، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

حتى در زمانى كه تمام ياران بي‌وفاى رسول خدا صلى الله عليه وآله در جنگ احد و حنين آن حضرت را رها و از معركه گريختند، امام علي عليه السلام پروانه وار اطراف شمع وجود پيامبر گرامى چرخيد و از او دفاع مى‌كرد.
اما چرا همان علي عليه السلام در هيچ يك از جنگ‌هاى زمان خلفاء شركت نكرد؟
همان كسى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه وآله در تمام نبردهاى مسلمانان عليه كفار، يهوديان و... شركت فعال داشت و پيشاپيش تمام سربازان پرچم اسلام را به دوش مى‌كشيد و پهلوانان دشمن را يكى پس از ديگرى بر زمين مى‌كوبيد، چه اتفاقى افتاده بود كه در زمان خلفاء در هيچ نبردى حضور نمى‌يافت؟
آيا شجاعتش را از دست داده بود، يا جنگ در ركاب خلفاء را جهاد نمى‌دانست؟ يا اين كه خلفاء، بر خلاف سنت رسول خدا صلى الله عليه وآله قصد استفاده از آن حضرت را نداشتند؟
امير المؤمنين عليه السلام بهترين تصميم را گرفت:
امر دائر بود بين اين كه اميرمؤمنان عليه السلام اساس اسلام را حفظ نمايد و از حق خود بگذرد؛ يا اين كه بر آن عده اندك حمله نموده و آن‌ها را از دم تيغ بگذراند و در عوض دشمنان اسلام و منافقين با استفاده از اين فرصت اساس اسلام را به خطر بيندازند، اميرمؤمنان عليه السلام راه دوم را برگزيد و با اين فداكارى دين اسلام را براى هميشه حفظ و دشمنان اسلام را نا اميد كرد و به طور قطع اين تصميم عاقلانه‌تر بوده است.

در خطبه سوم نهج البلاغه مى‌فرمايد:

وَطَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ. يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَيَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَيَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ. فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى. فَصَبَرْتُ وَفِي الْعَيْنِ قَذًى وَفِي الْحَلْقِ شَجًا. أَرَى تُرَاثِي نَهْباً.
در اين انديشه فرو رفته بودم كه: با دست تنها (با بى ياورى) به پا خيزم (و حق خود و مردم را بگيرم) و يا در اين محيط پر خفقان و تاريكيى كه پديد آورده‏اند صبر كنم، محيطى كه: پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگى به رنج وا مى‏دارد.
(عاقبت) ديدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزديكتر است؛ لذا شكيبائى ورزيدم؛ ولى به كسى مى‏ماندم كه: خاشاك چشمش را پر كرده، و استخوان راه گلويش را گرفته، با چشم خود مى‏ديدم، ميراثم را به غارت مى‏برند.
و در خطبه پنجم نهج البلاغه، هنگامى كه شخصى همانند ابوسفيان به قصد گرفتن ماهى از آب گل آلود و استفاده از موقعيت به دست آمده، نزد آن حضرت آمد و پشنهاد بيعت و جنگ با أبوبكر را داد، امام عليه السلام خطبه خواند و فرمود:
أَيُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ... أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ... فَإِنْ أَقُلْ يَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْكِ وَإِنْ أَسْكُتْ يَقُولُوا جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَالَّتِي وَاللَّهِ لابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ. بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَى مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لاضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الْأَرْشِيَةِ فِي الطَّوِيِّ الْبَعِيدَةِ.
اى مردم امواج كوه پيكر فتنه‏ها را، با كشتي‌هاى نجات در هم بشكنيد... (دو كس راه صحيح را پيمودند) آن كس كه با داشتن يار و ياور و نيروى كافى به پا خاست و پيروز شد، و آن كس كه با نداشتن نيروى كافى كناره‏گيرى كرد و مردم را راحت ساخت. اگر سخن گويم (و حقم را مطالبه كنم) گويند: بر رياست و حكومت حريص است، و اگر دم فرو بندم (و ساكت نشينم) خواهند گفت از مرگ مى‏ترسد. (اما) هيهات پس از آن همه جنگ‌ها و حوادث (اين گفته بس ناروا است). به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب، به مرگ از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادر بيشتر است؛ اما من از علوم و حوادثى آگاهم كه اگر بگويم همانند طناب ها در چاه‌هاى عميق به لرزه درآئيد.
چرا رسول خدا (ص) از سميه و ديگر زنان مسلمان دفاع نکرد؟
اميرمؤمنان عليه السلام، به همان دليل از خود واكنش نشان نداد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله در هنگام كشته شدن سميه، مادر عمار ياسر توسط مشركان و تعرض آن‌ها به وي، از خود واكنشى نشان نداد.
ابن حجر عسقلانى در الإصابة مى‌نويسد:
( 11342 ) سمية بنت خباط... والدة عمار بن ياسر كانت سابعة سبعة في الاسلام عذبها أبو جهل وطعنها في قبلها فماتت فكانت أول شهيدة في الاسلام... عذبها آل بني المغيرة على الاسلام وهي تأبى غيره حتى قتلوها وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم يمر بعمار وأمه وأبيه وهم يُعذّبون بالأبطح في رمضاء مكة فيقول صبرا يا آل ياسر موعدكم الجنة.
سميه دختر خباط... مادر عمار ياسر هفتمين كسى است كه اسلام آورد، ابوجهل او را اذيت مى‌كرد و آن قدر نيزه بر پايين شكمش زد تا به شهادت رسيد، و او نخستين زن شهيد در اسلام است. آل بنومغيره، چون مسلمان شده بود و دست بردارد نبود او را آزار و اذيت كردند؛ تا كشته شد. رسول خدا (ص)، منظره شكنجه شدن عمار و مادر و پدرش را در مكه مى‌ديد و مى‌فرمود: اى خاندان ياسر! صبور باشيد كه وعده‌گاه شما بهشت است.

العسقلاني، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي، الإصابة في تمييز الصحابة، ج 7، ص 712، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 - 1992.
با اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله مى‌ديد كافرى همچون ابوجهل متعرض ناموس مسلمانان مى‌شود؛ ولى در عين حال هيچ واكنشى از خود نشان نمى‌داد و به آنان نيز فرمان مى‌داد كه صبر نمايند.
مگر نه اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله غيورترين و شجاع‌ترين فرد عالم است، پس چرا از ناموس مسلمانان دفاع نكرد؟ چرا شمشيرش را برنداشت تا گردن ابوجهل را از تنش جدا كند؟
و نيز زمانى كه عمر بن خطاب، متعرض زنان مسلمان مى‌شد و آن‌ها را به خاطر اسلام آوردنشان كتك مى‌زد، چرا رسول خدا صلى الله عليه وآله از خود واكنشى نشان نمى‌داد.
ابن هشام در السيرة النبوية، مى‌نويسد:
ومر [ابوبكر] بجارية بنى مؤمل، حي من بنى عدى بن كعب، وكانت مسلمة، وعمر بن الخطاب يعذبها لتترك الاسلام، وهو يومئذ مشرك، وهو يضربها، حتى إذا مل قال: إني أعتذر إليك، إني لم أتركك إلا ملالة، فتقول: كذلك فعل الله بك.
ابوبكر مى‌ديد كه كنيز مسلمان شده از بنو مؤمل از خاندان عدى بن كعب،‌ عمر او را كتك مى‌زد تا دست از اسلام بردارد و مسلمان بودن را ترك كند (چون عمر هنوز مشرك بود) آن قدر او را زد تا خسته شد، گفت: اگر تو را كتك نمى‌زنم براى اين است كه خسته شده‌ام، از اين جهت مرا ببخش. كنيز در پاسخ گفت: بدان كه خدا نيز اين گونه با تو رفتار خواهد كرد.
الحميري المعافري، عبد الملك بن هشام بن أيوب أبو محمد (متوفاي213هـ)، السيرة النبوية، ج 2، ص 161، تحقيق طه عبد الرءوف سعد، ناشر: دار الجيل، الطبعة: الأولى، بيروت – 1411هـ؛
الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبد الله (متوفاي241هـ)، فضائل الصحابة، ج 1، ص 120، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م؛
الكلاعي الأندلسي، أبو الربيع سليمان بن موسى (متوفاي634هـ)، الإكتفاء بما تضمنه من مغازي رسول الله والثلاثة الخلفاء، ج 1، ص 238، تحقيق د. محمد كمال الدين عز الدين علي، ناشر: عالم الكتب - بيروت، الطبعة: الأولى، 1417هـ؛
الانصاري التلمساني، محمد بن أبي بكر المعروف بالبري (متوفاي644هـ) الجوهرة في نسب النبي وأصحابه العشرة، ج 1، ص 244؛
الطبري، أحمد بن عبد الله بن محمد أبو جعفر (متوفاي694هـ)، الرياض النضرة في مناقب العشرة، ج 2، ص 24، تحقيق عيسى عبد الله محمد مانع الحميري، ناشر: دار الغرب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1996م؛
النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج 16، ص 162، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2004م.
چرا رسول خدا صلى الله عليه وآله جلوى عمر را نگرفت و او را از اين كار منع نكرد؟ چرا شمشيرش را برنداشت و گردن عمر را نزد؟
اهل تسنن، هر پاسخى دادند، ما نيز عين همان را در باره صبر اميرمؤمنان عليه السلام و شمشير نكشيدن آن حضرت خواهيم داد.
چرا عثمان از زنش دفاع نكرد؟
هنگامى كه ياران رسول خدا صلى الله عليه وآله به خانه عثمان ريختند و همسر او را زده و انگشتش را قطع کردند، او از همسرش دفاع نکرد، شما از اين عملکرد عثمان چه پاسخى داريد؟
طبري،‌ در تاريخش مى‌نويسد:
وجاء سودان بن حمران ليضربه فانكبت عليه نائلة ابنة الفرافصة واتقت السيف بيدها فتعمدها ونفح أصابعها فأطن أصابع يدها وولت فغمز أوراكها وقال أنها لكبيرة العجيزة وضرب عثمان فقتله.
سودان بن حمران آمد تا او را كتك بزند، نائله دختر فرافصه (زن عثمان) خود را بر روى او انداخت، سودان شمشير را گرفت و انگشت او را قطع كرد و سپس دست به پشت او زد و گفت: عجب پشت بزرگى دارد، سپس عثمان را زد و كشت.
الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 676، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.
همچنين ابن أثير در الكامل فى التاريخ مى‌نويسد:
وجاء سودان ليضربه فأكبت عليه امرأته واتقت السيف بيدها فنفح أصابعها فأطن أصابع يديها وولت فغمز أوراكها وقال أنها لكبيرة العجز وضرب عثمان فقتله.
الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) الكامل في التاريخ، ج 3، ص 68، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.
ابن كثير دمشقى سلفى مى‌نويسد:
ثم تقدم سودان بن حمران بالسيف فمانعته نائلة فقطع أصابعها فولت فضرب عجيزتها بيده وقال: أنها لكبيرة العجيزة. وضرب عثمان فقتله.
القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج 7، ص 188، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.
چرا عثمان از زنش دفاع نكرد، مگر نه اين كه او مرد بود، غيرت داشت و بايد از زنش دفاع مى‌كرد؟ پس چرا هيچ واكنشى از خود نشان نداد و حاضر شد كه ببيند ياران رسول خدا به همسر او اهانت كرده و متعرض همسر او شوند؟
چرا عمر از زنش دفاع نكرد؟
اهل سنت اصرار دارند كه امّ‌كلثوم دختر امير مؤمنان عليه السلام همسر عمر بوده است؛ اما مى‌بينيم كه هنگامى كه مغيرة بن شعبه اهانت زشتى به امّ‌كلثوم كرده و او را با امّ‌جميل، زنا كار مشهور عرب تشبيه و قياس مى‌‌كند،‌ عمر هيچ عكس العملى از خود نشان نمى‌دهد.
ابن خلكان در وفيات الأعيان مى‌نويسد:
ثم إن أم جميل وافقت عمر بن الخطاب رضي الله عنه بالموسم والمغيرة هناك فقال له عمر أتعرف هذه المرأة يا مغيرة قال نعم هذه أم كلثوم بنت علي فقال له عمر أتتجاهل علي والله ما أظن أبا بكرة كذب عليك وما رأيتك إلا خفت أن أرمى بحجارة من السماء.
ام جميل (كسى كه سه نفر شهادت دادند مغيره با او زنا كرده است، و به خاطر امتناع شاهد چهارم از شهادت، از حد رهايى يافت) در حج، با عمر همراه شده و مغيره نيز در آن زمان در مكه بود. عمر به مغيره گفت: آيا اين زن را مى‌شناسي؟
مغيره در پاسخ گفت: آرى اين امّ‌كلثوم دختر علي است!
عمر گفت: آيا خودت را به بى خبرى مى‌زنى؟ قسم به خدا من گمان مى‌كنم كه ابوبكرة‌ در باره تو دروغ نگفته است؛ و هر زمان كه تو را مى‌بينم مى‌ترسم كه از آسمان سنگى بر سر من فرود آيد!
إبن خلكان، أبو العباس شمس الدين أحمد بن محمد بن أبي بكر (متوفاي681هـ)، وفيات الأعيان و انباء أبناء الزمان، ج6، ص366، تحقيق احسان عباس، ناشر: دار الثقافة - لبنان.
و ابوالفرج اصفهانى مى‌نويسد:
حدثنا ابن عمار والجوهري قالا حدثنا عمر بن شبة قال حدثنا علي بن محمد عن يحيى بن زكريا عن مجالد عن الشعبي قال كانت أم جميل بنت عمر التي رمي بها المغيرة بن شعبة بالكوفة تختلف إلى المغيرة في حوائجها فيقضيها لها قال ووافقت عمر بالموسم والمغيرة هناك فقال له عمر أتعرف هذه قال نعم هذه أم كلثوم بنت علي فقال له عمر أتتجاهل علي والله ما أظن أبا بكرة كذب عليك وما رأيتك إلا خفت أن أرمى بحجارة من السماء.
ام جميل همان كسى است كه مغيره را به زناى با او متهم كردند و در كوفه به نزد مغيره رفته و كارهاى او را انجام مى‌داد! اين زن در زمان حج با مغيره و عمر همراه شد. عمر به مغيره گفت: آيا اين زن را مى‌شناسى؟ پاسخ داد: آرى اين امّ‌كلثوم دختر علي است!

عمر گفت‌: آيا در مقابل من خود را به بي‌خبرى مى‌زني؟ قسم به خدا من گمان ندارم كه ابوبكرة در باره تو دروغ گفته باشد! و تو را نمى‌بينم، مگر آنكه مى‌ترسم از آسمان سنگى بر سر من فرود آيد!الأصبهاني، أبو الفرج (متوفاي356هـ)، الأغاني، ج 16، ص 109، تحقيق: علي مهنا وسمير جابر، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر - لبنان.
زنا كردن مغيره با امّ‌جميل، مشهور و معروف و امّ‌جميل به بدكاره بودن شهره شهر و انگشت نماى عام و خاص بود. چرا هنگامى كه مغيرة بن شعبه، دختر رسول خدا را با چنين زنى زناكارى مقايسه مى‌كند، خليفه دوم او را مجازات نمى‌كند؟
اهل تسنن از اين مطلب هر پاسخى دادند، ما نيز همان پاسخ را به آن‌ها خواهيم داد.
+ نوشته شده توسط حیدری در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 17:24 |
در زمان خلیفه دوم سالی قحطی شد، بلال به همراه عده‌ای از صحابه بر سر قبر پیامبر آمد و چنین گفت: یا رسول الله! استسق لامتک... فاعفم قد هلکوا...» ای پیامبر! از خدایت برای امتت باران بفرست که ممکن است همه هلاک شوند.[4]

 

به گزارش شیعه آنلاین  ملازاده عامل متعصب شبکه وهابی وصال در برنامه ای هرگونه زیارت وتوسل به ائمه معصومین علیهم السلام را امام پرستی دانست البته این نوع اظهارات حاصل تعصب وعدم آگاهی وی از مبانی اعتقادی شیعیان می باشد.

ملازاده عامل متعصب شبکه وهابی وصال در برنامه ای هرگونه زیارت وتوسل به ائمه معصومین علیهم السلام را امام پرستی دانست البته این نوع اظهارات حاصل تعصب وعدم آگاهی وی از مبانی اعتقادی شیعیان می باشد درحالی که هر انسان منصف مسلمانی با مطالعه آیات قرآن وسنت به این نتیجه خواهد رسید که واسطه قرارائمه دادن به معنای مستقل دانستن ایشان در استجابت دعا نیست بلکه واسطه قرار دادن مقام انسان صالحی در پیشگاه خداوند و درخواست حاجت از خداوند به خاطر آن وسیله، به هیچ وجه ممنوع نیست وهمچنین در مورد زیارت نیز می توان به آیات و روایات متعددی را می توان اشاره کرد که به جواز و مقرب بودن آن اشاره دارد.
پاسخ تفصیلی شبهه

«توسل» از ماده «وسل» به معنای تقرّب جستن و یا چیزی که باعث تقرّب به دیگری از روی علاقه و رغبت می‎شود؛ می باشد،[1] و توسل شامل شفاعت نیز می‎شود، «شفاعت» از ماده «شفع» به معنای ضمیمه کردن چیزی به همانند او است.[2] و در مفهوم قرآنی، شخص گناهکار به خاطر پاره‎ای از جنبه‎های مثبت (مانند: ایمان، عمل صالح و...) شباهتی با اولیاء الله پیدا می‎کند و آنها با کمک‎های خود، او را به سوی کمال سوق می‎دهند، و از پیشگاه خداوند تقاضای عفو می‎کنند (ص: 52)

آیه‎ای که به مسئله «توسل» اشاره دارد؛ آیه 35 سوره مائده است که خداوند می‎فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَ جاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» ای کسانی که ایمان آورده‎اید پرهیزکاری پیشه کنید و وسیله‎ای برای تقرب به خدا، انتخاب نمایید و در راه او جهاد کنید، باشد که رستگار شوید.

وسیله در آیه فوق، معنای بسیار وسیعی دارد و هر کار و هر چیزی که باعث نزدیک شدن به پیشگاه مقدس پروردگار می‎شود، شامل می‎گردد، همانطورکه حضرت علی ـ علیه السّلام ـ فرمودند: بهترین چیزی که به وسیله آن می‎توان به خدا نزدیک شد، ایمان به خدا و پیامبر او و جهاد در راه او، نماز، زکات، روزه، حج، صله رحم، انفاق ... می‎باشند.[3]

و از آیات دیگر نیز استفاده می‎شود که وسیله قرار دادن مقام انسان صالحی در پیشگاه خداوند و درخواست حاجت از خداوند به خاطر آن وسیله، به هیچ وجه ممنوع نیست، همانطور که حضرت ابراهیم ـ علیه السّلام ـ از خداوند برای عمویش، طلب استغفار کرد، قرآن می‎فرماید: و استغفار ابراهیم برای پدرش (عمویش آزر) فقط به خاطر وعده‎هایی بود که به او داده بود (تا وی را به سوی ایمان جذب کند) امّا هنگامی که برای او روشن شد که وی دشمن خداست، از او بیزاری جست، چرا که ابراهیم مهربان و بردبار است.،[توبه، 114] یا در سوره یوسف آیه 97، زمانی که گناهان برادران یوسف آشکار شد، آنها به پدرشان گفتند: ای پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه که ما خطاکار بودیم.

این آیات نشان می‎دهد که انسان‎های صالح را می‎توان وسیله برای استغفار و طلب حاجت از خداوند قرار داد. این توسل در حقیقت توجه به خداست نه غیر خدا.

متوسل شدن به افراد در حقیقت توسل به مقام روحانی آنهاست که روح خود را پرورش داده و به کمالاتی رسیدند. و روح برای بقاست نه برای فنا؛. لذا می‌توان از افرادی که در قید حیات نیستند، متوسل شد، عالم اهل تسنن در کتاب «وفاء الوفا» می‌نویسد: مدد گرفتن و شفاعت خواستن در پیشگاه خداوند از پیامبر و از مقام و شخصیت او، هم پیش از خلقت او مجاز است و هم بعد از تولد و هم بعد از رحلتش و هم در عالم برزخ و هم در روز رستاخیز، عمر بن خطاب می‌گوید: حضرت آدم ـ علیه السّلام ـ به پیشگاه خداوند چنین عرض کرد: یا رب اسئلک بحق محمد لما غفرت لی، خداوندا! به حق محمد از تو تقاضا می کنم که مرا ببخش!

در زمان خلیفه دوم سالی قحطی شد، بلال به همراه عده‌ای از صحابه بر سر قبر پیامبر آمد و چنین گفت: یا رسول الله! استسق لامتک... فاعفم قد هلکوا...» ای پیامبر! از خدایت برای امتت باران بفرست که ممکن است همه هلاک شوند.[4]

با وجود روایات زیاد در کتابهای اهل تسنن، باز هم گروهی از آنان به مسئله توسل و شفاعت خرده می‌گیرند و آن را انکار می‌کنند و آن را نوعی استقلال در مقابل خداوند تلقّی می‌کنند، در حالی که از این جمله غافل هستند که متوسل شدن به انبیاء و ائمه ـ علیهم السّلام ـ در حقیقت متوسل شدن به خداست، و آنها عملی را جز با رضایت و اذن خداوند انجام نمی‌دهند.

«قل لا اسئلک لنفسی ضرّاً و لا نفعاً الا ما شاء الله»[ یونس،49] بگو! من برای خودم زیان و سودی را مالک نیستم، مگر آن چه خدا بخواهد.

علاوه بر این، توسل روح امید را افزایش، روح یأس را کاهش، و ایجاد رابطه معنوی با خدا و اولیاء الله و تحصیل رضایت خداوند و توجه به سلسله شافعان و... را به وجود می‌آورد.

یکی دیگر از اشکالات مهم وهابیت بر مسلمانان همین مسأله زیارت است که این عمل را به عنوان یک عمل شرک آمیزو قبر پرستی یاد می کنند.

قبل از استدلال به قرآن و روایات فراوان در خصوص جواز زیارت قبور لازم است به مفهوم سنت و بدعت اشاره کنم: سنت در لغت به معنای «دستور، مقررات و قانون می باشد و در اصطلاح به معنای) قول معصوم و فعل او و تقریر او است.)

بدعت در لغت به معنی عمل بی سابقه و جدید است. دراصطلاح هرچیزی که بر دین افزوده یا از آن کاسته شود و این عمل، به حساب دین گذاشته شود.

حال با توجه به معنای اصطلاحی بدعت و سنت، با تتبع در آیات قرآن و سنت و سیره ی نبوی برای جویندگان راه حق و حقیقت روشن می گردد که زیارت قبور از مقوله ی سنت است، نه بدعت وشرک.

قرآن و زیارت قبور

مشروعیت زیارت قبور ـ عموماً ـ قبر پیامبر ـ خصوصاً ـ از نظر قرآن به اثبات رسیده است؛ چنان که خداوند خطاب به پیامبر می فرماید: (وَ لا تُصلِّ عَلی اَحَد مِنْهُمْ اَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلی قَبْرِهِ اِنَّهُمْ کَفَروُا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ وَ مَاتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ)[ توبه، 84]

هرگز، بر مرده ی هیچ یک از آنان (منافقان) نماز نگذار و بر قبر آنان (برای طلب مغفرت) نایست. آنان به خدا و پیامبر او کفر ورزیده و در حالی که فاسق و بدکارند، مرده اند.

در این آیه خداوند برای کوبیدن شخصیت منافق، به پیامبر ـ صلی الله علیه وآله ـ دستور می دهد که هیچ گاه بر جنازه ی احدی از منافقان نماز مگذارد و بر قبر آنان نایستد. مفهوم آن این است که درباره ی غیر منافق (مؤمنین) این کار خوب و شایسته است. اکنون باید ببینیم مقصود از (وَ لا تَقُمْ عَلی قَبْرِهِ) چیست؟ آیا مقصود، ایستادن به هنگام دفن آنان است یا مقصود اعم از موقع دفن و دیگر مواقع است؟ برخی از مفسران، مانند بیضاوی در تفسیر خود و نویسنده تفسیر روح البیان به این آیه از دید وسیع نگریسته و آن را چنین تفسیر می کنند: «وَ لا تَقِفْ عِندَ قَبْرِهِ لِلْدَّفْنِ أوِ الزِّیارَه»[5] از اطلاق آیه همین معنای گسترده به دست می آید، اعم از توقف هنگام دفن و یا وقوف پس از آن.

و نیز در قرآن می خوانیم: (ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحیماً)[نساء،64] واگر این مخالفان،هنگامی که به خود ستم می کردند(و فرمانهای خدا را زیر پا می گذاردند)، به نزد تو (ای پیامبر) می آمدند، و از خدا طلب آمرزش می کردند، و پیامبر هم برای انها استغفار می کرد، خدا را توبه پذیر و مهربان می یافتند. بدون شک مفهوم زیارت عبارت است از حضور نزد پیامبر اعم از آن که این حضور برای استغفار باشد یا غیر آن. و پس از آن که رجحان و مشروعیت این کار در زمان حیات پیامبر ثابت شد، پس از رحلت نیز ثابت خواهد بود؛ زیرا با ادله ی دیگر به اثبات رسیده که پیامبر پس از رحلت از این جهان، حیات و زندگی برزخی دارد و سلام مردم را می شنود و جواب می گوید و اعمال مردم بر او عرضه می شود. لذا دانشمندان اسلامی از این آیه عموم فهمیده و آن را شامل حال حیات و ممات پیامبر دانسته اند و حتی گفته اند: مستحب است این آیه کنار قبر آن حضرت تلاوت شود.[6]

زیارت قبور از دیدگاه سنت (روایت)

روایاتی که به طور عام بر جواز زیارت قبور دلالت دارند
1. ابی ذر غفاری می گوید: پیامبر ـ صلی الله علیه وآله ـ به من فرمود: «زرِ القُبُورَ تَذْکُرْ بِها الاَخِرَه»[7] قبور را زیارت کنید و به وسیله آن آخرت را به یاد بیاورید. حاکم بعد از نقل این حدیث در مستدرک خود می گوید: «هذا الحدیث صحیح».

3. در کتاب های معتبر اهل سنت از راه های مختلف نقل شده که پیامبر ـ صلی الله علیه وآله ـ فرمود: «کُنْتُ نَهَیْتُکُمْ عَنْ زیارَه القُبُور، فَزُورُها فَإنَّها تُزَهِّدُ فی الدُّنیا وَ تُذَکِّرُ الاخِره»[8] در بعضی روایت می فرماید: «... فَزورُ القبور فانّها تذکرکُمْ الموتُ»[9])؛ من شما را از زیارت قبور نهی کرده بودم (اما) از این به بعد زیارت کنید؛ زیرا زیارت قبور، شما را نسبت به دنیا بی اعتنا و زاهد می گرداند و آخرت را به یاد می آورد و در روایت دیگر می فرماید: قبرها را زیارت کنید؛ زیرا زیارت آن ها مرگ را به یادتان می آورد.

روایات خاصه در زیارت قبر نبی اکرم ـ صلی الله علیه وآله ـ
1. «مَنْ زارَنی بَعْدَ مَوْتی کان کَمَنْ زارَنی فِی حَیاتی»[10]؛ هر کس پس از مرگم مرا زیارت کند، مثل این است که مرا در حال حیات زیارت کرده است.
2. «مَنْ زارَ قَبْرِی (أو قَالَ مَنْ زارَنی) کُنْتُ شَفِیعاً لَهُ[11]؛ هر کس قبر مرا زیارت کند، من شفیع او می گردم».
3. «عَن عَبْدِ اللّه بن عُمَر: من زارَ قَبْری وَجَبَتْ لَهُ شَفاعَتی[12]؛ هر کس قبر مرا زیارت کند از شفاعتم بهره مند خواهد بود.»
سیره پیامبر ـ صلی الله علیه وآله ـ و اصحاب او در زیارت قبور
1. عن ابو هریره قال: «زار النبی قَبْرَ اُمِّهِ، فَبَکی وَ أَبکی مَنْ حَوْلَهُ... وَ قال: فزوروا القبور فانها تُذَکِّرُکُمْ الْمُوْتُ»[13]

ابو هریره می گوید: پیامبر ـ صلی الله علیه وآله ـ قبر مادر خود را زیارت کرد و در کنار قبر او گریست و کسانی را که دور او بودند گریاند و فرمود: قبرها را زیارت کنید زیرا زیارت آن ها مایه ی یادآوری مرگ است.

2. نافع بن هلال می گوید: «کان ابن عُمر رأیتُهُ مائه مَرَّه أو اکثر، یجیء إلی القبر فیقول: السلام علی النبی...[14]؛بیش از صد بار دیدم که عبدالله عمر به زیارت قبر پیغمبر می آمد و می گفت: السلام علی النبی...».

روایاتی که دلالت بر کیفیت زیارت اهل قبور دارد: در کتاب های احادیث اهل سنت مانند صحاح و سنن، راجع به آداب و کیفیت زیارت اهل قبور، احادیث زیادی وارد شده است. به نمونه هایی از آن اشاره می کنیم:

1. عایشه می گوید: پیامبر زیارت قبور را برای من تعلیم کرد. «تأمرنی ربّی آتی البقیع فَاسْتَغفِرَ لَهُم قالَتْ قُلتَ کیفَ اَقُولُ لَهُم یا رسول اللّه؟ قال: قُولی: السلامُ علی اَهلی الدّیار مِنَ المؤمنینَ و المسلمینَ یَرْحَمُ اللّهُ المُستَقدمینَ مِنّا وَ المُسْتأخِرینَ وَ إنّا إن شاءَ اللّهُ بِکُمْ لَلاحِقُونَ»[15])

پروردگارم دستور داد که به بقیع بیایم و بر آن ها طلب آمرزش کنم. عایشه می گوید: گفتم یا رسول اللّه! من چه بگویم؟ فرمود: بگو سلام بر اهل این دیار از مؤمنان و مسلمانان، خدا گذشتگان از ما و عقب ماندگان از ما را رحمت کند! ما به شما به همین زودی ملحق می شویم.

2ـ از بعضی احادیث استفاده می شود که پیامبر ـ صلی الله علیه وآله ـ با اصحاب خود به طور دسته جمعی به زیارت اهل قبور می رفتند و حضرت به آن ها تعلیم می کرد که اهل قبور را چگونه زیارت کنند. مانند این حدیث که می گوید: «کان رسولُ اللّه یُعَلِّمُهُمْ اِذا خَرَجُوا اِلی المقابِرِ فکان قائِلُهُمْ یَقُولُ: السّلامُ علی اَهل الدّیار (یا) السلام علیکم اَهْلَ الدِّیار مِنَ المؤمنینَ وَ المُسلمینَ وَ إنّا إن شاءَ اللّهُ للاحِقونَ أَسئَلُ اللّهَ لَنا وَ لَکُمُ العافِیَه»[16])
+ نوشته شده توسط حیدری در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 17:15 |
اعتراف عمر

ابن عباس می گوید: شبى با عمر در راهى می رفتیم. عمر آیه اى را قرائت كرد كه در آن از على بن ابى طالب علیه السلام یاد شده بود، و سپس گفت: سوگند به خدا! اى اولاد عبدالمطلب به طوز قطع على علیه السلام در میان شما سزاواتر به خلافت بود از من و ابوبكر. من با خود گفتم: خدا مرا نبخشد اگر كه از ولایت على علیه السلام دورى كنم. سپس به عمر گفتم: چگونه این سخن را می گویى در حالى كه تو و ابوبكر، خلافت را از او سلب كردید. عمر مدتى ساكت شد و سپس گفت: به خدا قسم ما آنچه را كه كردیم از روى عدالت نبود بلكه ما ترسیدیم كه عرب به سبب جنگ هائى كه على علیه السلام كرده و كسانى را كه كشته، تن به خلافت او ندهند.
ابن عباس گوید: خواستم در پاسخ او بگویم كه رسول خدا او را به مهمترین میدانهاى جنگ می فرستاد و او با شجاعت می جنگید و بزرگان آنها را در هم می شكست و زبون می ساخت و پیامبر در آن مأموریت ها على علیه السلام را كوچك نمى شمرد، مع الوصف تو و ابوبكر او را كوچك می شمارید؟
سپس عمر گفت: آنچه كه شده است گذشته ولى به خدا قسم ما در هیچ امرى بدون على علیه السلام تصمیم نمى گیریم و هیچ كارى را بدون اذن او انجام نمى دهیم.
همچنین روزی "طارق بن شهاب كتابى" در مجلس عمر بن خطاب حاضر شد.
عمر مدتى ساكت شد و سپس گفت: به خدا قسم ما آنچه را كه كردیم از روى عدالت نبود بلكه ما ترسیدیم كه عرب به سبب جنگ هائى كه على علیه السلام كرده و كسانى را كه كشته، تن به خلافت او ندهند
در آن جلسه رو به حضار كرده و گفت: اگر این آیه مباركه «الیوم الكملت لكم دینكم» درباره ما نازل شده بود، ما این روز را عید می گرفتیم.
این سخن او را تمام حاضرین من جمله عمر تأیید كردند و این در حالى است كه پیامبر صلّى الله علیه وآله وسلّم فرمود: روز غدیر خم برترین عیدهاى امت من است و این همان روزى است كه خداى تعالى مرا امر فرمود كه برادرم على ابن ابى طالب علیه السلام را به عنوان جانشین خود برگزینم.
بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان
منبع:
داستانهای الغدیر، تجلی امیرمومنان علی علیه السلام؛ سیدرضا باقریان موحد؛ به نقل از الغدیر، ج ۲، صص ۱۹۶ و ۳۷۰

+ نوشته شده توسط حیدری در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 17:10 |
از جمله شبهات موجود بر عليه شيعيان از طرف اهل سنت و وهابيت ، انکار واقعه حمله عمر و بعض ديگر صحابه به خانه علي (ع) و فاطمه زهرا (سلام الله عليها ) مي باشد.

 آنان ضمن انکار اين جريان و آوردن توجيهات غير منطقي ، اسناد و مدارکي که دالّ بر صحت انجام اين فاجعه است را منکر شده و از لحاظ رجالي مورد حمله قرار مي دهند . و اين امر تا حدي براي آنان متقن جلوه نموده که از اين واقعه ، با نام " افسانه آتش زدن خانه " تعبير مي کنند.

چندي پيش کتابي به نام ( ظلامه الزهرا في روايات اهل السنه )  چاپ شد که به بررسي تاريخي و سندي اين واقعه و وفايع ديگر پرداخت ( بر اساس معيارهاي اهل سنت در جرح و تعديل ) .

 لذا نظر به اينکه اين کتاب به زبان عربي مي باشد ، ما برخي از مدارک و مسانيد آن را با ترجمه فارسي روايات بيان مي کنيم تا مورد استفاده پژوهشگران شيعه و اهل سنت و وهابيت قرار گيرد.

 ندامت ابوبکر از حمله به خانه وحي

در روايات اهل سنت وارد شده است که ابي بکر در هنگام احتضار و اواخر عمر خود ، از انجام چند کار احساس پشيماني و ندامت کرد و آرزو مي کرد که ايکاش اين کارها را انجام نميداد .

يکي از اين کارها ، حمله به خانه وحي بود.بنا به نقل طبري ( محمد بن جرير ) در تاريخ الامم و الملوک ( مشهور به تاريخ طبري ) ج2 ص 619 ( چاپ موسسه الاعلمي للمطبوعات – بيروت – لبنان – سنه 1403 ه ق ) :

" قال أبو بکر رضى الله تعالى عنه أجل إني لا آسى على شئ من الدنيا إلا على ثلاث فعلتهن وددت أنى ترکتهن وثلاث ترکتهن وددت أنى فعلتهن وثلاث وددت أنى سألت عنهن رسول الله صلى الله عليه وسلم فأما الثلاث اللاتي وددت أنى ترکتهن فوددت أنى لم أکشف بيت فاطمة عن شئ وإن کانوا قد غلقوه على الحرب ووددت إني لم أکن حرقت الفجاءة السلمي وأنى کنت قتلته سريحا أو خليته نجيحا ووددت أنى يوم سقيفة بنى ساعدة کنت قذفت الامر في عنق أحد الرجلين عمر وأبا عبيدة فکان أحدهما أميرا وکنت وزيرا .... "

 ما حصل معنا اينکه :

 ابوبکر مي گويد که ايکاش 3 کار را ترک مي کردم و انجام نميدادم

1-      ايکاش به خانه فاطمه ( سلام الله عليها ) کاري نداشتم و آن را نمي گشودم  ، اگر چه با اعلان جنگ آن را بر من بسته بودند .

2-      ايکاش ( فجائه سلمي ) را مي کشتم و يا آزادش مي کردم ولي او را به آتش نميسوزاندم

3-      و ايکاش در روز سقيفه ، کار را بر عهده يکي از آن دو مرد ، عمر بن خطاب و ابوعبيده جراح ، مي گذاشتم تا او امير ميشد و من وزير مي شدم.  

منابع زيادي از اهل سنت ، گواه بر صادر شدن اين جملات از ابي بکر مي باشند.

منابع زير ( با اختلاف کمي در الفاظ ) بيانگر اين ندامت از قول ابوبکر مي باشند

السقيفة وفدک - الجوهري - ص 43 و  ص75

شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد - ج 2 - ص 46 - 47

شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد - ج 6 - ص 51

شرح نهج البلاغة - ابن أبي الحديد - ج 20 – ص24

تاريخ مدينة دمشق - ابن عساکر - ج 30 - ص 418 – 419 – 420 – 421 – 422 - 423

ميزان الاعتدال - الذهبي - ج 3 - ص 108 – 109

لسان الميزان - ابن حجر - ج 4 - ص 188 – 189

العقد الفريد - ابن عبد ربه -  ج 4 -  ص250  يا  ج4 -  ص 90 ( چاپهاي ديگر )

الامامة والسياسة - ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الزيني - ج 1 - ص 24

الامامة والسياسة - ابن قتيبة الدينوري ، تحقيق الشيري - ج 1 - ص 36

تاريخ اليعقوبي - اليعقوبي - ج 2 - ص 137

تاريخ الإسلام - الذهبي - ج 3 - ص 117 - 118

المعجم الکبير - الطبراني - ج 1 - ص 62

الأحاديث المختارة - ابي عبد الله الحنبلي -  ج 1 - ص 87
( وي راجع به اين روايت مي گويد : و هذا حديث حسن عن ابي بکر ... يعني حديث فوق از قول ابي بکر درست است . )

کنز العمال - المتقي الهندي - ج 5 - ص 631 – 633

الاموال -  ابو عبيد -  ج1 -  ص 304

مروج الذهب – المسعودي - ج2 -  ص 301 – 302

بيشترين اشکال و شبهه مخالفان در رابطه با اين روايت ، وجود شخصي به نام ( علوان بن داوود البجلي ) در سند اين روايت است. ذهبي ، ابن حجر و عقيلي و بخاري ، وي را ( منکَر الحديث ) مي نامند.

توثيق ابن حِبّان براي علوان بن داوود :

 ابن حِبّان در کتاب ( الثّقات ) ج8 ص 526 وي را جز افراد ثقه در نقل حديث آورده است.

بررسي مقام علمي ابن حِبّان در نزد علماي اهل سنت :

ذهبي ( امام الجرح و التعديل ) در کتاب " الموقظه " ص 79 ( تحقيق عبدالفتاح ابوغده – چاپ المطبوعات الاسلاميه – چاپ 4 سنه 1420 ه ق – بيروت ) مي گويد :

 " ينبوع معرفه الثقات : تاريخ البخاري ، ابن ابي حاتم و ابن حبان "  يعني : سرچشمه و منشا شناخت ثقات ( افراد مورد اطمينان در نقل حديث ) تاريخ بخاري ، ابن ابي حاتم و ابن حبان مي باشند .

 در حقيقت منظور نظر ذهبي از بيان اين کلام اين است که اگر خواستيد در مورد ميزان راستگويي در نقل حديث افراد و ثقه بودن آنان بررسي کنيد تا بتوانيد ضعيف را از قوي و ثقه تشخيص دهيد ، به اين مراجع مراجعه کنيد.

نکته جالب اين است ، ذهبي ، که خود در جرح و تعديل سرآمد بوده و از بزرگان و اربابان علم رجال در نزد اهل سنت است افراد را به اين مراجع ( از جمله ابن حبان ) راهنمايي مي کند.

مضاف بر اينکه ، خود ذهبي در " ميزان الاعتدال " ج1 ص 274 ( در ضمن ترجمه افلح بن يزيد ) مي گويد :

 " ابن حبان ربما قصب الثقه حتي کانه لايدري ما يخرج من راسه " بنابر اين نقل ذهبي ، ابن حبان معروف به تشدد بوده ( سخت گيري ) و لذا به طريق اولي ، مي توان به توثيقات او در مورد افراد اعتماد کرد.

نقل حديث از منکرين حديث در صحيح بخاري

 با بررسي سندي احاديث موجود در صحيح بخاري در مي يابيم که محمد بن اسماعيل بخاري نيز از افرادي که ( منکر الحديث ) بودند ، حديث نقل کرده است. و قطعا اين سوال پيش مي آيد که چگونه ، بخاري ، علوان بن داوود را منکر الحديث مي داند ولي با اين وجود از کساني که منکر الحديث هستند حديث نقل مي کند.!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟

1-      حسان بن حسان و هو حسان بن ابي عباد البصري نزيل مکه ....، قال ابو حاتم منکر الحديث .( ابن حجر در ادامه مي گويد ) (قلت) روي عنه البخاري حديثين ..... الخ.  ( مقدمه فتح الباري ص 394 – چاي دار احياء التراث العربي – بيروت – سنه 1408 ه ق )

2-      احمد بن شبيب بن سعيد الحبطي روي عنه البخاري ...... قال ابوالفتح الازدي منکر الحديث .  ( مقدمه فتح الباري ص 383 – چاي دار احياء التراث العربي – بيروت – سنه 1408 ه ق )

3-   عبدالرحمن بن شريح بن عبدالله بن محمود المغافري ..... و شذ ابن سعد فقال منکر الحديث ( طبقات الکبري – ج7 ص 516 – چاپ دار صاد بيروت ) .. مع ذلک ابن حجر وي را جزء راويان حديث در صحيح بخاري آورده است . ( مقدمه فتح الباري ص 416 – چاي دار احياء التراث العربي – بيروت – سنه 1408 ه ق ) 

از آنجا که قصد ما نقل مختصر اقوال است و هدف بيان صحت سند روايت ابي بکر به لحاظ رجالي مي باشد ، قبل از بيان نظر علماي رجال در مورد رجال سند اين روايت ، مبحث ( علوان بن داوود ) را با سخني از "عبدالله  بن عُدَي  " ( عالم بزرگ جرح و تعديل اهل سنت ) به پايان مي رسانيم.

ابن عدي در مقدمه کتاب خود به نام " الکامل في ضعفاء الرجال " مي گويد:

 "  و ذاکر في کتابي هذا کل من ذکر بضرب من الضعف ، ومن اختلف فيهم فجرحه البعض وعدله البعض الآخر ، ومرجح قول أحدهما مبلغ علمي من غير محاباة ، فلعل من قبح أمره أو حسنه تحامل عليه أو مال إليه . وذاکر لکل رجل منهم مما رواه ما يضعف من أجله ، أو يلحقه بروايته ، وله اسم الضعف لحاجة الناس إليها ، لأقربه على الناظر فيه . وصنفته على حروف المعجم ليکون أسهل على من طلب راويا منهم ، و لا يبقى من الرواة الذين لم أذکرهم إلا من هو ثقة أو صدوق ... الخ "

 (الکامل - عبد الله بن عدي - ج 1 - ص 1 و 2 خطبة الکتاب – چاپ دارالفکر بيروت – سنه 1409 ه ق – تحقيق  يحيي مختار غزاوي )

 آنچنان که معلوم است سيره ابن عدي بر اين است که در کتاب خود نام افرادي را بياورد که به لحاظ رجالي ، ضعيف بوده اند و اگر نام کسي را ذکر نکرده است ، لاجرم حکم بر ثقه بودن و صدوق بودن مي توان داد .

و با مطالعه اين کتاب مي بينيم که نامي از ( علوان بن داوود ) بعنوان ضعيف الحديث نيامده است .لذا با مطالعه اين مختصر که بيان شد ، مي فهميم که نمي توان روايت ابي بکر را صِرف وجود علوان بن داوود در سند آن ، رد کرد.

 بررسي رجال حديث

در زير ، نام افرادي که در سند اين روايت هستند و همچنين نظرات علماي رجال اهل سنت در مورد آنان را بيان مي کنيم.


1 - توثيق يونس بن عبد الاعلي
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الکاشف في معرفة من له رواية في کتب الستة - الذهبي - ج 2 - ص 403
6471 - . يونس بن عبد الأعلى أبو موسى الصدفي ، أحد الأئمة ، عن ابن عيينة ، والوليد بن مسلم ، وعنه مسلم ، والنسائي ، وابن ماجة ، والطحاوي ، وأبو الطاهر المديني ، ثقة محدث مقرئ من العقلاء النبلاء ، مات 264
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 2 - ص 349
7936 -   يونس بن عبد الأعلى بن ميسرة الصدفي أبو موسى المصري ثقة ، من صغار العاشرة مات سنة أربع وستين وله ست وتسعون سنة / م س ق .


2 -  توثيق يحيي بن عبدالله
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تهذيب التهذيب - ابن حجر - ج 11 - ص 208 - 209
388 -  خ م ق ( البخاري ومسلم وابن ماجة ) يحيى بن عبد الله بن بکير القرشي المخزومي مولاهم أبو زکرياء المصري الحافظ . وقد ينسب إلى جده . روى عن مالک والليث وبکر بن مضر وحماد بن زيد وعبد الله ابن سويد المصري وعبد الله بن لهيعة ومغيرة بن عبد الرحمن الحزامي ويعقوب ابن عبد الرحمن القاري وعبد العزيز الدراوردي وعوف بن سليمان القاضي ومفضل بن فضالة وضمرة بن ربيعة وجماعة . روى عنه البخاري وروى مسلم وابن ماجة له بواسطة محمد ابن عبد الله هو الذهلي ومحمد بن عبد الله بن نمير ومحمد بن إسحاق الصغاني وسهل ابن زنجلة وحرملة بن يحيى وأبو زرعة الرازي وأبو عبيد القاسم بن سلام ومات قبله ابنه عبد الملک بن يحيى بن بکير ويحيى بن معين ودحيم ويونس بن عبد الأعلى الصدفي وبقي ابن مخلد وإسماعيل سمويه ويحيى بن أيوب بن بادي العلاف ومحمد بن إبراهيم البوشنجي وأبو علي الحسن بن الفرج الغزي وآخرون . قال أبو حاتم يکتب حديثه ولا يحتج به وکان يفهم هذا الشأن وقال النسائي ضعيف وقال في موضع آخر ليس بثقة وذکره ابن حبان في الثقات . وقال مات في النصف من صفر سنة إحدى وثلاثين ومائتين وقال ابن يونس کان مولده سنة أربع وخمسين ومائة . قلت : وقال أبو داود سمعت يحيى بن معين يقول أبو صالح أکثر کتبا ويحيى بن بکير أحفظ منه وقال الساجي قال ابن معين سمع يحيى بن بکير الموطأ بعرض حبيب کاتب الليث وکان شر عرض کان يقرأ على مالک خطوط الناس ويصفح ورقتين ثلاثة وقال يحيى سألني عنه أهل مصر فقلت ليس بشئ . وقال الساجي هو صدوق روى عن الليث فأکثر وقال ابن عدي کان جار الليث ابن ‹ صفحه 209 › سعد وهو أثبت الناس فيه وعنده عن الليث ما ليس عند أحدکم وقال مسلمة بن قاسم تکلم فيه . لان سماعه من مالک إنما کان بعرض حبيب وقال الخليلي کان ثقة وتفرد عن مالک بأحاديث وقال البخاري في تاريخه الصغير ما روى ابن بکير عن أهل الحجاز في التاريخ فاني أنفيه وقال ابن قانع مصري ثقة .

 3 -  توثيق الليث
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الکاشف في معرفة من له رواية في کتب الستة - الذهبي - ج 2 - ص 151
4691 -  الليث بن سعد أبو الحارث ، الإمام ، مولى بني فهم ، سمع عطاء ، وابن أبي مليکة ، ونافعا ، وعنه قتيبة ، ومحمد بن رمح ، وأمم ، ثبت من نظراء مالک ، قيل : کان مغله في العام ثمانين ألف دينار ، فما وجبت عليه زکاة ! عاش إحدى وثمانين سنة ، مات 175 في شعبان . ع .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 2 - ص 47 - 48
5702 -   الليث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمي أبو الحارث المصري ثقة ثبت فقيه إمام مشهور من السابعة مات في شعبان سنة خمس وسبعين / ع .


 4-  علوان بن داوود
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الثقات - ابن حبان - ج 8 - ص 526
علوان بن داود البجلي من أهل الکوفة يروى عن مالک بن مغول روى عنه عمر بن عثمان الحمصي

5 -  توثيق صالح بن کيسان
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الکاشف في معرفة من له رواية في کتب الستة - الذهبي - ج 1 - ص 498
 2358 -  صالح بن کيسان المدني رأى ابن عمر وسمع عروة والزهري وعنه ابن عيينة وإبراهيم بن سعد والداروردي ثقة جامع للفقه والحديث والمروءة قال أحمد : هو أکبر الزهري بخ بخ . ع
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 1 - ص 431
2895 -  صالح بن کيسان المدني أبو محمد أو أبو الحارث مؤدب ولد عمر ابن عبد العزيز ثقة ثبت فقيه من الرابعة مات بعد سنة ثلاثين أو بعد الأربعين / ع


6 -  توثيق عمر بن عبدالرحمن بن عوف
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
الثقات - ابن حبان - ج 5 - ص 146
عمر بن عبد الرحمن بن عوف الزهري يروى عن جماعة من أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم روى عنه ابنه حفص بن عمر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 1 - ص 722
4952 -  عمر بن عبد الرحمن بن عوف الزهري المدني مقبول من الثالثة / د


7 - توثيق عبدالرحمن بن عوف
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تقريب التهذيب - ابن حجر - ج 1 - ص 585
3987 -  عبد الرحمن بن عوف بن عبد عوف بن عبد بن الحارث بن زهرة القرشي الزهري أحد العشرة أسلم قديما ومناقبه شهيرة مات سنة اثنتين وثلاثين وقيل غير ذلک . / ع

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------


 اعتراف طبري

از جمله منابعي که در آن تهديد به آتش زدن خانه وحي از طرف عمر ، به صراحت وارد شده است ، تاريخ الامم و الملوک ( تاريخ طبري ) تاليف ابي جعفر محمد بن جرير طبري متوفي سال 310 ه ق مي باشد.

آشنايي مختصر با صاحب کتاب

 محمد بن جرير طبري از بزرگان و اکابر عامه مي باشد. وي داراي تاليفات زياد در موضوعات مختلف مي باشد .

از جمله کتب معروف وي ، مي توان به تاريخ الامم و الملوک ( تاريخ طبري ) ، تفسير جامع البيان ( تفسير طبري ) ، المنخب من ذيل المذيل ( در مورد تاريخ صحابه و تابعين ) ، صريح السنه ، کتاب الولايه ( در اثبات طرق حديث غدير خم – بنا به نقل ابن کثير دمشقي ، اين کتاب در 2 مجلد ضخيم تنظيم شده بود . " البدايه و النهايه ج11 ص 167 " ) .

 ابن کثير در مورد ابن جرير طبري چنين مي گويد :

 "  وکان حافظا لکتاب الله ، عارفا بالقراءات کلها ، بصيرا بالمعاني ، فقيها في الاحکام ، عالما بالسنن وطرقها وصحيحها وسقيمها ، وناسخها ومنسوخها ، عارفا بأقوال الصحابة والتابعين ومن بعدهم ، عارفا بأيام الناس وأخبارهم . وله الکتاب المشهور في تاريخ الأمم والملوک ، وکتاب التفسير لم يصنف أحد مثله. "

( البدايه و النهايه – ابن کثير – ج11 ص 166 )

تاريخ طبري از جمله معتبرترين کتب تاريخي اهل سنت مي باشد . آنچنان که بسياري از علماي اهل سنت من جمله ابن خلدون ( در تاريخ ابن خلدون ) ، ابن اثير ( در الکامل في التاريخ ) ، ابن کثير ( در البدايه و النهايه ) و ... از مطالب وي مستقيما استفاده کرده اند.

نکته جالب در مورد اين عالم اهل تسنن اين است که وي در تفسير آيه 6 سوره مائده ، بيان کرده است که بايد پاها را مسح کرد . ( تفسير جامع البيان – طبري – ج 6 ص 177 ) و ابن کثير در البدايه و النهايه ج 11 ص 167 نيز به اين نظر طبري اشاره کرده و البته توجيهاتي دارد که ديدن آن خالي از لطف نيست.

اعتراف طبري در خصوص تهديد عمر به آتش زدن خانه وحي

 طبري در تاريخ خود ج2 ص 443  ( باب السنه الحاديه عشره من الهجره )  با سند خود بيان مي کند که :

" حدثنا ابن حميد قال حدثنا جرير عن مغيرة عن زياد بن کليب قال أتى عمر بن الخطاب منزل علي وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال والله لأحرقن عليکم أو لتخرجن إلى البيعة فخرج عليه الزبير مصلتا بالسيف فعثر فسقط السيف من يده فوثبوا عليه فأخذوه. "

 يعني :

 حديث کرد ما را ابن حميد ، گفت حديث کرد ما را جرير بن مغيره از زياد بن کليب که گفت : عمر بن خطاب به منزل علي ( عليه السلام ) آمد در حاليکه طلحه و زبير و مرداني از مهاجرين در آنجا بودند . پس گفت : به خدا قسم که شما را به آتش مي کشم مگر اينکه براي بيعت خارج ( از خانه ) بيرون آييد. زبير با شمشير بر او وارد شد . پس شمشير را از دستش انداختند و و بر وي هجوم آورده و او را گرفتند.

+ نوشته شده توسط حیدری در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 و ساعت 12:24 |
+ نوشته شده توسط حیدری در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:47 |
باسمه تعالي


باتوجه به مراسم باشكوه عزاداري حضرت فاطمه زهرا (س) در سال جاري، عده‌اي از تفرقه افكنان وهابي ، شب‌ نامه‌اي را در برخي از استان هاي مرزي كشور توزيع كردند كه در آن، شبهاتي را پيرامون شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها مطرح شده بود و در پايان نوشته شده بود: (تقليد كوركورانه را بگذاريد و به تبليغات تاجران بازار مذاهب و تعصب توجه نكنيد خودتان به ميدان تحقيق در آييد وحق را ازباطل تشخيص دهيد). با توجه به تماس‌هاي متعدد،  تصميم گرفته شد براي روشن اذهان مسلمانان پاسخ مختصري  در اختيار عموم قرار گيرد.  

1. چرا حضرت علي (ع) در آن صحنه هيچ واكنشي از خود نشان نداد ؟

اولا:  امام علي (ع) در قدم نخست از خود واكنش نشان داد ؛ چنانچه آلوسي مفسر مشهور اهل سنت در اين باره مي‌نويسد :
عمر با غلاف شمشير به پهلوي مبارک فاطمه و با تازيانه به بازوي حضرت زد . فاطمه ،  صدا زد : « يا ابتاه » علي (ع) ناگهان از جا برخاست وگريبان عمر را گرفت و بر زمين زد و بر بيني و گردنش کوبيد.
تفسير آلوسي :3/124 .
نقل اين قضيه توسط آلوسي به هر نيتي كه باشد ، نشانگر اين است كه واكنش علي (ع) در منابع معتبر شيعه در قرن اول و دوم  شيعه  وجود داشته است .
ثانياً: برفرض اين كه واكنشي نشان نداده است ، به همان دليلي بوده كه پيامبر اسلام (ص)  در مكه مكرمه ، در قبال، شكنجه صحابه و حتي قتل سميه مادر عمار ياسر واكنش نشان نداد.
ثالثاً:  وقتي ياران رسول خدا به خانه عثمان ريختند و متعرض همسر او شده و حتي دست او را با شمشير قطع كردند ،  عثمان هيچ واكنشي از خود نشان نداد .


2 . چرا بعد از شهادت همسر خود فاطمة الزهراء عليها السلام ، انتقام او را نگرفت يا به فكر انتقام نبود ؟

اولاً: به همان دليلي كه پيامبر اسلام (ص) از كساني كه قصد ترور آن حضرت را داشتند  انتقام نگرفت.  با اين كه طبق نقل صحيح مسلم (ج 8 ص 123) «اثنى عشر منهم حرب لله ولرسوله في الحياة الدنيا ويوم يقوم الاشهاد»  دوازده نفر آنان محارب خدا و پيامبر در دنيا وآخرت بودند، پيامبر گرامي (ص) در پاسخ حذيفه و عمار كه تقاضاي قتل تروريستها را كردند، فرمود: به صلاح نيست كه شايع كنند كه پيامبر اصحاب خود را  به جرم تروريست بودن مي كشد. «أكره أن يتحدّث الناس أنّ محمداً يقتل أصحابه» .
تفسير ابن كثير ج 2 ص 323.
ثانياً : پيامبر اسلام بعد از فتح مكه ، از وحشي  قاتل حضرت حمزه ، انتقام نگرفت ، علي (ع)  نيز از سنت پيامبر اسلام (ص) پيروي كرد .

3 .  چرا با قاتلان دختر رسول خدا ص ميانه خوبي داشت ؟

حضرت علي (ع) نه تنها با قاتلان فاطمه (س) ميانه خوبي نداشت ؛ بلكه  در صحيح‌ بخاري آمده كه  حضرت علي دوست نداشت چهره عمر را ببيند
كَرَاهِيَةً لِمَحْضَرِ عُمَرَ .
و همچنين ابوبكر را استبدادگر مي دانست : وَلَكِنَّكَ اسْتَبْدَدْتَ عَلَيْنَا بِالأَمْرِ
صحيح بخاري: 5/82 ، ح4240 .
 
4 . چرا همواره از عمر تعريف و تمجيد مي‌كرد ؟

اولاً : آن چه كه  به حضرت علي  (ع) نسبت مي دهند كه در در خطبه 228 نهج البلاغه از عمر تعريف كرده درست نيست و نامي از عمر در خطبه نيست ، بلكه صبحي صالح ، از علماي اهل سنت مي‌گويد مراد يكي از اصحاب حضرت علي (ع) است .
نهج البلاغة ، صبحي صالح ، خطبه 228 ، ص 350 .
ثانيا ً: علي (ع) در خطبه سوم نهج البلاغه، عمر را مجموعه‏اى از خشونت، سختگيرى، اشتباه و پوزش طلبى مي داند
و ميگويد:
سوگند به خدا مردم در حكومت دومى، در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند، و دچار دو رويى‏ها و اعتراض‏ها شدند،و من در اين مدت طولانى محنت‏زا، و عذاب آور، چاره‏اى جز شكيبايى نداشتم.
ثالثاً :  بنا به نقل صحيح مسلم نظر امام علي (ع) در باره ابوبكر و عمر اين بود كه  آنان  دروغگو ، گناه‌كار ، حيله‌گر و خيانت‌كار بودند .
صحيح مسلم : ج 5 ص 52 ح 4468.

5 . چرا حضرت علي حتي در ايام خلافت و حكومت خود هيچ‌گاه از شهادت همسر خود توسط عمر يادي نكرد ؟

اولاً: در خطبه 203  نهج البلاغه آمده كه علي (ع) به هنگام دفن حضرت زهرا  (س) فرمود:
أَمَّا حُزْنِي فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَيْلِي فَمُسَهَّدٌ
از اين پس اندوه من جاودانه، و شبهايم، شب زنده دارى است، تا آن روز كه نزد خدا  بروم .

ثانياً:  علي (ع) در دوران حكومتش نزد سليم بن قيس از شهادت حضرت زهرا ياد كرد و فرمود:

فاطمه (س) از دنيا رفت در حالى كه اثر تازيانه در بازويش مانند بازوبند باقى مانده بود.
كتاب سليم بن قيس ، ص674 .

ثالثاً:  ابن عباس مي‌گويد:علي (ع) در جنگ صفين از  كتابى كه به املاي پيامبرو به خط خودش بود برايم خواند كه  چگونه حضرت زهرا عليها السّلام شهيد مى‏شود
كتاب سليم بن قيس الهلالي ، ص915 .

6. چرا حضرت علي (ع) سه تن از فرزندان خويش را به نام‌هاي ابوبكر ، عمر ، عثمان نامگذاري كرد ؟

اولاً : اين نام‌ها آن زمان مرسوم بود،  ابن حجر عسقلاني در الإصابة نام 21 نفر از صحابه را مي‌آورد كه اسم آن‌ها عمر و 26 نفر عثمان و سه نفر ابوبكر بوده .

ثانياً :  نام برخي از اصحاب ائمه (ع) ، يزيد بن حاتم ، يزيد بن عبد الملك ، يزيد بن عمر بن طلحه و ... . آيا آن‌ها به خاطر علاقه به يزيد بن معاويه ، بود؟ .

ثالثاً : ابوبكر كه كنيه يكي از فرزندان  علي (ع) هست ، نام او محمد بوده.
التنبيه والاشراف ص 297، الارشاد ج 1 ص 354 .
و حضرت به خاطر علاقه خود به عثمان بن مظعون ، نام فرزندش را عثمان گذاشت.
مقاتل الطالبيين ، ص 55 و تقريب المعارف ، ص 294.
و عمر بن الخطاب به دليل  خشونت ذاتي كه داشته ، نام فرزند علي (ع) را همنام خود قرار داد
وكان عمر بن الخطاب سمّى عمر بن عليّ بإسمه .
أنساب الأشراف ج 1 ص 192، تهذيب التهذيب ج 7 ص 427.
هم چنين نام تعدادي از مسلمانان را نيز تغيير ‌داد.
اسدالغابة ج 3 ص 284، طبقات ج 6 ص 76 ، الاصابة ج 5 ص472.

رابعاً : اگر نامگذاري نشانه روابط خوب هست ، چرا خلفاء هيچ کدام از فرزندان خود را  علي  وحسن و حسين (ع)  نامگذاري نكردند.

7. راستي چرا حضرت علي دختر خود به نام ام كلثوم را از همان همسر شهيدش بدنيا آمده بود ، به نكاح قاتل همسر خود درآورد ؟

اولاَ: وقتي علي (ع)  از دادن دخترش به عمر مخالفت كرد، عمر به  عباس عموي پيامبر گفت اگر علي به من دختر ندهد دو نفر را وادار مي كنم كه به دروغ شهادت دهند كه علي دزدي كرده و دستش را قطع مي كنم.
كافي ، ج 5 ، ص 346 .

ثانياً: هيثمي  از علماي بزرگ اهل سنت نوشته اشت: در برابر اعتراض عقيل به اين ازدواج ، علي (ع) خطاب به عباس  فرمود:
درة عمر أحرجته الي ماتري
خشونت عمر باعث اين كاري كه مي بيني گرديد.
مجمع الزوائد ج 4 ص 272، معجم كبير ج 3ص45.

ثالثاً: علماي اهل سنت نوشته اند:
عمر بن خطاب قبل از ازدواج با ام كلثوم ، ساق پايش را لمس مي‌كند و او را در بغل گرفت و بوسيد. وام كلثوم از اين كار زشت، عصباني شد و به وي گفت: اگر تو خليفه نبودي، دماغت را مي شكستم، چشمت را كور مي كردم
الاصابه، ابن حجر: 8/464 و سير أعلام النبلاء، ذهبي:3/501. تاريخ بغداد، الخطيب البغدادي، ج 6، ص 180.

اگر اين قضيه صحت داشته باشد، بايد طرفداران خليفه پاسخ دهند كه آيا درست است كه حاكم اسلامي كه بايد حافظ ناموس ملت باشد، خود با ناموس مردم اين چنين كند؟
سبط ابن جوزي از علماي اهل سنت مي گويد:
وهذا قبيح والله، ثمّ بإجماع المسلمين لايجوز لمس الأجنبيّة فكيف ينسب عمر إلى هذا ؟
به خدا سوگند اين كاري كه از عمر نقل مي كنند، قبيح است  دست زدن به دختر نامحرم حرام است ...
تذكرة خواص الأمة : 321.

8 . چرا حضرت امام حسن و امام حسين (ع) مادام العمر از شهادت مادرشان توسط عمر يادي نكردند؟ در هيچ يك از منابع شيعه و سني در اين باره مطلبي وجود ندارد .
اولاً:‌ امام حسن (ع) در مناظره‌اي كه با معاوية و دار ودسته وي داشت ، خطاب به مغيرة بن شعبة فرمود:
تو همان هستى كه فاطمه دخت گرامى رسول خدا (ص) را كتك زدى ؛ تا آنجا كه خون آلود شد و فرزندي كه در رحم داشت سقط كرد.
احتجاج طبرسي ، ج1، ص 278.

ثانياً: امام حسين (ع) نقل مي كند كه  امام علي (ع) در هنگام دفن فاطمه زهرا سلام الله عليها فرمود :
بر اين مصيبت بزرگ همچون مادرى كه  فرزند از دست داده مى‏ناليدم . يا رسول الله ! در محضر خداوند دخترت مخفيانه به خاك سپرده شد، حقّش را به زور گرفتند ، و آشكارا از ارث خود محروم گشت، و حال آن كه هنوز از رحلت تو ديرى نپائيده و ياد تو فراموش نگشته است .
الكافي ج 1 ص 458 و الأمالي ، المفيد - ص 282 .

ثالثاً: آيا در عصري كه عمر بن خطاب به بهانه جلوگيري از گريه بر ميت تازه گذشته ، شبانه و بدون اجازه وارد خانه مردم مي‌شود و زن‌ها را كتك زده و حجاب از سر آن‌ها بر مي‌دارد ، مي‌توان مجلس عزاداري برپا كرد؟
المصنف ، عبد الرزاق ج 3 ، ص 557 .

 9 . چرا مردم مدينه در قبال قتل دختر پيامبر ص سكوت كرده و هيچ اقدامي نكردند؟

اولاً: آيا عمل مردم مدينه ملاك حقانيت است يا عمل امير المؤمنين (ع) ؟پيامبر اكرم  (ص) فقط در حق علي فرموده :
علي مع الحق والحق مع علي
علي با حق و حق با علي است .
 تاريخ بغداد:14/322 ومجمع الزوائد :7/237.

ثانياً: مگر مردم مدينه نبودند كه در برابر كشتن عثمان و تعرض به همسر او عكس العملي از خود نشان ندادند واجازه ندادند جنازه او را در قبرستان مسلمانان دفن كنند و مجبور شدند او را در قبرستان يهود دفن كنند تا  معاويه در زمان حكومتش قبرستان يهود را به قبرستان بقيع متصل ساحت.
تاريخ طبري ج 3 ص 468 و438.

10. چرا شما تا چند سال پيش از جريان شهادت بي خبر و فراموش بوديد و الآن بيادتان آمد؟ تقويم‌هاي پيش 1372 .

اولاً :  جويني از علماي اهل سنت  و استاد مورد تأييد ذهبي  از رسول اكرم (ص)  قضيه  غصب حق فاطمه زهرا و شكستن پهلوي آن حضرت  وسقط  محسن او  و شهيد نمودن آن بزرگوار را نقل مي كند.
فرائد السمطين ، ج2 ، ص34 و35 .

ثانياً :  حضرت علي (ع) به هنگام دفن فاطمه (س) فرمود:
وَ سَتُنْبِئُكَ ابْنَتُكَ بِتَظَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا .
به زودى دخترت تو را آگاه خواهد ساخت كه امّت تو چگونه در ستمكارى بر او اجتماع كردند، از فاطمه عليها السّلام بپرس، و احوال اندوهناك ما را از او خبر گير، كه هنوز روزگارى سپرى نشده، و ياد تو فراموش نگشته است.
نهج البلاغه خطبه 202.

ثالثاً: در بند 8 سخن امام حسن و حسين (ع) در باره شهادت حضرت زهرا نقل شد.

رابعاً: كليني از امام كاظم (ع) نقل مي كند كه فرمود:
إِنَّ فَاطِمَةَ (عليها السلام ) صِدِّيقَةٌ شَهِيدَةٌ ...
فاطمه صديقه و شهيده بود.
كافي ج1، ص 458 .

خامساً: در طول تاريخ همه ساله ايام فاطميه،  شيعيان به مناسبت شهادت حضرت زهرا مراسم عزاداري اقامه مي كردند و بعد از انقلاب هم  اين مراسم در بيوت مراجع عظام و رهبري اقامه مي شود.

سادساً:  امام خميني (ره) روز 18 اسفند 1360 (13 جمادى الاول 1402.) فرمودند: من هم وفات و شهادت بانوى بزرگ اسلام را بر همه مسلمين و بر شما برادران عزيز ارتشى، سپاهى و بسيج و بر حضرت بقية اللَّه- ارواحنافداء- تسليت عرض مى‏كنم.
صحيفه امام/ 16/87.

سابعاً: شهرستاني ، از علماي اهل سنت مي‌نويسد :
عمر در روز بيعت به شکم فاطمه ( عليها السلام) ضربه زد که منجر به سقط شدن نوزاد وي از شکمش شد . عمر ، فرياد مي زد اين خانه را با هر که در آن است به آتش بکشيد ؛ و در خانه به جز علي و فاطمه و حسن و حسين کسي نبود » .
الملل والنحل ، شهرستاني ، ص83 .


سابعاً: ابن تيميه حراني ، قضيه هجوم به خانه فاطمه را قبول مي‌كند ولي با توجه به عنادي كه دارد به فكر توجيه آن بر مي آيد.
منهاج السنة ، ج4 ، ص220 .

+ نوشته شده توسط حیدری در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:16 |

طرح شبهه:

عبد الرحمن دمشقيه، نويسنده معاصر وهّابي، در مقاله‌اش با عنوان « قصة حرق عمر رضى الله عنه لبيت فاطمة رضى الله عنها» كه در سايت «فيصل نور» آمده، در باره روايت محمد بن جرير طبرى و تهديد عمر براي آتش زدن خانه فاطمه سلام الله عليها مى‌نويسد:

2 - «حدثنا ابن حميد قال حدثنا جرير عن مغيرة عن زياد بن كليب قال أتى عمر منزل علي وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال والله لأحرقن عليكم أو لتخرجن إلى البيعة فخرج عليه الزبير مصلتا بالسيف فعثر فسقط السيف من يده فوثبوا عليه فأخذوه» (تاريخ الطبري2/233).

في الرواية آفات وعلل منها:

جرير بن حازم وهو صدوق يهم وقد اختلط كما صرح به أبو داود والبخاري في التاريخ الكبير (2/2234).

المغيرة وهو ابن المقسم. ثقة إلا أنه كان يرسل في أحاديثه لا سيما عن إبراهيم. ذكره الحافظ ابن حجر في المرتبة الثالثة من المدلسين وهي المرتبة التي لا يقبل فيها حديث الراوي إلا إذا صرح بالسماع.

عمر، به طرف منزل علي [عليه السلام] كه طلحه و زبير و گروهى از مهاجريان نيز در آن بودند آمد و گفت: به خدا سوگند! براى بيعت با ابوبكر بياييد و گر نه خانه را به آتش مى‌كشم. زبير شمشير به دست بيرون آمد؛ ولى ناگهان بر زمين افتاد و شمشير از دستش افتاد، به وى حمله‌ور شدند و او را دستگير كردند.

در اين روايت آفت‌هايى است كه يكى از آن‌ها وجود جرير بن حازم است؛ اگر چه وى راستگو است؛ ولى گاهى دچار وهم و اشتباه شده و درست و نادرست را آن چنانكه ابوداوود گفته است بهم مى‌آميخته است.

دومين آفت مغيرة بن مقسم است كه ثقه است؛ ولى احاديث او مرسل است. ابن حجر او را در مرتبه سوم از مدلسين كه رواياتشان پذيرفتنى نيست، قرار داده است؛ مگر اين كه تصريح به شنيدن كرده باشد.

اشكالات ديگرى نيز مطرح شده است؛ از جمله گفته‌اند: سند روايت «تاريخ طبري» در ابتدا و انتها، دو اشکال دارد؛ زيرا نخستين راوى آن يعنى ابن حميد، متهم به دروغ ‌پردازى است و آخرين راوى نيز خود شاهد آن ماجرا نبوده و با واسطه روايت مى‌‌کند؛ لذا روايت هم ساختگى است و هم منقطع.

نقد و بررسي:

اصل روايت:

حدثنا ابن حُمَيْدٍ قال حدثنا جرير عن مغيرة عن زِيَادِ بن كُلَيْبٍ قال أتى عمر بن الخطاب منزل علي وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال والله لأحرقن عليكم أو لتخرجن إلى البيعة فخرج عليه الزبير مصلتا بالسيف فعثر فسقط السيف من يده فوثبوا عليه فأخذوه.

عمر بن خطاب به خانه علي آمد در حالى كه گروهى از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. به آنان گفت: به خدا سوگند خانه را به آتش مى كشم؛ مگر اينكه براى بيعت بيرون بياييد. زبير از خانه بيرون آمد درحالى كه شمشير كشيده بود، ناگهان پاى او لغزيد و شمشير از دستش افتاد، در اين موقع ديگران هجوم آوردند و شمشير را از دست او گرفتند.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310هـ)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 233، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

بررسي سند روايت:

محمد بن حميد:

ذهبى در باره او مى‌نويسد :

محمد بن حميد. ابن حيان العلامة الحافظ الكبير أبو عبد الله الرازي مولده في حدود الستين ومئة

قال أبو زرعة من فاته محمد بن حميد يحتاج ان ينزل في عشرة آلاف حديث.

وقال عبد الله بن أحمد سمعت أبي يقول لا يزال بالري علم ما دام محمد بن حميد حيا.

وقال أبو قريش الحافظ قلت لمحمد بن يحيى ما تقول في محمد بن حميد فقال ألا تراني أحدث عنه.

وقال أبو قريش وكنت في مجلس محمد بن إسحاق الصاغاني فقال حدثنا ابن حميد فقلت تحدث عنه فقال ومالي لا احدث عنه وقد حدث عنه أحمد ويحيى بن معين.

علاّمه و حافظ بزرگ محمد بن حميد كه ولادتش در حدود سال 160هـ بوده است، ابوزرعه در باره او گفته است: كسى كه محمد بن حميد را درك نكرده باشد، ده هزار حديث را از دست داده است.

عبد الله بن احمد بن حنبل مى‌گويد: از پدرم شنيدم كه مى‌گفت: تا زمانيكه محمد بن حميد در شهر رى زنده بود، علم ودانش پايدار بود.

ابو قريش محمد بن جمعه بن خلف مى‌گويد: به محمد بن يحيى گفتم: در باره محمد بن حميد چه مى‌گوئى؟ گفت: مگر نمى‌بينى از او حديث نقل مى‌كنم، سپس گفت: در مجلس محمد بن اسحاق بودم، ديدم از محمد بن حميد روايت نقل مى‌كند، گفتم: از محمد بن حميد حديث روايت مى‌كنى؟ گفت: چرا من از وى حديث نقل نكنم، وحال آنكه احمد حنبل و يحيى بن معين از وى حديث روايت كرده اند.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 11، ص 503، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

مزى در تهذيب الكمال در ترجمه وى مى‌نويسد:

وَقَال أبو بكر بن أَبي خيثمة: سئل يحيى بن مَعِين عن محمد بن حميد الرازي فقال: ثقة. ليس به بأس، رازي كيس.

وَقَال علي بن الحسين بن الجنيد الرازي: سمعت يحيى ابن مَعِين يقول: ابن حميد ثقة، وهذه الاحاديث التي يحدث بها ليس هو من قبله، إنما هو من قبل الشيوخ الذين يحدث عنهم.

وَقَال أبو العباس بن سَعِيد: سمعت جعفر بن أَبي عثمان الطيالسي يقول: ابن حميد ثقة، كتب عنه يحيى وروى عنه من يقول فيه هو أكبر منهم.

... از يحيى بن معين در باره او سؤال شد؛ در پاسخ گفت: مورد اطمينان است و ايرادى در او نيست، او اهل رى و باهوش است. علي بن الحسين رازى گفته است: از يحيى بن معين شنيدم كه مى‌گفت: ابن حميد مورد اعتماد است.

و علي بن حسين بن جنيد رازى گفته است: احاديثى كه ابن حميد نقل كرده است، از خود او نيست؛ بلكه از استادان نقل كرده است.

ابو العباس بن سعيد مى‌گويد: از جعفر بن عثمان طيالسى شنيدم که مى‌گفت: ابن حميد مورد اطمينان است؛ يحيى از او نقل روايت کرده و کسى از او روايت کرده است که خود از شهرت بر خوردار و از همه ايشان ( راويان ) بزرگتر است ( احمد بن حنبل).

المزي، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج 25، ص 100، تحقيق د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

الباني، روايت محمد بن حميد را تصحيح مى‌كند:

محمد ناصر الباني، نويسنده معاصر وهابى در كتاب صحيح وضعيف سنن الترمزى و سلسله احاديث الصحيحه احاديثى تصحيح كرده است كه در اسناد آن محمد بن حميد قرار دارد. به چند مورد اشاره مى‌كنيم:

«رضيت لأمتي ما رضي لها ابنُ أمِّ عبدٍ »...

و قد روى الحديث بزيادة فيه بلفظ: " و كرهت لأمتي ما كره لها ابن أم عبد ". قال في " المجمع " ( 9 / 290 ): " رواه البزار و الطبراني في " الأوسط " باختصار الكراهة، و رواه في " الكبير " منقطع الإسناد، و في إسناد البزار محمد بن حميد الرازي و هو ثقة و فيه خلاف و بقية رجاله وثقوا ".

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، سلسلة احاديث الصحيحة، ج3، ص225، ح 1225، ناشر: مكتبة المعارف للنشر والتوزيع، طبعة جديدة منقحة ومزيدة، 1415 هـ _ 1995 م.

( سنن الترمذي )

606 حدثنا محمد بن حميد الرازي حدثنا الحكم بن بشير بن سلمان حدثنا خلاد الصفار عن الحكم بن عبد الله النصري عن أبي إسحق عن أبي جحيفة عن علي ابن أبي طالب رضي الله عنه أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال ستر ما بين أعين الجن وعورات بني آدم إذا دخل أحدهم الخلاء أن يقول بسم الله قال أبو عيسى هذا حديث غريب لا نعرفه إلا من هذا الوجه وإسناده ليس بذاك القوي وقد روي عن أنس عن النبي صلى الله عليه وسلم أشياء في هذا.

تحقيق الألباني:

صحيح، ابن ماجة ( 297 )

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، صحيح وضعيف سنن الترمذي، ج2، ص106، طبق برنامه المكتبة الشاملة، اصدار الثاني.

( سنن الترمذي )

1762 حدثنا محمد بن حميد الرازي حدثنا أبو تميلة والفضل بن موسى وزيد بن حباب عن عبد المؤمن بن خالد عن عبد الله بن بريدة عن أم سلمة قالت كان أحب الثياب إلى النبي صلى الله عليه وسلم القميص قال أبو عيسى هذا حديث حسن غريب إنما نعرفه من حديث عبد المؤمن بن خالد تفرد به وهو مروزي وروى بعضهم هذا الحديث عن أبي تميلة عن عبد المؤمن بن خالد عن عبد الله بن بريدة عن أمه عن أم سلمة.

تحقيق الألباني:

صحيح، ابن ماجة ( 3575 )

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، صحيح و ضعيف سنن الترمذي، ج2، ص262.

( سنن الترمذي )

2478 حدثنا محمد بن حميد الرازي حدثنا عبد العزيز بن عبد الله القرشي حدثنا يحيى البكاء عن ابن عمر قال تجشأ رجل عند النبي صلى الله عليه وسلم فقال كف عنا جشاءك فإن أكثرهم شبعا في الدنيا أطولهم جوعا يوم القيامة قال أبو عيسى هذا حديث حسن غريب من هذا الوجه وفي الباب عن أبي جحيفة.

تحقيق الألباني:

حسن، ابن ماجة ( 3350 - 3351 ).

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، صحيح وضعيف سنن الترمذي، ج5، ص478.

( سنن الترمذي )

2936 حدثنا محمد بن حميد الرازي حدثنا نعيم بن ميسرة النحوي عن فضيل بن مرزوق عن عطية العوفي عن ابن عمر أنه قرأ على النبي صلى الله عليه وسلم ( خلقكم من ضعف ) فقال ( من ضعف ) حدثنا عبد بن حميد حدثنا يزيد بن هارون عن فضيل بن مرزوق عن عطية عن ابن عمر عن النبي صلى الله عليه وسلم نحوه قال أبو عيسى هذا حديث حسن غريب لا نعرفه إلا من حديث فضيل بن مرزوق.

تحقيق الألباني:

حسن، الروض النضير ( 530 ).

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، صحيح وضعيف سنن الترمذي، ج6، ص406.

( سنن الترمذي )

3533 حدثنا محمد بن حميد الرازي حدثنا الفضل بن موسى عن الأعمش عن أنس أن رسول الله صلى الله عليه وسلم مر بشجرة يابسة الورق فضربها بعصاه فتناثر الورق فقال إن الحمد لله وسبحان الله ولا إله إلا الله والله أكبر لتساقط من ذنوب العبد كما تساقط ورق هذه الشجرة قال أبو عيسى هذا حديث غريب ولا نعرف للأعمش سماعا من أنس إلا أنه قد رآه ونظر إليه.

تحقيق الألباني:

حسن، التعليق الرغيب ( 2 / 249 )

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، صحيح وضعيف سنن الترمذي، ج8، ص33.

با توجه به جايگاهى كه البانى در ميان عالمان وهابى دارد، براى اثبات وثاقت محمد بن حميد، توثيق و تصحيح او كفايت مى‌كند.

     بي اعتباري تضعيف نسائي و جوزجاني:

برخى از عالمان جرح و تعديل؛ همانند نسائى و جوزجانى محمد بن حميد را تضعيف كرده‌اند؛ مزى مى‌نويسد:

وقال النسائي: ليس بثقة. وقال إبراهيم بن يعقوب الجوزجاني: ردئ المذهب غير ثقة.

نسائى گفته است محمد بن حميد ثقه نيست، و ابراهيم بن يعقوب جوزجانى او را غير مطمئن و داراى مذهب پست معرفى نموده است.

المزي، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج 25، ص 105، تحقيق د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

      نسائي ابو حنيفه را نيز تضعيف كرده است

آيا تضعيف اين دو نفر ارزش واعتبارى دارد؟

تضعيف نسائى و جوزجانى اعتبار ندارد و غير قابل قبول است؛ زيرا نسائى از افراد سختگير در توثيق است؛ تا جائى كه، رئيس احناف يعنى ابوحنيفه را نيز تضعيف كرده است؛ لكنوى در الرفع و التكميل مى‌نويسد:

ولم يقبل جرح النسائي في أبي حنيفة وهو ممن له تعنت وتشدد في جرح الرجال المذكور في ميزان الاعتدال ضعفه النسائي من قبل حفظه.

آنچه كه نسائى در باره وارد كردن عيب بر ابوحنيفه گفته است،‌ مقبول نيست؛ زيرا وى در كتاب ميزان الإعتدال در وارد كردن عيب بر افراد سختگيرى كرده است.

اللكنوي الهندي، أبو الحسنات محمد عبد الحي (متوفاي1304هـ)، الرفع والتكميل في الجرح والتعديل، ج 1، ص 121، تحقيق: عبد الفتاح أبو غدة، ناشر: مكتب المطبوعات الإسلامية - حلب، الطبعة: الثالثة، 1407هـ

بنابراين تضعيف نسائى با معيار سختگيرى در توثيق مردود خواهد بود.

و اما جوزجانى او كسى است كه در دشمنى با اميرمؤمنان علي عليه السلام مشهور و معروف است.

ذهبى و ابن حجر در باره وى مى‌نويسند:

وكان من الحفاظ المصنفين والمخرجين الثقات، لكن فيه انحراف عن علي.

او از حافظان و نويسندگان است كه افزون بر آن راويان ثقه و مورد اعتماد را نيز معين كرده است؛‌ ولى از امير مؤمنان (عليه السلام) انحراف داشت ( از دشمنان او محسوب مى‌شد).

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 7، ص 272، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ) لسان الميزان، ج 6، ص 301، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.

      حديث راوي «مختلف فيه» «حسن» مي شود:

حتى اگر فرض كنيم كه تضعيفات نسائى و جوزجانى ارزش داشته باشد، بازهم سبب نخواهد شد كه از روايت محمد بن حميد دست برداريم؛ زيرا اولاً: كسانى همچون يحيى بن معين، احمد بن حنبل و طيالسى وى را توثيق كرده‌اند كه از ائمه جرح و تعديل محسوب مى‌شوند و تضعيفات نسائى كه از متشددين و سختگيران محسوب مى‌شود و يا جوزجانى كه از دشمنان اميرمؤمنان عليه السلام بوده است، نمى‌تواند در برابر توثيق يحيى بن معين مقاومت نمايد؛

ثانياً: با چشم پوشى از همه اين موارد، فرض را بر اين مى‌گيريم كه عده‌اى وى را تضعيف و عده‌اى او را توثيق كرده باشند، بازهم روايت وى مورد قبول است؛ زيرا طبق قواعد رجال اهل سنت، روايت چنين شخصى در مرتبه «حسن» قرار مى‌گيرد و روايت حسن نزد عالمان اهل سنت حجت است كه در اين مورد مى‌توان به نمونه هايى بعنوان مثال اشاره نمائيم.

ابن حجر عسقلانى در باره قزعة‌ بن سويد مى‌نويسد:

أما قزعة بن سويد... واختلف فيه كلام يحيى بن معين فقال عباس الدوري عنه ضعيف وقال عثمان الدارمي عنه ثقة وقال أبو حاتم محله الصدق وليس بالمتين يكتب حديثه ولا يحتج به وقال ابن عدي له أحاديث مستقيمة وأرجو أنه لا بأس به وقال البزار لم يكن بالقوي وقد حدث عنه أهل العلم وقال العجلي لا بأس به وفيه ضعيف.

فالحاصل من كلام هؤلاء الأئمة فيه أن حديثه في مرتبة الحسن والله أعلم.

سخنان اهل دانش در باره او متفاوت است، برخى او را تضعيف كرده و گروهى او را راستگو و يا ثقه دانسته ولى گفته‌اند حديثش نوشته مى‌شود؛ ولى احتجاج و استدلال به آن نمى‌شود، وعده‌اى حديث او را پذيرفته اگر چه قوى نيست.

ولى ابن حجر خودش سرانجام چنين نتيجه گيرى مى‌كند:

از سخنان پيشوايان رجال وحديث چنين استفاده مى‌شود كه روايت وحديث قزعة بن سويد در مرتبه حسن است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، القول المسدد في الذب عن المسند للإمام أحمد، ج 1، ص 30، تحقيق: مكتبة ابن تيمية، ناشر: مكتبة ابن تيمية - القاهرة، الطبعة: الأولى، 1401هـ.

و در تهذيب التهذيب در ترجمه عبد الله بن صالح مى‌نويسد:

وقال ابن القطان هو صدوق ولم يثبت عليه ما يسقط له حديثه إلا أنه مختلف فيه فحديثه حسن.

ابن قطان عبد الله بن صالح را راستگو دانسته و مى‌گويد: چيزى كه باعث كنارنهادن حديثش شود، ثابت نشده و اختلاف در باره او وجود دارد؛ ولى حديثش حسن است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ) تهذيب التهذيب، ج 5، ص 228، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404هـ – 1984م

زركشى در اللآلئ المنثوره مى‌نويسد:

وقد أخرجه ابن ماجة في سننه عن كثير بن شنظير عن محمد سيرين... وكثير بن شنظير مختلف فيه فالحديث حسن.

ابن ماجه در سننش حديث عبد الله بن صالح را از طريق كثير بن شنطير از محمد بن سيرين آورده است؛ اگر چه در باره كثير بن شنطير اختلاف است؛ ولى در عين حال حديثش صحيح است.

الزركشي، بدر الدين (متوفاي794 هـ) اللآلئ المنثورة في الأحاديث المشهورة المعروف بـ ( التذكرة في الأحاديث المشتهرة )، ج 1، ص 42، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية ـ بيروت، الطبعة: الأولى، 1406 هـ، 1986م .

حافظ هيثمى در مجمع الزوائد مى‌نويسد:

رواه أحمد وفيه عبدالله بن محمد بن عقيل وهو سيء الحفظ قال الترمذي صدوق وقد تكلم فيه بعض أهل العلم من قبل حفظه وسمعت محمد بن إسماعيل يعني البخاري يقول كان أحمد بن حنبل وإسحق بن إبراهيم والحميدي يحتجون بحديث ابن عقيل قلت فالحديث حسن والله أعلم.

عبد الله بن محمد بن عقيل حافظه خوبى نداشت، ترمزى او را راستگو دانسته و بعضى از دانشمندان در باب قدرت حافظه‌اش سخنانى گفته‌اند، بخارى مى‌گفت: احمد حنبل و اسحاق بن ابراهيم و حميدى به حديثش استدلال مى‌كردند، سپس نتيجه مى‌گيرد كه حديث ابن عقيل حسن است.

الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج 1، ص 260، ناشر: دار الريان للتراث /‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

حافظ ابن قطان در بيان الوهم والإيهام، در موارد متعددى به همين قاعده استناد مى‌كند كه ما به دو مورد اشاره مى‌كنيم:

وهو إنما يرويه ابن وهب، عن أسامة بن زيد الليثي، عن نافع عنه. وأسامة مختلف فيه، فالحديث حسن. وقد تقدم ذكر أسامة في هذا الباب.

در نقل روايت از اسامه بن زيد اختلاف شده است؛ ولى حديث از او حسن است، و در باره اسامه بن زيد ليثى نيز به همين شيوه سخن گفته و سرانجام حديثش را در رتبه حسن قرار داده است.

ابن القطان الفاسي، أبو الحسن علي بن محمد بن عبد الملك (متوفاي628هـ)، بيان الوهم والإيهام في كتاب الأحكام، ج 4، ص 420، تحقيق: د. الحسين آيت سعيد، ناشر: دار طيبة ـ الرياض، الطبعة: الأولى، 1418هـ،1997م.

وهو حديث يرويه سلام أبو المنذر، عن ثابت، عن أنس. وهو سلام بن سليمان القارئ، صاحب عاصم، وهو مختلف فيه، فالحديث حسن.

در باره سلام بن سلمان قارى اختلاف وجود دارد؛ ولى حديثش «حسن» است.

ابن القطان الفاسي، أبو الحسن علي بن محمد بن عبد الملك (متوفاي628هـ)، بيان الوهم والإيهام في كتاب الأحكام، ج 4، ص 462 ـ 463، تحقيق: د. الحسين آيت سعيد، ناشر: دار طيبة ـ الرياض، الطبعة: الأولى، 1418هـ،1997م.

و ملا علي قارى پس از نقل يك حديث كه در اسناد آن ابوالمنيب قرار دارد مى‌نويسد:

ورواه الحاكم وصححه وقال أبو المنيب ثقة ووثقه ابن معين أيضاً وقال ابن أبي حاتم سمعت أبي يقول صالح الحديث وأنكر على البخاري ادخاله في الضعفاء وتكلم فيه النسائي وابن حبان وقال ابن عدي لا بأس به فالحديث حسن.

حاكم اين روايت را نقل و آن را تصحيح كرده و گفته: ابوالمنيب ثقه است و ابن معين هم او را توثيق كرده است و ابن أبي حاتم مى‌گويد: از پدرم شنيدم مى‌گفت: ابوالمنيب حديثش صحيح است و به بخارى كه نام او را در رديف افراد ضعيف آورده است اعتراض مى‌كرد، نسائى در باره او ترديد كرده و ابن حبان و ابن عدى گفته‌اند كه اشكالى در او نيست؛ پس حديث حسن است.

القاري، علي بن سلطان محمد (متوفاي1014هـ)، مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، ج 3، ص 305، تحقيق: جمال عيتاني، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ - 2001م.

و مناوى در فيض القدير مى‌نويسد:

طب عن عبد الله بن زيد الأنصاري الأوسي ثم الخطمي كوفي شهد الحديبية قال الهيثمي: وفيه أحمد بن بديل وثقه النسائي وضعفه أبو حاتم أي فالحديث حسن

احمد بن بديل را نسائى توثيق و ابوحاتم تضعيف كرده است ولى حديثش در مرتبه حسن قرار دارد.

المناوي، عبد الرؤوف (متوفاي1031 هـ)، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج 1، ص 369، ناشر: المكتبة التجارية الكبرى - مصر، الطبعة: الأولى، 1356هـ.

و محيى الدين نووي، شوكانى و مباركفورى پس از نقل روايتى مى‌نويسند:

وفي إسْنَادِهِ عبد الرحمن بن حَبِيبِ بن أزدك (أردك) وهو مُخْتَلَفٌ فيه قال النَّسَائِيّ مُنْكَرُ الحديث وَوَثَّقَهُ غَيْرُهُ قال الْحَافِظُ فَهُوَ على هذا حَسَنٌ

در سندش عبد الرحمن بن حبيب بن ازدك قرار دارد كه وضعيتش مورد اختلاف است؛ ولى در هر صورت حديثش حسن است.

النووي، أبي زكريا محيي الدين (متوفاي676 هـ) المجموع، ج 17، ص 68، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، التكملة الثانية.

الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاي 1255هـ)، نيل الأوطار من أحاديث سيد الأخيار شرح منتقى الأخبار، ج 7، ص 20، ناشر: دار الجيل، بيروت – 1973.

المباركفوري، محمد عبد الرحمن بن عبد الرحيم أبو العلا (متوفاي1353هـ)، تحفة الأحوذي بشرح جامع الترمذي، ج 4، ص 304، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

و زيلعى در نصب الراية پس از آوردن حديثى مى‌نويسد:

حديث آخر أخرجه الترمذي... وقال غريب ورواه أحمد في مسنده قال بن القطان في كتابه وأبو معشر هذا مختلف فيه فمنهم من يضعفه ومنهم من يوثقه فالحديث من أجله حسن انتهى.

ابو معشرى در سند اين حديث وجود دارد، بعضى او را تضعيف كرده و برخى توثيق كرده‌اند؛ بنابراين به جهت وجود او در سند، رتبه حديث مى‌شود حسن.

الزيلعي الحنفي، عبدالله بن يوسف أبو محمد الحنفي (متوفاي762هـ)، نصب الراية لأحاديث الهداية، ج 4، ص 121، تحقيق: محمد يوسف البنوري، ناشر: دار الحديث - مصر – 1357هـ.

اكنون و با توجه به آنچه گذشت، اختلاف علما در توثيق و تضعيف راوى سبب اسقاط حديث از درجه اعتبار نمى‌شود بلكه روايت در رتبه «حسن» قرار مى‌گيرد و روايت حسن نيز همانند روايت صحيح حجت و مورد قبول عالمان اهل سنت است.

عمل به اين قاعده‌، اختصاص به دانشمندان قديم ندارد؛ بلكه عالمان معاصر اهل سنت نيز صحت آن را پذيرفته و به آن پايبند هستند.

محمد ناصر البانى كه جايگاه ويژه‌اى در ميان وهابي‌ها دارد، فقط در كتاب سلسلة احاديث الصحيحة، بيش از پنجاه مورد با استفاده از همين قاعده روايات را تصحيح كرده است كه به 15 مورد از كتاب‌هاى گوناگون وى اشاره مى‌كنيم.

1. قلت: وهذا إسناد حسن، رجاله كلهم ثقات رجال البخاري غير ابن ثوبان واسمه عبد الرحمن بن ثابت وهو مختلف فيه.

سند اين حديث حسن است؛ چون رجال اين حديث، همگى از رجال بخارى و همگى ثقه هستند، غير از ابن ثوبان كه در باره او اختلاف شده است.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، سلسلة احاديث الصحيحة، ح115، طبق برنامه مكتبة الشاملة.

2. وصالح بن رستم وهو أبو عامر الخزاز البصري لم يخرج له البخاري في صحيحه إلا تعليقا، وأخرج له في الأدب المفرد أيضا ثم هو مختلف فيه، فقال الذهبي نفسه في الضعفاء: وثقه أبو داود، وقال ابن معين: ضعيف الحديث. وقال أحمد: صالح الحديث.

وهذا هو الذي اعتمده في الميزان فقال: وأبو عامر الخزاز حديثه لعله يبلغ خمسين حديثا، وهو كما قال أحمد: صالح الحديث .

قلت: فهو حسن الحديث إن شاء الله تعالى، فقد قال ابن عدى: وهو عندي لا بأس به، ولم أر له حديثا منكرا جدا. وأما الحافظ فقال في التقريب: صدوق، كثير الخطأ . وهذا ميل منه إلى تضعيفه. والله أعلم.

ابوعامر خزّار بصرى بخارى از وى حديثى نقل نكرده؛ مگر به نحو تعليق، در باره او اختلاف شده است. ذهبى در قسمت راويان ضعيف مى‌نويسد: ابوداوود خزّار بصرى را توثيق كرده و ابن معين گفته است ضعيف است و احمد بن حنبل وى را صالح الحديث ناميده است و در كتاب الميزان به همين سخن اعتماد شده و گفته شده است.

البانى سپس مى‌گويد:

 حديث ابوعامر در رتبه حسن قرار مى‌گيرد؛ چون ابن عدى گفته است: از نظر من ابوعامر اشكالى ندارد و حديث منكرى از وى نقل نشده است. ابن حجر در كتاب التقريب گفته است: ابوعامر راستگو است؛ ولى خطايش بسيار است كه گويا ميل به تضعيف وى داشته است.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ) سلسلة احاديث الصحيحة، ص216.

3. قلت: وهذا إسناد حسن رجاله ثقات معرفون غير سليمان بن عتبة وهو الدمشقي الداراني مختلف فيه، فقال أحمد: لا أعرفه وقال ابن معين: لا شيء، وقال دحيم: ثقة، ووثقه أيضا أبو مسهر والهيثم ابن خارجة وهشام بن عمار وابن حبان ومع أن الموثقين أكثر، فإنهم دمشقيون مثل المترجم فهم أعرف به من غيرهم من الغرباء، والله أعلم.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ) سلسلة احاديث الصحيحة، ح514.

سند حديث «حسن» است؛ چون رجال آن شناخته شده و مورد اعتماد هستند؛ غير از سليمان بن عتبه دمشقى دارانى كه در باره او اختلاف شده است. احمد گفته است: او را نمى‌شناسم. ابن معين مى‌گويد: جايگاهى ندارد. دحيم او را مورد اعتماد دانسته و ابومسهر و هيثم بن خارجه و هشام بن عمار و ابن حبان نيز او را مورد اعتماد دانسته‌اند، و چون توثيق كنندگانش بيشتر هستند و از طرفى همه آنان دمشقى مى‌باشند؛ پس بايد نتيجه بگيريم كه آنان آگاه‌تر از ديگران نسبت به راويان ناشناس هستند.

4. وإسناد أحمد حسن رجاله ثقات رجال مسلم غير محمد بن عبد الله بن عمرو وهو سبط الحسن الملقب بـ ( الديباج ) وهو مختلف فيه.

سند احمد «حسن» است؛ چون رجال او ثقه و از رجال صحيح مسلم مى‌باشند؛ غير از محمد بن عبد الله بن عمر كه در باره او اختلاف شده است.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ) سلسلة احاديث الصحيحة، ح546.

5. قلت: وإسناده خير من إسناد حديث عياض رجاله ثقات رجال الشيخين غير سنان بن سعد وقيل: سعد بن سنان وهو مختلف فيه، فمنهم من وثقه ومنهم من ضعفه. قلت: فهو حسن الحديث.

سند حديث رجالش مورد اعتماد و از رجال بخارى و مسلم هستند؛ غير از سنان بن سعد كه گفته در باره او اختلاف وجود دارد، بعضى او را توثيق و بعضى تضعيف كرده‌اند؛ اما حديثش «حسن» است.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ) سلسلة احاديث الصحيحة، ح570.

6. وروى منه ابن ماجه ( 3376 ) القضية الوسطى منه من طريق أخرى عن سليمان بن عتبة به. قال البوصيري في الزوائد: إسناده حسن، وسليمان بن عتبة مختلف فيه وباقي رجال الإسناد ثقات .

قلت: وهو كما قال.

رجال سند اين حديث مورد اعتماد هستند؛ غير از سليمان بن عتبه. بوصيرى در الزوائد گفته: سند اين حديث «حسن» است، و در سليمان بن عتبه اختلاف شده است، بقيه راويان مورد اعتماد هستند.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ) سلسلة احاديث الصحيحة، ح 675.

7. وإبراهيم بن المهاجر وهو البجلي مختلف فيه، فقال أحمد: لا بأس به وقال يحيى القطان: لم يكن بقوي، وفي التقريب: صدوق لين الحفظ.

قلت: فهو حسن الحديث أن شاء الله تعالى.

در باره ابراهيم بن مهاجر بجلي، اختلاف شده است. احمد مى‌گويد: اشكالى در وى نيست و يحيى بن قطان گفته است: قوى نيست، در تقريب آمده است: راستگو است؛ ولى حافظه‌اى اندكى داشته است؛ در هر حال حديثش «حسن» است.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ) سلسلة احاديث الصحيحة، ح697.

8. قلت: وهذا إسناد حسن، رجاله ثقات رجال الصحيح غير الأجلح وهو ابن عبد الله الكندي وهو صدوق كما قال الذهبي والعسقلاني. والحديث قال في الزوائد (131 / 2 ): هذا إسناد فيه الأجلح بن عبد الله مختلف فيه، ضعفه أحمد وأبو حاتم والنسائي وأبو داود وابن سعد، ووثقه ابن معين والعجلي ويعقوب بن سفيان وباقي رجال الإسناد ثقات.

رجال سند، همگى مورد اعتماد و از رجال صحيح بخارى هستند؛ غير از اجلج بن عبد الله كندى كه راستگو است؛ چنانچه ذهبى و ابن حجر همين را گفته‌اند. در [مجمع] الزوائد گفته شده: در اسناد اين حديث اجلج بن عبد الله كه احمد، ابوحاتم و ابن سعد او را تضعيف كرده‌اند؛ ولى ابن معين، عجلى و يعقوب بن سفيان او را توثيق كردده‌آند؛ ولى بقيه رجال حديث ثقه هستند.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، سلسلة احاديث الصحيحة، ح1093.

9. أخرجه ابن ماجه ( 2 / 407 ) من طريق سعد بن إبراهيم بن عبد الرحمن بن عوف عن معبد الجهني عن معاوية مرفوعا. وفي الزوائد: إسناده حسن لأن معبد الجهني مختلف فيه وباقي رجال الإسناد ثقات.

قلت: وهو كما قال.

در [مجمع] الزوائد آمده است: در سند حديث، معبد جهنى است كه در باره او اختلاف شده است؛ ولى بقيه رجال سند ثقه است.

من مى‌گويم: سخن او درست است.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ) سلسلة احاديث الصحيحة، ح1284.

10. قلت: ورجاله ثقات رجال مسلم غير الباهلي هذا، وهو مختلف فيه، وقال الحافظ في التقريب: صدوق له أوهام . قلت: فهو حسن الحديث إن شاء الله تعالى.

رجال سند حديث همان رجال صحيح مسلم است كه ثقه هستند؛ غير از باهلى كه حافظ در تقريب او را راستگوى خطاكار معرفى مى‌كند؛ ولى حديثش «حسن» است.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ) سلسلة احاديث الصحيحة، ح2841.

11. قلت: وهذا إسناد حسن على الخلاف المعروف في الاحتجاج برواية عمرو بن شعيب عن أبيه عن جده، و الذي استقر عليه عمل الحفاظ المتقدمين و المتأخرين الاحتجاج بها، و حسب القارىء أن يعلم قول الحافظ الذهبي فيه في كتابه المغني : مختلف فيه، و حديثه حسن، و فوق الحسن.

اسناد حديث «حسن» است؛ چون در استدلال به روايت عمرو بن شعيب از پردش و از جدش اختلاف است؛ ولى حافظان متأخر و متقدم به روايت وى استناد و استدلال كرده‌اند. در باره اين مطلب اين سخن ذهبى كافى است كه مى‌گويد: در باره عمرو بن شعيب اختلاف است؛ ولى حديثش «حسن» بلكه بالاتر از آن است.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ) سلسلة احاديث الصحيحة، ح2980.

12. إسناده حسن رجاله كلهم ثقات غير عمر بن يزيد النصري وهو مختلف فيه كما تقدم آنفا وقد خرجت الحديث في الصحيحة.

رجال موجود در سند اين حديث همگى مورد اعتماد هستند؛ غير از عمر بن يزيد نصرى كه در باره او اختلاف شده است؛‌ چنانچه پيش از اين گذشت. من حديث او را در كتاب الصحيحه آورده‌ام.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، ضلال الجنة، ج1، ص131، ح 323، طبق برنامه المكتبة الشاملة.

13. حديث صحيح إسناده حسن ورجاله ثقات غير سكين بن عبد العزيز وهو مختلف فيه والراجح عندي أنه حسن الحديث.

حديث «صحيح» و سندش «حسن» است، رجال آن همگى مورد اعتماد هستند؛ غير از سكين بن عبد العزيز كه در باره او اختلاف شده است؛ اما سخن راجح نزد من اين است كه روايت او «حسن» است.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، ضلال الجنة، ج2، ص294، 1125.

14. قلت: وهذا سند حسن بما قبله فإن داود هذا مختلف فيه وجزم الذهبي في الميزان بأنه ضعيف. ووثقه ابن حبان ( 1 / 41 ) وقال أبو حاتم: تغير حين كبر وهو ثقة صدوق وقال النسائي: ليس بالقوي ).

سند حديث «حسن» است؛ زيرا در اين حديث فقط در باره داوود اختلاف شده است. ذهبى در الميزان يقين به ضعف وى دارد؛ اما قول راجح نزد من اين است كه حديث او «حسن» است.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، ارواء الغليل في تخريج احاديث منار السبيل، ج3، ص402، كتاب الزكاة، تحقيق: إشراف: زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1405 - 1985 م.

15. قلت: وهذا إسناده حسن رجاله ثقات رجال الشيخين غير عبد الله بن دكين وهو أبو عمر الكوفي البغدادي مختلف فيه قال الذهبي في المغني : معاصر لشعبة وثقه جماعة وضعفه أبو زرعة وقال الحافظ في التقريب : صدوق يخطئ.

رجال موجود در سند اين حديث همگى مورد اعتماد هستند؛ چون از رجال صحيح بخارى و مسلم هستند؛ غير از عبد الله بن دكين كوفى كه ذهبى در كتاب المغنى مى‌گويد: وى معاصر شبعه بوده و گروهى او را توثيق كرده‌اند؛ ولى ابوزرعه تضعيف كرده است. حافظ ابن حجر هم در كتاب التقريب وى را راستگوى خطاكار معرفى كرده است.

الباني، محمد ناصر (متوفاي 1420هـ)، تحريم آلات الطرب، ج1، ص148، طبق برنامه المكتبة الشاملة.

از آنچه گذشت اين نكته به وضوح به اثبات مى‌رسد كه عالمان جرح و تعديل، روايتى كه در باره يكى از راويان آن به اختلاف سخن گفته شده و برخى او را تأييد و بعضى تصديق كرده باشند، آن روايت را «حسن» مى‌نامند.

در نتيجه حتى اگر فرض كنيم كه جرح نسائى و جوزجانى و برخى ديگر از عالمان سني، در باره محمد بن حميد مورد قبول نيز باشد، بازهم ضررى به اعتبار روايت نمى‌زند؛‌ زيرا حد اكثر محمد بن حميد مى‌شود «مختلف فيه» و روايت راوى مختلف فيه طبق قاعده‌اى كه گذشت، مى‌شود «حسن» و روايت حسن نيز همانند روايت صحيح نزد اهل سنت معتبر و قابل قبول است.

جرير بن عبد الحميد بن قُرْط الضَبِّي:

وى از راويان صحيح بخارى و مسلم است و مزى در تهذيب الكمال در ترجمه وى مى‌نويسد:

قال محمد بن سعد: كان ثقة كثير العلم، يرحل إليه. و قال محمد بن عبد الله بن عمار الموصلى: حجة كانت كتبه صحاحا.

محمد بن سعد مى‌گويد: جرير مورد اطمينان و داراى علم زيادى بود، مردم براى كسب دانش نزد وى مى‌رفتند. محمد بن عبد الله موصلى مى‌گويد: او حجت بود و همه کتاب هايش صحيح.

المزي، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج 4، ص 544، تحقيق د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 9، ص 11، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ) تهذيب التهذيب، ج 2، ص 65، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404هـ – 1984م.

بنابراين، اشكال عبد الرحمن دمشقيه كه گفته است:

جرير بن حازم وهو صدوق يهم وقد اختلط كما صرح به أبو داود والبخاري في التاريخ الكبير (2/2234).

بى اساس است و دو ايراد مهم دارد:

اولاً: محمد بن حميد رازي، روايت را از جرير بن عبد الحميد نقل كرده است نه جرير بن حازم و اين نشان‌دهنده عدم دقت دمشقيه در سند روايت است.

ثانياً: حتى اگر فرض كنيم كه جرير بن حازم نيز باشد، در توثيق او نمى‌توان ترديد كرد؛ چرا كه او نيز از راويان بخاري، مسلم و بقيه صحاح سته است؛ بنابراين اشكال دمشقيه كاملا بى اساس است.

مغيرة بن مِقْسَم ضَبِّي:

وى نيز از راويان بخاري، مسلم و بقيه صحاح سته است.

مزى در تهذيب الكمال در باره وى مى‌نويسد:

عن أبى بكر بن عياش: ما رأيت أحدا أفقه من مغيرة، فلزمته.

وقال أحمد بن سعد بن أبى مريم، عن يحيى بن معين: ثقة، مأمون.

قال عبد الرحمن بن أبى حاتم: سألت أبى، فقلت: مغيرة عن الشعبى أحب إليك أم ابن شبرمة عن الشعبى؟ فقال: جميعا ثقتان.

وقال النسائى: مغيرة ثقة.

ابو بكر عياش مى‌گويد: كسى را داناتر از مغيره نديدم که بخواهم با او همراه شوم. يحيى بن معين مى‌گويد: او مورد اطمينان و امين است. ابن أبي حاتم مى‌گويد: از پدرم سؤال کردم که آيا روايت مغيره از شعبى براى تو دوست داشتني‌تر است يا روايت شبرمه از شعبى؟ گفت: هر دو مورد اطمينانند. نسايى مى‌گويد: مغيره مورد اطمينان است.

المزي، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج 28، ص 399، تحقيق د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

از اين رو، اشكال دمشقيه كه گفته بود:

المغيرة وهو ابن المقسم. ثقة إلا أنه كان يرسل في أحاديثه لا سيما عن إبراهيم. ذكره الحافظ ابن حجر في المرتبة الثالثة من المدلسين وهي المرتبة التي لا يقبل فيها حديث الراوي إلا إذا صرح بالسماع.

مغيرة بن مقسم ثقه است؛ فقط نكته‌اى كه هست اين است كه او احاديثش را مرسل نقل كرده اس نه مسند؛ به ويژه از ابراهيم. ابن حجر او را در مرتبه سوم از مدلسين كه رواياتشان پذيرفتنى نيست ذكر مى‌كند؛ مگر تصريح به شنيدن كرده باشد.

ارزش علمى ندارد. اگر او مدلس بوده، چرا بخاري، مسلم و... از او روايت نقل كرده‌اند؟

زياد بن كُلَيب:

وى نيز از راويان صحيح مسلم، ترمذى و... است.

مزى در تهذيب الكمال در ترجمه وى مى‌گويد:

قال أحمد بن عبد الله العجلى: كان ثقة فى الحديث، قديم الموت.

وقال النسائى: ثقة.

وقال ابن حبان: كان من الحفاظ المتقنين، مات سنة تسع عشرة و مئة.

عجلى گفته است: او در روايت مورد اطمينان بود. نسايى گفته است: او مورد اطمينان است. ابن حبان گفته است: او از حافظان ثابت قدم و محكم كاربود، در سال 119 از دنيا رفت.

المزي، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج9،‌ ص505، تحقيق د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

شبهه انقطاع سند:

اولاً: همان طور كه در روايت بلاذرى اشاره شد، همين كه شخصى از بزرگان اهل تسنن در قرن اول هجري، به چنين مطلبى اعتراف كرده باشد، براى اثبات مطلب كفايت مى‌كند؛ حتى اگر خودش شاهد ماجرا نيز نبوده باشد؛

ثانياً: تمام رواياتى كه زياد بن كليب نقل مى‌كند، از افرادى است كه همه آن‌ها از نظر بزرگان اهل سنت به طور قطع ثقه هستند. استادان وى از اين قراراند:

1. ابراهيم نخعي: او فردى فقيه و دانشمند و ورعش باعث تعجب همگان و اهل خير بود، از شهرت گريزان و در علم سرشناس بود.

ابراهيم النخعي: الفقيه كان عجبا فى الورع و الخير، متوقيا للشهرة، رأسا فى العلم.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج 1 ص 227، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

2. سعيد بن جبير: مورد اعتماد در نقل و فقيه ودانشمند در دين واحكام بود.

سعيد بن جبير: ثقة ثبت فقيه.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ) تقريب التهذيب، ج 1 ص 234، رقم: 2278، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406هـ ـ 1986م.

3. عامر شعبي: مورد اعتماد و بلند آوازه و دانشمند در دين و برجسته بود.

عامر الشعبي: ثقة مشهور فقيه فاضل.

تقريب التهذيب، ج 1 ص 287، رقم: 3092.

4. فضيل بن عمرو فقيمي: مورد اعتماد است.

فضيل بن عمرو الفقيمي: ثقة.

تقريب التهذيب، ج 1، ص448، رقم: 5430.

نتيجه:

سند روايت كاملاً صحيح است و اشكالات عبد الرحمن دمشقيه همگى بى اساس و نشان‌دهنده عدم توجه و دقت او است، انقطاع سند نيز ضررى به حجيت آن نمى‌زند.

+ نوشته شده توسط حیدری در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:15 |